برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.
خلاصه قسمت سی و نهم
گوآجینگ در حال خواندن کتاب جنگ ومو بود. جناب لو وارد چادر گوآجینگ شد. گوآجینگ: شکلهای ببر و مار جزو فرمهای اصلی کتاب ومو است تو چطور انها را می دانی؟ تو دیشب چطور جواب سوال را پیدا کردی؟ لو گفت: من یک پری خدایی را احضار کردم و از او پرسیدم ( همان قصه که روز قبل گفت) گواجینگ اجازه داد لو برود. لو هم از ترس اینکه گوآجینگ متوجه دروغش بشود کلی عرق کرده بود.

شب اُیانگ فنگ وارد چادر گوآجینگ شد. گوآجینگ ناگهان با دیدن فنگ غافلگیر شد و گفت: رُنگ آر کجاست؟ فنگ: من می خواهم از تو سوال کنم. گوآجینگ: از وقتی تو رُنگ آر را بردی من او را ندیدم. منظور تو این است که رُنگ آر زنده است. از شما متشکرم که رُنگ آر را نکشتید. فنگ: من حقیقت را به تو می گویم. من در معبد آهنی رُنگ آر را اسیر کردم. اما الان دو روز است که او را ندیدم.

گوآجینگ به فنگ شیر تعارف کرد. فنگ: اگر رُنگ آر را دیدی، بهتره به من تحویل بدهی. گوآجینگ: یعنی تو رُنگ آر را دیدی؟ فنگ: من مدت زیادی در اینجا دنبال رُنگ آر گشتم. تو برای متوقف کردن دو پسر خان از روش کتاب ومو استفاده کردی. به غیر از رُنگ آر کسی این روش را نمی داند. اگر رُنگ آر را به من تحویل ندهی من تو را می کشم.
گوآجینگ: من خیلی خوشحال می شوم که رُنگ آر را ببینم. ولی تو فکر می کنی اگر من رُنگ آر را ببینم به تو تحویل می دهم. فنگ: من هر وقت که بخواهم می توانم تو را بکشم. ما یک قراری می گذاریم. اگر تو رُنگ آر را به من تحویل بدهی، من به او صدمه نمی زنم. اما اگر او را به من تحویل ندهی، من می گردم تا او را پیدا کنم. در آن موقع از من نخواه تا مهربان باشم. گوآجینگ: تو الان از من قویتر هستی. ولی من جوانترم. تو یک روز پیر و ضعیف می شوی. در آن موقع تو حریف من نیستی. و من انتقام استادهایم را از تو می گیرم. و اگر گریه هم بکنی من به تو رحم نمی کنم. فنگ: پس من تا وقتی انرژی دارم تو را می کشم. فنگ به گوآجینگ حمله کرد. گوآجینگ در مبارزه می خواست از روش انگشت یی یانگ، راهب ییدنگ استفاده کند که یاد نداشت. فنگ هم به او خندید.

گوآجینگ: تو می خواهی تا رُنگ آر کتاب جویین را به تو آموزش بدهد. در هر صورت تو نباید به او آسیب بزنی. فنگ: اگر او کتاب جویین را به من آموزش بدهد من به او آسیب نمی زنم و اگر نخواهد من او را تنبیه می کنم. گوآجینگ: نه، اگر تو به دست من بیفتی، من سه بار تو را رها می کنم. فنگ هم با گوآجینگ در این مورد عهد بست.

فنگ از چادر بیرون رفت. لو: او گفت که رُنگ آر در اردوگاه است. این حرف مزخرف است. گوآجینگ: من همیشه احساس می کردم که رُنگ آر در این اردوگاه است. وقتی من به مشکلی برمی خوردم او به من کمک می کرد. ولی من در مورد او اشتباه کردم و می ترسم رُنگ آر هرگز نخواهد من را ببیند. لو: شما خسته هستید. استراحت کنید ما فردا راهی برای مقابله با فنگ پیدا می کنیم. گداها از چادر بیرون رفتند.
شب گوآجینگ کمی اطراف را دنبال رُنگ آر گشت ولی او را پیدا نکرد. گوآجینگ خوابید. چند ساعت بعد که نیمه شب بود از خواب بیدار شد و دید یک نفر روی او پتو گذاشته. گواجینگ فهمید که رُنگ آر بوده. گوآجینگ چند بار او را صدا زد.

گوآجینگ به همراه سپاه به مناطق سردسیر شمالی رفته بود. آقای لو یک نقشه کشید که فنگ را در دام بیندازند. او زیر صندلی گوآجینگ یک چاله بزرگ کند. و روی آنرا پوشاند و صندلی را روی آن گذاشت. فنگ از در وارد شد و روی صندلی پرید ولی داخل چاله افتاد و مقداری کیسه رویش ریخت. لو یک سوتی داد و گفت: خانم فوآنگ واقعا زرنگ است. ( که بعد آنرا ماست مالی کرد.) فنگ با نیروی ویژه از زیر زمین فرار کرد.
گوآجینگ یک ضربه به زیر خاک زد و فنگ را بی حس کرد. بعد به فنگ گفت: من قول دادم سه بار تو را آزاد کنم. این اولین بار است و بعد فنگ را رها کرد.

چنگیز هم در جنگ به سرمای شدیدی برخورده بود و در حمله به مشکل رسیده بود. به همین دلیل حمله چند روز به تاخیر افتاد.

گوآجینگ به چادر برگشت و دید که لو دوباره زیر صندلی را کنده. گوآجینگ: این که همان نقشه دیروز است. لو: او انتظار دارد که ما نقشه خودمان را عوض کنیم ولی ما از همان نقشه قبلی استفاده می کنیم ولی به جای کیسه از آب استفاده می کنیم تا یخ بزند.

آنها در حال حرف زدن بودند که فنگ از در پرید و داخل چاله افتاد و آنها بلافاصله رویش آب ریختند و فنگ به یک مجسمه یخی تبدیل شد. گوآجینگ: من قول دادم سه بار او را آزاد. یخ او را بشکنید و بگذارید برود.

شب گوآجینگ با لو و دو نفر دیگر شام می خورد. گوآجینگ به لو گفت: این راه حلها از فکر خودت نیست برو به رُنگ آر بگو من می خواهم ببینمش. لو: رُنگ آر اینجا نیست. من چطور می توانم به او بگویم. گوآجینگ: اگر تا فردا ظهر نتوانی راه حلی پیدا کنی من تو را تنبیه می کنم. و بعد به سربازان گفت تا فردا ظهر مواظب او باشید. فردا ظهر گوآجینگ به دیدن لو رفت و گفت مهلت تو تمام شد.

لو: من یک راه حل پیدا کردم ولی خیلی مشکل است. رییس فوآنگ در بالای آن کوه منتظر شماست. یک کوه یخی با سطح کاملا صاف مثل دیوار بود. لو: این کار خیلی خطرناک است لطفا از آن منصرف شوید. گوآجینگ دو خنجر برداشت و از کوه بالا رفت (این تصویر را در آرم اول سریال دیده اید)

وقتی چند متر مانده بود تا گوآجینگ به بالای کوه برسد، رُنگ آر یک نردبان برای او انداخت. گوآجینگ به بالای کوه رسید و رُنگ آر را دید. رُنگ آر: من هر روز می توانستم تو را ببینم ولی تو نمی توانستی من را ببینی. گوآجینگ: پس چرا تو بیرون نیامدی تا من تو را ببینم. رُنگ آر: اگر تو می فهمیدی که من در امنیت هستم. تو می رفتی و با خوآجن ازدواج می کردی.

گوآجینگ: لطفا من را ببخش. رُنگ آر: من هرگز تو را بخاطر رفتاری که با من در جزیره شکوفه های هلو داشتی نمی بخشم. گوآجینگ: اگر من را نبخشی من خودم را از کوه پرت می کنم پایین. رُنگ آر: نه، من تو را بخشیدم.
رُنگ آر و گوآجینگ در حال حرف زدن بودند که رُنگ آر سایه فنگ را بر روی یک سنگ دید. رُنگ آر به گوآجینگ گفت: ما فردا دوباره به اینجا می آییم تا من کتاب جویین را به تو یاد بدهم. و بعد از کوه پایین رفتند. وقتی به پایین کوه رسیدند. رُنگ آر به گوآجینگ گفت: من فنگ را در بالای کوه دیدم. گوآجینگ: پس تو این حرفها را زدی تا فنگ بشنود. رُنگ آر: بله.

روز بعد گوآجینگ و رُنگ آر به بالای کوه رفتند و مشغول تمرین شدند. فنگ هم دزدکی نگاه می کرد. انها در حال تمرین بودند که صدای شیپور امد. گواجینگ گفت: خان با ما کار دارد. من باید پایین بروم. گواجینگ و رُنگ آر از کوه پایین رفتند.

وقتی انها به پایین رسیدند نردبان را سوزاندن. فنگ که در بالای کوه بود دیگر راهی برای پایین آمدن نداشت. فنگ یک صخره یخی به پایین انداخت. رُنگ آر: او باز هم می خواهد با ما بجنگد. تو اینبار نباید زندگی او را نجات بدهی. گوآجینگ: ولی این سومین بار است. رُنگ آر: ما ده روز صبر می کنیم. بعد یک عقاب را می فرستیم تا مقداری طناب برای او ببرد.

گوآجینگ به چادر خان رفت. پسر بزرگ خان، موتوگن در جنگ کشته شده بود. سربازان برای انتقام، دوباره حمله کردند. شب گوآجینگ به چادر برگشت. رُنگ آر در چادر خوابیده بود. با آمدن گوآجینگ، رُنگ آر بیدار شد. رُنگ آر کمی با گوآجینگ صحبت کرد و بعد گفت: پس تو هنوز هم می خواهی با خوآجن ازدواج کنی. ولی اگر تو بتوانی شهر را فتح کنی خان از تو خوشحال می شود و اجازه می دهد تو بروی.

صبح گوآجینگ و رُنگ آر در حال صحبت بودند که دیدند فنگ یک چتر برای خودش درست کرده و از کوه پایین آمد. رُنگ آر گفت: با این روش ما می توانیم فردا شهر را فتح کنیم. آن شب گوآجینگ تمام فرماندهان را جمع کرد و به آنها استراتژی جنگی را گفت. روز بعد گوآجینگ و سربازان یک چتر ساختند از بالای کوه که به دیوار شهر نزدیک بود فرود آمدند. بعد از چند ساعت جنگیدن آنها توانستند شهر را فتح کنند.

رُنگ آر وارد شهر شد و در اطراف قدم می زد. ناگهان او یک جسد را دید که به نظرش آشنا بود. آن جسد ون ین خوآلی بود. رُنگ آر، گوآجینگ را صدا زد وقتی گوآجینگ آمد فهمیدند که ون ین خوآلی زنده است.

گواجینگ می خواست او را بکشد که رُنگ آر جلوی او را گرفت و گفت: او را پیش خان ببر و در عوض از او بخواه تا نامزدی تو و خوآجن را لغو کند.

گوآجینگ: ون ین خوآلی را پیش خان برد. ون ین خوآلی از او خواست تا این کار را نکند ولی گوآجینگ قبول نکرد. ون ین خوآلی وارد چادر چنگیزخان شد و دید که او روی تخت خوابیده. ون ین خوآلی با خنده گفت: نگاه کنید او خوابیده است.
