یک wallpaper از افسانه شجاعان. اسم منبع آن در زیر عکس نوشته شده است.

یک wallpaper از افسانه شجاعان. اسم منبع آن در زیر عکس نوشته شده است.

چند عکس از مبارزه لینخو با شنگو از قسمت 13




خلاصه قسمت نهم
استاد آن چهار نفر به جلوی پنجره آمد و گوآجینگ را دید و گفت: کارش تمام است.

گوآجیگ برای آن پسر از مغولستان و نحوه زندگی در آنجا و عقابهای مغولستان تعریف میکرد.

گوآجینگ به آن پسر گفت: تو چرا پیش خانوادهات نمیروی. پسر گفت: وقتی که من بچه بودم مادرم فوت کرده و پدرم دوستم ندارد. برای همین من هم او را ترک کردم و به اینجا آمدم.

بعد از تمام شدن غذا گوآجینگ و پسر میخواستند از هم جدا شوند که گوآجینگ به خاطر قلب مهربانی که داشت کت و مقداری پول به پسر داد. پسر گفت تو اسبت را به من میدهی. و گوآجینگ با خوشحالی اسبش را به او داد. در موقع رفتن پسر گفت اسمت چیه، گوآجینگ گفت: اسم من گوآجینگه اسم تو چیه. پسر گفت: من فوآن رونگ هستم.

شب وقتی گوآجینگ در مسافر خانه بود آن چهار نفر به همراه استادشان آمدند و گفتند ما فردا با تو در جنگل بیرون شهر مبارزه میکنیم. ولی آن چهار نفر از بیرون مراقب اتاق گوآجینگ بودندتا فرار نکند.

شب یکنفر که سوپ میفروخت سه نفر از آنها را به همراه استادشان بیهوش کرد و با خود برد. به غیر از یک نفر که در اتاق گوآجینگ بود.

روز بعد گوآجیگ به همراه آن یک نفر به جنگل بیرون شهر رفت ولی آن یک نفر نیز به وسیله آن شخص ناشناس در دام افتاد و گوآجینگ آنها را ترک کرد.

گوآجینگ به شهر رفت که دید یک مرد به همراه دخترش مسابقه رزمی برگذار کردند. برنده مسابقه میتواند با آن دختر ازدواج کند. همه کسانی که در مسابقه شرکت کردند شکست خوردند به غیر از پسر شاهزاده یعنی یانگ کانگ پسر عموی گوآجینگ.

شاهزاده در مسابقه برنده شد ولی گفت من قصد ازدواج با دختر شما را ندارم. و با پدر آن دختر درگیر شد و او را مجروح کرد. گوآجینگ هم جلوی شاهزاده را گرفت و گفت تو حق نداری بری. که چند رزمی کار از طرفداران شاه میخواستند به گوآجینگ حمله کنند که با کمک استاد وانچوآی این اتفاق نیفتاد.

بعد از تمام شدن مسابقه مادر یانگ کانگ، شیروی به آنجا آمد. پدر دختر با تعجب به او نگاه کرد و گفت خودش بود.

گوآجینگ و جناب وانچوآی کمی در مورد مسابقه بین گوآجینگ و یانگ کانگ صحبت کردند.

جناب وانچوآی و گوآجینگ به دیدن پدر آن دختر رفتند و کمی به او دارو دادند.

یانگ کانگ به دیدن نیانسی آمد ولی پدرش گفت از اینجا برو.

یانگ کانگ برای گوآجینگ و جناب وانچوآی یک دعوت نامه فرستاد و آنها را به صرف ناهار در قصر دعوت کرد.

در آنجا شش رزمی کار از طرفداران شاه بودند که یانگ کانگ آنها را معرفی کرد. ولی یکی از آنها به گوآجینگ حمله کرد که جناب وانچوآی جلوی او را گرفت.

در موقع ناهار جناب وانچوآی به یانگ کانگ گفت استادت کجاست.

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.
خلاصه قسمت هشتم

این چهار زرمی کار نام خود را چهار روح رود زرد گذاشته بودند. گواجینگ در مبارزه با آنها فرصت زیادی برای کشتن آنها داشت ولی به خاطر قلب مهربانی که داشت به آنها آسیبی نزد. سرانجام جنگ بین قبایل مغول اتفاق افتاد و تموچین در این چنگ پیروز شد.
بعد از تمام شدن جنگها تموچین به فرماندهان خود پاداش می دهد. که خوآجن می گوید به گواجینگ هم پاداش دهید. جناب خان می گوید که من او را به فرماندهی یک گروه هزار نفری منصوب می کنم و همینطور اجازه می دهم با دخترم ازدواج کند. گواجینگ که به خوآجن به چشم خواهری نگاه می کرد از این حرف جا میخورد.

استادان گواجینگ از اخلاق خوب او تعریف می کنند و بعد به مادرش می گویند ما فردا برای قرار با جناب چیا چوچی به جیان نانگ می رویم.

مادرش قبل از خواب از گواجینگ می پرسد کی می خواهی با خوآجن ازدواج کنی. ولی گواجینگ میگوید که او خواهر، برادر خوانده من است و من نمی توانم با او ازدواج کنم؟!


در راه گواجینگ برای خوردن آب توقف می کند. اما ناگهان متوجه می شود که دستهایش خونی است. با ناراحتی به سمت اسبش می رود و می بیند که بدن اسبش خونی است. اما استاد خنسان می گوید این خون نیست این عرق است که رنگ خون است. این یک اسب کمیاب و بی نظیر است.

بالاخره گواجینگ به همراه استادانش راه می افتند. آنها در یک مسافرخانه برای استراحت توقف می کنند. استادان گواجینگ به او میگویند از حالا تو تنها برو تا تنهایی چیزهای جدیدی یاد بگیری و همینطور یاد بگیری تنهایی از خودت مواظبت کنی.

گواجینگ بالاخره تنهایی وارد شهر میشود. او که از بچگی در صحرای مغولستان بزرگ شده دیدن شهر برایش جالب و کمی عجیب است. او وقتی می خواهد در یک مسافرخانه غذا بخورد به یک گدا برمیخورد که یک نان دزدید.

این پسر گدا برای فرار از دست شاگرد مسافرخانه به بالای چند نرده چوبی میرود. اما تعادلش را از دست می دهد و میافتد. ولی گواجینگ به سمت او میپرد و او را میگیرد.

گواجینگ پسر مهربانی است و به شاگرد مسافرخانه می گوید که او پول غذای این پسر را حساب می کند. بعد گوآجینگ آن پسر گدا را به ناهار دعوت می کند.

شاگرد مسافرخانه برای گرفتن سفارش غذا می آید. گوآجینگ فقط دو کاسه سوپ سفارش می دهد. اما آن پسر گدا غذاهای بسیار متنوع و لذیذی را سفارش می دهد که باعث تعجب گوآجینگ و شاگرد مسافرخانه می شود.

بالاخره تمام غداهای سفارش داده شده آماده می شود. و گوآجینگ مشغول خوردن غذا می شود اما آن پسر خودش غذا نمی خورد بلکه فقط به غذاها نگاه می کند و با گوآجینگ صحبت می کند.

در آن موقع چهار رزمی کاری که گوآجینگ در مغولستان با آنها مبارزه کرده بود از ساختمان روبرو او را می بینند و تصمیم میگیرند از او انتقام بگیرند.


گواجینگ و پسر گدا اولین باری است که همدیگر را می بینند. اما این پسر تاثیر زیادی بر زندگی گوآجینگ می گذارد و مسیر زندگی او را تغییر می دهد.
زيباترین جملات از افسانهي شجاعان
تحسين نادان سخت تر از شمشير داناست // لينخو
دل رحمي بيش از حد افتادن تو دام حيله هاست // چون شو
نتيجهي عمل بد انسان به خودش برميگرده ، سعي كن خوب باشي // لينخو
هيچ وقت پليدي بر صداقت غلبه نكرده // ين ين
هستي بخش جهان عشق آفريد و از عشق روشنايي آمد پديد // مدقالچي
براي يك مرد شايسته نيست به خانمها رياست كنه // آقای زو
شيطان مهمانت شده رییس یوعه بفرماييد // لين خو
اين مكافات عمل منه اون مي خواد منو نابود كنه من هم تا پاي جان ايستادم // لينخو
سر شناس شدن اينقدر مهمه ... // لين خو
در اين جامعه بايد جزئ گروه خاصي باشي ! من مال خودمم نه مال كس ديگه // لينخو
به زودی ماه از پشت ابر بیرون میآد و همه جا رو روشن می کنه // لینخو
انتقام از عقل به دور است // ین ین
شجاعت در بازوی انسان نیست بلکه در تفکر انسان است // ین ین
غلبه بر غرور، غلبه بر دشمن است // ین ین
غرور سیل بی امانی است که به هیچ کس امان نمیدهد // ین ین
وقتی پرده ابهام بیفتد حقیقت آشکار میشود // ین ین
هر چند حال خوبی ندارم ولی اگر مجبور بشم ... // لینخو
انسان در هر مقامی میتواند به دیگران کمک کند این یک اصل است هرگز فراموشش نکن // ین ین
مرد عمل بودن چندان مشکل نیست // لینخو
باید تمام دنیا را زیر پا میگذاشتم تا مهربانی مثل شما را پیدا کنم // لینخو
استاد پخته، شاگرد باهوش تربیت میکند // لینخو
مرگ تولد دوباره است اگر اینجا بمیرم خوشحال میشوم // لینخو
اگر تو بمیری من هم با تو میمیرم // ین ین
محبت دل سخت سنگ را آب میکند چه برسد به انسان // فان جان
خوشبختانه در گروه مینشان آدمیهایی مثل آقای یوعه نداریم وگرنه رییس رن مجبور بود با آدم
بدجنسی همنشین بشه، آنوقت زندگی برایش مشکل میشد // شیان
اگر لینخو مریض شده باشد، من را به خاطر بیرحم بودم سرزنش نکنید // ین ین
عجله نکنید، تشخیص آدمهای خوب از بد و دوست از دشمن خیلی مشکل است // شائولین
در این دنیا اعتماد و شهرت چیزی نیست که آدم از دیگران یا گروه بدست بیاورد بلکه باید با اعمالش صاحب آنها بشود // رن بوشین
اگر حکم وجدان است میتوانید کمکشان کنید // ایلین
لینخو چون، خانم رن به خاطر تو از جان خودش گذشته، هر مردی نمیتواند چنین افتخاری داشته باشد // دون فان بوبای
از امروز زندگی برای من مفهومی ندارد // ین ین
این چیزها فقط برای تو مهمه، من به پشیزی نمیخرم // لینخو
من در کنار امن تو خواهم بود تا با هم سرود افسانه شجاعان را بخوانیم // ین ین
عواطف پسندیده روی من اثر می گذارد // ین ین
اگه شنگو را تحقیر کنی، با شمشیر تکه تکه می کنمت // از افراد مینشان
به خاطر جبران محبتهای شنگو، همه دستوراتش را مخلصانه اطاعت می کنند و به خاطرش میمیرند // چویان
همه جنگجویان ادعا می کنند که از افراد اصیل و درستی هستند، ولی اینطور نیست // ین ین

سه wallpaper زیبا از ین ین. برای بهتر دیدن واپیپر بر روی desktopو برای اینکه عکسها کشیده نشود تنظیمات زیر را انجام دهید.
در قسمت انتخاب عکس برای desktop از قسمت position گزینه Tile را انتخاب کنید.



با
عکس ها را بعد از save کردن بر روی کامپیوتر می توانید با اندازه واقعی ببینید.
با سلام
از امروز شما می توانید خلاصه قسمتهای سریال افسانه عقابهای مبارز که چند قسمت آن از شبکه یک پخش شد و بنا به دلایلی پخش آن متوقف شد را در این سایت بخوانید. با ما همراه باشید تا هر هفته خلاصه تقریبا یک قسمت آن را بخوانید.
برای خواندن خلاصه قسمتهای هشتم تا شانزدهم این سریال که توسط اینجانب نوشته شده است بر روی گزینه زیر کلیک کنید.
ب
http://www.jeghele.mihanblog.com/Author/20.ASPX
ب

آخرين نوشته ها
" target="_blank">
نرم افزار
خوش آمديد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|