نقدی از افسانه شجاعان
شما با خواندن این نقد میتوانید به معیاری برای اندازه گیری عشق ین ین دست یابید.
استاد فان جان و معاونش ادعا میکردند که آدمهای خوبی هستند و دیگران همچون ین ین دارای رفتار و گناهان سنگین ........ اما آیا این درست است که ادم خودش را خوب ببیند و دیگران را بد؟
در ابتدای قسمت 17 سه نفر میخواستند با زور وارد حریم خانم بزرگ شوند اما خانم بزرگ که به آنها کاری نداشت پس چرا آنها میخواستند او را دستگیر کنند این آنها بودند که میخواستند به شنگو حمله کنند نه شنگو به آنها. ولی لینخو دو نفر از آنها را کشت اما آن سه نفر بودند که به لینخو حمله کردند و لینخو فقط از خودش و ناموسش دفاع کرد. در وسط این قسمت وقتی معاون استاد فان به رستوران آمد و معلوم شد که آن سه نفر به دست لینخو کشته شدند باز هم بر دستگیری شنگو پا فشاری میکرد. اگر او ادعای خوب بودن میکرد پس چطور می خواست یک خانم بیگناه را دستگیر کند.
در قسمت 18 وقتی لینخو با سه گروه مبارزه کرد و بعد از تمام شدن جنگ بیهوش شد، ین ین او را به معبد شائولین برد استاد فان جان لینخو را بستری کرد اما برای مداوای لینخو شرط سختی برای ین ین گذاشت او به ین ین گفت که تو باید 10 سال در معبد بمانی، این شرط خیلی ظالمانهای بود.
وقتی فان جان دید که ین ین با تمام مشکلات لینخو را در حالی که بیهوش بود پشتش کرد و با زحمت بسیار به معبد آورد فهمید که او به لینخو بسیار علاقه مند است و وقتی که ین ین گفت او همسر آینده من است مطمئنتر شد و برای اسیر کردن او از همین نقطه ضعف استفاده کرد. وقتی که فان جان گفت که باید 10 سال در اینجا بمانی ین ین عصبانی شد و شمشیرش را برداشت ولی وقتی دید که جان لینخو در خطر است شمشیرش را گذاشت و ناراحت و اندوهگین به کنار پنجره رفت، ین ین قلبش شکست این را به وضوح در چهره او میتوان دید ولی استاد فان جان با بی رحمی گفت اگر مشکل است، قبول نکنید. این آخرین تیر فان جان به قلب ین ین بود. فان جان با این جمله ین ین را در زیر منگنه قرار داد و وقتی که ین ین بعد از پنجره جلوی بودا میرود و برای سلامتی لینخو دعا میکند میتوان این شکستگی ین ین را دید.
اما آیا ین ین میتوانست قبول نکند، آیا او میتوانست از جان لینخو بگذرد او به قدری لینخو را دوست داشت که در قسمت 17 وقتی لینخو مسافرخانه را ترک کرد از ناراحتی، از دست دادن او تمام وسایل آنجا را شکست.
در تصویر زیر اضطراب، نگرانی و بیقراری ین ین را می بینید هیچ کس نسبت به لینخو این چنین نگران نبود حتی خانم که 20 سال لینخو را بزرگ کرد و برای لینخو مادری کرد. آیا کسی با این نگرانی برای لینخو میتوانست از سلامتی لینخو بگذرد و شرط را قبول نکند.

او به ین ین گفت این جوان با شما چه نسبتی دارد و ین ین گفت همسر آینده من است. پس چرا برای نامزد شاگرد استاد فن چین یان چنین شرط سختی گذاشت. دختری به جوانی ین ین باید 10 سال از سالهای جوانی خود را در معبد بگذراند او در واقع ین ین را اسیر کرد. این کار فان جان خیلی بیرحمانه بود.
ین ین بعد از آن پیش لینخو، که بیهوش بود رفت و با او درد دل کرد. چون لینخو تنها کسی بود که میتوانست با او درد دل کند و در آخر برای اینکه قلبش ارام گیرد سرش را روی سینهی او میگذارد.
اما وقتی ین ین سرش را روی لینخو که بیهوش است می گذارد. می گوید من به خاطر تو حاظر شدم 10 سال در معبد بمانم ولی میترسم وقتی که از اینجا بروم واقعا یک خانم بزرگ شده باشم ( این جمله سانسور شده بود )

وقتی لینخو به هوش آمد و سراغ ین ین را گرفت فان جان سکوت کرد و جواب نداد و به ین ین نیز نگفت که لینخو به هوش آمده. بعد از اینکه لینخو به هوش آمد 10 روز دیگر نیز در معبد ماند اما فان جان نه به لینخو گفت و نه به ین ین. او در واقع میخواست این دو را از هم جدا کند. بیرحمانهترین کار این است که کسی بخواهد دو نفر را که تازه با هم نامزد شدهاند را از هم جدا کند. و فان جان این کار را با بیرحمی تمام انجام داد.
ین ین هر روز برای لینخو دعا میکرد و بر روی زمین خط میکشید، او روزها را میشمرد، اما روزها چقدر دیر میگذشت هر ثانیه برای ین ین مثل یک روز و هر روز مثل یک سال میگذشت. ین ین 15 روز بود که لینخو را ندیده بود او اندوهگین و ناراحت بود و صورتش مثل یک گل پژمرده شده بود و مسئول این پژمردگی فان جان بود. مگر چه میشد که وقتی لینخو به هوش آمد ین ین را میبرد تا لینخو را ببیند. مگر دیدن دو نامزد چه ضرری برای فان جان داشت. او در ظاهر خود را خوب جلوه میداد اما در باطن شیطانی بود.
این شمردن روزها توسط ین ین خیلی دشوار است چرا فان جان حتی یک بار نگذاشت ین ین لینخو را ببیند
تا به حال اینقدر ین ین را ناراحت و غم انگیز ندیده بودم.
قسمت 18 جذاب ترین قسمت بود و قسمت 19 یکی از غم انگیز ترین قسمتها در یک کلمه غم ین ین را وقتی که روی زمین خط می کشد و روزها را می شمرد می توان دید.


وقتی که لینخو معبد را ترک کرد فان جان چیزی به ین ین نگفت و همچنان ین ین را در معبد زندانی کرده بود وقتی که ین ین در روز شصتم کاسه صبرش لبریز شد و گفت میخواهم لینخو را ببینم او با خونسردی گفت مگر از شما خوب پذیرایی نمیشود؟!! تا به حال فکر کردید که دو ماه در یک مکان زندانی شوید ولی از شما خوب پذیرایی شود؟ این پذیرایی چه فایدهای دارد.
بعد از اینکه ین ین معبد را ترک کرد به گوشه رفت و در فراغ لینخو گریه میکرد او دو ماه فکر می کرد که لینخو در کنار اوست و دارد کونگ فوی ای جین جین یاد میگیرد او به این امید بود که لینخو را نمیبیند ولی هر دو در معبد هستند. ولی وقتی فهمید که لینخو در معبد نیست و کیلومترها از او دور شده تنها در یک گوشه گریه میکرد برای همین بود که وقتی لینخو آزاد شد و استاد مو گفت چرا در این 15 روز که ینین آزاد شده هیچ کس او را ندیده. چون ین ین از دوری لینخو دلش شکسته بود و دوست نداشت خلوت خودش را ترک کند او تمام آن روزها در خلوت خودش بود و به لینخو فکر میکرد تا اینکه خبر گروه هزار نفری به ریاست لینخو را شنید و در آن روز برای پیدا کردن لینخو دوباره پیدا شد.
در تصویر زیر من فان جان را مسئول اشکهای ین ین میدانم. فان جان فکر میکرد که فقط کسانی که آدم میکشند شیطانند ولی این کار بیرحمانه او با ین ین از کشتن صد نفر هم بدتر بود همه فکر میکنند که خودشان ادم خوبی هستند و دیگران بد اما کسانی که این طور فکر میکنند خود دچار اشتباهاتی میشوند.



















































































