

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.
خلاصه قسمت بیستم و هشتم
توضیح: چند شخصیت در این قسمت وارد می شوند که شما قبلا آنها را دیده اید و چون احتمال دارد که این شخصیتها را فراموش کرده باشید ما شماره قسمتی را که این شخصیتها در آن بوده اند را نوشته ایم تا با خواندن دوباره قسمت مورد نظر آنها را به یاد آورید.
شاهزاده خواب بود. کانگ به بالای سر او آمد که بطری و خنجر مادرش را دید. او یاد مرگ مادرش افتاد و در دل احساس بدی نسبت به شاهزاده پیدا کرد و در فکر بود که شاهزاده بیدار شد. شاهزاده: خواب دیدم تو من را ترک کردی. کانگ: من هرگز شما را ترک نمی کنم. شاهزاده: من می خواستم تو بدانی اینجا روستای نیو است. کانگ: من می دانم. شما گفتید 18 سال پیش اینجا بودید. در آن زمان شما باید مادر را دیده باشید.

در شب دوم جو و چیکونگ هنوز در قصر بودند و منتظر بودند تا غذای مخصوص پخته شود اما از غذا خبری نبود. چیکونگ: می توانی بروی بیرون و کمی تفریح کنی. جو بوتون قدرت زیادی دارد و گوآجینگ هم نیست جلوی او را بگیرد!! دوتا از رزمیکاران وارد قصر شدند و اطراف قصر را می گشتند. جو یک ماسک ترسناک زده بود و در تاریکی شب آنها را ترساند. جو آنها را کتک زد، چرخاند و پرتاب کرد با سر و صدای ایجاد شده سربازان به آنجا آمدند و جو آنجا را ترک کرد. آن دو نفر ماندند و سربازان.

جو دو نفر دیگر از رزمیکاران را پیدا کرد. آن دو نفر را با یک ضربه بی حس کرد. به صورت یکی سیلی زد و ابروهای دومی را کند. جو داشت می رفت که فنگ او را دید. فنگ: دیوانه بزرگ. جو: بیا و من را بگیر. گوآجینگ و رُنگ آر مشغول تمرین بودند که صبح شد. رُنگ آر: 5 روز و شب دیگر باقی مانده. و تو باید قول بدهی هرکاری که من گفتم انجام بدهی.

4 رزمیکار کتک خورده و زخمی به کلبه برگشتند. آنها فکر می کردند که جو بوتون روح بوده. چون خیلی سریع آنها را می زد و در هوا ناپدید می شد. ولی نفر پنجم نبود. آنها نفر پنجم را با دست و پای بسته پیدا کردند.

آن 5 نفر خیلی شرمنده پیش شاهزاده رفتند. شاهزاده: آنجا روح بوده! یکی از آنها هم نحوه کتک خوردنشان را تعریف کرد و گفت ارواح دوباره ظاهر شدند.

شاهزاده: جناب فنگ هنوز باز نگشته. گوآجینگ و رُنگ آر هم متوجه شدند که جو چه بلایی سر آنها آورده است. شاهزاده: برای غذا چیزی نداریم. بعد آن 5 نفر مشغول آشپزی شدند. یکی از آنها مشغول جابجایی ظروف و شستن آنها بود که متوجه شد یکی از ظروف قابل برداشتن نیست. ( همان ظرفی که در اتاق را باز می کند ) و گفت: این کار ارواح است. بقیه هم سعی کردند آنرا بلند کنند اما نشد بنابراین آنرا چرخاندند. که در اتاق باز شد. رُنگ آر چند علف روی یکی از اسکلت ها قرار داد و آنرا جلوی در گذاشت. آن 5 نفر هم که قبلا روح دیده بودند اینبار نیز با دیدن روح فرار کردند البته شاهزاده را هم گرفتند و از آنجا دور کردند.

اُیانگ نمی توانست راه برود برای همین زیر نیمکت رفت و روی خود را با کاه پوشاند. رُنگ آر: آنها رفتند اما یک خانم وارد خانه شده. گوآجینگ: این که خانم چن ( قسمت 18 ) است. (رُنگ آر از اینکه گوآجینگ به زن دیگری نگاه می کرد ناراحت شد و چپ چپ نگاهش میکرد. )

شاگوآ از زیر میز بیرون آمد که خانم چن را دید. خانم چن: می شود کمی غذا به من بدهید. شاگوآ متوجه بوی غذا شد و دید که در دیگ پلو است. او دو بشقاب پلو کشید. خانم چن: شما می دانید تا روستای نیو چقدر راه است. شاگوآ: اینجا روستای نیو است. خانم چن: شما گوآجینگ را می شناسی. شاگوآ یادش آمد که نباید چیزی بگوید برای همین گفت: نمی گویم من می روم بیرون بازی کنم.

کانگ به 5 نفر گفت: شما از چی ترسیدید. یکی گفت: انجا ما در تصرف ارواح بودیم. کانگ: حتما کسی می خواسته شما را بترساند. یکی گفت: نه، اگر کسی بود من از عهده اش بر می آمدم حتما روح بوده. پس من بر می گردم تا خبری بیاورم.

پسر ارباب منطقه خانه ابری ( پسر آقای لو قسمت 15 ) هم وارد کلبه شد و خانم چن را دید. لو: می شود مقداری غذا به من بدهید. چن: اینجا مال من نیست از خودتان پذیرایی کنید. بعد آقای لو هم یک بشقاب پلو برای خودش کشید. لو: شما می دانید تا روستای نیو چقدر راه است. چن: اینجا روستای نیو است. لو: شما گوآجینگ را می شناسید. چن: شما هم دنبال گوآجینگ می گردید. نه، من او را ندیدم. رُنگ آر به گوآجینگ گفت: تبریک می گویم همه دنبال تو می گردند. گوآجینگ: شوخی نکن. رُنگ آر از اینکه یک دختر دیگر دنبال گوآجینگ بود عصبانی شده بود و گفت: باور نمی کنی. شرط می بندی.

آن رزمیکار وارد کلبه شد و خانم چن و آقای لو را با ارواح اشتباه گرفت و گفت: پس شما دوتا روح هستید. حالا روح زن هم می آوری. بعد با آنها مشغول مبارزه شد. آن دو مشغول مبارزه شدند اما حریف او نبودند که شاگرد استاد چیو به کمک آنها آمد. گوآجینگ: اسم او یان جیپین است.

آنها بعد از مدتی مبارزه توانستند او را شکست بدهند. بعد او را به یک تیر چوبی بستند. یان جیپین به خانم چن گفت:شما باید شاگرد جناب خورشید باشید، احترام یان جیپین را بپذیرید. خانم چن: شما شاگرد چه کسی هستید. یان: جناب چیو. لو: من هم لو گوآن یین هستم. گروه چوآنجن مثل برادر ما هستند.

لو: اجازه بدهید این مرد را بکشم. چن: این کار را نکن. یان: من از طرف استادم اینجا آمدم تا دنبال کسی بگردم. اسم او گوآجین است. لو: ما هم دنبال گوآجین می گردیم. رُنگ آر: تو خیلی شخصیت معروفی شدی. گوآجینگ: چطوره در را باز کنیم و آنها را ببینیم. رُنگ آر: نه ممکنه آنها کار مهمی داشته باشند و در حال حاضر تو نمی توانی کاری انجام بدهی. اگر آسمان هم به زمین بیاید من در را باز نمی کنم. یان: جناب لو، شما چرا دنبال گوآجینگ هستید. لو: به خاطر 6 استاد او.

آنها می خواستند صحبت کنند که خانم چن یک تکه پارچه در گوش آن رزمیکار گذاشت تا نشنود. بعد یان گفت: هر کدام اسم یکنفر را می نویسیم و خانم آنرا می خواند تا ببیند با هم منطبق هستند. چن: نه غلط است یکی نوشته فوآنگ یایوشی و دیگری شکوفه های هلو کشیده. لو: یان علامت استاد بزرگ من را کشیده. یان: آیا برادر لو اینجا است تا به هفت مبارز جیان نان آسیب برساند. لو: این وظیفه یک رزمیکار است تا خطر را هشدار بدهد. اگر استاد شما برنامه یک جنگ را داشته باشد شما هدف را مطلع می کنید. لو: من دنبال گوآجینگ هستم تا به هفت استادش خبر بدهد که فوآنگ یائوشی به دنبال استادان او است.

لو می خواست مشکلش را بگویید اما نمی توانست مستقیم بگویید برای همین جلوی یک تابلو ایستاد و حرفش را زد او گفت: من پسر جناب لو هستم. پدرم زمانی شاگرد فوآنگ یائوشی بود. استاد بزرگ برگشته و می خواهد به هفت مبارز آسیب برساند. او به پدرم دستور داده تا مکان آنها را پیدا کند. پدرم آدم خوبی است و می داند 7 مبارز انسانهای شریفی هستند. حالا من می خواهم مشکل را به شاگرد آنها گوآجینگ بگویم. من نتوانستم 7 مبارز را پیدا کنم در عوض دنبال گوآجینگ هستم.
به هر حال او داماد استاد بزرگ است. فوآنگ آنقدر سنگ دل نیست که استادان دامادش را بکشد. اما گواجینگ را هم نتوانستم پیدا کنم. من از 7 شاگرد چوآنجن کمک می خواهم. یان: این کار ساده است من وقتی برگردم به استادانم خبر می دهم. تا زمانی که هفت شاگرد چوآنجن اینجا می رسند بعد به لو گفت: شما از 7 شاگرد چوآنجن چه کمکی می خواهید. لو: استاد بزرگ من به حرف کسی گوش نمی دهد. اگر شما یک رابطه را ذکر کنید او گوش خواهد داد. اما اگر دلیل بیاورید او توجه نمی کند.
یان: ما به کسی اجازه نمی دهیم تا برای ما مشکل درست کند. لو: ما به کسی اجازه نمی دهیم ما را تحقیر کند. چن: منظور یان این نبود. بعد آنها شروع به مبارزه کردند آنها در حال مبارزه بودند که 4 رزمیکار دیگر وارد شدند و هر سه آنها را بی حس کردند. و رزمیکار بسته شده را آزاد کردند.

کانگ: چطور است کلبه را آتش بزنیم تا تمام ارواح داخل آن بسوزند. رزمیکاران هم گفتند فکر خوبی است سریع آتش بزنیم. در این هنگام شاگوآ وارد شد و گفت: شما می خواهید چه بازی کنید که لیان ناراحت شد و او را روی دستش بلند کرد. شاگوآ هم مهارت زیادی داشت و گفت: بازی خوبی است بعد او لیان را چرخاند به طوری که لیان سرش گیج می رفت. لیان هم یک مشت به بینی شاگوآ زد به طوری که از بینی او خون می آمد.

لیان می خواست باز هم شاگوآ را بزند که یک نفر با نیروی بسیار زیاد آمد و از راه دور به لیان ضربه زد. رُنگ آر با خوشحالی گفت: پدر. البته فوآنگ برای آنکه شناخته نشود ماسک زده بود.

فوآنگ به شاگوآ گفت: برو و او را بزن. شاگوآ: من حریف او نیستم. فوآنگ: هستی، سه ضربه به بینی او بزن. استاد تب می خواست جلو برود که یکنفر دست او را کشید و گفت: این همان مردی است که در کشتی دیدیم او مهارت بالایی دارد. لیان می خواست از حودش دفاع کند که فوآنگ با نیرویش او را بی حس کرد. و شاگوآ سه ضربه به بینی او زد.

فوآنگ: همه شما از اینجا بروید بیرون. همه بیرون رفتند به غیر از کانگ. فوانگ: من از تو نخواستم بمانی می خواهی بمیری. بعد بقیه دست کانگ را گرفتند و از آنجا بردند وقتی بیرون رفتند کانگ گفت: ما اُیانگ را آنجا جا گذاشتیم او می تواند شاهد خوبی برای ما باشد. بعد به پدرش گفت: شما از اینجا بروید من اُیانگ را می آورم. بعد به رزمیکاران گفت: مواظب پدرم باشید و به طرف کلبه رفت.

یان به فوآنگ گفت: یان جیپین از شاگردان چوآنجن، احترام من را بپذیرید. فوانگ: من فوآنگ یائوشی هستم و کنجکاوم بدونم چرا گروه چوآنجن در این مغازه دنبال من هستند.

سلام
در مورد هفته ای دو قسمت درخواستهای زیادی شده. اما من هم به دلیل مسایل کاری وقت زیادی ندارم و ترجمه فیلم به صورت دقیق هم خیلی وقتگیر است. اما باشد سعی می کنم فاصله بین هر دو قسمت خلاصه را به 5 روز کاهش دهم.
از پیگیری شما نسبت به سریال متشکرم
چند عکس از دختر زیبای فیلم





برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.
خلاصه قسمت بیستم و هفتم
گوآجینگ و رُنگ آر در یک صندوق را باز کردند که در آن جواهر بود. رُنگ آر: اگر پدرم اینجا بود می دانست این جواهرات از کجا آمده. گوآجینگ: احتمالا این جواهرات بوسیله چو لین فنگ دزدیده شده تا به مردم فقیر کمک کند و بالاخره بوسیله افسر شی کشته شده. ما باید جناب چو را دفن کنیم.
توآلی و استاد تیر اندازی در یک اتاق در چین بودند. توآلی: ما چطور می توانیم اینجا باشیم در حالی که پدر و برادرم در میدان جنگ هستند. تا وقتی ما اینجا هستیم سلسله سونگ ممکن است پیروز بشود. استاد تیر اندازی: خان هرگز شکست نمی خورد. آنها در حال صحبت کردن بودند که چند سرباز از منطقه وانگ وارد شدند و هدایایی برای آنها آوردند.

جو یک کالسکه آورده بود و همه سوار کالسکه شدند. آنها شاگوآ را با خودشان نبردند رُنگ آر مقداری پول به او داد تا برای خودش غذا بخرد. وقتی به شهر رسیدند جو کنار سربازان ایستاده بود و حاضر نبود بیاید که رُنگ آر گفت: من یک جای جالب سراغ دارم که جو با شنیدن این حرف به دنبال آنها راه افتاد. جو: چه چیز جالبی اینجا است؟ گوآجینگ: رُنگ آر رفته تا برای تو بخرد. وقتی رُنگ آر برگشت گفت: چیزی برای تو نخریدم. جو: من می خواهم بازی کنم. رُنگ آر: ما برای چه اینجا هستیم.
جو به گوآجینگ گفت: تو می دانی همه ی زنهای دنیا شیطان هستند. برای همین است که من ازدواج نکردم. رُنگ آر: من شنیدم چی گفتی. من با گوآجینگ خوش رفتارم چون او پسر خوبی است. جو: ولی من از گوآجینگ بهترم. رُنگ آر: تو چه خصوصیتی داری؟ تو هنوز تا این سن ازدواج نکردی. آنها چیکونگ را به داخل مسافرخانه بردند ولی جو از این حرف ناراحت شده بود و با آنها قهر کرد و حاضر نبود به داخل مسافرخانه بیاید.

شاهزاده، فنگ و پنج رزمیکار دیگر نیز به انجا آمدند. آنها برای برداشتن کتاب فن جنگ که از یوعه فی به جا مانده بود آمده بود. نام آن منطقه دریاچه غربی بود. رُنگ آر و گوآجینگ وارد مسافرخانه شاهزاده شدند که رُنگ آر با شنیدن صدای خنده گفت: این فنگ است. شاهزاده: اگر ما بتوانیم بر سونگ پیروز شویم می توانیم کنترل همه مناطق را بدست بگیریم. فنگ: سرور من، شما به یک مرد نیاز دارید تا رهبری گروه شما را بدست بگیرد. شاهزاده: ما در این سفر می خواهیم کتاب جنگ ومو را بدست آوریم. اگر ما این کتاب را بدست آوریم همه شما جزو افراد مهم سلسه جین خواهید شد. امشب استراحت کنید ما فرداشب برای بدست آوردن کتاب جنگ ومو به آن مکان نفوذ می کنیم.
گواجینگ با دین ون ین خوآلی می خواست او را بکشد که رُنگ آر دست او را کشید. گوآجینگ: چرا من هر دفعه برای کشتن او ناموفق هستم. رُنگ آر: فنگ اینجا است. بیا از اینجا برویم. گواجینگ: چرا کانگ هنوز با آنهاست. رُنگ آر: او چطور می تواند خودش را از حمایت آنها جدا کند. آنها در مورد کتاب جنگ ومو که متعلق به یوعه فی هست صحبت می کردند. گوآجینگ: ما باید امشب به آن مکان برویم. رُنگ آر: نه، فنگ اینجاست تو نمی توانی از عهده او بربیایی. ولی جو بوتون با ما است.

آنها به مسافرخانه برگشتند. رُنگ آر: جو، تو هنوز از دست من عصبانی هستی؟ جو: کی عصبانی است. رُنگ آر: یادت است من امروز به تو چی گفتم. جو: گفتی یک چیز جالب برایم می خری. بعد چند ماسک به او داد. و گفت: فنگ هم در این شهر است. من و گوآجینگ می خواهیم با او بجنگیم. تو به ما کمک می کنی. ( این عکس را در آرم اول دیده اید. )

روی من حساب کنید. وقتی طرف فنگ باشد من دخالت خواهم کرد. چیکونگ: پس در مورد 5 غذای مورد علاقه من چکار می کنیم. رُنگ آر: نگران نباش استاد. ما می گذاریم شما امشب برای خودتان مهمانی بگیرید. گوآجینگ و سه نفر دیگر وارد قصر شدند. جو در تاریکی شب بین سربازان راه می رفت و گوآجینگ سعی می کرد جلوی او را بگیرد. چیکونگ هم به دنبال آشپزخانه قصر می گشت.

رُنگ آر: امپراتور امشب چند مهمان مغولی دارد. گوآجینگ: شاید برادرخوانده من توآلی هم بین آنها باشد. چیکونگ: شما دنبال کتاب بگردید من هم یک سری به آشپزخانه می زنم. گوآجینگ: جو تو هم مواظب چیکونگ باش. شاهزاده و بغیه هم وارد قصر شدند.

شاهزاده باغ مخفی را پیدا کرد و گفت غار در پشت آبشار قرار دارد. بعد به 5 رزمیکار گفت: وارد غار بشوید و یک نگاهی بکنید. 5 رزمیکار وارد غار شدند اما نرسیده از غار بیرون افتادند. فنگ و کانگ با دیدن این صحنه خودشان وارد غار شدند. فنگ هنگام ورود از نیروی ویژه استفاده کرد و گوآجینگ و رُنگ آر را دید و گفت: پس شما دوتا هم دنبال کتاب جنگ ومو هستید.

بعد آنها مشغول مبارزه شدند. گوآجینگ با فنگ و رُنگ آر با کانگ می جنگید آنها به خوبی از عهده حریف خود بر می آمدند اما کانگ نامرد، مبارزه با رُنگ آر را رها کرد و خنجرش را در آورد و از پشت به گوآجینگ حمله کرد. و خنجرش را در شکم او فرو کرد. رُنگ آر با دیدن این صحنه مات و مبهوت شده بود. و بغض گلویش را گرفته بود.

در این هنگام فنگ یک ضربه به گوآجینگ زد و او را پرت کرد. رُنگ آر گوآجینگ را در آغوش گرفت. فنگ و کانگ نامرد باز هم می خواستند به آنها حمله کنند که رُنگ آر به طرف آنها سوزن پرت کرد و گوآجینگ را در آغوش گرفت و با یک پرش از آنجا فرار کرد. او با یک پرش از کنار شاهزاده رد شد و به طرف او هم سوزن پرت کرد اما به او هم آسیبی نرسید.

فنگ جعبه را پیدا کرد و پیش شاهزاده برد. شاهزاده: ابتدا مکان خلوتی پیدا کنیم بعد آنرا باز می کنیم. دیگر صبح شده بود. رُنگ آر زیر بغل گوآجینگ را گرفته بود و او را کشان کشان به طرف کلبه شاگوآ برد رُنگآر خیلی ناراحت بود و اشکهایش را در پشت پلک چشمش مخفی می کرد.

بالاخره آنها وارد کلبه شدند. رُنگ آر، گوآجینگ را به دیوار تکیه داد. هنوز خنجر در شکم گوآجینگ بود. رُنگ آر جرات نداشت خنجر را بیرون بکشد اما شاگوآ با یک حرکت خنجر را بیرون کشید. رُنگ آر یک سیلی به شاگوآ زد و اشکهایش سرازیر شد. گوآجینگ: من خوبم، او را نزن. یک بخش از کتاب جویین در رابطه با آسیب دیدن است.

رُنگ آر: شاگوآ کمی آب بیاور. گوآجینگ اول این قرص نُه گُل را بخور. گوآجینگ: اگر تو بتوانی 7 روز و 7 شب از من مراقبت کنی ما می توانیم از دستورالعمل کتاب جویین برای التیام زخم من استفاده کنیم. اما ما نمی توانیم از مزاحمت دیگران در امان باشیم. رُنگ آر از شاگوآ پرسید: آیا چیز عجیبی در این خانه است. شاگوآ: این اتاق هم عجیب است هم ترسناک. رُنگ آر به گوآجینگ گفت: ما در این اتاق استراحت می کنیم. بهتر است برای 7 روز آب و غذا تهیه کنم. بعد به شاگوآ گفت: به هیچ کس نباید بگی ما اینجا هستیم. شاگوآ: من حتی یک کلمه هم نمی گویم.

آنها در آن اتاق مخفی مشغول تمرین شدند. آنها متوجه یک آینه در دیوار اتاق شدند که از داخل آن می توانستند بیرون را ببینند. در آن هنگام رُنگ آر متوجه شد چند نفر وارد کلبه شدند. آنها شاهزاده 5 رزمیکار، فنگ و اُیانگ بودند. البته اُیانگ نمی توانست راه برود و فنگ او را بغل می کرد. یکی از آنها به شاهزاده گفت من برای تهیه غذا بیرون می روم.

شاهزاده: من 18 سال پیش اینجا بودم. کانگ: اینجا 18 سال پیش هم همینطوری بود. شاهزاده: راهزنها اینجا زندگی می کردند و آنها چندین سرباز را کشتند. امپراتور تصمیم گرفت با آنها برخورد کند و یک گروه سرباز فرستاد تا این روستا را به آتش بکشند. بعد از آن واقعه این روستا به شهر ارواح تبدیل شد. گوآجینگ با شنیدن این حرفها گفت: اینجا باید روستای نیو باشد. مادرم در اینجا دزدیده شد و همچنین پدرم اینجا کشته شد.

شاهزاده و بقیه به خاطر پیدا کردن کتاب جشن گرفته بودند. گوآجینگ از این بابت ناراحت بود و گفت: بالاخره آنها کتاب را بدست آوردند. رُنگ آر: ما می توانیم در آینده آن کتاب را بدست آوریم. استاد دوم تو در جیب بری خیلی ماهر است او می تواند این مشکل را حل کند.

شاهزاده: با بدست آوردن این کتاب، سربازان جین در جنگ پیروز خواهند شد. و سربازان ما می توانند بر مغولها پیروز شوند. همه شما جزو شخصیتهای وفادار به جین هستید. بعد به فنگ گفت: ما همه این اعتبار را مدیون شما هستیم. اگر شما گوآجینگ را شکست نداده بودید ما موفق نمی شدیم. فنگ: من فقط چند ضربه به او زدم. این کانگ نامرد بود که با خنجر به عضو حیاتی او ضربه زد. حالا همه می توانیم یک نگاهی به کتاب جنگ یوعه فی بیندازیم.

کتاب در یک جعبه سنگی بود. بعد از باز کردن در جعبه همه با تعجب دیدند که جعبه خالی است. شاهزاده جعبه را شکست تا شاید چیزی پیدا کند ولی داخل آن هم چیزی نبود. فنگ: ما می توانیم امشب دوباره به آنجا برویم و آنرا بدزدیم. شاهزاده: ما نمی توانیم برویم، بعد از سرقت دیشب حتما سربازان در حال آماده باش هستند. فنگ: حتی اگر آنها در حال آماده باش هم باشند من اصلا از آنها نمی ترسم. شما و کانگ لازم نیست امشب بیایید.

5 رزمیکار به همراه فنگ خارج شدند. گوآجینگ و رُنگ آر مشغول تمرین بودند. شاگوآ وارد خانه شد که شاهزاده روی او شمشیر کشید. کانگ: او فقط یک عقب مانده ذهنی است. بعد به شاهزاده گفت: نگران نباشید حتی اگر کتاب را پیدا هم نکنیم باز هم می توانیم حکومت خودمان را حفظ کنیم. شاهزاده به بطری دارو و خنجر همسرش شیروی که برای درست کردن دارو از آنها استفاده می کرد نگاه می کرد و آنها را روی میز گذاشت.

گوآجینگ با دیدن آنها گفت: اینها متعلق به زن عموی من است. دیگر لازم نیست منتظر بمانیم الآن باید بیرون بروم و او را بکشم. رُنگ آر دستش را کشید و گفت: تو الان زخمی هستی و اگر بیرون بروی آنها مخفی گاه ما را هم پیدا می کنند. گوآجینگ: اما اگر بخواهم 6 روز دیگر صبر کنم معلوم نیست چه اتفاقی می افتد. من نتوانستم او را در بایین و لینان بکشم. من او را در روستای نیو هم باید رها کنم. اینجا مکانی است که پدر من کشته شد. رُنگ آر: من و مادرت می خواهیم تو به خوبی زندگی کنی.

سلام
نرم افزار Download Accelerator یا همان DAP را برای دانلود قرار دادم. عکسها با اندازه بزرگ تهیه شده برای بهتر دیدن بر روی کامپیوتر ذخیره کنید.
از آنجا که ما کلیپهایی برای دانلود در این سایت قرار دادیم و خوانندگان تمایل به دانلود این کلیپهای دارند، نرم افزار مخصوص دانلود را قرار می دهیم تا به راحتی به دانلود به پردازید. زمان دانلود این نرم افزار حدودا 20 دقیقه است در این زمان نباید اینترنت قطع شود.
روش دانلود
اگر قبلا نرم افزاری جهت دانلود نصب کردید از روی کامپیوتر پاک کنید و فقط با خود ویندوز اقدام به دانلود نمایید.
بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.
بر روی آدرس چپ کلیک کنید. ( دقت کنید در تمام موارد از چپ کلیک استفاده کنید )

بر روی گزینه continue کلیک کنید.

10 ثانیه صبر کنید تا گزینه Download ظاهر شود بعد بر روی این گزینه کلیک کنید تا دانلود آغاز شود. بعد از تمام شدن دانلود اینترنت را قطع کنید.

نرم افزار را از داخل پوشه فشرده خارج کنید. ( با دستور copy و paste ) و اقدام به نصب نرم افزار کنید. بعد از نصب نرم افزار لازم نیست کار خاصی با آن انجام دهید فقط برای راحتی کار یک آیکون از آن بر روی Desktop قرار دهید. حالا به اینترنت وصل شوید و یکی از کلیپهای سایت ما را انتخاب کرده و شروع به دانلود کنید. روش کار مثل موارد نام برده در بالا است فقط در دانلود فیلم و موسیقی مرحله سوم وجود ندارد و مستقیم وارد دانلود می شوید. به محض اینکه بر روی گزینه دانلود ( یعنی مرحله آخر ) کلیک کنید خود نرم افزار به طور اتوماتیک بالا آمده و کار دانلود را انجام می دهد. شما فقط آدرس مورد نظر را وارد کرده و بر روی گزینه استارت دانلود کلیک کنید.

در صورت قطع شدن اینترنت اصلا نگران نباشید چون مقادیر دانلود شده حتی ماه ها در حافظه نرم افزار باقی می ماند. تا زمانی که نرم افزار موجود بر روی کامپیوتر شما آسیب ندیده باشد.

اگر باز هم مشکلی بود به من بگویید.
با تشکر مدیریت وبلاگ.
این عکسها با اندازه بزرگ تهیه شده حتما بر روی کامپیوتر ذخیره کنید.



برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.
خلاصه قسمت بیستم و ششم
هر پنج نفر آنها سوار قایق بودند. فنگ گفت: این قایق برای هر پنج نفر ما کافی نیست. بعد چوب هدایت کشتی را به زیر بغل چیکونگ زد و خیلی سریع گردن گوآجینگ و رُنگ آر را گرفت. ضربه چوبی که به چیکونگ خورد باعث شد تا بدن چیکونگ بی حس شود. گوآجینگ: بالاخره یک راهی برای نجات پیدا می کنیم. چیکونگ: هدف او از بین بردن ما است.

در این لحظه چیکونگ یک کلمه رزمی گفت و رُنگ آر منظور او را فهمید و دست فنگ را پیچاند. گوآجینگ و رُنگ آر هر دو با فنگ مشغول مبارزه شدند. بعد از مدتی مبارزه، آنها یک کشتی را دیدند که از کنار آنها می گذشت. کسانی که در کشتی بودند برای آنها طناب انداختند و آنها را سوار کشتی کردند. اما کشتی مربوط به شاهزاده ون ین خوآلی بود یعنی ناپدری کانگ البته کانگ هم در کشتی بود.

این 5 رزمیکار کله پوک را هم که به خاطر دارید در قسمت 11 با گوآجینگ و می چوآفونگ در قصر مبارزه کردند. آن 5 نفر با دیدن عموی کانگ، خودشان را به او معرفی کردند و بعد خودشان را به چیکونگ معرفی کردند. فنگ به شاهزاده گفت: مواظب این سه نفر باش آنها مهارت بسیار بالایی دارند.

این پیرمرد لیان زینگو صاحب مار سمی را که به خاطر دارید. او با شنیدن این حرف گفت: من مواظب گوآجینگ هستم و بعد به خاطر تسویه حسابی که به خاطر کشتن مارش داشت دست گوآجینگ را کشید گوآجینگ هم یک ضربه به او زد و او را نقش زمین کرد. لیان با تعجب گفت تو فقط یک ضربه زدی. او دوباره به گوآجینگ حمله کرد، گوآجینگ با چند ضربه اینبار او را به داخل دریا پرتاب کرد. اما همه با تعجب دیدن که او از دریا به داخل کشتی پرتاب شد.

گواجینگ به کنار عرشه رفت تا ببیند چه کسی در دریا بوده! کی....؟ او جوبوتون بود. بله جوبوتون زنده بود و بر پشت یک کوسه سوار شده بود. گوآجینگ: تو زنده هستی؟ جوبوتون نمی خواست سوار کشتی شود که رُنگ آر گفت: اینجا چند نفر هستند که می خواهند برادر تو را اذیت کنند. جو با کوسهاش سوار کشتی شد و گفت چه کسی جرات کرده؟ چیکونگ تو که نبودی؟ بعد به اطراف رفت و به 5 رزمیکار گفت شما جرات کردید؟ و در آخر به فنگ رسید و گفت: فقط تو، سمی بزرگ، دارای اعمال وحشیانه هستی.

فنگ: کسی که به دنیا برگشته ولی لایق زنده ماندن نیست. بوتون: درست است، من روزها در دریا بودم تا عدالت را ببینم. بعد بوتون چیکونگ را دید که روی زمین نشسته. رُنگ آر : استاد من جان فنگ را در دریا نجات داد ولی او استاد من را مجروح کرد و بدنش را بی حس کرده. فنگ: تو چطور سوار کوسه شدی؟ این یک بازی بچه گانه است. بوتون: اگر تو بدن چیکونگ را از بی حسی بیرون بیاوری بعد یکی یکی باهم بازی می کنیم. و اینطوری با هم قرار می گذاریم.

فنگ به رزمیکارانی که در کشتی بودند گفت: این دوستی که سوار کوسه بودند جناب جوبوتون بزرگ از منطقه چوآنجن هستند. او به دیوانه بزرگ مشهور است. او یکی از ارشدان چیو چوچی، وان چوآی و سایر هفت شاگرد چوآنجن است.( یعنی جوبوتون در گروه از هفت شاگرد چوآنجن ارشدتر است ) وقتی او با کوسه در دریا سفر می کرد، من از دست او خلاص شدم. ما قرار گذاشتیم که بازنده به داخل دریا بپرد و خوراک کوسه ها بشود. جو: حالا تو میتوانی بپری! فنگ: چرا؟

جو: وقتی من به داخل دریا پریدم یک اتفاق عجیبی افتاد. این کوسه را می بینی؟ این کوسه زنده مانده در حالی که ما قرار گذاشتیم تمام کوسه ها بمیرند و حتی یکی هم زنده نماند پس من برنده شدم. گوآجینگ ما فکر کردیم تو مردی! بوتون: من این کوسه را تنها دیدم و پشت او سوار شدم. و با نیرویی که داشتم به او ضربه می زدم. جو پشت آن 5 رزمیکار سوار می شد و روش رام کردن کوسه را آموزش می داد آنها هم مثل کوسه برای نجات خود تلاش می کردند اما آن 5 رزمیکار در دست جو مثل موش در دستان گربه بودند!

بعد به فنگ گفت: حالا تو باید به قولت عمل کنی و بدن چیکونگ را از بی حسی در بیاوری. رُنگ آر به جو گفت: اگر دوباره بخواهد به استاد من آسیب بزند چی؟ جو: نگران نباش من مواظبم اگر این کار را بکند من برادرزادهاش را به داخل دریا پرت می کنم. بعد فنگ بدن چیکونگ را از بی حسی در آورد.

چیکونگ گفت: جو ما دیگر اینجا کاری نداریم بهتره برویم. جو به شاهزاده گفت: یک قایق به ما بدهید تا ما برویم. شاهزاده: لطفا کمی بیشتر بمانید و به ما چیزی یاد بدهید. جو: می خواهی به تو یاد بدهم چطوری لاک پشت بشوی؟ بعد یقعه شاهزاده را گرفت که آموزش را شروع کند ولی فنگ جلوی او را گرفت و گفت: برای امروز شوخی کافی است. ( البته شاهزاده هم خیلی ترسیده بود. )

فنگ به شاهزاده گفت: به این 4 نفر یک قایق بدهید تا بروند. استاد تبت که می خواست جلوی فنگ خودنمایی کند گفت: این اولین بار است که من نام شما را می شنوم؟!!!! اما حالا خیلی ادعا می کنی؟ فنگ که از این حرف ناراحت شد استاد تبت را مثل توپ بلند کرد و گفت: جو بوتون این را بگیر. بعد جو هم کلی با او مثل توپ بازی کرد و سپس او را به طرفی پرتاب کرد.

سرانجام آنها سوار قایق شدند و کشتی را ترک کردند. شاهزاده که دید بین فنگ و استاد تبت کدورت پیش آمده دست آنها را به هم داد و گفت: ما با هم دوست هستیم، فنگ هم تا می توانست دست استاد تبت را فشار داد!

همه در کشتی نشسته بودند که فنگ بلند شد و گفت: به این صدای فلوت گوش دهید. این فوآنگ پدر رُنگ آر بود که سوار قایق بود و دنبال دخترش می گشت. او سوار کشتی شد و با دیدن فنگ گفت: تو دختر من را ندیدی؟ فنگ: او گم شده؟ او بچه زرنگی است هیچ کس نمی تواند او را اذیت کند. شاهزاده: میتوانم مشخصات دخترتان را بپرسم؟ فنگ: اجازه بدهید معرفی کنم. ایشان فوآنگ یااوشی رییس جزیره شکوفه های هلو است. و ایشان 6مین شاهزاده جین است. و بغیه دوستانی از جامعه رزمیکاران.

فوآنگ می خواست خداحافظی کند که استاد تبت گفت: تو دنبال یک دختر جوان می گردی؟ فوآنگ: تو او را دیدی؟ استاد تبت: بله، افسوس که من جسد ایشان را دیدم!! سه روز پیش من جسد یک دختر جوان را دیدم که روی دریا شناور بود. او لباس سفید داشت، به همراه روبان موی طلایی رنگ. ( سایر کسانی که در کشتی بودند از این دروغهای شاخدار فکشان باز مانده بود! ) او ادامه داد: سه جسد دیگر هم کنار او بود یکی از آنها مرد جوانی بود با چشمانی درشت، دیگری یک گدای پیر بود با یک کدو تنبل، و آخری یک پیرمرد بود با مو و ریش سفید. فوآنگ به فنگ گفت: برادر فنگ؟ فنگ: کشتی من شکست و من دیروز سوار این کشتی شدم. و این اولین باری است که اینها را می بینم. این جسد ممکن است دختر تو نباشد. فوآنگ از ناراحتی فریاد زد و سوار قایقش شد و آنجا را ترک کرد.

کانگ پیش فنگ رفت و گفت من را به شاگردی قبول کنید. فنگ: من فقط روش را به یک نفر یاد می دهم و او برادرزاده ام است. ولی چند نکته به تو یاد میدهم. بعد به استاد تبت گفت: وقتی فوآنگ بفهمد که تو بهش دروغ گفتی باید با زندگی ات خداحافظی کنی. حتی شاگردش می چوآفنگ هم می تواند این کار را انجام دهد. اما ناراحت نباش تا زمانی که او فکر می کند گوآجینگ مرده، دنبال 7 مبارز می گردد.

بالاخره گوآجینگ و سه نفر دیگر به ساحل رسیدند. چیکونگ هنوز بیمار بود. چیکونگ: من یک آرزو دارم. جو گفت: تو میتوانی بمیری! بعد از مردن تو من فنگ را میکشم و انتقامت را میگیرم!!! چیکونگ: این آرزوی من نیست. بزرگترین آرزوی من این است که از یک مهمانی مجلل لذت ببرم. و غذاهای دربار سلطنتی را بخورم.

آنها سوار یک درشکه شدند و جو آنها را به یک خانه برد. در آن خانه فقط یک دختر عقب مانده ذهنی به نام شاگوآ زندگی میکرد. گوآجینگ و رُنگ آر میخواستند مشغول آشپزی بشوند که گوآجینگ متوجه یک ظرف فلزی شد که قابل برداشتن نبود. رُنگ آر: تو با این نیرویت نمیتوانی آنرا برداری؟!! پس آنرا بچرخان. گوآجینگ ظرف را چرخاند و دید که یک در باز شد!

رُنگ آر از شاگوآ پرسید تو چه مدت اینجا هستی؟ بعد می خواست او را بگیرد که دید او حرکات رزمی از خودش نشان میدهد. رُنگ آر: روش او مثل جزیره شکوفه های هلو است. و بعد از کمی مبارزه توانست او را بگیرد و با یک ضربه او را بی حس کرد. در این موقع جو وارد شد و یک نگاهی به داخل اتاق مخفی انداخت. اما با ترس بیرون امد. گوآجینگ: آنجا چی بود. جو:یک چیز مهیج آنجا بود بروید داخل و ببینید.

آنها به داخل رفتند و اسکلت دو نفر را دیدند که کشته شده بودند یکی با خنجر و یکی با ضربه کف دست. رُنگ آر: شاگوآ مهارتش را از کجا بدست آورده و چه ارتباطی با این دو جسد دارد. بعد آنها یک شعر در کنار یکی از جسدها پیدا کردند و رُنگ آر گفت: این آدم با جزیره شکوفه های هلو در ارتباط بوده. و بعد شمشیر را برداشت و نوشتهی روی آنرا خواند و گفت: او باید جناب چو لین فنگ باشد. در میان 6 شاگرد پدرم او بالاترین مهارت را داشت.


نیانسی و کانگ
گوآجینگ و رُنگ آر
فیلمی بسیار زیبا و رومانتیک از اولین دیدار گوآجینگ با رُنگ آر. این فیلم از قسمت 8 سانسور شده. میتوانید خلاصه قسمت هشتم را بخوانید ولی این فیلم بسیار زیباتر از چیزی که ما در خلاصه نوشتیم. این فیلم با فرمت 3gp است، می توانید آنرا با گوشی موبایل مشاهده کنید و یا در کامپیوتر با نرم افزار RealPlayer و QuickTime ببینید.
موسیقی آخر فلیم
سریال افسانه عقابهای مبارز دارای دو آرم ابتدا و انتها است. که آرم ابتدایی سریال شامل صحنه های رزمیست که از تلویزیون مشاهده کردید. و همچنین ما آنرا به دو صورت Mp3 و فیلم برای دانلود قرار دادیم. اما آرم آخر که شامل صحنه های رومانتیک سریال است به طور کامل از سریال حذف شد.
برای دانلود آرم آخر سریال به صورت MP3 بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.
برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.
خلاصه قسمت بیستم و پنجم
رُنگ آر گفت ضربه ای که دیروز دیدی ضربه سگ بود که چیکونگ به من یاد داده بود. حالا تو می خواهی بیستمین رییس گداها باشی. گوآجینگ: چیکونگ این مسئولیت را به تو داده چرا می خواهی به من بدهی. رُنگ آر: یک دختر رییس گروه گداها، کمی غیر عادی است. گوآجینگ و رُنگ آر مشغول صحبت کردن بودند که فنگ آمد و گفت: سریع باید برای نجاتش برویم.

اینبار چند چوب زیر سنگ قرار دادند وقتی جریان آب بالا آمد چوبها را به زیر سنگ فشار داد و بعد پیچکها را به سنگ بستند و مثل دفعه قبل عمل کردند. این دفعه موفق شدند و اُیانگ از زیر سنگ بیرون آمد.

گوآجینگ و رُنگ آر به داخل غار رفتند. چیکونگ به گوآجینگ گفت: آن دو نفر به زودی از رُنگ آر می خواهند تا پیش آنها برود. موضوع اول این است که تو چطور مراقب من خواهی بود که هیچ گیاه دارویی در اینجا وجود ندارد و دوم اینکه چطور با فنگ رفتار کنیم. و سوم، تو چطور به منطقه مرکزی برگردی. در این هنگام فنگ به در غار آمد و گفت: از اینجا بروید بیرون و بگذارید اُیانگ استراحت کند. آنها هم به ناچار غار را ترک کردند.

آنها در کنار درختان یک کلبه چوبی ساده ساختند. گوآجینگ برای غذا دوتا خرگوش گرفته بود. رُنگ آر: باز هم خرگوش! بعد از پختن خرگوشها گوآجینگ یکی را برای فنگ برد.

اُیانگ با عمویش در مورد رُنگ آر صحبت کرد فنگ هم گفت من او را می آورم تا در کنار تو باشد. فنگ پیش آنها رفت به گواجینگ گفت فردا صد تنه درخت بیاور اگر این کار را نکنی تو را معیوب می کنم. و به رُنگ آر گفت با من به داخل غار بیا.

فنگ به رُنگ آر گفت: وقتی اُیانگ بیدار شد به او آب و غذا بده و مراقبش باش. چیکونگ به گوآجینگ گفت تو سرگذشت من را می دانی. گوآجینگ: نه. چیکونگ: من یک برده بودم، خانه من بوسیله افراد سلسله جین گرفته شد. پدر من برای جین ها آشپزی میکرد و من به اسبها غذا می دادم. من به پشت اسبها بسته می شدم و روی زمین کشیده می شدم تا نیمه جان می شدم. به هر حال من زنده ماندم و حالا به سن پیری رسیدم و دارای مهارت بالایی شدم. گوآجینگ: من منظور شما را فهمیدم من هم قوی خواهم بود و زنده می مانم.

رُنگ آر در غار پیش اُیانگ بود. دارو را در دهان او فشار داد و گفت بیا بخور. اُیانگ بیدار شد و گفت: شما همیشه تند خو با من برخورد میکنید. رُنگ آر می خواست از غار برود که اُیانگ گفت اگر عمویم برگردد و ببیند شما نیستید عصبانی می شود. رُنگ آر بالای سر اُیانگ بود که فنگ برگشت و گفت امشب مواظب او باش. رُنگ آر: چرا شما مواظب او نیستید پس من می روم. فنگ: اگر امشب مواظب او نباشی من گوآجینگ را می کشم.

آن شب گوآجینگ با استفاده از ضربه اژدها چند درخت قطع کرد. گوآجینگ پیش چیکونگ رفت و گفت ضربه اژدهای من دیگر کار نمیکند. من از 18 امین ضربه اژدها برای قطع درختان استفاده کردم بعد از 22 امین درخت دیگر نتوانستم بر مقاومت درختان غلبه کنم. چیکونگ: همه مهارتها قادرند یک یا دو درخت را قطع کنند. اما تو 21 درخت را قطع کردی. ضربه اژدها قویترین ضربه است اما نیروی تو تمام میشود. گوآجینگ کتاب جویین را برای من بخوان.

رُنگ آر در غار خوابیده بود اُیانگ سینه خیز به طرف او رفت و میخواست به شانه او دست بزند که تیغهای زره رُنگ آر در دستش فرو رفت.

گوآجینگ با چیکونگ در حال صحبت بود که دستش را به یکی از تیرهای کلبه زد و کلبه لرزید چیکونگ تعجب کرد و گفت یکبار دیگر این کار را بکن و گوآجینگ یک ضربه دیگر زد و اینبار کلبه بیشتر لرزید. گوآجینگ: من وقتی عصبانی می شوم از 72 امین مشت کومینگ، جوبوتون استفاده می کنم. او همچنین 16 شخصیت کتاب وربال را نیز به من یاد داد. این شخصیتها نام یک روش و ضربه است. صبح روز بعد گوآجینگ و چیکونگ با خنجر وسط تنه درختان را سوراخ کردند و با استفاده از مشت کومینگ درختان را قطع کردند.

فنگ به دنبال گوآجینگ به جنگل رفت و دید که گواجینگ و چیکونگ با قدرت در حال قطع درختان هستند. رُنگ آر با تعجب پرسید چیکونگ شما چطور اینقدر قوی شدید. چیکونگ: تازه این تمام قدرت من نیست مهارت جویین خیلی قوی است ( و کلی فنگ را ترساندند. ) وقتی فنگ رفت چیکونگ گفت: این کتاب شامل حرکات دست و پا هم بود. گوآجینگ: بله. چیکونگ: پس شما دوتا آن را تمرین کنید.

فنگ در غار مشغول خواندن کتاب جویینی بود که گواجینگ در کشتی برای او نوشته بود اما چیزی نمیفهمید.

گوآجینگ و رُنگ آر در ساحل در حال تمرین بودند و فنگ از دور آنها را تماشا میکرد چیکونگ هم متوجه فنگ شد و از گیج شدن او خنده اش گرفت.

آن روز آنها یک کلک ( قایق ساخته شده با الوار ) ساختند و تصمیم گرفتند روز بعد با آن از جزیره خارج شوند. روز بعد وقتی چیکونگ بیدار شد گفت بیدار شوید قایق ما را دزدیدند. فنگ که قایق را دزدیده بود گفت: از قایقتان متشکرم. رُنگ آر یک سنگ را روی یک چوب به صورت اهرم قرار داد و به گوآجینگ گفت: روی چوب بپر تا سنگ به طرف قایق پرتاب شود.

سنگ دوم به قایق برخورد کرد اما قایق آسیب ندید برای همین رُنگ آر روی چوب ایستاد و گفت من را پرتاب کن و گوآجینگ یک خنجر به رُنگ آر داد و بعد او را به طرف قایق پرتاب کرد. رُنگ آر توانست چند تا از طناب ها را ببرد ولی به علت ضرباتی که فنگ به زیر آب و به طرف او می زد مجبور شد به ساحل برگردد.

وقتی رُنگ آر به ساحل برگشت گفت: من چند طناب را بریدم و آنها به داخل دریا می افتند. آنها دوباره یک قایق دیگر ساختند و سوار آن شدند. رُنگ آر: استاد برای این جزیره یک اسم بگذارید. چیکونگ: جزیره فشار ارواح! تو در این جزیره اُیانگ را تحت فشار گذاشتی طوری که نمیتواند راه برود. رُنگ آر: چه ابرهای زیبایی، چطوره آنرا جزیره بیشمار بنامیم.

گوآجینگ دید که دو نفر در آب هستند و تقاضای کمک میکنند. آنها فنگ و اُیانگ بودند که بر روی یک الوار بودند و داشتند غرق میشدند. چیکونگ داد زد سمی بزرگ تو هستی؟ فنگ: بله. اگر به من کمک نمیکنید حداقل اُیانگ را نجات بدهید. او نمی تواند به شما آزاری برساند. رُنگ آر: استاد از او بخواهید که دیگر کارهای شیطانی نکند.

چیکونگ می خواست دست فنگ را بگیرد تا سوار قایق بشود اما فنگ دست او را کشید و او را به داخل دریا پرت کرد. گوآجینگ و رُنگ آر چیکونگ را به داخل قایق برگرداندند. رُنگ آر: فنگ، استاد من لطف کرد و شما را نجات داد، تو هنوز به او بدی میکنی؟ فنگ: منظور من این نبود، معذرت می خواهم برادر. چیکونگ: به نظر می یاد تو می خواستی میزان مهارت واقعی من را ببینی. به آنها مقداری غذا بده. رُنگ آر: ما فقط برای سه نفر غذا داریم.

فنگ: حداقل به برادرزاده من بدهید او مجروح است. گوآجینگ: سهم من را به او بده. رُنگ آر: تو فکر می کنی من بیرحم هستم. من دارم معامله می کنم بعد به فنگ گفت: سم مارهای تو به استاد من آسیب رسانده. او هنوز بهبود نیافته پادزهر را به من بده بعد می توانی هرچی که می خواهی بخوری. فنگ یک بطری از جیبش بیرون آورد و گفت: داخل این بطری پر از آب شده، من پادزهری ندارم. رُنگ آر: پس نسخه آن را به من بده، وقتی به ساحل رسیدیم آنرا تهیه می کنیم. فنگ من فقط یک قلم از آن را به تو می گویم وقتی که به من غذا بدهی. مار من یک گونه کمیاب است. زخم او وخیم است. و آسیب دیدگی چیکونگ به راحتی خوب نمی شود. گوآجینگ: تو الآن می توانی نسخه را به ما بگویی. فنگ: حتی اگر خودم بخواهم آن را درست کنم سه سال طول می کشد.

چیکونگ: او راست می گوید به آنها غذا بده. بعد رُنگ آر مقداری غذا به آنها داد. وقتی فنگ غذا را گرفت گفت: فقط یک نفر است که می تواند چیکونگ را معالجه کند. رُنگ آر: چه کسی. فنگ: چیکونگ خودش می داند. رُنگ آر: استاد او کیه؟ چیکونگ: احتیاجی به خواهش از او نیست. گوآجینگ:چرا اسمش را نمی گویی؟ رُنگ آر: اگر لازم باشد من از پدرم می خواهم سفر کند. چیکونگ: او مهارت بالایی دارد و پدرت حریف او نمی شود. من کاری را که برای خودم نفع داشته باشد و برای دیگران ضرر انجام نمی دهم. دیگر در این مورد صحبت نکنید.

چند عکس از قسمت 33
این عکس ها را بنا به درخواست یکی از خوانندگان قرار می دهیم. در عکس اول چند روز بعد از ازدواج کانگ و نیانسی است. نیانسی گفت قول بده که به دیدن شاهزاده نروی ولی کانگ همان روز به دیدن شاهزاده رفت و بین نیانسی و کانگ اختلاف افتاد. اگر آرم اول سریال را از سایت ما دانلود کرده باشید عکس 3و 4 را دیده اید. بعد نیانسی کانگ را برای همیشه ترک می کند و به یک معبد که مخصوص راهبه های زن است می رود. راهبه بزرگ به نیانسی می گویید تو ...........
صبر کنید تا بقیه را خودتان ببنید. امیدوارم از سایت ما راضی باشید.





با سلام
از نظرات شما متشکرم. اگر در قسمت پیوندهای روزانه بر روی کلمه تمام پیوندها چپ کلیک کنید می توانید خلاصه قسمتهای هشتم تا 24 این سریال را بخوانید و یا از قسمت آرشیو موضوعی وارد افسانه عقابهای مبارز بشوید و به اطلاع شما میرسانیم که ما هرگز نوشتن خلاصهها را قطع نخواهیم کرد. تا امروز مشکلاتی داشتم که بر طرف شد و به شما مژده میدهم که خلاصه قسمت بعدی را تا چند روز دیگر خواهید خواند.
در مورد نیانسی و کانگ هم ما داستان را طبق فیــلم اصلی به طور دقیــق مینویسیم و در چند قسمت اخیر چون داستان داخل یک جزیـره اتفاق میافتد این دو شخصیت کمتر در داستان ظاهر میشوند. ولی تا چند قسمت دیگر دوباره به داستان بر میگردند. در مورد آینده هم چیزی نمیگوییم تا جذابیت داستان از بین نرود منتظر قسمتهای بعدی باشید.
چون سریال افسانه عقابهای مبارز سریالی بود که نصفه پخش شد و هنوز علاقه مندان مشتاقند تا ادامه داستان را بفهمند ابتدا نوشتن خلاصه این سریال را شروع کردیم. بعد از تمام شدن این سریال شاید خلاصه افسانه شجاعان یا سریال دیگری را شروع کنیم.
نظرات شما باعث دلگرمی ما است لطفا نظرات خود را در مورد مطالب بیان کنید.
آخرين نوشته ها
" target="_blank">
نرم افزار
خوش آمديد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|