تبليغاتX
افسانه شجاعان و عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید. بنا به درخواست بعضی خوانندگان خلاصه قسمت یک تا 7 را نیز در این وبلاگ قرار می دهیم. با تشکر از جناب فنچینیان برای ارسال این 7 قسمت.

 

خلاصه قسمت  دوم

 

بعد از آن شب سخت که منجر به کشته شدن گوا و یانگ و جدا شدن همسرانشان از یکدیگر شد لی پینگ (همسر گوآ) که در چادر فرمانده سربازان به شدت کتک می‌خورد و فرمانده از او میخواست که بگوید نقشه(نقشه پادگان شهر جیانگ-نان) را کجا گذاشته اند غافل از اینکه استاد چی چو چی  نقشه را قبلأ سوزانده بود. استاد چیو که جسد کانگ را هم پیدا کرده بود هر دوی آنها را به خاک سپرد، و در مقابل قبر انها، قول داد که همسرانشان را پیدا کند و پس از به دنیا آمدن فرزندانشان، از انها دو مبارز بسازد تا یاد آنها را زنده کند.

 

 

استاد چیو بعد از از ترک قبرها به اردوگاه سربازان حمله کرد و تمام سربازان را کشت و شمشیر را بر گردن فرمانده آنها گذاشت و گفت سریع دو زنی که اسیر کردید را آزاد کنید. و گفت تو دوان تین دو هستی؟ فرمانده گفت نه من نیستم دوان تین دو، آن دو زن را با خودش برد ولی نمیدونم کجا، و استاد چیو از آنجا رفت. دوان تین دو با چند سرباز باقی مانده داشت آن دو زن را به پایتخت میبرد که در قبال آنها جایزه بگیرد. که ناگهان گروهی نقابدار به آنها حمله کردند و شیروی را بیهوش کردند و با خود بردند.

 

 

 شیروی که بیهوش بود دوران خوب  گذشته با یانگ تیاوشین را در رویا می‌دید. وقتی بیدار شد خود را درون تختخوابی مجلل دید. شوکه شد و به دو مردی که بالای سرش نشسته بودند با ترس و وحشت گفت شما کی هستید. مردی به ظاهر مهربان و نجیب  که لباس مفخری هم پوشیده بود جلو آمد و گفت: شما نباید از ما بترسید و با اشاره به مرد دیگر گفت: ایشان طبیب هستند و برای معالجه شما آمده اند. شیروی گفت: پس شوهرم کجاست؟ مرد که طبیب را مرخص کرده بود به شیروی گفت: خانم شما من را نمی‌شناسید؟ من همونی هستم که شما به من کمک کردید و زخمم را بستید و مانع از مرگم شدید. به همین دلیل من به شما مدیون بودم و باید جون شما را نجات می‌دادم. شیرو گفت خواهش میکنم به من بگید شوهرم کجاست اون مرده؟ مرد با اشاره سر تایید کرد و شیروی بلافاصله خانه را ترک کرد و مرد با برداشتن لباس گرم برای او به دنبالش به بیرون رفت.

 شیروی داشت با فریاد شوهرش را صدا میکرد و روی زانو نشسته بود و مرد با دیدن او سریع لباس را به روی دوشش انداخت و گفت اینجا از محل زندگی شما خیلی دوره و شما باید مراقب سلامتی خودتون باشید و وقتی دید او از هوش رفته او را به خانه برد.

 

 

از طرف دیگر دوان تین دو که فقط دو سرباز برایش مانده بود، تغییر لباس داده بودند و هنوز همسر گوا را در اختیار داشتند. در مهمانخانه ای اتاق گرفتند و تصمیم داشتند او را هر طور شده تحویل حاکم دهند. شیروی که به هوش آمده بود در اتاق مشغول درست کردند طناب برای حلق آویز کردن خودش بود که مرد از راه رسید و شیروی با دیدن او گفت می‌خواهید جلوی من را بگیرید. مرد گفت: نه، من وفاداری شما را تحسین می‌کنم ولی باید به شما بگم که شما هنوز فرزند یانگ را به دنیا نیاوردید و نباید حق زندگی کردن را از او بگیرید و  با این کار شما نسل خانواده یانگ را قطع خواهید کرد در حالی که هنوز انتقام مرگ او گرفته نشده. و شیروی در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود از این کار منصرف شد. مرد به شیروی گفت: من مدیون شما هستم و وظیفه خودم میدونم تا پایان عمرم از شما محافظت کنم. لطفأ انتقام مرگ شوهرتان را به من بسپارید.

 

 

دوان تین دو که متوجه شده بود، چیو دنبال اوست برای فرار از دست او به معبدی در شهر جیاگ نان پناه برد. از قرار معلوم راهب بزرگ آن معبد عموی دوان تین دو بود. دوان به عمویش در مورد چیو داستانی دروغی سر هم کرد و عمویش را فریب داد و عمویش هم به او گفت: من نمی‌گذارم او به تو آسیب بزند. در همین حال راهبی داخل امد و به راهب بزرگ گفت که شخصی به نام چیو چو چی خواهان دیدار شما هستند و او هم گفت بریم به استقبالشون. دوان از فرصت استفاده کرد و همسر گوا را دریکی از اتاقهای معبد پنهان کرد.

 

 

راهب که با چیو  روی پلی بیرون معبد قرار گذاشته بود روبرو شد و با خوشامدگویی به او دلیل حضور او در اینجا را خواستار شد و چیو با خشم زیاد به او گفت اول دوان را تحویل بده بعد با هم صحبت می‌کنیم. راهب به چیو گفت: این رفتار در خور شان شما نیست. چیو با این حرف به طرف راهب حمله کرد هر دو بعد از کمی مبارزه و شکست نصفه و نیمه راهب ... راهب گفت: ما می توانیم این مشکل را با گفتگو حل کنیم و اگر فکر می‌کنید باید بجنگیم باید بگم که در این شهر قهرمانانی هستند که از پس شما بر بیایند. بله دوان در معبد است ولی تحت حمایت من، و اگر شما بخواهید او را بگیرید باید از روی جسد من رد بشوید. چیو گفت می‌خواهید چیکار کنم. راهب گفت من از شما میخواهم فردا به رستورانی در شیانگ دون بیایید و با بهترین مبارزان پایتخت مبارزه کنید. اگر شما پیروز شدید من او را به شما تحویل می‌دهم. استاد چیو قبول کرد و رفت.

 

 

مردی که شیرو را نجات داده بود او را به شهر جیاشینگ  آوره بود و به مهمانخانه ای رفت و یک اتاق خواست و مرد به او گفت که باید اول پولش را بپردازد و مرد که از قرار پولی نداشت گفت پولم را دزدیده اند و صاحب مسافرخانه به او توهین کرد و گفت من مثل شما ها زیاد دیدم. پس از این حرف مرد شروع به کتک زدن صاحب و کارکنان مسافرخانه شد و انها هم که حریف او نشدند به سراغ سربازان حکومتی رفتند سربازان که آمدند از او پرسیدند اسم او چیه و چرا اینجا اومده. مرد نامه ای به او داد و گفت: این را به رئیست نشون بده و سرباز با گرفتن نامه آن را به دست حاکم شهر رساند. حاکم بلافاصله به مهمانخانه آمد و مراتب احترام خود را به مرد نشان داد و به عنوان پیشکش به مرد مقدار زیادی تیل طلا داد و گفت هر کاری داشتند به او بگویند و دردسر هایی که به وجود آوره اند را هم ببخشند. مرد هم پذیرفت .

 

 

شیروی که از این ماجرا حسابی تعجب کرده بود به مرد گفت این چه نامه ای بود که حاکم شهر را به خدمت تو در آورد. مرد گفت: این یک نوع برگ عبوره که از صدراعظم سونگ دریافت کردم. هدف من از آمدن به اینجا وامی هست که از زاو-کاوو گرفتم. و آشنایی با آداب و رسوم مردم اینجا که خوشبختانه با تو آشنا شدم. شیرو پرسید زاوو-کاوو کیه و موضوع وام چیه؟ مرد گفت: اون پادشاه سلسله سونگه، او بهره سنگینی از وامی که به ما داده میخواد و من امدم او را تحت فشار بزارم تا کمی ملایمتر باشه. شیرو بلند شدو  گفت: مگه شما کی هستید؟ همین که خواست جواب دهد گروهی سرباز وارد شدند و به او احترام گذاشتند و گفتند زنده باد شاهزاده. شاهزاده که متوجه تعجب شیرو شده بود گفت: اسم من وانین-هانگلی نایب السلطنه پادشاه و وزیر امور مالی. شیرو گفت که شما از نژاد جینگ هستید. وان‌ین گفت: بله ولی من تا به حال آزارم به مردم نژاد سونگ نرسیده و ماموریتم حفظ آرامش مناطق مرزی سونگ و جینگ است لطفأ به من اعتماد کنید.

 

 

هفت جنگجو در رستوران بودند که قرار بود استاد چیو برای مبارزه به آنجا بیاید. 6 مرد و یک زن رئیس این گروه 7 نفره شخصی نابینا بود که یک عصا داشت. راهب بزرگ وارد شد و روبروی رزمیکاران نشست و به آنها گفت: شخصی را من به اینجا دعوت کردم تا با من مبارزه کند ولی من از عهدش بر نمیام. ممنون می‌شوم من را در این کار همراهی کنید. رئیس گروه هفت نفره به راهب گفت: این چه فرمایشی است شما می کنید اگر اون شخص در اثر خودخواهی جرات کرده باشه مزاحم شده بشه به این خاطره که قدرت افراد شجاع این شهر را دست کم گرفته. در همین حال بود که استاد چیو در حالی که دیگه سه پای بزرگی پر از آب را با یک دست بالای سرش حمل میکرد از پله بالا آمد و وارد رستوران شد و در مقابل هفت جنگجو مقداری از آب را با همان دیگ نوشید و دیگ را روی زمین گذاشت.

 

 

راهب گفت خوش آمدید ولی میشه لطفأ بگویید این دیگ بزرگ را چرا از معبد به اینجا آوردید. استاد چیو، رو به رزمیکاران کرد و گفت: مایلم بدونم با چه کسانی افتخار آشنایی دارم. راهب گفت: من معرفی می‌کنم و اول استاد چیو چو چی را به رزمیکاران معرفی کرد و بعد یکی یکی رزمیکاران را به شرح زیر معرفی کرد... اول رئیس گروه مبارزان جیانگ نان، کو جن‌او هستند معروف به خفاش آهنی، دوم شاعر توانا به نام جوآر ، سوم استاد سوارکاری خنسان  هستند، چهارم عقاب کوههای ننشان جناب نان‌سو هستند، پنجم غول خندان، جناب جانگ‌او هستند، ششم پاسبان عدالت جوانگ‌لیو و هفتم بانوی شمشیرزن خن‌چین.

 

 

بعد از معرفی، رئیس کوجن به استاد چیو گفت: این گروه جیانگ نان است که همیشه دنبال عدالت و برابری بوده و در مورد شما هم شنیدم که شما هم در راه عدالت قدم بر می‌دارید، جناب چیه‌لن(راهب) سالهاست که از دوستان نزدیک ماست  و انسان شریف و درستکاری بوده، نمیدونم چه اختلافی بین شما افتاده که شما را در مقابل هم قرار داده، امیدوارم ما بتوانیم در حل این اختلاف به شما کمک کنیم. استاد چیو گفت: من دشمنی با ایشان ندارم من فقط می‌خواهم آن دو نفری را که در معبد هستند را به من تحویل دهید. رئیس کوجن می‌پرسه چه کسانی و استاد چیو تمام ماجرا را تعریف میکند و در نهایت میگوید که  همسران دو دوست خود را که باردار هستند، راهب چیه‌لن باید به او تحویل دهد. شما بگویید من باید چه بکنم. راهب با لهن تندی گفت: اینها همش مزخرفه.

 

 

استاد چیو که از کوره در رفته بود دیگ آب را بلند کرد و به طرف او پرت کرد و دو تن از  مبارزان(نان‌سو و جانگ‌او) با کمک هم دیگ را به طرف چیو برگرداندند و چیو دوباره ان را گرفت و به زمین گذاشت.چیو بار دیگر به راهب حمله کرد و وقتی دید گروه مبارزان مانع او میشوند به رئیس گروه گفت من شما را به نوشیدن آب دعوت می‌کنم. استاد چیو دیگ را برداشت و به سمت رئیس کوجن پرتاب کرد ولی در بین راه جانگ‌او مانع دیگ شد و اول او از آب نوشید و دوباره دیگ را به سمت چیو بازگرداند.

 

 

چیو گفت حالا که غول خندان از آب رازی بود نوبت رئیسه که از آب بخوره و آن را به سمت رئیس کوجن پرت کرد رئیس کو-جن با عصا  جلوی  دیگ را گرفت آن را بلند کرد و مقداری نوشید و بعد دیگ را روی عصا به سرعت چرخاند و به سمت چیو پرت کرد.

 

 

استاد چیو با زحمت دیگ را گرفت و دوباره پرت کرد و اینبار به سمت نان‌سو و او هم مثل دیگران از عهده این کار برآمد. در همین حال جانگ‌لیو (پاسبان عدالت) به نان سو گفت من هم می‌خواهم آب بخورم و نان‌سو دیگ را به سمت او انداخت و او هم روی هوا با پا دیگ را گرفت و از آن آب خورد و به استاد چیو برگرداند.

 

 

 جوآر که به شدت خوشش آمده بود از چیو آب را طلب کرد واستاد چیو با چوب دستیش دیگ را برای او انداخت ولی  جوآر به هوا پرید و گفت بدن من نه تحمل وزن این دیگ را دارد ونه معده ام جا برای این مقدار آب و با یک حرکت بدلکاری با بادبزنش مقداری آب از داخل دیگ برداشت و دیگ که کماکان در آسمان بود به خن‌چین نزدیک شد، و خن چی با یک لگد به آن، مقداری از آب آن را بیرون ریخن و خورد. دیگ به بیرون از ساختمان پرت شد که خنسان پرید و با شلاقش آن را به درون رستوران برگرداند و جرعه‌ی آخر آب را خورد و آن دیگ خالی را به استاد چیو بازگرداند.

 

 

استاد چیو که از آنها خوشش آمده بود از آنها تشکر کرد و شکست را قبول کرد و گروه جیانگ نان هم استاد چیو را تحسین کردند. ولی استاد چیو گفت: درسته من شکست خوردم ولی اینجا را ترک میکنم تا برای نجات آن دو زن راه چاره ای پیدا کنم رئیس کو که عصبانی شده بود گفت شما که شکست را قبول دارید نباید روی حرفتان پافشاری کنید و باید حرف راهب را قبول کنید و در همین حین سربازان وارد رستوران شدند و استاد چیو فکر کرد که آنها سربازان را آورده اند تا او را بگیرند و به گروه جیانگ نان بدهنی کرد و دیگ را برداشت و رفت.(در اصل شاهزاده هم در آن رستوران بود و سربازان را او فراخوانده بود)

 

 

استاد چیو به معبد رفت و با دیگ در معبد را شکست و وارد معبد شد.در اولین قدم نان‌سو و جانگ‌او به او حمله کردند که استاد چو آنها را جا گذاشت و رفت.

 

 

در دومین گام، خن‌چین و خنسان با او مبارزه کردند، که چیو هر دو را مغلوب کرد و وارد حیات اصلی معبد شد و تمام مبارزان جیانگ نان بجز رئیس کو او را محاصر و به او حمله کردند.

 

 

 استاد چیو به هر کس یک ضربه کاری وارد می کرد، بطوریکه دیگر نمی توانست از جایش بلند شود. البته استاد چیو خیلی با شرافت مبارزه می کرد و احترام خنچین که یک زن بود را داشت و فقط یک ضربه‌ی آهسته به او زد که در میان مبارزه رئیس کو توسط تیغهای آهنی سمی، استاد چیو را زخمی کرد که یکی از تیغها به خنچین خورد.  استاد چیو تمام مبارزان را مغلوب کرد و در نهایت مبارزه بین رئیس کو و استاد چیو آغاز شد که البته راهب متوجه فریب خوردن خود توسط برادر زاده اش شده بود و می خواست مبارزه را متوقف کند که موفق هم نبود و آن دو به شدت با همدیگر درگیر بودند که در نهایت هر دو ضربه ای به سینه هم زدند  و مثل تمام مبارزان دیگر روی زمین افتادند.

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در شنبه 31 فروردین1387 و ساعت 23:27 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

 

سوال یکی از خوانندگان

 

نویسنده: فنچینیان

سلام به Wanderer Flutist

از بابت پی دی اف ممنونم، خیلی عالی بود.

میخواستم از شما که صاحب نظر هستید و خیلی اطلاعات کاملی از این رمان و سبکهای مختلف در این سریال دارید این سئوال فنی را بپرسم...

دون فان بوبای 12 سال کنگ فوی سانفلاور را تمرین کرد و به حد کمال در این کنگ فوی مخوف رسیده بود. آیا لینخو چون با روش مبارزه شماره 9 و فنون دیگری که در طی داستان آموخت حریف دون فان بوبای می‌شد...

من و شنگو در این رابطه هم نظر هستیم و نظرمونو گفتیم... میخواهم دیدگاه شما را هم بشنوم.

ممنون

( اگر از منوی سمت راست وارد قسمت تالار افسانه شجاعان بشوید می توانید نظر سایر دوستان در این مورد را بخوانید. )

 

 

جواب شما

 

نویسنده: Wanderer Flutist

بنده هم عرض سلام به برادر عزیز دارم.

شما به بنده لطف دارید. من قابل این تعریف ها نیستم. در مورد سوال جنابعالی نظرمو می گم:

مهارت نه شمشیر Dugu مهارتی بی رقیب بوده. اما آیا Linghu chon بر آن تسلط کافی داشته یا هنوز همچنان که خودش هم در بعضی مواقع ذکر می کند در استفاده از این روش کنترل خود را از دست می داده... ؟ لذا Linghu chon را به منزله استاد این سبک نمی دانیم. خود او هم به Dongfan می گوید که ما چهار نفر حریف تو نمی شدیم و به او احترام گذاشت. در واقع Ren Ying Ying با مجروح کردن معشوق Donfang باعث از بین رفتن تمرکز وی شد و این موضوع باعث شکست Donfang bubai و تغییر نام او به Donfang Bibai به معنی "شرق شکست پذیر" شد. می بینیم که در حین استفاده Linghu از مهارت nine swords of dugu خود Donfang هم او را تحسین می کند.

نهایتا بنده روش اصیل حزب برتر گروه Huashan اسبق را یعنی مهارت استاد Feng chin yang رو برتر و خلاقانه تر می بینم و به گفته خود استاد: جوهره اصلی شمشیرزنی، طبیعی و مسلط بودن به هر نوع ابزار دفاعی است.

در مورد سایت www.wuxia.ir باید بگم که بیشتر از یک ماه است که ما این سایت را لینک کردیم. با نام فیلم و سریالهای شرقی.

از توجه شما به این سایت متشکرم.

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در شنبه 31 فروردین1387 و ساعت 23:1 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

دانلود یک کلیپ از بازگشت عقابهای مبارز

دانلود

 

دانلود یک کلیپ از هشتمین اژدهای آسمان

دانلود

منبع: http://www.afsane-shojaan.blogfa.com

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در شنبه 31 فروردین1387 و ساعت 12:25 | موضوع: دانلود موسیقی و کلیپ سریال
 

 

جواب یکی از دوستان به سوال قبلی

 

نویسنده: Wanderer Flutist

با سلام به همه برادران.

جسارتا می خواستم جواب چند تا از سوالات رو در حد اطلاعات و برداشت خودم عرض کنم که البته در نظر داشته باشید که برداشت های من از روی زیرنویس English این سریال بوده و تا آنجا که متوجه شده ام و به خاطرم می آید، دوبله فارسی این سریال در خیلی موارد متفاوت انجام شده است.

در مورد دست نوشته Sunflower :

Ren Woxing  اولین فرد در گروه Sun-Moon بود که در سالهای اخیر به این دست نوشته دست یافت - در جریان سرقت آن دست نوشته از گروه هوآشان در سال ها قبل - اما همچنان که خودش گفت تمایلی به تمرین آن نداشت و معتقد بود این روش فقط به درد اشخاص اخته می خورد و آن را کاملا شیطانی می دانست. قبل از به دام افتادنش هم به دنبال تمرین روش شخصی خودش یعنی Star-Sucking بود. در ضمن هیچ کس از جریان به دام انداختن Ren Woxing توسط Dongfan Bubai و دستیابی Dongfan به آن دست نوشته مطلع نبود و Dongfan به همه اعلام کرده بود که رئیس سابق گروه در نبردی کشته شده است. لذا کسی به دنبال دست نوشته نبود و همه متوجه نسخه خلاصه تر آن که متعلق به خانواده Lin بود یعنی Bixie بودند.

 

اینکه چرا به گروه Sun-Moon شیطانی گفته می شده باید عرض کنم که خود اعضای گروه آن را Shen Jado به معنی گروه مقدس می نامیدند و این دشمنان این گروه بودند که به آن شیطانی می گفتند که البته این نامگذاری های بین دو گروه مخالف طبیعی است و هرگز دلیل بر ذات اصلی پیروان آن گروه ها نخواهد بود. به نظر بنده این یکی از مفاهیم عمیق داستان بود.

 

به دام انداختن Ren Woxing:

دو مطلب به نظرم می آد:

1- در منابع و به اظهار خود Ren Woxing این اتفاق طی یک نقشه و توطئه ی بسیار زیرکانه انجام شد که مکر و حیله Dongfan در این مورد به قدری بالا بود که حتی تحسین خود Ren Woxing را هم برانگیخت!

2- Linghu Chon بعد از یادگیری مهارت Nine Swords of DuGu شادمانه به استاد Feng گفت که این مهارت بالاترین مهارت رزمی است! استاد با پوزخندی جواب می دهد که نه خیلی متفاوته، وقتی توی دام و توطئه قرار بگیری هیچ مهارتی نمی تونه کمکت کنه. مهارت Ren Woxing بالا بود اما در دنیای ما نیرنگ و توطئه بر هر نیروی بدنی بالایی فائق می آد. در واقع Linghu chon درست گفته بود و این مهارت در واقع بالاترین مهارت رزمی بود. همچنان که استاد Feng می گوید نام طراح این مهارت به معنی "خواهش برای شکست خوردن" بوده و علت انتخاب این نام این بوده که طراح این روش در تمام دوران زندگیش آرزو داشت که کسی بتواند او را شکست دهد و هیچ گاه به آرزویش نرسید.

 

و اما بهترین سوال شما:

چرا استاد Feng Ching Yang خودش رو مخفی کرده بود و رئیس گروه نشد.

این موضوع را هرگز فراموش نکنید که روش این استاد مطلقا بی نظیر بود و هیچ کس قادر به شکست او نبود. اما حزب Sword گروه Huashan چرا از حزب Qi شکست خورد؟ چون Feng در مبارزه شرکت نداشت و بنا به توطئه ای از Huashan دور شده بود. باز هم می بینید که توطئه و نیرنگ کثیف بر مهارت بی نظیر توفیق یافته. این توطئه آنقدر کثیف بود که Feng از شدت بیزاری و تنفر از جامعه رزمی، ترجیح به جدایی و زندگی منزوی می دهد. جنگ قدرت آنقدر آلوده است که انسان های سالم بیشتر ترجیح به کناره گیری از آن می دهند مگر اینکه مجبور شوند تا در آن شرکت کنند و از حقی دفاع کنند. Qu Yang و Liu Zhengfeng  هر دو همین کار را کردند. استاد Feng Ching Yang هم همین طور. خانم Ning هم در پایان داستان این را از شوهرش خواست. بارها می‌شنویم که Linghu Chon آرزو می کند که همراه Ren Ying Ying از جامعه رزمی دور شده و زندگی آرام و امنی را در پیش گیرد.

اما اشخاصی مانند Yue Buqun، Zou Lengshan، Yu Canhai و Dongfang Bubai حاضرند برای قدرتمند شدن دست به هر کاری بزنند و آرامش خود را در برتری بر دیگران می بینند.

 

نکته آخر در مورد Dongfang Bubai:

به نظر من او نهایتا به این حقیقت دست یافت که لذت اصلی زندگی در برترین بودن نیست بلکه در طبیعی بودن، دوست داشتن و مورد محبت بودن است. همچنان که به Ren Ying Ying می گوید من به تو حسادت می کنم چرا که تو از اول یک دختر به دنیا آمده ای و زیبا هستی. اگر من به جای تو بودم دیگر نمی خواستم نفر اول در جامعه رزمی کاران باشم حتی اگر حکومت دنیا را به من می دادند. Donfang همچنان  که دیدیم در حالی که اسما و ظاهرا نفر اول در جامعه رزمی کاران بود اما ریاست گروه را عملا رها و به معشوقش سپرده بود و خود در باغی به دوزندگی و زندگی زیبایی رو آورده بود. اینکه نویسنده داستان صحنه مرگ او را غم انگیز به تصویر کشیده به این علت بوده که Dongfang نهایتا حقیقت را فهمید و او نیز تقریبا از جامعه رزمی کاران دور شد...

داستان XAJH تنها یک رمان یا سریال با جلوه های ویژه مبارزه و یا صحنه های جذاب عادی نیست. مفاهیم عمیق فراوانی دارد که خوانندگان باید سعی کنند آن ها را که منظور نظر اصلی نویسنده بوده را مورد توجه و بررسی قرار دهند. امیدوارم دوستان مرا در بیشتر یادگرفتن از این سریال کمک کنند.

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در شنبه 31 فروردین1387 و ساعت 0:27 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

 

مبارزه سوم

 

سومین مبارزه بین شنگو و لینخو در قسمت سیزدهم اتفاق افتاد. اما چرا مبارزه سوم اتفاق افتاد. این مبارزه را لینخو شروع کرد. وقتی که لینخو در خانه خانم بزرگ بود یاد شنگو و مرگ لی خوآ افتاد. و دلیل دیگرش دو دفعه قبلی بود که از شنگو شکست خورده بود. در واقع لینخو با یادگرفتن شمشیر زنی ویژه می خواست مهارت خودش را به رخ شنگو بکشد. برای همین بود وقتی لینخو می خواست کلبه خانم بزرگ را ترک کند.

خانم بزرگ به او گفت: تو خودت را به کشتن می دهی. انتقام از عقل به دور است.شجاعت در بازوی انسان نیست بلکه در تفکر انسان است. غلبه بر غرور، غلبه بر دشمن است. غرور سیل بی امانی است که به هیچ کس امان نمی‌دهد. بله درست است لینخو به شمشیر زنی خودش مغرور شده بود. اما استاد فن این شمشیر زنی ویژه را به لینخو یاد نداده بود تا مغرور شود.

لینخو مدت زیادی را دنبال شنگو می گشت و بالاخره او را در جنگل پیدا کرد و به شنگو گفت: کتاب زی شیان را به من بده. شنگو: قبلا که گفتم: دست من نیست. در مبارزه دوم هم لینخو همین سوال را از شنگو پرسیده بود و شنگو گفت: من برنداشتم.

 

 

 

 

لینخو: تو لی خوآ را کشتی؟ شنگو: فکر نکن شکست ناپذیر هستی؟ لینخو: تا کتاب زی شیان را ندهی نمی توانی بروی. شنگو که تا آن لحظه کسی جرات نکرده بود اینطوری با او صحبت کند خیلی عصبانی شد و گفت: خوب معلوم می شود که می تواند برود و کی نمی تواند. و بعد هر دو مشغول مبارزه شدند. ابتدا لینخو با روش خوآشان با شنگو مبارزه کرد ولی طبق معمول شکست خورد. شنگو نه با شمشیر بلکه یک مشت به سینه لینخو زد و لینخو به درخت چسبید.

 

 

 

 

لینخو دیگر چاره ای نداشت به جز اینکه از آخرین برگ برنده خود یعنی روش شمشیر زنی ویژه استفاده کند. دفعه بعد لینخو با شمشیر زنی ویژه به شنگو همه کرد. بعد از مدت کوتاهی مبارزه ایستاد. شنگو: این شمشیر زنی خوآشان نیست. لینخو هم خالی بست که شمشیر زنی خوآشان است. و بعد دوباره به شنگو حمله کرد.

 

 

این دفعه لینخو از ضربات کنترل نشده استفاده می کرد و بی رحمانه به شنگو حمله می کرد و در نهایت توانست بازوی شنگو را زخمی کند. سپس شمشیر لینخو در درخت فرو رفت و لینخو بی هوش شد.

 

 

 

اولین بار که این قسمت را دیدیم. فکر می کردیم که بهترین فرصت است تا شنگو انتقام خودش را بگیرد و لینخو را بکشد و یا حداقل به خاطر زخمی شدن بازویش، لینخو را زخمی کند. اما همه غافلگیر شدیم ...... نه نتها شنگو به لینخو آسیبی نرساند بلکه سعی کرد لینخو را به هوش آورد و چند بار صدایش زد و در نهایت او را به کلبه خودش برد و جانش را نجات داد.

در کلبه خانم بزرگ گفت: بالاخره توانستی انتقامت را بگیری؟ قبل از رفتن یادت هست چی به تو گفتم. غرور سیل بی امانی است که به هیچ کس امان نمی‌دهد.

واقعا شنگو بزرگوار بود. با اینکه لینخو او را مجروح کرده بود، اما نه تنها به لینخو آسیب نرساند بلکه جانش را هم نجات داد. یا شاید بتوان گفت، شنگو قبل از این موضوع به لینخو علاقه مند شده بود.

تا کنون خانم بزرگ چند بار به لینخو محبت کرده بود، یک بار جانش را نجات داد. و به او موسیقی یاد داد. حالا می توانیم دلیل حمایت لینخو از خانم بزرگ را در قسمت 17 ، و در مقابل راهب شائولین بفهمیم. لینخو گفت: لینخو زندگی کوتاهی داره و فقط در دنیا این را میدونه که خانم بزرگ از هیچ محبتی نسبت به من دریغ نکرده، پس من ازش حمایت می کنم.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در جمعه 30 فروردین1387 و ساعت 0:12 | موضوع: افسانه شجاعان
 

 

هشتمین اژدهای اسمان

این سریال جلوه های ویژه ی خاصی دارد. در این سریال گروهی زن و شوهری را مورد حمله قرار می دهند و همسر مرد کشته می شود. او ،خودش و پسر تازه متولد شده اش را از صخره پایین می اندازد ولی پسر

 بچه زنده می ماند و رئیس گروه دزدها ان بچه  را در فرقه ی  خودش بزرگ می کند. تا ان بچه بزرگ می شود و به ..رهبری گروه  می رسد

ولی عده ای با توطئه که این بچه از گروه بدی هست برای اون مشکلاتی درست می کنند و در اخر هم برای  جلوگیری  از حمله  به  کشورش و صلح و صفا خودش  را می کشد.

 

سریال باز گشت عقابهای مبارز

این سریال ادامه ی عقابهای مبارز هست. قهرمان این سریال پسر یانگ کانگ هست که در اخر سریال عقابهای مبارز کشته می شود. اسم این  پسر یانگ گوآ هست  که  در اخر با  غلبه بر خشم  و نفرت به قهرمانی برای مردم  تبدیل می شود و لقب کُندُر هرو  رو مردم  به  او می دهند.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در پنجشنبه 29 فروردین1387 و ساعت 0:15 | موضوع: سایر سریال ها
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و دوم

 

چوآنرن به داخل ظرف شن ضربه زد و بعد به کیسه ای که داخل آن سنگ بود یک ضربه زد. وقتی کیسه را پایین آوردند، سنگهای داخل آن تبدیل به شن شده بود. گوآجینگ: این مرد مهارت خیلی بالایی دارد. ما حریف او نمی شویم. رُنگ آر: هدف ما پیدا کردن کتاب است. کارهای او فریب آمیز است. گوآجینگ: من فکر می کنم کارهای او واقعی است.

 

 

رُنگ آر: من می روم تا یک نگاهی بکنم. بعد از پنجره به داخل اتاقی نگاه کرد و نیانسی و کانگ را آنجا دید. کانگ به نیانسی گفت: بیا کارهای مربوط به رزمیکاران را ترک کنیم و با هم یک زوج خوشبخت بشویم. نیانسی: پس انتقام پدرت چی می شود؟ کانگ: او 18 سال از من نگهداری کرد. پس در این مورد من را مجبور نکن. بیا زودتر ازدواج کنیم. نیانسی: اگر ون ین خوآلی دوباره دنبال تو آمد چی؟ کانگ: اگر من هر نوع همکاری با سلسله جین داشته باشم. آرزو می کنم که با مارهای سمی گزیده شوم!! نیانسی: من به تو اعتماد دارم. و بعد ... ، رُنگ آر هم که دید کار انها دارد خصوصی می شود از دیدن دست کشید و برگشت.

 

 

رُنگ آر در حالی که می خندید پیش گوآجینگ رفت. گوآجینگ: چرا تو اینقدر خوشحال هستی؟ رُنگ آر خندید و اشاره کرد چیزی نپرس و به جای دیگری رفتند. ناگهان چیو جلوی آنها پرید و گفت: شما چطور وارد قلمروی من شدید. رُنگ آر: من و گوآجینگ اینجا آمدیم تا به شما احترام بگذاریم. طبق قرارمان 7 روز گذشته. چوآنرن: چقدر گستاخ. رُنگ آر: شما چقدر زود فراموش می کنید. دل دردتان چطور است. اگر هنوز خوب نشدی، حریف من نمی شوی. در آن لحظه چوآنرن یک ضربه به پشت رُنگ آر زد. به دلیل اینکه رُنگ آر زره داشت دست چوانرن زخمی شد. اما ضربه خیلی سنگین بود و رُنگ آر نیمه جان در آغوش گوآجینگ افتاد.

 

 

گوآجینگ به قدری عصبانی شد که می خواست چیو را همان جا بکشد اما نجات جان رُنگ آر واجبتر بود. گوآجینگ، رُنگ آر را بغل کرد و از آنجا دور شد. گوآجینگ در حال فرار بود و چیو به همراه شاگردانش در تعقیب او بودند. گوآجینگ یک غار دید و به داخل غار رفت و رُنگ آر را کنار دیوار گذاشت. رُنگ آر: گوآجینگ، سینه من ضربه خورده. گوآجینگ صدایی از داخل غار شنید و گفت: خودت را نشان بده. مرد از تاریکی بیرون آمد. او چیو بود و گفت: ضربه کف آهنی خیلی قدرتمند است. گوآجینگ: تو چطور وارد شدی؟ و بعد با یک ضربه بدن او را بی حس کرد.

 

 

گوآجینگ: به شاگردانت بگو از جلوی غار کنار بروند. وقتی به پایین کوه رسیدیم بدن تو را از بی حسی بیرون می آورم. چیو: به نزدیک در غار برو تا متوجه بشوی. گوآجینگ به در غار رفت و دید چیو بیرون است و گفت: رُنگ آر، یک چیوی دیگر هم بیرون است. رُنگ آر: آنها شبیه هم هستند. یکی واقعا مهارت بالایی دارد و دیگری وانمود می کند. چیو: ما دو قلو هستیم و من بزرگتر هستم. در ابتدا مهارت من از او بهتر بود. اما بعدا مهارت او بهتر از من شد. گواجینگ: کدامیک از شما چیو چوانرن هستید. چیو: من چیو چوانجان هستم. گوآجینگ: چرا آنها جرات نمی کنند وارد غار بشوند. چیو: هیچ کس بدون اجازه من جرات ندارد وارد بشود.

رُنگ آر او به ما راستش را نمی گوید به نقطه ی خنده اش ضربه بزن. گوآجینگ به او یک ضربه زد. چیو: من از خنده می میرم. گوآجینگ: حرف بزن. چیو: اینجا یک زمین مخفی است و هیچ کس زنده از اینجا بیرون نمی رود. اینجا قله مقدس است. و رییس قبلی را اینجا به خاک سپردیم. رُنگ آر: اینجا قله دوم است. طبق نقاشی کتاب باید اینجا باشد. یک نگاهی به اطراف بیانداز. گوآجینگ به انتهای غار رفت. صدای خنده چیو به بیرون غار رفت. و چوانرن گفت: برادر تو هستی؟ یکی از شاگردها گفت: رییس بگذارید ایشان را نجات بدهیم. چیو: مزخرف نگو. اینجا مقبره آخرین رییس است و طبق قوانین گروه هیچ کس نمی تواند زنده از غار خارج شود. حالا که این اتفاق افتاده از من انتظار نداشته باشید که سنگدل نباشم. چیو و شاگردانش به نزدیکی دهانه غار رفتند.

 

 

 

گواجینگ در انتهای غار به چند اسکلت برخورد کرد و یک جعبه دید که روی آن نوشته بود: (( درود بر کسی که این کتاب را بدست می آورد. برای شکست دادن سلسله جین، و دوباره کشور را بدست آوریم. )) بعد پیش رُنگ آر رفت و در جعبه را باز کرد. داخل آن یک کتاب بود. گواجینگ: کتاب جنگ ومو. بعد به دهانه غار نگاه کرد و گفت: آنها تپه را آتش زدند. ما باید از اینجا برویم. چیو: من را نجات دهید. گوآجینگ بدن چیو را از بی حسی بیرون آورد. بعد رُنگ آر را بغل کرد و از غار بیرون رفت. گواجینگ به لبه پرتگاه رسید و دیگر راهی نداشت. رُنگ آر: عقابت را صدا کن، ما باید با او برویم. گوآجینگ: یک سوت زد و گفت: سریع بیا. صدای عقاب به گوش رسید. گوآجینگ با یک دستش رُنگ آر را بغل کرد و بعد پرید و با دست دیگرش پای عقاب را گرفت و از آنجا دور شدند.

 

 

روز بعد چیو دوباره آنها را پیدا کرد. گوآجینگ، رُنگ آر را در آغوش گرفته بود و فرار می کرد. چیو و شاگردانش هم در تعقیب آنها بودند. گوآجینگ، رُنگ آر را به یک درخت تکیه داد و گفت: اینجا استراحت کن تا من به اطراف نگاه کنم. گوآجینگ از یک درخت بالا رفت و در میان یک برکه، کلبه ای را دید. گوآجینگ از درخت پایین آمد، رُنگ آر را بغل کرد و به طرف برکه رفت.

 

 

مسیر تله گذاری شده بود. گواجینگ ( در حالی که رُنگ آر در آغوشش بود. دوباره این عبارت را تکرار نمی کنم در تمام مسیر رُنگ آر در آغوش گواجینگ است و وقتی می گوییم گوآجینگ یعنی رُنگ آر هم در آغوش او است چون در واقع هر دو تبدیل به یک شخص واحد شده اند ) داشت در مسیر راه می رفت که پایش به یک طناب گیر کرد و تیغه های تیزی به اطراف پرتاب می شد. گوآجینگ به سمت بالا و طرفین پرید و از میان تیغه ها عبور کرد و در پشت درختی پناه گرفت. رُنگ آر با دیدن تله گفت: سعی کن در مراحل سه و 7 راه بروی.

 

 

گوآجینگ به مرداب رسید. در میان مرداب چند چوب برای عبور وجود داشت. گوآجینگ پایش را روی اولین چوب قرار داد که ناگهان تمام چوبها به داخل آب فرو رفتند. گوآجینگ داد زد: ما می خواهیم عبور کنیم. یک نفر به سختی مریض است. ما کمی آب می خواهیم. یک خانم از داخل کلبه گفت: اول شما باید لایق وارد شدن باشید. خودتان راه را پیدا کنید. گوآجینگ به رُنگ آر گفت: من به داخل آب می روم و تو را روی دستم نگه می دارم. رُنگ آر: صبر کن یک راه حلی هست. یک سنگ بردار و به داخل آب بینداز. با انداختن سنگ چند چوب در آب ظاهر شد اما مسیر کلبه نبود. رُنگ آر: بر روی چوب ها راه برو. ابتدا مستقیم. سه تا چپ و سه تا در جهت مخالف. همان طور که رُنگ آر گفت، گوآجینگ بر روی چوبها راه رفت و مسیر کلبه ظاهر شد. گوآجینگ، رُنگ آر را بغل کرد و از روی چوبها عبور کرد و وارد کلبه شد.

 

 

در داخل کلبه یک خانم با موهای سفید نشسته بود و با چورتکه کار می کرد. این خانم پشتش به رُنگ آر بود. رُنگ آر با شنیدن صدای چورتکه گفت: 3055 . خانم برگشت و گفت: چه دختر جوانی و دوباره به کارش ادامه داد. رُنگ آر: 3024. خانم اینبار برگشت و گفت: همراه من بیایید.

 

 

خانم، آنها را به یک اتاق برد. کف اتاق از خاک نرمی پوشیده شده بود و روی خاکها شکلهایی کشیده شده بود. خانم: این یک مسئله است. اگر خیلی باهوش هستی این مسئله را حل کن. رُنگ آر به مسئله نگاه کرد و بعد با چوبش روی خاک شکلهایی می کشید و بالاخره مسئله را حل کرد. خانم با تعجب گفت: تو واقعا انسان هستی! رُنگ آر: این یک مسئله ریاضی است. که شامل 19 دایره است. خانم: مهارت ریاضی تو خیلی بیشتر  از من است. تو کی هستی؟ در این موقع چیو بیرون کلبه ایستاده بود و فریاد زد. استاد ریاضی، یین گو، چیو آمده تا تو را ببیند. یین گو: من بیرون نمی آیم. شما بیایید اینجا. چیو: یک خانم و آقا به داخل مرداب تو آمده اند. لطفا آنها را به من تحویل بده. یین گو: چه کسی می تواند راه را پیدا کند؟ چیو و شاگردانش از آنجا رفتند.

 

 

یین گو به داخل کلبه رفت و گفت: چیو از اینجا رفت شما کی هستید؟ گوآجینگ: ما شاگردان چیکونگ هستیم. رُنگ آر به وسیله چوانرن مجروح شده. ما دنبال یک پناهگاه می گردیم. یین گو: نگران نباشد. انها راه را پیدا نکردند و  شما مهمان من هستید و من از شما حمایت می کنم. او بوسیله ی ضربه کف آهنی چوآنرن مجروح شده و هیچ معالجه ای برای ان وجود ندارد. گوآجینگ ناراحت شد و گفت: رُنگ آر، بیا از اینجا برویم. یین گو در را بست و گفت: فکر کردی هر وقت دلت بخواهد می توانی بیایی و بروی؟ گوآجینگ آماده مبارزه شد و گفت: لطفا بی احترامی من را ببخشید.

 

 

یین گو با یک ضربه به گواجینگ حمله کرد. رُنگ آر حالش بد شد و می خواست روی زمین بیفتد که گواجینگ برگشت و رُنگ آر را گرفت. ضربه یین گو هم به پشت کتف گواجینگ برخورد کرد. گواجینگ کتفش را تکان داد و یین گو چند متر به عقب پرت شد. یین گو: این خانم خیلی خوشبخت است که زنده مانده.  به هر حال او سه روز بیشتر زنده نمی ماند. فقط یک نفر در این دنیا است که می تواند او را نجات دهد. گوآجینگ: اگر شما بتوانید به ما کمک کنید، ما از شما سپاسگذار می شویم. یین گو: خواهش کردن از او مشکل است. گوآجینگ: من پیش او التماس می کنم. برای او توضیح می دهم و از کسی شکست نمی خورم. یین گو: کسی خواهش کردن بلد نیست؟ فکر کردی خیلی توانایی؟ چرا او باید شما را نجات بدهد؟ یین گو عصبانی شد و از اتاق بیرون رفت. گوآجینگ، رُنگ آر را در آغوش گرفت و گفت: تو خوب می شوی.

 

 

یین گو سه پاکت آورد و گفت: بعد از اینکه از جنگل خارج بشوید، گروه کف آهنی شما را رها می کنند. و بعد به سمت شمال شرقی بروید. وقتی به مرز تویان رسیدید، پاکت سفید را باز کنید. آن به شما مرحله بعدی را نشان می دهد. قبل از آن بازش نکنید. اگر او نتوانست دوست تو را معالجه کند که هیچ. اما اگر او را معالجه کرد باید یک ماه بعد به اینجا بیایید و یک سال در کنار من بمانید. رُنگ آر: شما از من می خواهید که فرمولهای ریاضی را به شما یاد بدهم. باشه من قول می دهم.

 

 

رُنگ آر دوباره حالش بد شد و گفت: سینه من دوباره ضربه خورد. گوآجینگ: بیا قرص نه گل را بخور. یین گو با شنیدن این اسم برگشت و گفت: قرص نه گل. بده ببینم. این یک قرص مخصوص از جزیره شکوفه های هلو است. شما این را از کجا آروده اید؟ گوآجینگ: او دختر فوآنگ یائوشی، رییس جزیره شکوفه های هلو است. یین گو از اتاق بیرون رفت. رُنگ آر: به نظر میاد او از دشمنان پدرم است. یین گو دوباره برگشت و بطری قرص را به آنها پس داد و گفت: شما می توانید بروید ولی این قرصها برای او ضرر دارد دوباره اجازه نده از این قرصها بخورد. یادت باشد، بعد از معالجه شدن باید یک سال به اینجا بیایی.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر در جنگل در حال راه رفتن بودند. رُنگ آر: شاید این سه پاکت برای ما خطرناک باشد، بیا الآن آنها را باز کنیم. گوآجینگ: بگذار به نصیحت او گوش کنیم و وقتی به تویان رسیدیم بازش کنیم. گوآجینگ در آن موقع صدای اسبش را شنید آنها می خواستند سوار اسب بشوند که از دور صدای چیو و شاگردانش را شنیدند. آنها سریع سوار اسب شدند و از آنجا دور شدند. بالاخره آنها از جنگل خارج شدند و برای غذا در یک رستوران توقف کردند. سخنان یین گو: وقتی به رودخانه رسیدید پاکت قرمز را باز کنید. تا رسیدن به رودخانه دو روز راه بود. گوآجینگ هر طور بود رُنگ آر را می برد. مدتی او را روی اسب در کنار خودش قرار می داد و برای اینکه اسب سواری رُنگ آر را خسته نکند مدتی هم او را کول می کرد.

 

 

 بالاخره آنها به رودخانه رسیدند و گوآجینگ کمک کرد تا رُنگ آر از اسب پیاده شود. در آنجا یک پل بود که مردی بر روی پل مشغول ماهیگیری بود.

 

 

گوآجینگ پاکت قرمز را باز کرد، نوشته بود: جراحت خانم رُنگ آر فقط بوسیله جناب دوآن معالجه می شود. او هیچ کس را ملاقات نمی کند. قبل از اینکه به اقامتگاه او برسید، مرد ماهیگیر شما را می کشد. ادعا کنید که شما از طرف چیکونگ پیغامی آورده اید. این تنها راه موفقیت شماست. گوآجینگ: بیا اول از پل عبور کنیم. پل خیلی باریک بود و مرد ماهیگیر روی پل نشسته بود و کس دیگری نمی توانست از آنجا عبور کند. گوآجینگ و رُنگ آر پیش مرد رفتند. گوآجینگ: ما می خواهیم از روی پل عبور کنیم، می شود شما کنار بروید. ولی مرد جواب نداد. گوآجینگ که عجله داشت مرد را تکان داد و گفت: با شما بودم. یک ماهی به قلاب مرد گیر کرد ولی وقتی مرد چوب را بالا کشید، چوب شکست و خیلی عصبانی گفت: من یک سال منتظر این ماهی بودم و شما آنرا ترساندید. گوآجینگ: ایشان تنها دوست من است و بیمار است. ما باید فورا از پل عبور کنیم. ماهیگیر: چرا می خواهید از پل عبور کنید. گوآجینگ: ما می خواهیم جناب دوآن را ببینیم. ماهیگیر: استاد من، استادم غریبه ها را نمی بینید. من هرگز به شما اجازه نمی دهم که از اینجا عبور کنید. گوآجینگ: ایشان دختر فوآنگ یائوشی و رییس گروه گداها است. بخاطر فوآنگ و چیکونگ بگذارید عبور کنیم. ماهیگیر: نمی شود. رُنگ آر: ایشان زبان خوش سرش نمی شود. بیا از پل عبور کنیم. گوآجینگ هم با قدرت کونگ فو با آن مرد مبارزه کرد.

 

 

گوآجینگ کمی آن مرد را کتک زد بعد رُنگ آر را بغل کرد و از بالای سر مرد عبور کرد و با ضربه ی اژدها پل را تخریب کرد که آن مرد نتواند دنبال آنها بیاید.

 

 

در ادامه راه آنها به یک کوه رسیدند. کوه کاملا صاف بود مثل دیوار. در وسط کوه یک درخت روییده بود و مردی روی درخت نشسته بود و آواز می خواند. رُنگ آر به آن مرد گفت: چقدر جالب و بعد ادامه شعر مرد را خواند. مرد: بروید، من نمی توانم جلوی شما را بگیرم. اما قله در بالا است و من این را به سرنوشت خودتان واگذار می کنم.

 

 

گوآجینگ، رُنگ آر را پشتش گذاشت و از کوه بالا رفت. گوآجینگ دستش را از یک سنگ گرفت. اما سنگ محکم نبود و کنده شد. گوآجینگ و رُنگ آر در حال سقوط بودند. رُنگ آر: بگذار من بروم، بالاخره من می‌میرم. گوآجینگ: من نمی گذارم تو بروی. من هرگز تو را رها نخواهم کرد. رُنگ آر: پس عهد می بندیم که با هم بمیریم. گوآجینگ: بله، با هم می میریم. گواجینگ به اطراف چنگ می زد تا بالاخره یک پیچک را گرفت اما پیچک هم کنده شد. در حالی که پیچک در دست گوآجینگ بود سقوط می کردند. به طور کاملا اتفاقی پیچک به پای آن مرد گیر کرد و آنها نجات پیدا کردند. گوآجینگ: از اینکه ما را نجات دادید متشکرم. مرد: این تقدیر بود و بعد رفت.

 

 

آنها دفعه دوم توانستند به بالای کوه برسند. در بالای کوه یک زمین کشاورزی بود. مرد کشاورز یک طناب به گاوش بسته بود و سعی می کرد گاو را تکان دهد اما گاو تکان نمی خورد. رُنگ آر: این یک مرحله دیگر است. گوآجینگ: بگذار از او سوال کنم. امیدوارم اجازه بدهد ما عبور کنیم.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 22:48 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

هشتمین اژدهای آسمان

نام دیگر این سریال، نیمی خدایی و نیمی شیطانی

 

 بر گرفته از رمان جین یونگ با همین نام است. ماجرای فیلم درباره سه شخصیت، رئیس گروه گدایان چیائو فونگ، شاهزاده دالی دوئن یو و راهب شائولین شی جو است.

چیائو فونگ (که بعدا شیائو فونگ نامیده می شود) یک مبارز خیلی خوب و همچنین شهرت بسیار زیادی داشت با گفتگو عامیانه « در شمال چیائو فونگ و در جنوب مو رونگ ». وقتی او می‌فهمه که یک چیدان است، مجبور می‌شود که ریاست گروه را رها کند. چیائو فونگ می‌خواست تا انتقامش را از کسی که والدینش را کشتن بگیرد. او دوئن یو را ملاقات می کند که یک شاهزاده از دالی است، و آنها با هم بردار پیمانی می‌شوند. استاد و ناپدری و مادری او کشته می‌شوند و مردم او را متهم می‌کنند.

در طی سفرش برای پیدا کردن قاتل، آجو را ملاقات می‌کند و عاشق او می‌شود. آنها از طریق خانم ما می‌فهمند که دوئن جنگ چون پدر دوئن یو، همان قاتل است. وقتی چیائو فونگ می‌خواست دوئن جنگ چون را بکشد، آ جو فهمید که دختر دوئن هست. آ جو نمی‌خواست چیائو فونگ پدرش را بکشد برای همین به شکل پدرش تغییر قیافه داد. و این باعث شد چیائو فونگ تصادفا او را بکشد. قبل از این که آ جو بمیرد از چیائو فونگ خواست که از خواهرش آ زی مراقبت کند.

آ زی یک دختر شر بود که عمیقا چیائو فونگ را دوست داشت. یو تان جی می‌خواست از چیائو فونگ بخاطر کشتن پدرش انتقام بگیرد. و همچنین او آ زی را در اولین نگاه دوست داشت و مشتاق خدمت کردن به او بود. در حادثه‌ای آ زی به خاطر این که استادش به طرف چشم او مقداری سم پرتاب کرد کور شد. یو تان جی مایل بود که چشم‌هایش را به آ زی بدهد تا دوباره او بتواند ببیند.

دوئن یو شاهزاده دالی بود و از آن موقعی که مجسمه وانگ یو یان را در غار دید عاشقش شده بود. او کونگ فو پر قدرتی را در غار یاد گرفت. در ابتدا او عاشق مو وان چینگ بود، ولی آنها فهمیدن که با هم برادر و خواهر هستند. او بعدا وانگ یو یان را ملاقات کرد و عاشقش شد ولی او فقط پسر خاله‌اش مو رونگ فو را دوست داست. بالاخره وانگ یو یان فهمید که پسر خاله‌اش فقط در فکر پادشاه شدن است و اصلاً به او توجه نمی‌کند بنابراین با دوئن یو همراه شد.

شی جو یک راهب درست کار و مودب شائولین و هم خیلی ضعیف بود و نمی‌توانست مبارزه کند. او بطور تصادفی برنده مسابقه شطرنج شد و نیروی زیادی از یک مرد پر قدرت دریافت کرد. در طول سفر او با لائو لائو و لی چیو شویی برخورد و از آنها کونگ فو یاد گرفت. لائو لائو و لی چیو شویی از همدیگر عمیقا تنفر داشتند و در آخر هر دو به خاطر انتقام مردند. لائو لائو، شی جو را به شی ها برد و او را مجبور کرد که گوشت بخورد (خوردن گوشت برای راهب‌ها ممنوعه) و عاشق یک دختر شود. بعد از اینکه او مُرد شی جو با آن دختر ازدواج کرد.

منبع: http://wuxia.ir

البته خلاصه دومی نیز یکی از دوستان قول داده برای ما ارسال کند که بیشتر به زیبایی های داستان اشاره می کند.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 13:40 | موضوع: سایر سریال ها
 

 

یکه تاز عالم

 

با بازی لینخوی خودمان یا لي ياپنگ.

     

 

 

 
 
 
لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 0:44 | موضوع: سایر سریال ها
 

بازگشت عقاب‌های مبارز  Return of the Condor Heroes، Shen Dia

 

اين سريال بر اساس رماني نوشته جين يونگ (لوئیس چا در واقع این مرد نویسنده افسانه شجاعان هم است) و دومين قسمت از سه گانه عقابها است. دنباله افسانه عقاب‌هاي مبارز و در ادامه به شمشير بهشتي و خنجر اژدها ختم مي‌شود. داستان مربوط به سرگذشت و ماجراهاي يانگ گوا است. يانگ گوا بچه يتيمي که در پايان افسانه عقاب‌هاي مبارز پدر خود را از دست مي‌دهد. یانگ گوآ پسر کانگ و نیانسی خودمان است.

 و گوآ جينگ (برادر پيماني پدرش) و فوآنگ رونگ (رُنگ آر خودمان) او را با خود به جزيره شکوفه‌هاي هلو مي‌برند. در سنين نوجواني گوآ جينگ او را براي يادگيري کونگ فو به فرقه چوئن جِن برد. در آنجا با مشکلاتي که بوجود آورد و همينطور به خاطر بد رفتاري‌هاي معلمش فرار کرد و سرانجام به مقبره کهن رسيد و شيائو لونگ نو او را به شاگردي پذيرفت. بعدها استاد و شاگرد نسبت به هم ابراز علاقه کردند و عاشق هم شدند. در ادامه ماجرا سختي‌ها و رنج‌هايي که اين دو نفر يانگ گوئو و شيائو لونگ نو تحمل مي‌کنند را نشان مي‌دهد.

البته بازیگران در این سریال عوض شدند و گوآجینگ و رُنگ آر خودمان نیستند.

منبع: http://wuxia.ir

 

 Right click on image for save options.

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در سه شنبه 27 فروردین1387 و ساعت 22:21 | موضوع: سایر سریال ها
 

 

شو چن در فیلمی دیگر با نام great qing dynasty

 

نام این فیلم که در بالا نوشته و جزو 5 فیلم مورد نظر سنجی است. ما این فیلم را با نام سلسله بزرگ کینگ در قسمت نظرسنجی قرار داده ایم. بازیگر معروف آن همان شنگو یا ین ین خودمان است.

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com      Image hosted by allyoucanupload.com      Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در دوشنبه 26 فروردین1387 و ساعت 23:55 | موضوع: سایر سریال ها
 

چند عکس از قسمت 32

در این قسمت 45 دقیقه ای رُنگ آر 30 دقیقه در آغوش گوآجینگ بود. ( قسمتی رومانتیک ) چرا رُنگ آر در آغوش گوآجینگ بود؟ باید صبر کنید تا خودتان ببینید.

قسمتی بسیار زیبا که حتما باید بخوانید. ما هم اکنون مشغول نوشتن خلاصه این قست هستیم و امیدواریم تا آخر هفته تمام شود. ما معمولا در تمام خلاصه ها حدود 20 یا 21 عکس قرار می دهیم. اما به دلیل زیبایی این قسمت احتمالا تعداد عکسها از این مقدار بیشتر خواهد شد. و همین طور متن این قسمت نیز مفصل تر خواهد بود.

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در دوشنبه 26 فروردین1387 و ساعت 14:11 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

 

سوال یکی از دوستان

نویسنده: مهدی

يکي ديگر از زيباترين صحنه هاي افسانه شجاعان جايي بود که دون فان در آخرين لحظات مرگش سوزني رو به طرف گلي زيبا که با نخ و سوزن درست کرده بود پرتاب کرد و در واقع با پرتاب سوزن گل کامل شد اين صحنه خيلي زيبا بود چون هم احساس لطيف دون فان رو نشون مي‌داد وهم ظرافت کتاب کويي خويي بادين و اما چند سوال:

 رن وشين کتاب کويي خويي بادين رو مال خودش مي دونست اما اون کتاب رو از کجا آورده بود؟ چرا کسي دنبال کتاب کويي خويي بادين نبود؟ چرا به گروه رن وشين مي گفتند شيطاني؟

چه جوري توي سياه چال افتاده بود در حالي که اون موقع دون فان قدرتي نداشته؟ چرا نه از کتاب استفاده مي کرده نه نابودش ميکرده؟ بعد از اينکه دون فان کتاب رو به رن داد چرا رن با اون همه جاه طلبي کتاب رو نخوند رن که زن نداشت و ديگه پير شده بود و ديگه ازدواج نمي‌کرد خب کتاب رو مي خوند؟ دون فان فقط با يک ضربه لينخو از پا در اومد آيا کسي مثل دون فان با اون همه قدرت درست بود که با يه ضربه تقريبا کارش تموم بشه حالا درسته که رن از کنگ فوي ويژه استفاده کرد ولي دون فان نبايد به همين راحتي مي مرد. من اولش فکر ميکردم که فن چيان روحه ولي بعد فهميدم که واقعيه. چرا فن چيان خودشو مخفي کرده بود. حالا که گذشته نبايد به خاطر سالها قبل خودشو مخفي کنه. بايد خودش رييس گروه خواشان مي‌شد.

 

از شما خوانندگان وبلاگ می خواهیم به سوالات این دوستمان پاسخ دهید. منتظر پاسخهای شما هستیم.

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در یکشنبه 25 فروردین1387 و ساعت 0:44 | موضوع: تالار افسانه شجاعان

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید. بنا به درخواست بعضی خوانندگان خلاصه قسمت یک تا 7 را نیز در این وبلاگ قرار می دهیم. با تشکر از جناب فنچینیان برای ارسال این 7 قسمت.

 

خلاصه قسمت یکم

 

مقدمه

در سال 1200 میلادی  مصادف با ششمین سال حکومت سونگ جنوبی کشور چین که پس از مدت ها روی آرامش را به خود دیده بود دوباره دچار هرج و مرج گردید. سربازان حکومت جینگ برای تصرف  مناطق شمالی به این مناطق یورش برده بودند  و از سوی دیگر مغولها حکومت خود را بر نواحیه گسترده ای از دشتهای میانی تثبیت کردند. کشور دچار هرج و مرج فراوان شده بود و در جای جای آن جنگهای خونینی بین گروهای مختلف در گرفته بود و همه جا شرارت و حیله گری حاکم بود و افراد نالایقی که به حکومت می رسیدند با وحشیگری با مردم رفتار می کردند...پادشاه پایتخت را به  لینگ‌آن انتقال داده بود و فقط به فکر خوشگذرانی بود و به مردم اهمیت نمی‌داد در این بین وانگ دائو چینگ نخست وزیر حکومت سونگ  در سدد بود تا با در اختیار گرفتن نقشه پادگان شهر جیانگ‌نان به مهاجمان جینگ  برای تسلط بر پایتخت راه را برای آنها هموار سازد و بدین طریق خوش خدمتی خود را به دشمن نشان دهد و این در حالی است که وضعیت مردم بسیار فلاکت بار بوده و دچار فقر و آوارگی شده بودند. در این وضعیت عدالت خواهان و افراد آزاده دست به شمشیر برده و تا پای جان با این ناعدالتی ها  به مبارزه برخواستند.

 

 

 

شهر چونگ دائو

رزمیکاری میانسال بر بالای خانه ای ایستاده بود و مخفیانه سربازان دولتی که کالسکه ای را با اسکورت وارد شهر می کرند را نظاره می‌کرد  و با ورود آنها به شهر ناگهان شمشیر را کشید با حرکتی سریع به سمت کالسکه یورش برد. سربازان نیز برای محافظت از کالسکه اقدام به دفاع کردند اما تمام سربازان توسط رزمیکار به سادگی کشته شدند و تنها فرمانده سربازان کمی در مقابل آن دوام آورد ولی در نهایت کشده شد رزمیکار بلافاصله به سمت کالسکه حمله کرد با یک حرکت کالسکه و اسب را واژگون کرد و مردی با لباس درباریان از آن بیرون افتاد. مرد از ترس به التماس افتاده بود که او را نکشد ولی رزمیکار به او گفت: آدم فروش خائن و سرش را از تنش جدا کرد و طوماری که مرد حمل می‌کرد را برداشت.

 

 

 

دیکلمه: شکوفه های هلو برای شکفتن منتظر اجازه کسی نمی مانند...هر چند بادهای سیاه، زاغ های سیاه زیادی را به همراه می آورند. اگر چه دشمن توانسته  بخشهای زیادی از سرزمین ما را تصرف کند اما نمی‌دانند که دلاوران ما در هر جا که باشند جلوی انها را خواهند گرفت.

چند روز بعد گروهی سرباز درون شهر به خدمت فردی رفتند و سردسته آنها به آن فرد اینگونه گفت: قربان جناب وانگ دائو چینگ(نخست وزیر حکومت جینگ)  به دست مردی غریبه کشته شده و ما جسد بدون سر اون را پیدا کردیم و در مورد نقشه هم باید بگم  سربازانی که شاهد ماجرا بودند گفتند اون غریبه نقشه را با خودش برده. اسم اون غریبه چیو چو چی بوده. فرد که به نظر می‌رسید شخص با نفوضی است از دورن کالسکه گفت که اونو بکشید و نقشه را برگردانید و سرباز هم احترام گذاشت و رفت.

 

 

در کافه سه مرد داشتند در مورد حکومت و نحوه انتصاب افراد به سمتهای مختلف حکوت  سونگ  با یکدیگر گفتگو می‌کردند و عملکرد پادشاه را زیر سئوال می‌بردند دو نفر از انها که جوانتر بودند  از قیام کردن در برابر حکومت صحبت می‌کردند و یاری نفر سوم را خواستند ولی نفر سوم که پیرمرد بود گفت کمکی از من پیرمرد بر نمیاد و یکی از آن دو نفر به پادشاه با صدای بلند لعنت فرستاد یکی از مشتری ها که در گوشه ای نشسته بود در همین بین خنده بلندی سر داد. یک از آن دو نفر خطاب به او گفت شما قضاوت کنید پادشاه لیایق لعنت نیست؟ مرد جواب داد: چرا لایقش هست ولی مقصر اصلی او نیست درست قضاوت کنید...یکی از ان دو نفر گفت پس اگر اون مقصر نیست کی مقصره؟ مرد گفت مقصر پادشاه نیست حتی اگر اون هم پادشاه نبود یکی دیگه بدتر از اون بود. آن دو مرد هم دست از مجادله با او کشیدند و حرف او را تایید کردند. آن سه دوباره مشغول بحث در مورد نحوه شکنجه حکومت و اعمال آنها شدند و با افسوس دوباره به ناسزا گفتن پرداختند. و بعد از هم جدا شدند و به خانه هایشان بازگشتند. 

 

 

 

سربازان به اسکله رسیدند... چیو چو چی(قاتل نخست وزیر) که داشت با قایق از اسکله دور می‌شد، مورد تیراندازی قرار گرفت ولی تمام تیرها را منحرف کرد. تیر آخر را گرفت و با نگاهی به آن گفت فهمیدم انها کی هستند و از انجا دور شد.

 

 

دو مرد (جمع سه نفره درون کافه) در حالی که مست بودند و آواز میخواندند به خانه بازگشتند... آنها یکدیگر را برادر صدا می‌کردند و در همسایگی یکدیگر زندگی می‌کردند و همسرانشان، هر دو حامله بودند. (این دو مرد عشق حرفهای سیاسی داشتند) یک روز برفی که انها درون خانه نشسته بودند و داشتند در مورد حکومت بایکدیگر صحبت می‌کردند نا گهان مردی را دیدند که دارد از کنار خانه آنها رد می‌شود و آن دو وقتی دیدند که او یک رزمیکار است و به نظر آدم خوبی است از او دعوت کردند که به منزل انها بیاید... رزمیکار کسی نبود جز چیو چو چی که با خنده ای گفت با کمال میل و آنها به درون خانه رفتند.

 

 

یکی از آن دو مرد به او گفت: استاد ما می‌خواستیم غذا بخوریم که دیدیم شما بیرون در برف هستید و انصاف ندیدیم که در این هوای سرد بیرون بمانید... چیو چو چی گفت پس شما برای ترحم من را به خانه خود دعوت کردید و نه به خاطر احترام به من...پس من برای تشکر از محبت شما سر بریده ای که همراهم است را به شما هدیه میکنم.

 

 

آنها جا خوردند ...چیو چو چی به آنها گفت اگر بخواهید من در خوردن  غذا شما را همراهی کنم باید اول ببینم شما در شان من هستید یا نه و بلند شد و به بیرون خانه رفت و به آنها گفت  بیرون بیایند و نشان بدهند که با شهامت هستند و آن دو هم بدون صبر رفتند یکی از انها به چیو چو چی گفت: شمشیرت را بکش. چیو چو جی در جواب گفت: می توانید با هم حمله کنید و  یکی از آن دو گفت: مطمئن باش از عهده تو بر می‌ایم. و به او حمله کرد و گفت بزار بهت نشون بدم خانواده یانگ چه مهارتی دارد .چیو و مرد مشغول مبارزه شدند و آن مرد با اینکه در مبارزه مورد تحسین چیو قرار گرفت ولی در نهایت شکست را پذیرفت و هر دو از چیو چو چی عذرخواهی کردند و چیو هم از آنها بابت رفتارش عذرخواهی کرد.

 

 

مرد مبارز خود را به او معرفی کرد و گفت من دوست شما یانگ تیوشین هستم. و دوست او خود را گوا‌شیاوتین معرفی کرد و آن دو گفتند ما هنوز نمی‌دانیم شما کی هستید...او هم با خنده گفت بنده چیو چو چی هستم و آنها که شهرت او را شنیده بودند با خوشحالی با او به درون خانه رفتند و مشغول گفتگو شدند. او در مورد سر برید به آنها گفت و نقشه پادگان جیانگ نان را هم در آتش انداخت و سوزاند و مشغول خوردن غذا شدند.

 

 

در این میان گروهی نقابدار وارد روستا شدند و دنبال استاد چیو چو چی در انجا می گشتند. استاد که متوجه حضور آنها شده بود گفت شما اینجا بمانید تا من حساب انها را برسم و از کلبه بیرون رفت و مشغول مبارزه با آنها شد و همه را به راحتی شکست داد و همه آنها را کشت و به خانه بازگشت. در بین نقابدارها مردی کماندار، یک تیر به طرف استاد چیو پرتاب کرد که چیو تیر را منحرف کرد و به طرف نقابدار پرتاب کرد. تیر به مرد نقابدار خورد. استاد در خانه مشغول غذا خوردن بود که متوجه شد همسر یانگ تیوشین که شیروی نام داشت حامله است و به او تبریک گفت.

 

 

استاد چیو دوباره مشغول صحبت شد و گفت من در زندگی به 3 چیز پرداختم. اول پزشکی بود هدفم این بود  به دارو حیات بخش دسترسی پیدا کنم ولی وقتی موفق نشدم به شعر و ادبیات روی اوردم و در نهایت هم به سراغ هنرهای رزمی رفتم که البته هنوز هم مبتدی هستم. آن دو وقتی این را شنیدن خندیدند. گوا-شیاوتین  گفت: وقتی استاد با این مهارت می‌گویند مبتدی هستند پس ما چی بگیم ما در مقابل او هیچی نیستیم. تیوشین به استاد گفت شما که دستی در ادبیات دارید برای فرزندان ما که در اینده متولد می‌شوند اسمی انتخاب کنید. استاد بعد از کمی صبر به آن دو رو کرد و گفت اسم فرزند گوا-شیاوتین را  گوآجینگ میگزارم و اسم فرزند یانگ-تیوشین را یانگ کانگ انتخاب میکنم و آن دو با خوشحالی قبول کردند.

استاد دو خنجر از لباسش بیرون آورد و گفت من هدیه مناسبی ندارم که به فرزندانتان بدهم بجز این دو... و روی هر کدام اسم مورد نظر بچه ها را هک کرد. و آن دو خنجر را به آنها داد و گفت وقتی این دو بچه بزرگ شدند خودم استاد هنرهای رزمی انها میشوم.

 

 

 

 گوا به استاد گفت ما خیلی تعریف مهارتهای رزمی شما را شنیده ایم لطفأ به ما چند حرکت را یاد بدهید و استاد با کمال میل پذیرفت و برای تمرین با هم به بیرون رفتند.

بعد از اتمام تمرین ناگهان علامتی در آسمان پدیدار شد. استاد چیو به آن دو رو کرد و گفت این علامت گردهمایی گروه ماست احتمالأ مشکلی پیش آمده و از آن دو خداحافظی کرد و رفت. آن دو به درون خانه رفتند. یانگ به گوا گفت بیا به هم قولی بدهیم. اگر فرزندان ما هر دو پسر بودند آنها با هم برادر خواهند بود اگر هر دو دختر بودند خواهر، و اگر یکی دختر و دیگری پسر در آینده با هم ازدواج خواهند کرد و این را هر دو به هم قول دادند. و به نشانه این قول  خنجرهایشان  را با هم عوض کردند. گوا بلند شد و گفت من می‌روم این خبر را به لی پینگ (همسرش) بدهم و بعد رفت.

 

 

 

 

آن شب مردی نقابدار ( یکی از نقابدارها که با تیر و کمان با چیو جنگیده بود ) که به شدت زخمی شده بود وارد خانه آنها شد و خود را کشان کشان به خانه یانگ رساند و بی هوش شد یانگ خواب بود و شیروی با صدایی بیدار شد و آن مرد را دید که یک تیر در پشتش است.

 

 

شیروی می خواست یانگ (همسرش) را بیدار کند ولی او بیدار نشد و شیروی خودش مشغول مداوای مرد نقابدار شد. شیروی وقتی دید آن مرد  بهوش امده از او پرسید شما کی هستید و اینجا چیکار می‌کنید. مرد با برداشتن نقاب گفت من یک تاجر هستم و در راه مورد حمله قرار گرفتم و زخمی شدم. شیروی گفت: من تیر را از پشت شما درآوردم و زخم شما را بستم. مرد از شیروی تشکر کرد و گفت که مقداری آب به او بدهد ولی او بیهوش شد شیروی که نتوانسته بود مرد را از جایش تکان بدهد مقداری کاه روی او ریخت و به او گفت که تا فردا همینجا استراحت کنید من فردا صبح به شما دوباره سر میزنم.

 

 

 فردا صبح وقتی شیروی از خواب بلند شد و سراغ مرد رفت دید او خانه را ترک کرده برای همین به یانگ چیزی در مورد ان نگفت.

 

 

یک ماه بعد ...

شب خانواده گوا و یانگ  در کنار هم مشغول شام خوردن بودند که گروهی سرباز خانه ی  آنها را محاصره کردند.

 

 

 فرمانده سربازان گوا و یانگ را صدا کرد و به آنها گفت که باید تسلیم بشوند. شیروی گفت باید فرار کنیم ولی یانگ گفت شما همینجا بمانید من و گوا از عهده اونا بر می‌اییم. آنها بیرون رفتند و علت محاصره کردنشان را پرسیدند ...فرمانده سربازان گفت این دستور حاکمه که شما را دستگیر کنم و به پایتخت تحویل دهم و به سربازان گفت آنها را دستگیر کنند ولی آن دو حاضر به تسلیم نشدند و شروع به مبارزه با سربازان کردند. گروهی از سربازان هم به خانه هجوم بردند گوا به یانگ گفت تو زنها را بردار و ببر من خودم با اینها می‌جنگم و یانگ هم علارقم میلش این کار را کرد ولی گوا زیاد نتوانست دوام بیاورد وکشته شد  در راه دوباره سربازان به آنها حمله کردند و این بار یانگ کشته شد و زنها هم توسط سربازان از یکدیگر جداشدند.

 

 

چند ساعت بعد استاد چیو چو چی به خانه آنها رسید و با دیدن اوضاع به دنبال گوا و یانگ گشت و ناگهان جسد گوا را در حالی که جلوی درب خانه اش زانو زده بود را دید.

 

 

چیو در مقابل جسد گوآ زانو زد و گفت من انتقام شما را خواهم گرفت.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در شنبه 24 فروردین1387 و ساعت 23:29 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و یکم

 

گدایی که گوآجینگ و رُنگ آر را دزدیده بود به کانگ گفت: این بدترین فاجعه است که اینطوری برای گروه گداها اتفاق افتاده است. بعد به جناب جیان گفت: ما باید این کار را بدست لو یوجیا بسپاریم. رییس بیشترین تصمیم گیری را در گروه دارد و ما نباید اتحاد گروه را از بین ببریم. و پیش جیان، کلی از کانگ حمایت کرد. جیان هم از رفتارش پیش کانگ عذر خواهی کرد. گوآجینگ و رُنگ آر را به دستور کانگ بسته بودند و به محل تجمع گروه آوردند.

 

 

همه گروه در کنار تپه جمع شده بودند. گوآجینگ و رُنگ آر را بسته شده در پایین تپه قرار دادند. لو یوجیا به بالای تپه رفت و شروع به صحبت کرد او گفت: الان رییس بین ما نیست ولی لی شنگ و لوجائوشن او را در بخش بایینگ دیده اند. دو نفر گدا که در خانه خانم چن چیکونگ را دیده بودند به آنجا آمدند. ( وقتی اُیانگ می خواست خانم چن را بدزدد قسمت 18 ) لی گفت: ما رییس را دیدیم او سلامتی بود و جلوی اُیانگ را گرفت. همچنین دو شاگرد خوب را پذیرفته بود. ( گواجینگ و رُنگ آر ) ُجیان حرف او را قطع کرد و گفت: امروز یک فاجعه بزرگ برای گروه اتفاق افتاده. رییس چیکونگ در لی یان فوت کردند. (گوآجینگ و رُنگ آر از این دروغها تعجب کرده بودند! ) همه گروه به احترام چیکونگ نشستند. لو: کسی هم مرگ رییس را دیده.

 

 

گدای هیپنوتیزم: آیا رییس تاکنون زنده است. کسانی که شاهد مرگ رییس بودند الان اینجا هستند. جناب کانگ لطفا برای همه توضیح بدهید که چه اتفاقی افتاد. کانگ: رییس یک ماه پیش در لی یان فوت کردند. مخالفان او فوآنگ یائوشی و 7 شاگرد چوآنجن ( یعنی استاد خودش، چیو چوچی ) بودند. و چیکونگ در مبارزه با آنها کشته شد. لو: فوآنگ یائوشی رقیب رییس بود ولی گروه 7 مبارز چوآنجن چرا باید با رییس دشمنی کنند. کانگ: چیکونگ در مبارزه با فوآنگ زخمی شد. رییس چوآنجن از چیکونگ خواست تا از شاگردانش محافظت کند. وقتی چیکونگ زخمی شده بود پیش من آمد. من او را در مکانی مخفی کردم و مقداری دارو برایش آوردم. لو پس چرا تو اصلا ناراحت نیستی؟ کانگ: من ناراحتم و الان اینجا هستم تا انتقام رییس را بگیرم.

 

 

یکی از گداهای ارشد گفت: ما باید دو کار مهم انجام بدهیم. اول مطابق خواسته رییس یک نفر را به عنوان رییس انتخاب کنیم. و دوم چطور انتقام چیکونگ را بگیریم. لو: صبر کنید بعد پیش کانگ رفت و پرسید آخرین کلمات رییس چی بوده؟ کانگ: او چیزی نگفت. لو: هیچ چیز نگفت؟ کانگ: فقط چوبش را به من داد و گفت نوزدهمین رییس گروه باش. لو چوب را از کانگ گرفت و به بقیه نشان داد. و همه به چوب چیکونگ احترام گذاشتند. لو: طبق خواسته رییس، کانگ نوزدهمین رییس گروه می شود. و چوب را به کانگ داد و بقیه به کانگ احترام گذاشتند.

 

 

یک گروه شمشیر بدست به آنجا نزدیک می شدند. کانگ گفت: گوآجینگ و رُنگ آر را به اینجا بیاورید تا انتقام رییس را بگیریم. لو: این دو نفر که شاگردان چیکونگ هستند آنها چطور می توانستند به استادشان آسیب برسانند. کانگ: آن دو نفر جاسوس بودند. آنها به استادشان خیانت کردند و او را به دشمن تسلیم کردند. لی: این دو نفر قهرمانان نیکوکاری هستند. من با زندگیم آنها را تضمین می کنم. آنها هیچ ارتباطی با مرگ رییس ندارند. لو: موضوع مهمی است که باید روشن شود. کانگ: می دانی او کیست؟ او دختر فوآنگ یائوشی است. و او هم دامادش است. گدای هیپنوتیزم(جناب پنگ): حالا که رییس توضیح داد چرا آنها را نمی کشید. پنگ می خواست آنها را بکشد که لو جلویش را گرفت. لو خیلی سریع دهان گوآجینگ و رُنگ آر را باز کرد و گفت: توضیح بدهید رییس چطوری مرد.

در آن هنگام یک نفر آمد و گفت: رییس چند نفر از تپه بالا آمده اند و به زودی به اینجا می رسند. همه گداها خیلی سریع از تپه پایین رفتند. فقط گوآجینگ، رُنگ آر و چند نگهبان ماندند. گوآجینگ به رُنگ آرگفت: وقتی پنگ می خواست من را با چوبش بزند من یک ضربه از کتاب جویین را به یاد آوردم. حالت کشیدن استخوان.

 

 

کانگ و بقیه به پایین تپه رفتند. چیو چوآنرن استاد کف آهنی آنجا بود و گفت: احترام گروه کف آهنی به گروه گداها را بپذیرید. پنگ: ایشان چوآنرن هستند. ضربه کف آهنی ایشان در جامعه رزمیکاران معروف است و ایشان هم کانگ رییس جدید گروه ما هستند. چیو: جناب چیکونگ واقعا نیستند. من بعد از طی یک مسافت طولانی نمی توانم ایشان را ببینم. چند گدا به چیو حمله کردند که چیو خیلی راحت آنها را به عقب راند. گوآجینگ توانست دستش را باز کند و بعد خیلی سریع دست رُنگ آر را باز کرد. سپس گوآجینگ و رُنگ آر مشغول کتک زدند نگهبانان شدند. کانگ: لطفا منظور خود را بگویید.

  

 چیو یک صندوق آورد و در آن را باز کرد. داخل آن پر از سکه طلا بود. من این هدیه را بنا به خواسته شاهزاده جین، جائو حاضر کردم. او این طلاها را برای شما فرستاده تا به جنوب بروید و برای خود زمین بخرید. زمینهای جیان نان حاصلخیز و مردمان خوبی دارد. کانگ: کافی است بعدا در این مورد صحبت می کنیم. چیو: تا شما تصمیم نگیرید ما اینجا را ترک نمی کنیم. کانگ: باشه، قبول می کنیم. لو: ما نمی توانیم قبول کنیم. برادرانمان در مکانهای دیگر به ما احتیاج دارند.

 

 دو نفر جلو کانگ زانو زدند و گفتند: هیچ دلیلی ندارد تا ما به جنوب مهاجرت کنیم. پنگ: لی و یو، شما که به جنوب تعلق دارید پس چرا مخالفید. لی: من نمی خواهم جنگ سربازان جین در جنوب را ببینم. برای گروه گداها خیلی شرم آور است که بوسیله کسی مجبور به کاری بشوند. کانگ: من رییس هستم و این آخرین تصمیم من است. لی: اگر شما شهروند سونگ هستید این تصمیم را نمی گرفتید. شما خویشاوندی ندارید که بدست سلسله جین نابود شده باشد. و بعد چوبش را شکست و در شکمش فرو کرد و گفت: لطفا تصمیمتان را لغو کنید. و بعد مرد. یو هم گفت: رییس لطفا تصمیم خود را لغو کنید و او هم به همان شکل خودش را کشت.

 لو بالای سر آنها رفت و گفت: رییس، ما دهها هزار برادر داریم که حاضرند در جنگ با سربازان جین بمیرند. کانگ: چند زندگی نمی تواند تصمیم گروه برای سفر به جنوب را تغییر بدهد. لو عصبانی شد و به چیو حمله کرد اما چیو او را به عقب راند که گوآجینگ به کمک لو آمد و یک ضربه به چیو زد. پنگ پست هم با دیدن گوآجینگ گفت: او را دستگیر کنید. همه گداها به گوآجینگ حمله کردند و گوآجینگ مشغول مبارزه با آنها شد.

 

 

 

کانگ به رُنگ آر حمله کرد. رُنگ آر یک چوب برداشت، و کانگ با چوب مخصوص رییس می جنگید. لو مبارزه آنها را می دید و گفت: مهارت ضربه سگ ( روشی که چیکونگ به رُنگ آر یاد داده بود. این روش را فقط رییس گروه گداها یاد دارد. ) رُنگ آر چوب مخصوص را از کانگ گرفت و با یک ضربه او را نقش زمین کرد.

 

 

 چیو می خواست یک ضربه به رُنگ آر بزند که گوآجینگ با ضربه اژدها او را به عقب پرت کرد. کانگ می خواست خودش را نجات بدهد که رُنگ آر با یک ضربه او را به پایین پله ها پرت کرد و گفت: اعضای گروه گداها گوش کنید. چیکونگ نمرده. این آدم پست داستان را از خودش ساخته. او الان در قصر شاه است. کانگ: به من گوش کنید من رییس هستم. او را دستگیر کنید. رُنگ آر: چوب دست من است و من رییس گروه هستم. کانگ: تو آن را از من گرفتی. رُنگ آر: پس تو چطور رییسی هستی! که چوبت را از تو بگیرند. امروز روز بدی برای گروه گداها بود. لی و یو مردند و جناب لو مجروح شده. شما می دانید او کیست؟ فامیل او ون ین است. او پسر شاهزاده جائو است. اسم او ون ین کانگ است. هدف او از بین بردن سونگ بود.

 

 

لو: این خانم مهارت رییس را دارند. پنگ: او شاگرد رییس بوده و طبیعی است که مهارت او را بداند. لو: مهارت ضربه سگ را فقط رییس گروه یاد دارد. جیان: ما این روش را کامل ندیدیم و نمی توانیم تشخیص بدهیم که درست بوده. لو: خانم لطفا یک بار دیگر روش ضربه سگ را به آنها نشان بدهید. پنگ: اگر او بتواند من را شکست بدهد می تواند رییس باشد. رُنگ آر: بله، لطفا بیا جلو. پنگ به رُنگ آر حمله کرد و رُنگ آر در کمتر از 20 ثانیه او را مثل کرم روی زمین انداخت. پنگ: احترام به رییس. و همه جلوی رُنگ آر زانو زدند و به او احترام گذاشتند.

 

 

کانگ پیش چیو رفت و گفت: حالا باید چه کار کنیم. چیو: در مورد این موضوع بیشتر از این نمی توانیم به زور متوسل بشویم و باید آنرا فراموش کنیم. ما باید برگردیم. کانگ: در موقع برگشتن می توانیم یک روز در یوجو توقف کنیم. من دوستی در آنجا دارم که با من سفر کرده.

نیانسی در مسافرخانه خوابیده بود. کانگ از پنجره وارد اتاق شد. نیانسی: چی شده چرا از پنجره آمدی داخل؟ کانگ: اتفاقی افتاده که باید اینجا را ترک کنیم. در گروه گداها هرج و مرج شده و من دیگه نمی توانم رییس گروه باشم. چیو از گروه کف آهنی کمک می کند تا ما پنهان شویم. ما باید به کوه گروه کف آهنی برویم. سپس کانگ دست نیانسی را گرفت و از آنجا برد.

 

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر در یک رستوران نشسته بودند. رُنگ آر: آسمان و دریا چقدر زیبا هستند. اما افسوس که ما در آینده دیگر نمی توانیم این مناظر را با یکدیگر ببینیم. گوآجینگ: بیا با هم این شربت را بنوشیم. رُنگ آر: تو اصلا آدم خوبی نیستی! گوآجینگ: چرا؟ رُنگ آر: وقتی ما دیشب با چیو چوانرن می جنگیدیم. چرا تو خودت او را دفع کردی. اگر تو بمیری، فکر کردی من چطور به زندگی ادامه بدهم. گوآجینگ: من واقعا اشتباه کردم. ما باید با هم بمیریم.

 

 

گواجینگ و رُنگ آر داشتند صحبت می کردند که چیو وارد رستوران شد و با دیدن آنها فرار کرد. رُنگ آر هم به دنبال او رفت. چیو بالای یک درخت رفت. رُنگ آر چوبش را به طرف چیو پرت کرد. چوب به چیو خورد و از بالای درخت افتاد. گوآجینگ جلوی او را گرفت. چیو: هنوز دل درد من خوب نشده. من نیاز دارم تا خودم را از این وضعیت بحرانی نجات بخشم. 7 روز دیگه به کوه کف آهنی بیایید و من را ملاقات کنید. رُنگ آر: یعنی ما به لانه شیر بیاییم. چیو: در میان رودخانه لو و چن یک کوه است که شبیه 5 انگشت دست است. آنجا کوه کف آهنی است. من آنجا تمرین می کنم و مهارت من مشهور است. رُنگ آر: ما 7 روز دیگه به آنجا می آییم. چیو: خوبه، من الان دلم درد می کند. پس من می روم.

 

 

 

گوآجینگ: مهارت چیو خیلی نیرومند است. و هر دوی ما حریف او نمی شویم. پس چرا او امروز اینطوری با ما بازی کرد. رُنگ آر: من هم نمی دانم. وقتی من با چوب او را زدم هیچ مقاومتی نکرد. گوآجینگ: دیروز که با او مبارزه کردم خیلی قدرتمند بود. رُنگ آر: وقتی به کوه کف آهنی برسیم همه چیز روشن می شود. گوآجینگ: بهتر نیست دنبال استاد برویم. رُنگ آر: دو کلمه در نقاشی یادت است. کلمه (و) در خط اول به کتاب ومو اشاره می کند و با اضافه کردن به خط دوم نشان می دهد که کتاب جنگ ومو در کوه کف آهنی است. گوآجینگ: ما باید فورا به آنجا برویم. اگر آنها کتاب را پیدا کنند به ون ین خوآلی می دهند. رُنگ آر: او گفت کوه شبیه 5 انگشت است. کتاب باید زیر قله وسطی باشد.

 

 

نیانسی و کانگ به مکان گروه کف اهنی رفتند. نیانسی تنها در اتاق بود و از خدمتکار پرسید کانگ کجاست. خدمتکار: او در مورد موضوعی با رییس صحبت می کند. نیانسی: من اینجا تنها هستم و او تمام روز بیرون رفته. نیانسی از اتاق بیرون رفت تا کانگ را پیدا کند. چیو به کانگ گفت: در اقامتگاه من بمانید. کانگ کمی در مورد پدرش و کاری که باید انجام بدهد صحبت کرد. نیانسی هم پشت دیوار بود و حرفهای آنها را شنید.

 

 

کانگ بر روی یک سنگ نشسته بود، نیانسی نیز کنار او نشست. نیانسی: من الان صحبتهای تو با رییس را شنیدم. تو چرا رییس گروه گداها نشدی. کانگ: نمی خواهم در این مورد صحبت کنم. نیانسی: پس بهتره از استادت بخواهی تا یک نفر دیگر را برای این کار تعیین کند. اینطوری از درگیری داخلی در گروه جلوگیری می شود. کانگ: اگر من رییس بشوم با اُیانگ فنگ و چیو چوآنرن مساوی می شوم. پدرم خیلی من را ستایش می کند من نمی توانم بدون هیچ توضیحی او را ترک کنم. نیانسی: تو چطور او را پدر خطاب می کنی وقتی پدرت یانگ است نه ون ین. کانگ: با اینکه او من را به دنیا نیاورده اما 18 سال از من مراقبت کرد. مادرم 18 سال حقیقت را از من مخفی کرد. و بعد کانگ، نیانسی را ترک کرد.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر سوار اسب بودند و به طرف کوه کف آهنی می رفتند. رُنگ آر به گوآجینگ گفت: دوست داری به مغولستان برگردی و با دختر خان ازدواج کنی. گوآجینگ: چرا تو دوباره این مطلب را یادآوری می کنی. رُنگ آر: من هم این موضوع را دوست ندارم. من دشمن تو نیستم. من از خودم متنفرم که زودتر تو را نشناختم. تو تمام چیزی بودی که من در خواب فکر می کردم و وقتی بیدار بشوم و بعد از چند روز که خورشید طلوع بکند زنی که کنار تو ایستاده من نیستم. من فقط می توانم از دور به تو نگاه کنم و از دیگران بشنوم که در مورد تو صحبت می کنند. من بدون تو نمی توانم زندگی کنم. گوآجینگ: من بالاخره یک راه حلی برای تو پیدا می کنم.

 

 

آن شب گوآجینگ و رُنگ آر به بالای کوه کف آهنی رفتند. دو نگهبان آنها را دیدند. رُنگ آر علامت مخصوص چیو را که قبلا از او گرفته بود به نگهبانان نشان داد و به آنها نزدیک شد و خیلی سریع آنها را بی حس کرد. و بعد بالا رفتند.

نیانسی در بیرون اتاق راه می رفت که دید یکنفر کانگ را صدا می زند. کانگ بیرون آمد و گفت: رییس چیو شما هستید. آن مرد گفت:نه، من برادر چیو هستم، چیو چوآنجن. چیو: من شنیدم که یک خانم همراه شما است. که می خواهید با او ازدواج کند. من راه حلی دارم که آرزوی شما را برآورده می کند. در این شیشه مقداری پودر است آن را داخل چای بریزید. و بدهید آن خانم بخورد. اگر او فقط یک بار این را بخورد، شما دیگر قادر نیستید از دست او خلاص شوید. کانگ: متشکرم. چیو: پس شما هم در آینده به من کمک کنید. کانگ: من تو را فراموش نمی کنم.

 

در آن هنگام کانگ نیانسی را دید و گفت: نمی آیی داخل. نیانسی هیچی نگفت. کانگ: یک نفر این را به من داده تا آن را در چایی تو بریزم تا تو پیشنهاد من را قبول کنی. بعد بطری را دور انداخت و گفت: من تو را دوست دارم و به این احتیاجی ندارم.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر به مکان تمرین چیو رسیدند. شاگردان چیو، یک ظرف بزرگ که داخلش شن و سنگ ریزه بود را روی آتش گذاشته بودند. بعد داخل یک کیسه، سنگهای درشتی قرار دادند و از چوبی آویزان کردند. چیو به بالای ظرف شن داغ رفت و با دست به شنهای داخل ظرف ضربه می زد. ( روش تقویت دست و پنجه )

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در پنجشنبه 22 فروردین1387 و ساعت 1:1 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

 به نظر شما زیباترین صحنه افسانه شجاعان، کدام صحنه بود. از زیباترین صحنه ی افسانه شجاعان یک نقد برای ما ارسال کنید. از خوانندگان هم می خواهیم تا به نقدها امتیاز بدهند. از تمام کسانی که به این وبلاگ سر می زنند می خواهیم به هر مطلبی که می خوانند از یک تا 10 امتیاز بدهند. یک کمترین امتیاز و 10 بیشترین امتیاز است.

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در سه شنبه 20 فروردین1387 و ساعت 23:18 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

چند عکس تکمیلی از قسمت 30، صحنه ها به ترتیب است. مکان عکس ها در خلاصه را خودتان حدس بزنید.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در دوشنبه 19 فروردین1387 و ساعت 0:8 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

 

سوال

علی زاکری: مطلب بسیار جالب بود.ولی برای من ابهامی وجود دارد.

شما نوشتید که یوئه فاقد بخش نیروی درونی کنگفوی پیشرفته است.

پس اگر نیروی درونی یوئه در مقابل زومین مربوط به سبک هواشان است پس وقتی یوئه شمشیر را در بدن لینخو فرو برده بود و شاگردان او(ایلین و بقیه )به طرف یوئه حمله بردند و یوئه با نیرویی (درست شبیه دونفان)آنها را مجروح کرد چی بود؟

 

جواب

مدیر وبلاگ: شنگو

سوال شما را در دو قسمت پاسخ می دهیم. قسمت اول:

یوعه قبل از اینکه کتاب را به دست بیاورد هم دارای نیروی درونی بود که زیاد نشان داده نشد. اولین بار: در قسمت سوم، اواسط قسمت بود، وقتی موگافن لیمپین را مجبور می کرد که تعظیم کند. یوعه یک نیروی ویژه به صورت موگافن زد و او را به عقب پرت کرد. دومین بار: قسمت 11 بود. وقتی لینخو گروه ناشناس را کور کرد. بدن همه بی حس بود و یوعه به لینخو گفت: نمی خواهی بدن ما را از بی حسی در بیاوری و بعد گفت به کمک تو نیازی نیست و یوعه با نیروی ویژه بدن خودش را از بی حسی در آورد. البته این صحنه یعنی نیروی ویژه یوعه در فیلم دوبله سانسور شده بود. ( شاید یوعه در حد این حرفها نبوده که ایران سانسورش کرده ) دفعه سوم: اواخر قسمت 28، یوعه می خواست با نیروی ویژه لینخو را بکشد که خانم جلوی او را گرفت.

قسمت دوم: پرتاب سوزن و بخش اول یعنی شمشیر زنی پیشرفته نیز به نیرویی درونی نیاز دارد. سوزنها با استفاده از نیرو پرتاب می شدند. اما این نیرو در مقابل نیروی ویژه دون فان وقتی که کلافهای کاموا را به دور خودش پیچید به حساب نمی آید. نیروی یوعه برای پرتاب سوزن بود اما نیروی دون فان نیروی ویژه کویی خوآ بادین بود. در قسمت آخر هم یوعه پست فطرت، به طرف شاگردان خنشان سوزن پرتاب کرد و آنها را با سوزن به عقب راند. همان طور که به طرف شنگوی عزیزمان سوزن پرتاب کرد.

 

نویسنده: فنجینیان

من چند نکته را باید به نقد شنگوی عزیز اضافه کنم. (البته این برداشت خود من از نوشته های نقد و همینطور اطلاعات پی اف دی اون مطلب خارق العاده)

در تاریخچه کوی خوآبادین در رمان اصلی آمده که دو استاد خوآشان نوشته های یکدیگر را کنار هم قرار دادند ولی با کمال تعجب متوجه شدند که هیچ کدام نمی‌توانند از دستنوشته های یکدیگر سر در بیاورند و گمان را بر این گرفتند که دست نوشته های یکدیگر اشتباه هستند و بین این دو دوست قدیمی اختلاف افتاد و در این بین راهب شائولین از موقعیت سوئ استفاده کرد و از نوشته های هر دو استاد بر روی ابای خود کپی برداشت.... و او با صرف زمان مناسب به طور کامل از آن بهره برد.

حالا من به این جمع بندی میرسم:

ابا و کتاب کوی خوی آبادین فرق چندانی با هم ندارند ولی کتاب کوی خوآبادین نسبت به آن کاملتر است. یوئه سعی کرد تمام فنون را تمرین کند ولی از نظر من در این کار موفق نبود چون او کتاب را هنگام تمرین از دست داد و اما لیمپین...او کتاب را برداشت و از نظر من او فقط یک بخش کتاب را یادگرفت دقیقا مثل همان دو استاد خوآشان و فکر کنم که از نیمه دیگر مثل همان دو سر در نیاورده و به اطلاعات خود اکتفا کرد. ولی در مورد دون فان بوبی این صادق نیست او 12 سال تمام فراتر از حد کتاب تمرین کرده بود و حتی به طوری ماهر شده بود که دست به تغییرات و تحولاتی در این روش هم زده بود. به هر حال اگر دیدید یوئه در قسمتهایی از فنون نیروی درونی استفاده می‌کند از نظر من هم نیروی درونی خودش است و هم اطلاعات ناچیزش در زمینه نیروی درونی کوی خوی آبادین.

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در دوشنبه 19 فروردین1387 و ساعت 0:4 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

وارثــان کنـگ فــوی پیشرفته

 

قسمت دوم: از سری نقدهای کونگ فوی برتر اساتید بزرگ در افسانه شجاعان

سوالی که چند روزی است خوانندگان سایت ما را به خودش مشغول کرده حالا یک نقد هم ما

مینویسیم.

در این سریال سه نفر حضور داشتند که از کنگ فوی پیشرفته استفاده می کردند. این سه نفر عبارتند از لیمپین، یوعه و دون فان. با اینکه هر سه از یک روش استفاده می کردند ولی ما تفاوتهای زیادی در مبارزه این افراد می دیدیم.  

ابتدا بین یوعه و لیمپین مقایسه انجام می دهیم. یوعه چه کسی بود. در اواخر سریال سن یوعه از 50 سال گذشته بود و چند سالی بود که ریاست گروه خوآشان را به عهده گرفته بود و به مقام استادی رسیده بود. اما لیمپین تازه وارد گروه بود که چیز زیادی بلد نبود و قبل از پیوستن به گروه مثل یک کودک بود و آموزش او را شانار به عهده گرفته بود. وقتی لینخو به غار توبه تبعید شده بود یک روز با شانار تمرین شمشیر زنی می کرد، البته شانار با شمشیر بود و لینخو با دست خالی. لینخو با دست خالی یک ضربه به شانار زد و باعث شد که شمشیر شانار به داخل دره بیفتد. در آن زمان اگر بخواهیم مهارت اعضای گروه خوآشان را بنویسیم، مهارت یوعه بیشترین و سپس، خانم، لینخو، شانار و لیمپین که کمترین مهارت را دارد.

فکر می کنم جایگاه لیمپین نسبت به یوعه به خوبی برای شما روشن شده باشد. حال فرض کنید روز اول مهر سر کلاس دانشگاه حاضر شده اید و یک کتاب تخصصی از همان درس به شما و استادتان بدهند. مسلما استاد شما چند برابر بیشتر از شما از کتاب بهره می برد و مطالب بیشتری یاد می گیرد.

حالا یک کتاب شمشیر زنی بدست یوعه و لیمپین افتاده است. مسلما یوعه چون استاد است و مهارت و پیش زمینه بیشتری دارد خیلی زودتر می تواند به فنون این کتاب تسلط یابد و روش آنرا مورد تحلیل قرار دهد تا لیمپین که باید از الف شروع به خواندن کند. دومین دلیل تفاوت بین این دو نفر در زمان یادگیری است. یوعه زمان بیشتری را صرف یادگیری فنون این کتاب کرد و می شود گفت تقریبا تمام کتاب را یاد گرفته بود که خانم وارد غار شد و یوعه مجبور شد کتاب را به بیرون بیندازد.

حالا این کتاب دست لیمپین افتاده کسی که بلد نبود شمشیر دستش بگیرد. لیمپین شروع به یادگیری کرد. این کتاب شامل دو بخش بود استفاده از شمشیر و سوزن. یوعه هر دو قسمت کتاب را تمرین کرد به طوری که ما در مبارزات او استفاده از هر دو نوع وسیله را شاهد بودیم. اما لیمپین عجله زیادی برای انتقام گرفتن داشت و برای اینکه زودتر یوخنتان را بکشد، فقط قسمت شمشیر کتاب را تمرین کرد و بقیه را به بعدا موکول کرد. قسمت مربوط به سوزن را کنار گذاشت و البته عمرش اجازه نداد که این قسمت را بعدا یاد بگیرد.

در مبارزات، یوعه به عنوان یک استاد مبارزه می کرد و لیمپین به عنوان یک شاگرد. یوعه قبل از یادگیری شمشیر زنی پیشرفته هم حریف یوخنتان بود. بطوری که ما در قسمت 4 یک مبارزه بین یوعه و یوخنتان را دیدیم که یوعه به خوبی حریف او بود. اما لیمپین بعد از یادگیری این روش حریف یوخنتان شد. لیمپین مانند یک شاگرد ناشی بود که این روش را به صورت نصفه، نیمه یادگرفته بود. فکر می کنم، تفاوت بین یوعه و لیمپین برای شما روشن شده باشد.

حالا به دون فان بوبای می پردازیم. چیره دست این روش. ابتدا باید تفاوت بین کتابی که دست یوعه بود با کتاب دون فان مشخص شود. به جمله استاد چونشو در قسمت 37  توجه کنید:

 

چونشو: می شود گفت کتاب شمشیر زنی پیشرفته شاخه ای از کویی خوآ بادین است.

 

می توان اینطوری نتیجه گرفت که کتاب سانفلاور اصلی کویی خوآ بادین است که جد لیمپین توانست قسمتی از این کتاب را کپی کند. و کتاب شمشیر زنی پیشرفته فقط شاخه ای از کویی خوآ بادین است، نه تمام آن. بنابراین روش یوعه در برابر دون فان ناقص بود. یوعه فقط قسمتی از علم دون فان را در اختیار داشت اما دون فان به تمام این علم تسلط داشت. اگر کتاب کویی خوآ بادین را به سه بخش تقسیم کنیم شامل: شمیر زنی، روش سوزن و نیروی درونی یا همان نیروی ویژه می شود. که لیمپین فقط قسمت اول، یوعه قسمت اول و دوم، و دون فان از هر سه قسمت برخوردار بود. که نیروی درونی دون فان را وقتی که کلافهای کاموا را به دور خودش پیچید و مانع ورود دیگران شد می توان دید.

دلیل دوم به مدت زمان تمرین باز می گردد. یوعه فقط چند ماه بود که آن فنون را یاد گرفته بود که شاید تا لحظه مرگش به 6 ماه هم نرسید. اما دون فان به مدت 12 سال این فنون را تمرین کرده بود. به طوری که در پرتاب سوزن به مهارت مثال نزدنی دست یافته بود. او علاوه بر اینکه توانسته بود سوزنها را با نیروی بسیار زیاد پرتاب کند. یک نخ هم به انتها سوزن می بست و سوزنها را همراه با نخ پرتاب می کرد. او روش جدیدی به اسم سوزن و نخ ابداع کرده بود. جنگیدن با سوزن و نخ بسیار مشکل تر از جنگیدن با شمشیر است. اگر به شما شمشیر بدهند راحت تر می توانید بجنگید یا سوزن و نخ؟

یوعه در برابر دون فان همانند یک کودک نوپا بود که تازه این روش را یادگرفته بود و از آن استفاده می کرد. و همان طور که در قبل هم گفتیم مبارزه بین یوعه و دون فان را می توان به مبارزه بین یک کودک یک ساله با یک نوجوان 12 ساله مثال زد.

امیدوارم این نقد و توضیحات مورد قبول شما باشد. در ادامه سعی می کنیم به مقایسه سایر بزرگان بپردازیم.

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در یکشنبه 18 فروردین1387 و ساعت 1:13 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

 

نظر یکی از دوستان

نویسنده: مهدی

قسمتي از صحبتهاي استاد فان جان و چونشو در آخرين دقايق سريال درباره قدرت بي نظير و بي همتاي لينخو حجم فايل خيلي کمه به يک مگا هم نميرسه حتما دانلود کنيد در ضمن من يه بار ديگه مي گم اگه قرار بود لينخو با دون فان در آخر سريال مبارزه کنه فکر کنيد استاد فنچيان بزرگ و رييس رن و استاد فان جان با هم متحد بشن و براي کشتن دون فان مبارزه کنند در اين صورت شما فکر مي‌کنيد کي پيروز ميشه دو فان ويا سه سبک بزرگ و برتر از اساتيد بزرگ که در وجود لينخو بود و لينخو به راحتي با تلفيق اين سه روش مي توانست دون فان رو شکست بده

فایل شما باز نشد. جهت آپلود از سایت http://new.iranupload.net استفاده کنید.

 

این هم جواب شما

نویسنده: فنچینیان

سلام به دوستان

از نظر من حتی اگر آن 3 هم با هم می‌آمدند و اگر دون فان از تمام قدرت کنگفوی کویی خوی‌بادین استفاده می‌کرد می‌توانست در نهایت بر هر سه غلبه کند.

لینخو یک نفر بود و در تمام کنگفوهای به ارث رسیده اش تازه کار. من بازم میگم در نهایت او مغلوب بود و باید این را بپذیرید که دون فان بوبای قدرتی فراتر از حد یک استاد کنگفو داشت.

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در یکشنبه 18 فروردین1387 و ساعت 1:12 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

نقد افسانه شجاعان

 

توضیح: در این نقد ما بیشتر بر روی قسمت 17 و 18 صحبت می کنیم قسمتهای قبلی و بعدی را در فرصتهای بعدی تحت نقد و بررسی قرار می دهیم.

 

ین ین در اخر قسمت 14 یک تار و یک دفتر موسیقی به لینخو هدیه داد. ین ین به دنبال پدرش می گشت و وقتی در گروه یان یان تین با او صحبت می کرد این نکته خیلی نظر من را جلب کرد که یان با همه خیلی خشن صحبت می کرد ولی با شنگو خیلی مودبانه؟ ( فیلم این قسمت را با نام شنگوی بزرگ برا ی دانلود قرار دادیم ) شنگو مقام بالا و مقدسی بود که به گفته برادر شیان شنگو به معنی ملکه است. شنگو به مقام ملکه شمشیر زنی رسیده بود . شنگو بعد از ترک گروه پیش خدمتکارش رفت و به او گفت همه در تپه ویا جمع شدند چرا به من نگفتی. شنگو از این موضوع اطلاع نداشت.

ما یک چیز را هرگز نباید فراموش کنیم شنگو علاوه بر قدرت و کنگ فوی خوب، هوش بسیار بالایی نیز داشت او دختر زرنگی بود که قبل از هر کاری یک برنامه بسیار عالی پیاده می کرد و طبق برنامه پیش می‌رفت تا به هدفش برسد ( بر عکس لینخو که بی فکر بود ) او تصمیم گرفته بود که لینخو را بدست آورد و برای همین به تپه ویا رفت او دوباره در شکل خانم بزرگ پیش لینخو رفت و لینخو از اینکه خانم بزرگ را می بیند خوشحال بود و شروع به صحبت با خانم بزرگ شد.

ولی سه نفر خلوت انها را به هم زدند. ولی چرا آن سه نفر می خواستند شنگو را دستگیر کنند. شنگو که کاری نکرده بود. ولی لینخو حق آنها در کف دستشان گذاشت و دو نفر از انها را کشت.

خانم بزرگ با زیرکی به لینخو گفت که من را تا رسیدن به مقصد همراهی کن، به این ترتیب ین ین باز هم در کنار لینخو بود و در راه با یکدیگر صحبت می کردند البته لینخو در طی راه یک بار قولش را فراموش کرد ... ؟

 در موقع راه رفتن می توان خوشحالی را در صورت و چهره ین ین دید او با تمام وجود خوشحال بود. ین ین مثل کسی شده بود که از خوشحالی بال در آورده بود ولی افسوس که این شادی ین ین زیاد طول نکشید. با دیدن لبخندهای ین ین واقعا به من هم احساس خوشحالی دست می داد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

در مهمان خانه یک گروه نشسته بودند. رییس انها گفت تو با چند نفر برو بیرون و مواظب باش اگر شنگو امد خبر بده. او می خواست خبری از شنگو بدست آورد پس چرا وقتی شنگو امد چشمهای خودش را کور کرد، چرا می خواست وفاداری خود را به شنگو نشان دهد مگر در حق شنگو چه خیانتی کرده بود و سرانجام چرا شنگو انها را تبعید کرد؟

لینخو بعد از تبعید ان گروه عصبانی شد و مهمان خانه را ترک کرد ولی با دیدن ان راحب به مهمان خانه برگشت و سعی کرد از خانم بزرگ حمایت کند.

ان راحب و شاگردش مثل دو وحشی به یک خانم حمله کردند ولی این از مردانگی به دور است که یک مرد به یک خانم ان هم بدون هیچ دلیلی حمله کند لینخو گفت من آن دو نفر را دیشب در تپه ویا زخمی کردم پس چرا ان دو نفر به شنگو حمله کردند، نه به لینخو؟

لینخو بعد از حمله راحب جلوی او را گرفت و گفت من اجازه نمی دهم که خانم بزرگ را با خودت ببری، البته لینخو مثل همیشه کمی دیر وارد شد، لینخو بعد از مجروح شدن خانم بزرگ جلوی راحب را گرفت نه قبل از ان؟ ولی بالاخره لینخو جلوی راحب را گرفت ( همه فکر می کنند که راحب ها ادمهای خوبی هستند ولی اینجا نشان داد که راحب ها چندان هم ادم خوبی نیستند ) و گفت من از ایشان حمایت می کنم. فان شان: می دانی اون کیه؟ لینخو: او هرکی هست برای خودش است. لینخو زندگی کوتاهی داره و فقط در دنیا این را میدونه که خانم بزرگ از هیچ محبتی نسبت به من دریغ نکرده، پس من ازش حمایت می کنم. ما وقتی باید به کسی حمله کنیم که برای دیگران مزاحمت درست کرده نه کسی که در خانه خودش نشسته و از دیگران دور است.

Image hosted by allyoucanupload.com

 

بالاخره لینخو با ان راحب وارد مبارزه شد ( این یکی از صحنه های زیبای فیلم بود حمایت لینخو از ین ین ) و بالاخره راحب از انجا رفت لینخو در خوردن حب به خانم بزرگ کلک زد و بالاخره کنجکاوی لینخو در دیدن چهره خانم بزرگ کار خودش را کرد او با دیدن شنگو گفت شنگو تویی؟

اما لینخو باز هم فکر نکرده کار کرد، لینخو به این مساله توجه نکرد که:

  • کسی که در لویان به او موسیقی یاد داد همان شنگو بود
  • کسی که دو بار جان لینخو را نجات داد همان شنگو بود
  • لینخو گفت من کویر خشک سوزانم و از محبت سیرآب نمی شوم، کسی که لینخو تشنه محبت او بود همان شنگو بود
  • لینخو گفت اگر من تمام دنیا را بگردم نمی توانم مهربانی مثل شما را پیدا کنم ،کسی که مهربان‌ترین ادم دنیا بود همان شنگو بود.
  • و .....................

لینخو به دلیل اینکه زود قضاوت کرد به عوامل بالا توجه نکرد و فکر نکرده انجا را ترک کرد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

ولی شنگو این بار قلبش شکست که لینخو فهمید او کیست و او را ترک کرد. در مورد این صحنه من همیشه این جمله را گفتم که ( عشق قدرت زیادی دارد ) این قدرت عشق ین ین بود که بعد از ترک مسافرخانه عصبانی شد و تمام وسایل انجا را شکست ولی باز هم این قدرت عشق ین ین بود که دوباره دنبال لینخو رفت.

ین ین بعد از اینکه وسایل انجا را شکست کمی ارام شد و دوباره برای پیدا کردن عشقش راه افتاد. لینخو در زیر آبشار بیهوش افتاده بود و چند نفر از گروه چین چن می خواستند او را بکشند ولی با رسیدن شنگوی بزرگ پا به فرار گذاشتند. البته اگر شنگو دیرتر رسیده بود، لینخو حتما مرده بود. در کل سریال ین ین چند بار جان لینخو را نجات داد؟

شنگو لینخو را بغل کرد و بالای یک تپه برد و حب را در دهان لینخو گذاشت سپس دستش را روی قلب لینخو گذاشت وقتی که دید هنوز قلب لینخو دارد می تپد قلب ین ین هم ارام گرفت. از اینکه لینخو هنوز زنده و سلامت است خیالش راحت شد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 وقتی لینخو بیدار شد دید که در یک اتاق است و از پشت در به حرفهای شنگو و اقای زو گوش می داد. تا اینکه..........

شنگو گفت من می خواهم یک نفر را بکشید، او لینخو چون از گروه خوآشان است. وقتی اقای زو رفت لینخو بیرون امد و شمشیرش را کنار ین ین گرفت و گفت لازم نیست برای کشتن من اینقدر زحمت بکشی. ولی لینخو باز هم به این نکته توجه نکرد که وقتی او بیهوش بود چه کسی او را به ان اتاق اورده بود . ( قدرت شمشیر بیشتر است یا اشک )

لینخو: من دلم برای خانم بزرگ تنگ شده، او نسبت به من خیلی مهربان بود! ین ین: یعنی اون مهربان بود و من نامهربان، پس برو .

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

لینخو می خواست برود که ین ین گفت: اگه از تپه بروی انها تو را می کشند. ولی لینخو گفت در عوض تو راحت می شوی، این مهمتر از زندگی من است. قبول عشق ین ین از طرف لینخو کمی سخت بود و ین ین باید تلاش زیادی می کرد تا لینخو هم عشق او را قبول کند و او هم ین ین را دوست داشته باشد. لینخو از مردن نمی ترسید و حاضر بود انجا را ترک کند ین ین دیگر نمی دانست چکار کند او دوید و پیش لینخو رفت وقتی دید که لینخو عشق او را قبول نمی کند بغضش ترکید و اشکهایش سرازیر شد، در ان موقع قلب لینخو هم تحت تاثیر عشق ین ین قرار گرفت.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

بعد از ان هر دو کنار اتش نشستند و با یکدیگر صحبت می کردند. در گروه مینشان یکنفر برای یان از شنگو خبر اورد و در اخر گفت می خواهید برای او تله بگذاریم، ولی یان گفت تو چطور جرات کردی به شنگو بی احترامی کنی. این تعصب یان نشان می دهد که مقام شنگو، مقام بسیار بالا و قابل احترامی است که به غیر از رییس گروه هیچ کس حق دستور دادن به شنگو را ندارد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

ین ین برای مداوای لینخو حاضر بود دست به هر کاری بزند و به او گفت به معبد شائولین برود تا مداوا شود. ولی لینخو نا امیدانه گفت من بیش از 100 روز زنده نیستم. و این حرف باعث شد تا ین ین گریه‌اش بگیرد. و از اینکه امکان دارد برای لینخو مشکلی پیش بیاید ناراحت شد ولی لینخو هم نباید جلوی نامزدش اینطوری نا امیدانه حرف میزد.

روز بعد لینخو و ین ین، به خانه ین ین در محله لویان رفتند.

لینخو به ین ین گفت تو منتظر کسی هستی ین ین گفت آره تواز کجا فهمیدی . لینخو گفت استاد پخته شاگرد باهوش تربیت می کند (در اینجا منظور لینخو از استاد پخته خانم بزرگ یکصد ساله بود خانم بزرگ مثل یک استاد به لینخو موسیقی یاد می داد و لینخو را نصیحت می کرد از نصیحتهای خانم بزرگ می‌توان به، انتقام از عقل به دور است شجاعت در بازوی انسان نیست بلکه در تفکر انسان است، انسان در هر مقامی می‌تواند به دیگران کمک کند این یک اصل است هرگز فراموشش نکن، ....... اشاره کرد )

گروه چین چن از مردن یکی از شاگردانش ناراحت بود و می خواست از لینخو انتقام بگیرد، چن بویو هم به دستور زومین می خواست لینخو را بکشد و گرو بی اصل و نصب هم به خاطر کور شدن می خواست لینخو را بکشند.

اما یک نکته که در فیلم معلوم نشد این گروه ها ادرس این خانه را از کجا اوردند . یان یان تین، معاون دون فان به یک نفر گفت که برای کشتن لینخو ادرس این خانه را به دشمنان لینخو بدهید تا او را بکشند. سرانجام این گروه ها به این خانه رسیدند. و لینخو برای مبارزه با انها بیرون رفت. اما چرا ین ین از اول با لینخو بیرون نرفت و بعدا به کمک او رفت. لینخو قبل از بیرون رفتن به ین ین گفت اینها دشمنان من هستند و من نمی خواهم تو درگیر این مسایل بشوی. به همین علت بود که ین ین به خاطر احترام به حرف لینخو در ابتدا به میدان مبارزه نرفت ولی با استرس و نگرانی به مبارزه لینخو نگاه می کرد تا اینکه دید دیگر لینخو قادر به مبارزه نیست به میدان رفت و مشغول مبارزه شد و حتی در مبارزه زخمی هم شد و بعد از مدتی بارزه به علت خستگی زیاد ناشی از مبارزه و زخمی شدن دیگر قادر به مبارزه نبود. او خسته و بی نفس بالای سر لینخو رفت.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

 ین ین زخمی شده بود و از دهانش خون می چکید وقتی بالای سر لینخو ایستاده بود این خونها از لب ین ین جدا می شد و بر روی لب لینخو می چکید. این خون ها حاصل فداکاری و عشق ین ین به لینخو بود. لینخو با چکیدن این خونها بیدار شد و دوباره مشغول مبارزه شد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 و در پایان دوباره بیهوش شد لینخو در اخرین کلمات به ین ین گفت بعد از اینکه من مردم من را به خوآشان ببر ولی ین ین گفت: تو نباید بمیری اگر تو بمیری من هم با تو می میرم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

بعد ین ین لینخوی بیهوش را پشتش کرد و به معبد شائولین برد. اگر لینخو در اخر بهوش نمی امد امکان داشت ین ین و لینخو هر دو با هم در انجا بمیرند. لینخو به ین ین گفته بود که مریضی من خوب شدنی نیست و بیشتر از 100 روز زنده نیستم ولی این باعث نشد که از علاقه ین ین به لینخو کم شود و او همچنان بر عشق خود پایدار بود. و حتی حاضر شد لینخو را به معبد شائولین ببرد در حالی که می دانست معبد شائولین از او بدشان می اید. ولی او برای نجات جان لینخو هر خطری را به جان خرید.

تا به حال ین ین چند بار جان لینخو را نجات داده و در کل سریال چند بار جان لینخو را نجات داد . خیلی ها فکر می کنند که لینخو شخصیت اول داستان بود ولی اگر ین ین نبود هرگز لینخویی وجود نداشت. به نظر من ین ین از هر نظر شخصیت اول سریال بود شخصی که باعث شد قهرمانی مثل لینخو زنده بماند ولی ایا لینخو یک قهرمان بود؟

ایا لینخو در اینده قدر این فدارکاری ین ین را دانست، ایا لینخو توانست این فداکاری ین ین را جبران کند.

لینخو نه تنها نتوانست این فداکاری ین ین را جبران کند بلکه در حق ین ین کم لطفی هم کرد. ای کاش لینخو بیشتر قدر ین ین، فداکاری ین ین، و عشق ین ین را می دانست.

بقیه مطالب را نیز در نقد قبلی که مربوط به معبد شائولین و رفتار فان جان با شنگو می شود را نیز بیان کردیم.

 

هستی بخش جهان عشق آفرید و از عشق روشنایی آمد پدید. در آخر سریال یوعه قصد داشت همه را نابود کند و خودش یکه تاز جهان باشد. یوعه قصد داشت تا تاریکی را بر جهان حکم فرما کند ولی لینخو یوعه را کشت و تاریکی را نابود کرد اما این ین ین بود که باعث شد لینخو زنده بماند و تاریکی نابود شود برای همین است که می گویند: و از عشق روشنایی آمد پدید.  

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در شنبه 17 فروردین1387 و ساعت 0:14 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

سرود افسانه شجاعان

 

شگفتا

 

صداي چکاچاک شمشير رزم آوران، همانند پولادي است که مي کوبند آهنگران

 

نبرد حکايت ديرينه ايست ميان فرشته خويان و ديو صفتان.

 

 نبرد بر سر حق و عدالت

 

هستي بخش جهان عشق آفريد و از عشق روشنايي آمد پديد

 

آنگاه از شب تيره صبح دمي شگفت زاده شد

 

با آوايي برخاستم ، ماه را نگريستم ، و تيري که از چشم ستاره ميگذشت

 

ديدم که ظلمت و نور تيغ برکشيدند تا براي پيروزي روشنايي ، پليدي و

 

زشتي را از آسمان جهان بزدايند

 

جوانمردان پاک با نيروي جسم و روح خود اهريمن را شکست خواهند داد

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در جمعه 16 فروردین1387 و ساعت 12:47 | موضوع: زیباترین جملات

 

جواب یکی از دوستان به نقد قبلی

نویسنده: مهدی

به نظر من لینخو اگه قرار بود در قسمت آخر با دون فان مبارزه کنه می تونست دون فان رو شکست بده مگه یوعه کتاب کوی خویی بادین رو نخونده بود در قسمت آخر لینخو به راحتی یوعه رو با چند حرکت شکست داد و وقتی یوعه به لینخو حمله کرد و شمشیر رو در کتف لینخو فرو کرد لینخو با استفاده از کنگ‌فوی ویژه تونست یوعه رو پرتاب کنه. در واقع کنگ فوی دون فان بدون شمشیر بود و با استفاده از کلاف و نخ و در هم تنیدن آنها با هم بود و قسمتی از کتاب که شمشیر داشت همون شمشیر زنیه پیشرفته بود که دست یوعه افتاده بود.

 چون کتاب به دو قسمت مجزا تقسیم شده بود ولی هر دو قسمت همون کوی خوی بادین بودنند و لینخو با سه سبک و روشی که از استاد فنچنیان که همون شمشیر زنیه ویژه است، روش رییس رن که همون کنگ فوی ویژه و کتاب معبد شائولین که کتاب بی نظیر و روش تمرکز و نیروی ای جین جین بی نظیری است که حتی استاد فان جان هم گفت که هر کسی نمی تواند از این کتاب استفاده کنه. با این سه روش لینخو به راحتی می تونست که دون فان رو شکست بده.

در اون مبارزه که چهار نفری با دون فان داشتند اگه لینخو کتاب معبد شائولین رو می خواند به تنهایی می‌تونست از پس دون فان بر بیاد کتاب معبد شائولین شاید در اندازه های کتاب فن شمشیر زنی پیشرفته نباشه ولی کمتر از اون هم نیست. در جواب نظر علی ذاکری در ضمن من فنچینیان نیستم.

( توضیح: ما دو دوست در این وبلاگ داریم که نام هردو مهدی است البته برای جلوگیری از اشتباه مطالب یکی از آنها را با نام مستعار فنچینیان می نویسیم )

 

نویسنده: فنجینیان

سلام به دوستان خوب خصوصا علی آقا.

اول خواستم به جناب شنگو عرض کنم که از دوستی که اون مطلب فوقالعاده پی دی اف تشکر مخصوص کن چون اطلاعات شگرفی در مورد سریال به من داد که بدجوری منو تحت تاثیر قرار داد.

باید بگم که از ابتدای داستان یوئه ترسی از زومین نداشت و منتظر فرصتی بود که با او تسویه حساب کنه ولی از سبک قدرتمندش خبر نداشت. همانطور که خودت اشاره کردی هر گاه از نوع خاصی از کنگ‌فو در سریال می‌خواست استفاده بشه با صدا مشخص می‌شد و من در همون نظر اولم در مورد اون قسمت که با پاش از کنگ‌فوی شمشیرزنی استفاده کرد نظرم را گفتم و آن را تایید کردم به عنوان تنها صحنه استفاده از این نوع کنگ‌فو در آن مبارزه....

در مورد اون گروه نقابدار هم باید بگم در اون هنگام دیگه کاری از دست یوئه بر نمیومد چون بدن اون بی حس شده بود و عملأ باید گفت چن وویو خیلی بد موقع رسید.

یک نکته ای شما گفتید فنچینیان سالها با بخش شمشیرزنی سانفلاور تمرین کرده بود...ولی سبک لیمپین که ماله همون کتابهای مخوفه و کنگفوی فن چینیان چیز دیگری نام داشت( Nine Swords of Dugu).

 

نکته بسیار مهم: نام شمشیر زنی دونفان بوبای سانفلاور بود یا شمشیر زنی پیشرفته و نام شمشیر زنی فن چینیان روش شماره 9 یا شمشیر زنی ویژه بود این دو روش با یکدیگر تفاوت دارند لطفا اشتباه نکنید.

بحثی که در مورد شکست دادن میکنید من را یاد بحث پارسال با شنگو انداخت:

ما اتفاقأ یوئه را هم در مبارزه ای خیالی در برابر دن فان بوبای گذاشتیم... ولی جالب اینجا بود که هر دو با هم به این نکته هم رسیدیم که یوئه بوچون اصلأ قادر نبود با دون فان بیشتر از چند دقیقه مبارزه کند... چون واقعأ دون فان خیلی حرفه‌ای تر و قدرتمند تر از یوئه بود نبردی بین یک کودک 12 ساله و یک نوزاد 1 ساله را باید مثال این ماجرا بزنم.

نمیدانم نظر شنگو چیه ( شنگو: مثال بالا را که خود من زدم! ) ولی بازم میگم از نظر من دون فان بوبای مثل جد لین پین جی در دنیای هنرهای رزمی در دوران خودش نفر اول بود و حریف نداشت...

واگر قرار بود در قسمت آخر با لینخو مبارزه کنه به سختی ولی در نهایت پیروز ماجرا بود.

 

نویسنده: فنجینیان

سلام آقا مهدی

نظرت را خوندم.

باید بگم درسته که در سریال دو نوع دست نوشته دیدیم ولی این دو فرقی با یکدیگر نداشتند و از نظر من و با اون فایل پی دی اف که شنگو گذاشته و من اونو خوندم به شخصه به این نتیجه رسیدم که کوی خوی‌بادین که در دستان دون فان بوبای بود کتاب کامل تری نسبت به فن شمشیر زنی پیشرفته بود به این دلایل که اونی که دست دون فان بود حاصل ادغام دو بخش دست نوشته از دو استاد خواشان بود که به طور کامل آن روش ها را می‌دانستند و خود نوشته بودند ولی کتاب خانواده لین از جدشون راهبی که پیش این دو استاد خواشانی رفته بود برای آشتی دادن این دو به دست آمده بود که این شخص به بهانه کمک به استادان برای فهم کتاب برای خود نسخه ای از هر دو برداشته بود و روی ابای خود نوشته بود و آن تبدیل به ان کتاب شد.

اون کتاب در بین جامعه جنگجویان نظیر نداشت و باید بگم که قدرتی که این نوع کنگ‌فو به رزمیکاران میدهد فراتر از هر نوع کنگفویی هست به شرطی که به طور کامل تمرین و یادگیری شود و باید بگم که هنر دون فان فقط با سوزن و کلاف نبود و او فقط بخشی از فنون ان کتاب را اجرا کرد و بخش دیگر هنر شمشیر آن بود که قبلا گفتم هنگامی از آن استفاده کرد که دیگر رمقی برایش باقی نمانده بود با این حال قدرتش، ویران کننده بود.

من نمیگم کتاب شائولین و فنون فن چینیان و کنگفوی ویژه کم کنگفوهایی بودند ولی باید این نکته را بگم که در یک مبارزه در یک لحظه نمی‌شود از تمام این فنون استفاده کرد و هر کس شگرد مخصوص خود را در مبارزه دارد و بنا به موقعیت از یک نوع کنگفوی خاص استفاده میکند و من فکر میکنم لینخو در مبارزه هنر فن شمشیر زنی شماره نه را مقدم به بقیه بداند و دون فان هم مبارزه با نخ و سوزن.

 

جواب یکی از دوستان به نقد بالا

نویسنده: علی زاکری

آقا مهدی من هم با شما موافقم که لینخوی آخر داستان می توانست دونفان را شکست دهد و منظور من همین بود. ولی جواب آقای فنچینیان:

باید بگم که استاد فان جان و استاد چون شو در معبد شائولین راست می گفتند که هیچ کس بهره ی کامل از این کتاب نبرده است حتی دونفان. به نوشته ی جناب شنگو توجه کنید.

سالها پیش دو استاد از هوآشان در مسافرت خود به شائولین به دست نوشته ای از یک مرد مقطوع النسل برخوردند که Sunflower نام داشت. (بنده از آشنایی این شخص از روش فوق اطلاعی ندارم.) برای بهره بری از این روش هر دو استاد سعی کردند که هر کدام نیمی از این دست نوشته را به یاد بسپارند. اما در بازگشتشان به هوآشان متوجه شدند که حفظیات آنها با هم ناسازگار است و نمی توانند از آن به نتیجه ای برسند. هر کدام از آنها حافظه خود را صحیح دانسته و همین باعث بروز اولین اختلافات میان این دو استاد هوآشان شده که نهایتا منجر به تشکیل دو حزب با نام های نیروی درون و دیگری مهارت شمشیر شد که بعدها منجر به ضعف کلی هوآشان گردید.....

استاد بزرگ شائولین بعد از اینکه از طبیعت خطرناک روش کنگ فوی Sunflower مطلع شد، سریعا راهبی را به سوی هوآشان فرستاد تا اساتید آنجا را از استفاده از این روش غیر اخلاقی منصرف کند. نام آن راهب Du Yuan بود. دو استاد هوآشان هر کدام حفظیات خود را برای این راهب بازگو کردند و راهب پنهانی و با حیله گری و البته توان استنباط بالای خود توانست متن کامل و صحیح روش کنگ فوی Sunflower را دور از چشم دیگران تکمیل کند و یک نسخه از آن را روی عبای خود بنویسد.

Du yuan  با استفاده از حفظیات دو استاد از هواشان آن کتاب را نوشت و امکان بسیار زیادی وجود دارد که حفظیات آن دو استاد کامل و بدون هیچ گونه اشتباهی نباشد. آنها فقط آن کتاب را حفظ کرده بودند و نیز در هنگام تبادل افکار خویش احتمال داشت در مورد آن نوشته ها کلمات را کمی اشتباه می کردند با توجه به اینکه آن دو استاد بودند ولی کنگ‌فوی فوق حد بالایی از انها داشت و نیز حفظی بود.

و نیز احتمال داشت که du yuan کمی در بازنویسی کتاب فوق تصرف کند. و با نادیده گرفتن نوشته ی در دست دونفان که کپی بود هیچ کس کتاب سان فلاور را کاملا نمی دانست. (به غیر از آشنایی احتمالی آن مرد مقطوع النسل)

در مورد گارد یوئه هم تکمیل کنم که یوئه آماده ی استفاده از این روش بود ولی فرصت حمله نداشت.

در مورد جنگ یوئه با گروه سیاه پوش اضافه کنم که اگر یوئه قوی بود بی حس نمی شد و این بی حسی به زمانی بر می‌گردد که پس از شکست خوردن کلی نیرو از دست داده بود چون یوئه تمام توانش را گذاشته بود.

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در جمعه 16 فروردین1387 و ساعت 12:45 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی‌ام

 

فوآنگ: این مدتی که تو در دریا بودی خیلی برای من سخت گذشت. رُنگ آر: بعد از غرق شدن کشتی، ما به یک جزیره‌ی متروکه رفتیم. و با یک قایق چوبی از آنجا خارج شدیم. پدر، رُنگ آر رییس گروه گداها هم شده است. فوآنگ: پس چیکونگ چی شده؟ چطور اجازه داد یک دختر جوان رییس گروه گداها بشود. رُنگ آر: من اینجا یک مراسم عروسی دیدم؟! فوآنگ: این شادترین فرصت در تمام زندگی من بود.

رُنگ آر: همچنین ما شاهد مرگ یک نفر بودیم. اُیانگ، عموزاده سمی بزرگ. فوآنگ: چه کسی او را کشته؟ گوآجینگ: او یان کانگ است. رُنگ آر: فنگ، فقط یک نفر را به شاگردی قبول می کند. کانگ او را کشت تا شاگرد فنگ بشود. گوآجینگ: او همچنین چوب رییس گروه گداها را برداشته، و گداها می خواهند او را رییس گروه بکنند. فوآنگ: اگر او رییس گروه بشود، گداها به مشکل برمی خورند. ما باید راهی برای جلوگیری از این کار پیدا کنیم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 گوآجینگ صدای اسب قرمزش را شنید که به آنجا آمده بود. فوآنگ می خواست برود که رُنگ آر پرسید کجا می روید. فوآنگ: من می خواهم فنگ، استاد تب و چیو چوچی را بکشم.

آنها مشغول صحبت بودند که شاگوآ یک نامه آورد و گفت: یک پیرمرد با ریش سفید این را برای شما فرستاده. رُنگ آر: نامه را خواند و گفت: استاد گم شده. گوآجینگ نامه را خواند، نوشته بود: چیکونگ گم شده و حال جوبوتون خوب است. فوانگ: مهارت جو شکست ناپذیر است. و چیکونگ سریع و هوشیار است، مشکلی برای او پیش نمی آید. رُنگ آر: پدر این دختر شکل چه کسی است؟ بعد به پدرش گفت: به داخل خانه بیایید می خواهم چیزی به شما نشان بدهم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

رییس گروه: گوآجینگ، فوآنگ در مورد ازدواج تو با دخترش چه تصمیمی گرفت؟ گوآجینگ، در جزیره شکوفه های هلو، اتفاقی افتاد که فوآنگ اجازه داد من با دخترش ازدواج کنم. اما بعد جو یک مسخره بازی انجام داد که فوآنگ ناراحت شد و حرفش را عوض کرد. رییس: بالاخره چی شد؟ گوآجینگ: تا اینکه الان ما اینجا هستیم و به نظر می یاد موافق است. گوآجینگ: مطلب دیگری است که باید به شما بگویم. چیکونگ من را به شاگردی پذیرفت.

 

 Image hosted by allyoucanupload.com

 

رُنگ آر پدرش را به داخل اتاق مخفی برد. فوآنگ داخل اتاق راه رفت و بعد قسمتی از دیوار را شکست و پارچه ای از داخل آن بیرون آورد. روی پارچه نوشته بود: به استاد من در جزیره شکوفه های هلو، من این نقاشی ها را برای قدردانی از استادم بدست آورده ام. و من یک دختر دارم. رُنگ آر: او واقعا جناب چیو است. بعد آنها پدر شاگوآ را، که شاگرد فوآنگ بود را دفن کردند. بعد فوآنگ به چیو گفت: در آرامش باش من 5 مهارت یگانه را به دخترت یاد می دهم.

استادان گوآجینگ نگران او بودند که گوآجینگ گفت: من و فوآنگ هر دو رُنگ آر را دوست داریم و مواظب او هستیم. آنها هم مواظب من هستند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

رُنگ آر: ما 7 روز و 7 شب اینجا بودیم. فوآنگ: شما 7 روز و 7 شب اینجا پنهان شده بودید و می دیدید که من به دنبال شما به بالا و پایین می رفتم و شما خودتان را نشان نمی دادید. رُنگ آر: ما داشتیم بهبود می یافتیم و نمی توانستیم کار را بهم بزنیم. بعد یک نقاشی پیدا کردند که بوسیله ومو کشیده شده بود.

 

 Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

گوآجینگ عقابش را دید و گفت: برای توآلی مشکل پیش آمده است. رُنگ آر به پدرش گفت: من و گوآجینگ با اسب جلو می رویم شما و 6 استاد به دنبال ما بیایید. فنگ و چیو ( استاد کف آهنی در قسمت 16 ) توآلی، خوآجن و استاد کماندار را به درخت بسته بودند که گوآجینگ آمد و آنها را باز کرد. فنگ: تو دوباره من  را با مهارت وزغت تهدید کردی؟ گوآجینگ: تو باعث مرگ می چوآفونگ شدی.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

فنگ به چیو گفت: چوآنرن به آنها یک درسی بده. چوآنرن جلو رفت که گوآجینگ به او گفت: بگذارید مهارت این آقا را امتحان کنیم. رُنگ آر: ایشان یک فرد سرشناس در جامعه رزمیکاران هستند ( به شوخی گفت ) در آن هنگام فوآنگ آمد و یک تیکه از لباس اُیانگ را به طرف فنگ پرتاب کرد. فنگ: تو اُیانگ را دیدی؟ او الان کجاست؟ فوآنگ: اُیانگ همان جایی است که شاگرد من می چوآفونگ است. فنگ: او فلج بود چه کسی اینقدر بی رحم بود. فوآنگ: اگر او فلج بود شاگرد من نابینا بود. و می چوآفونگ به سختی شکنجه شد. فنگ: کی او را کشته؟ فوانگ: آن شخص مهارت گروه چوآنجن و جزیره شکوفه های هلو را می داند. تو مدت زیادی است او را می شناسی. دنبالش بگرد. اگر تو این کار را نکنی او دنبال تو می گردد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

فنگ به چوانرن گفت: تو با آن 8 نفر بجنگ و من با فوآنگ. چوآنرن: قبل از اینکه چشمت را به هم بزنی من آنها را می کشم. استاد دوم گوآجینگ به چوانرن گفت: شما جناب چیو نیستید ( در قسمت 16 چیو 7 مبارز را دیده بود ) چیو گفت: چرا من از آن روز خیلی تمرین کردم ولی الان دلم درد می کند بعدا می آیم. و بعد فرار کرد. در هنگام فرار یک قطعه فلزی از لباسش افتاد. فنگ ماند و آنها. فوآنگ گفت: تو می توانی بروی ما یک روز دیگر تسویه حساب می کنیم. فنگ می خواست برود اما برگشت و یک نیروی ویژه به طرف گوآجینگ رها کرد گوآجینگ نتوانست نیروی خودش را حاضر کند اما گارد گرفت و آسیبی ندید. و بعد فنگ رفت.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

رُنگ آر: پدر، چرا گذاشتی او برود. ما می توانستیم انتقام می چوآفونگ را بگیریم. فوآنگ: ما نمی توانستیم اینطوری انتقام بگیریم. رُنگ آر قطعه فلزی را نشان داد و گفت: این چیه؟ فوانگ: این یک قطعه فلزی است که در موقع مشت زدن استفاده می شود.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

گواجینگ با توآلی صحبت می کرد که خواجن آمد و دست گوآجینگ را گرفت و گفت: گوآجینگ من دلم برای تو تنگ شده بود. من و برادرم دنبال تو می گشتیم و بعد سرش را روی دوش گواجینگ گذاشت. رُنگ آر داشت چپ چپ به گوآجینگ نگاه می گرد و گفت: ایشان را معرفی نمی کنی؟ گوآجینگ: من... من ... من الان توضیح می دهم. او ... او ... ( تمام استادان گوآجینگ به نگرانی به او نگاه می کردند ) او خوآجن از مغولستان است. او نامزد من بود. رُنگ آر، او دختر خان مغولستان است.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

ما از بچگی با هم بزرگ شده ایم. برای همین خان او را برای من نامزد کرد. فوانگ خیلی عصبانی شد و جلو آمد و گفت: رُنگ آر، من الآن باید یک کاری را انجام بدهم ( حساب گوآجینگ را برسم ) جلوی من را نگیر. رُنگ آر، اشک در چشمانش جمع شده بود و بغض گلویش را گرفته بود و گفت: نه. فوآنگ: این خیلی بی آبرویی است اگر من این پست فطرت را الان نکشم. رُنگ آر، جلوی گوآجینگ ایستاد ( از حمله پدرش جلوگیری کرد ) و به پدرش گفت: گوآجینگ به من گفته که احساسش نسبت به من صادقانه بوده است.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

فوآنگ به گوآجینگ گفت: چرا اینطور گیج ایستادی. اگر واقعا به دختر من علاقه داری این دختر مغول را بکش تا صداقتت را نشان بدهی. گوآجینگ: من هیچ وقت رُنگ آر را ترک نمی کنم اما هرگز نمی توانم به خوآجن آسیب برسانم. فوآنگ: تو هنوز هم رُنگ آر را از من می خواهی، تو چطور این را توضیح می دهی؟ رُنگ آر با دستش اشکهایش را پاک می کرد. گوآجینگ: من گیج شدم و نمی دانم چه کاری درست است و چه کاری اشتباه. من فقط می خواهم بقیه عمرم را با رُنگ آر بگذرانم. من نمی توانم بدون رُنگ آر زندگی کنم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

فوآنگ: پس حالا جلوی دختر مغول و برادرش و استادت به همه بگو که می خواهی با دختر من ازدواج کنی. توآلی به گوآجینگ گفت: تو هیچ احساسی نسبت به خواهر من نداشتی! امروز برادری بین ما تمام می شود. شجاعت تو زندگی من و پدرم را نجات داد. من از مادرت مراقبت کردم. و بعد به خوآجن گفت: بیا برویم و دست خوآجن را گرفت و برد. وقتی آنها به کنار در رسیدند گوآجینگ گفت: توآلی، استاد کماندار، من خوآجن را به عنوان همسرم قبول می کنم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

بغض گلوی گوآجینگ را گرفته بود او پیش فوآنگ رفت و گفت: من به قولم عمل کردم و با خوآجن ازدواج می کنم. رُنگ آر کنار گوآجینگ آمد و گفت: اولین دیدار ما یادت است. رُنگ آر یک گدای کوچک بود و دنبال کسی می گشت تا به او محبت کند. او عکس العمل دیگران را نسبت به خودش می دید. او می خواست بخت خودش را امتحان کند و از فکر دیگران خبر نداشت. و آن شخص تو بودی. گوآجینگ: رُنگ آر، تو تنها کسی هستی که در قلب من هستی و خودت این را می دانی. رُنگ آر با بغض گفت: پس چرا می خواهی با او ازدواج کنی.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

گوآجینگ با دستش اشکهایش را پاک کرد و گفت: من کودن هستم و نمی فهمم ولی من قول دادم و نمی توانم آنرا بشکنم. و نمی خواهم دروغ هم بگویم و فقط تو در قلب من هستی. رُنگ آر: پس بهتر بود ما در جزیره بیشمار ( جزیره متروکه ) می ماندیم. فوآنگ عصبانی شد و گفت: این ساده است و بعد با یک ضربه به طرف خوآجن حمله کرد. رُنگ آر جلوی خواجن ایستاد و گفت: پدر، اگر او را بکشی، گوآجینگ در ادامه زندگی‌اش ناراحت است. فوآنگ عصبانی شد و گفت: رُنگ آر بیا برویم. رُنگ آر: من نمی توانم بیایم. چیکونگ از من خواسته تا ریاست گروه گداها را به عهده بگیرم. فوانگ یک شعر خواند و از آنجا رفت.

 

 Image hosted by allyoucanupload.com

 

توآلی و خوآجن از گوآجینگ خداحافظی کردند. گوآجینگ به خوآجن گفت: به مادرم بگو من قاتل پدرم را با دست خودم می کشم. و بعد آنها رفتند. یکی از استادان گوآجینگ پرسید: برنامه تو چیست؟ گوآجینگ: برنامه گروه گداها نزدیک است و من باید کانگ را پیدا کنم تا برای گروه مشکلی درست نکند. بعد از آن دنبال چیکونگ می گردم. رییس: ما هم به خانه بر می گردیم. اگر تو رییس فوآنگ را دیدی از او دعوت کن تا برای استراحت به جیاشین بیاید. خنچین: اگر رُنگ آر مایل بود همراهش برو و مواظبش باش. و اگر خواست به جزیره شکوفه های هلو بازگردد، بگذار برود. همه از کلبه خارج شده بودند و فقط گوآجینگ و رُنگ آر مانده بودند. نگاه آن دو به یکدیگر افتاد و دیگر نمی دانستند چه چیزی باید بگویند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

فنگ جسد اُیانگ را پیدا کرد و او را سوزاند. فنگ به اُیانگ گفت: در آرامش باش، من انتقام تو را می گیرم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

رُنگ آر داشت می رفت و گوآجینگ از او خواهش می کرد که با او صحبت کند ولی رُنگ آر خیلی ناراحت بود و با گوآجینگ قهر کرده بود. ناگهان باران شروع شد. گوآجینگ: باران می آید، بیا یک پناهگاه پیدا کنیم. تو با این لباس نازک سرما می خوری. رُنگ آر خیلی ناراحت و عصبانی گفت: برو عقب، تو نگران من نباش. من می خواهم در باران راه بروم. گوآجینگ: تو چی می خواهی؟ رُنگ آر: در بیشتر مواقع ناچار هستی آسیب ببینی؟ تو نمی توانی از این موضوع فرار کنی همین طور که نمی توانی از باران فرار کنی. تو این را می فهمی؟ گوآجینگ: من فقط می دانم اگر تو ناراحت بشوی، من احساس بدبختی می کنم. گوآجینگ آرام دست رُنگ آر را گرفت و رُنگ آر قبول کرد که گوآجینگ همراه او بیاید.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر به یک کلبه رفتند و نقاشی که در کلبه شاگوآ پیدا کرده بودند را باز کردند. در آن نقاشی چند کلمه مخفی وجود داشت. گوآجینگ: این باید کتاب چنگ ومو باشد. روی نقاشی نوشته بود. کف آهنی. رُنگ آر: چیو چوآنرن رییس گروه گداها نیست. این نقاشی کتاب ومو نیست.

گوآجینگ و رُنگ آر‌ به یک رستوران رفتند و رُنگ آر چند نوع غذا سفارش داد و گفت: این غذاها همانهایی هستند که وقتی ما اولین بار یکدیگر را دیدیم سفارش دادم. تو بالاخره به مغولستان برمی گردی، کنار آتش می نشینی و خوآخن برایت شیر گرم می آورد. گوآجینگ گفت: رُنگ آر ( یعنی دیگر ادامه نده ). رُنگ آر: من می خواهم چوآنرن کف آهنی را ببینم. یک گدا که آنجا نشسته بود گفت: شما نمی توانید رییس چیو از گروه کف آهنی را اینجا ببینید. ( این گدا در سریال افسانه شجاعان هم بود. در نقش لو دستیار زومین جو )

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

گوآجینگ به آن گدا کمی غذا داد. کانگ به همراه گروه گداها وارد رستوران شدند. کانگ رُنگ آر را دید و به یکی از گداها چیزی گفت، و به بقیه گفت: همراه من بیایید. رُنگ آر به گوآجینگ گفت: من کانگ را پایین پله ها دیدم. گدا: اسم من لو یوجیا است. گروه کف آهنی در منطقه کنار دریاچه و رودخانه مشهور شده اند. آنها با ماموران جین همدست شده اند. و مشکلاتی را برای جامعه رزمیکاران به وجود آورده اند. رُنگ آر: چیو چوآنرن یک دروغگو است و نمی تواند کاری انجام دهد. لو: اشتباه نکن، من شنیدم او استاد مهارت کف دست آهنی است. او 10 سال است که از مکان گروهش خارج نشده. رُنگ آر: ما با او برخورد کردیم او اصلا مهارتی ندارد. گوآجینگ: ما دنبال سه نفر از گروه شما می گردیم.

لو: گروه ما دو بخش است. لباس تمیز و لباس کثیف. رُنگ آر: شما از گروه لباس کثیف هستید، آنها از گروه لباس تمیز هستند. شما با لباس و موی تمیز بهتر احساس آسایش نمی کنید. لو که فکر کرد او می خواهد تحقیرش کند ناراحت شد و گفت: شما از یک خانواده پولدار هستید و بعد غذا را ریخت و رفت.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر داشتند شوخی می کردند. گوآجینگ به دنبال رُنگ آر می دوید که به یک مرد گدای دیگر برخورد کرد. آن مرد گدا میز غذای آنها را نگاه کرد و گفت: می دانید شما در چه مشکل بزرگی گرفتار شدید. لوی گدا شما را مسموم کرده. شما تا یک ساعت دیگر بیمار می شوید. بگذارید چیزی به شما بگویم به چشمان من نگاه کنید. گوآجینگ و رُنگ آر به چشمان مرد گدا نگاه کردند و مرد گدا آنها را هیپنوتیزم کرد و آنها به خواب رفتند.

دست، پا و دهان گوآجینگ و رُنگ آر را بستند و آنها را در یک گاری گذاشتند. جناب جیان از بزرگان گروه کنار کانگ بود و به او گفت: کانگ جوان، تو کی حقیقت را می گویی؟ کانگ: چرا باید دروغ بگویم اگر شما به حرف من اعتماد ندارید من می روم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در پنجشنبه 15 فروردین1387 و ساعت 23:40 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

 

جواب یکی از دوستان به نقد قبلی

نویسنده: علی ذاکری

سلام گرم بنده به جناب فنچینیان گل و استاد شنگو.

یوئه چون خیلی ماهر شده بود و خیلی به خودش اعتماد به نفس داشت زومین را به نبرد دعوت کرد. و مطمئن بود که بر او فایق می آید. نظر من این است که یوئه فقط در صحنه ی آخر از کنگ‌فوی پیشرفته استفاده نکرد. از گنبد بگذریم.

درواقع چون زومین سریع حمله کرد یوئه فقط اجازه ی دفاع از خود را داشت و از چنگ زومین فرار می‌کرد تا در فرصت مناسب او را بکشد. چون یوئه تازه آن روش را یاد گرفته بود هنوز بر آن تسلط کامل نداشت و این هم می توانست یکی از دلایل غافلگیری او باشد. یوئه می خواست در دفعات محدودی از کنگ‌فوی پیشرفته استفاده کند تا کسی چیزی نفهمد. ( غیر از زومین که او نیز خواهد مرد و آشنایی با کوئی خوابادین ندارد )

ولی بر خلاف این در هنگام دفاع نیز از قسمتی از این کنگ‌فو استفاده می کند. لطفا فیلم را بار دیگر به دقت تماشا کنید.

در قسمتی از مبارزه به جایی رسیدند که چهار ستون داشت. یوئه به بالای یکی از ستون ها رفت و بعد زومین به او حمله کرد. حالا به دقت په پای یوئه توجه کنید. که باز هم کنگ‌فوی نامبرده مشهود است. و سرعت دفاع او نیز مثل زومین سر سام آور شده بود.

و نیز شما می گویید که یوئه خودش از آن گروه شیطانی سیاه پوش که لینخو آنها را کور کرد شکست خورد. در این هنگام فنگ رفت به خانم تجاوز کند و یوئه مثل موش حرفی برای گفتن نداشت و از زنی که اینقدر دوستش داشت نتوانست دفاع کند که لینخو به دادشان رسید.

در مورد دون‌فان هم با شما موافقم که می توانست فنچینیان را شکست دهد چون اگر چه فنچینیان سالها با بخش شمشمیر کنگ‌فوی سانفلاور تمرین کرده بود ولی دون‌فان سالهای متمادی علاوه بر بخش شمشیر زنی با بخش نیروی درونی آن نیز تمرین کرده بود.

ولی دون‌فان حریف لینخوی آخر داستان نمی شد. چون لینخو یوئه ای را شکست داد که هم رتبه با دون‌فان بود گرچه ناشی تر.

دون‌فان و یوئه هر دو رن را شکست دادند. اگر به مبارزه ی دون‌فان با رن در باغ توجه کنید می‌بینید که رن حریف دون‌فان نیست و هم چنین رن حریف یوئه هم نمی شد و یوئه با قدری معطلی نسبت به دون‌فان رن را کشت.

لینخوی آخر داستان، می توانست دون‌فان را شکست دهد ولی با قدری معطلی نسبت به کشتن یوئه.

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در پنجشنبه 15 فروردین1387 و ساعت 0:22 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

 

جواب یکی از دوستان به نقد قبلی

نویسنده: فنچینیان

سلام به دوست عزیز علی آقا و شنگوی عزیز.

خیلی ریز بینانه سریال را تماشا میکنی.

ولی باز هم باید مواردی را ذکر کنم.

در مورد مبارزه دون فان من هرگز این مطلب را نگفتم و درست مطلب من را متوجه نشدی.... دون فان بوبای مبارزه را آسان گرفته بود و فقط با قسمتی از کتاب کوی خوآبادین به مبارزه آن چهار نفر آمد فقط قدرت درونی کوی خویآبادین و سوزنها.

باید به حرفهای استاد فانجان و چونشو در معبد خنشان اشاره کنم که گفتند هیچکس بهره کامل از این کتاب را نبرده ولی باید بگم دون فان بوبای این بهره را به طور کامل در آن 12 سال برد و بدون شک تمام کتاب و فنون منحصر به فردش را آموخته بود. و راستی نیروی درونی کوی خوآبادین را دسته کم نگیرید. رن وشین و لینخو هر دو با استفاده از کنگ‌فوی ویژه و با کمک یکدیگر توانستند نیروی درونی کوی خوآبادین دون فان را بی اثر کنند که نشان از قدرت استثنایی آن نیرو داشت.

در مورد گارد یوئه حق با شماست ولی من باید اضافه کنم که این گارد برای او یک عادت شده بود از وقتی که این کنگ‌فو را یاد گرفته بود که در اکثر صحنه ها که حتی او مشغول گفتگو با دیگران هم بود به وضوح قابل رویت بود و نمی‌شود آن را صرف استفاده از کنگ‌فوی شمشیزنی پیشرفته نامگذاری کرد. باید در مورد استفاده از این نوع کنگ‌فو در مبارزه تایید کنم صحبت شما را در همان صحنه که شما گفتید و من در پاسخهای قبل به آن اشاره کردید (بالای گنبد و پاهای یوئه) من فقط آن صحنه را قبول دارم.

 و در مورد خرابی های به بار آمده و فرو ریختن گنبد هم به وضوح معلوم بود که وقتی یوئه دید نیروی درونی زومین قدرتمند است و حریف آن نمی‌شود دست او را به طرف گنبد منحرف کرد و حاصل آن خرابی فقط نیروی درونی زومین بود که در صحنه ای بعد و خرد شدن چوبی در اثر جا خالی دادن یوئه به وضوح معلوم بود. ولی از نظر من حمله از طرف زومین باعث غافلگیری خود او شد و باعث فرود بد و شکستن چوب کف شد و در ادامه مبارزه بود که یوئه با نیروی سرد درونی زومین غافلگیر شد و در نهایت مجبور شد از کنگ‌فوی شمشیر زنی پیشرفته استفاده کند.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 14 فروردین1387 و ساعت 0:0 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

ترجمه ای مصور پیرامون افسانه شجاعان

سالها پیش دو استاد از هوآشان در مسافرت خود به شائولین به دست نوشته ای از یک مرد مقطوع النسل برخوردند که Sunflower نام داشت. برای بهره بری از این روش هر دو استاد سعی کردند که هر کدام نیمی از این دست نوشته را به یاد بسپارند. اما در بازگشتشان به هوآشان متوجه شدند که حفظیات آنها با هم ناسازگار است و نمی توانند از آن به نتیجه ای برسند. هر کدام از آنها حافظه خود را صحیح دانسته و همین باعث بروز اولین اختلافات میان این دو استاد هوآشان شده که نهایتا منجر به تشکیل دو حزب با نام های نیروی درون و دیگری مهارت شمشیر شد که بعدها منجر به ضعف کلی هوآشان گردید...
استاد بزرگ شائولین بعد از اینکه از طبیعت خطرناک روش کنگ فوی
Sunflower مطلع شد، سریعا راهبی را به سوی هوآشان فرستاد تا اساتید آنجا را از استفاده از این روش غیر اخلاقی منصرف کند. نام آن راهب Du Yuan بود. دو استاد هوآشان هر کدام حفظیات خود را برای این راهب بازگو کردند و راهب پنهانی و با حیله گری و البته توان استنباط بالای خود توانست متن کامل و صحیح روش کنگ فوی Sunflower را دور از چشم دیگران تکمیل کند و یک نسخه از آن را روی عبای خود بنویسد. راهب Du Yuan سریعا به شائولین باز گشت و از رهبانیت شائولین استعفا داد و از آنجا بیرون آمد و زندگی جدیدی را شروع نمود. همچنین نام جدید Lin Yuantu را برای خود برگزید. و او همان جد بزرگ Lin Pingzhi است !!! پس حالا متوجه می شویم که چرا Lin Pingzhi این کتاب شیطانی رو ارث پدر خودش می دونست !!

 

برای خواندن ادامه مطلب بر روی ادامه مطلب کلیک کنید تا ادامه آنرا به صورت pdf دانلود کنید. حجم یک مگا بایت ( 1 MB ) و زمان دانلود حدود 5 تا 9 دقیقه ( به سرعت اینترنت بستگی دارد. ) واقعا مطلب بی نظیری است که مشابه آن را در جای دیگری ندیده اید.

ادامه مطلب 

منبع

 با تشکر از زحمات فراوان جناب Wanderer Flutist برای ارسال این مطلب

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در سه شنبه 13 فروردین1387 و ساعت 23:22 | موضوع: افسانه شجاعان
 

 

با سلام خدمت تمام خوانندگان

از استقبال بی نظیر شما متشکرم. واقعا مطالب و نقدهای بسیار جالبی فرستادید که خودم شخصا فرصت پاسخ گویی به آنها را پیدا نکردم و پاسخگویی را به عهده سایر دوستان مخصوصا فن چین یان که از دوستان قدیم من هستند واگذار کردم. در صورتی که فرصت کنم به سوالات و ابهامات شما پاسخ می دهم.

در مورد قسمت 30 هم باید از شما عذر خواهی کنم چون چند روزی مسافرت بودم. سعی می کنم تا آخر هفته حاضر شود. البته قسمتی زیبا رومانتیک و سوزناک است. واقعا سریال قابل پیش بینی نیست.

از تمام خوانندگان هم می خواهیم ایمیل خود را ذکر کنند و در صورت عدم تمایل به صورت عمومی گزینه خصوصی را علامت بزنید تا فقط مدیر وبلاگ قابل به خواندن آن باشد. 

 در صورتی که مایل به افزودن عکس به نقد خود هستید می توانید عکسها را به من ایمیل کنید و در پایان اضافه کنید کنید چند عکس ایمیل شده است. من هم آنها را مرتب کرده و در وبلاگ قرار می دهم.

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در سه شنبه 13 فروردین1387 و ساعت 2:14 | موضوع:
 

 

سوال و نقد یکی از دوستان

نویسنده: علی ذاکری

جوابی دیگر به آقا مهدی(فنچینیان) در مورد دون‌فان و لینخو:

اگر به مبارزه‌ی فان شان (شاگرد ارشد فان جان) با لینخو در آن رستوران توجه کنید در لحظات اول لینخو خیلی ضربه خورد و به نظر می رسید که هیچ چی بلد نیست ولی وقتی به هوا برخواست و سر فان شان را نشانه گرفت، فان شان خیلی ترسید و چند قدم به عقب برداشت، و قسمت جذاب اینجا بود که وقتی شمشیرش با زمین بر خورد کرد ( این قسمتی از شمشیر زنی ویژه است که قابل مهار نیست و فقط فنچینیان می تواند آن را مهار کند ) با استفاده از نیروی وزن و مقاومت ایستایی شمشیر به فان شان ضربه زد و او را نقش بر زمین کرد.

در مبارزه ی بین لینخو و دون فان وقتی لینخو به طرف دون فان حمله برد و بقیه فقط ناظر بودند لینخو در ابتدا ضربات زیادی را خورد و در نهایت به هوا برخاست و با شمشیر فرود آمد و این لحظه ای غیر قابل مهار بود. گول برادر دون‌فان ( یان یان تین ) را نخورید، که دون‌فان بعد از، کار از کار گذشتن به سراغ او رفت بلکه در مبارزه ی آخر بین یوئه و لینخو، لینخو هر بار سعی می کرد در هوا مبارزه کند البته چون کنگ‌فوی بعدی را نیز یادگرفته بود در روی زمین نیز می توانست از پس یوئه و دون‌فان و هر کس دیگری به غیر از فنچینیان بر آید.

 

جواب یکی از دوستان به نقد بالا

نویسنده: فنچینیان

سلا به علی آقا

بازم باید کلماتی را بگویم.

من بغیر از دقیقه ای که گفتم در مبارزه یوئه اثری از کتاب فن شمشیرزنی پیشرفته ندیدم. بارها سریال را دیدم ولی اثری ندیدم. من مطمئنم چون کنگ‌فوی شمشیر زنی پیشرفته و قدرت آن را میدانم. باور کنید سطح مبارزه زومین و یوئه تغریبا برابر بود البته نه در مورد نیروی درونی و فقط در مورد هنر شمشیرزنی. راستی یادم رفت در مورد یک جمله در ابتدای مبارزه که شما به آن اشاره کردید بنویسم. در مورد غافلگیر شدن زومین باید بگم که زومین در اون صحنه می خواست مبارزه را با حرکتی نمایشی آغاز کنه که با توجه به حمله یوئه کمی در نقطه فرود دچار مشکل شد و روی چوب اول که شکست فرود آمد و در حالی که داشت تعادلش را از دست میداد با استفاده از قدرتش خودش را جمع و جور کرد. (یک صحنه ساده بود). من حرفم اینه که قدرت شمشیرزنی اون کتاب بسیار بالا بود و من هیچ صحنه قدرتمندی در مبارزه یوئه با زومین جو ندیدم که همانند صحنه مبارزه با رن باشد. اختلاف این دو مبارزه به حدی بود که من می‌گم مبارزه یوئه و زومین یک مبارزه معمولی و مبارزه رن و یوئه یک مبارزه حرفه ای است.

اما در مورد دون فان بوبای

من و استاد شنگو حدود یک سال پیش در مورد قویترین شمشیرزن با یکدیگر به تفاهم رسیدیم. و او هم دون فان بوبای را به این عنوان برگزید.

ما حتی در مبارزه ای خیالی بین فنچینیان و دون فان بوبای، دون فان بوبای را برنده اعلام کردیم...

این عینه اعتراف لینخو است که چهار نفری هم حریف اون نمیشدند و او حرف اول را میزند.

در مورد شمشیر زنی و نقطه قوت لینخو حق با شماست ولی شک نکنید دون فان می‌توانست از پس لینخو بر بیاید اگر لیانتین و شنگو تمرکزش را بر هم نمی‌ریختند.

باید بگم این اشتباهه که لینخو را بهترین رزمیکار در نظر بگیرید چون حتی در مبارزه فانشان هم اگر شمشیری در دست فانشان بود شاید لینخو زنده نبود.

فانشان بحثش جداست ولی دون فان شمشیرزنی کوی خوآبادین را هنگامی نشان داد که دیگر رمقی برای او نمانده بود و همه دیدیم که چه قدرت مخربی داشت...

به هیچ وجه نمی توانم قبول کنم که لینخو قادر به شکست دادن دون فان در حالت عادی بود و حتی در قسمت آخر ... قدرت دون فان فراتر از حد انتظار است.

 

جواب یکی از دوستان به نقد بالا

نویسنده: علی ذاکری

آقا مهدی شما می گویید که دون فان از ابتدا از کوئی خوا بادین استفاده نکرد و بعد از کشته شدن برادرش از آن استفاده کرد در صورتی که از ابتدا سوزن بازی و صدای مخصوص کوئی خوابادین مشهود بود.

و در مورد قدرت مخرب آن: بیشتر کنگ‌فوهای حرفه ای، قدرت مخرب دارند اگر این صحنه را به یاد داشته باشید که چطور رن قسمتی از کوه ها را به طور وحشتناکی منفجر کرد. قدرت مخرب و نیروی درونی رن بیشتر از دون فان بود ولی برگ برنده ی دون‌فان سوزن و سرعت و ظرافت مخصوص کوئی خوابادین بود.

در مبارزه ی بین یوئه و زومین به این قسمتها توجه کنید:

گارد اول یوئه که شمشیرش جلو بود و دست راستش عقب بود و بعد از آن شمشیر را از دست چپش به دست راستش آورد و دست چپش را جلو آورد و گارد مخصوص کوئی خوابادین را گرفت.

نیروی دو نفر که باعث فرو ریختن گنبد گردید. مشهود است که یوئه از کنگ‌فوی پیشرفته استفاده کرده است.

در قسمتی از مبارزه به جایی رسیدند که چهار ستون داشت. یوئه به بالای یکی از ستون ها رفت و بعد زومین به او حمله کرد. حالا به دقت په پای یوئه توجه کنید. که باز هم کنگ‌فوی نامبرده مشهود است.

من تا قسمتی با شما موافقم که یوئه به طور کلی از ابتدا نتوانست از کنگفوی پیشرفته استفاده کند ولی در چند جا دقیقا مشهود است که نام بردم. آن هم شاید به دو دلیل :

1- در اول زومین آنچنان سریع حمله کرد که یوئه غافلگیر شد و اکثرا دفاع کرد.

2- می خواست انرژی زومین را بگیرد و بعد او را راحت تر بکشد و خود را به راحتی لو ندهد.

وقتی به دون‌فان نگاه کنید می‌بینید که علاوه بر سوزن، مخلفات آن ( صدای مخصوص آن و انفجار ) دارای حرکات سریع بود و یوئه از اول دفاع کرد و در جاهایی از آن کنگ‌فو استفاده کرد که دور از دید حرفه ای ها بود و قطعا لیمپین قبل از پایان مسابقه بین زومین و یوئه، آن را فهمیده بود و خیلی پوز خند می زد. دلیل دیگر پوز خند های او تعجب یوتان خای بود. ( سرعت یوئه از ابتدای مسابقه از زمین تا آسمان فرق می‌کرد.)

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در سه شنبه 13 فروردین1387 و ساعت 2:13 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

 

نقدی بسیار زیبا در مورد رابطه‌ی لینخو با شنگو

 

نویسنده: علی ذاکری

با کسب اجازه از محضر همه ی اساتید می خواستم مطالبی را درباره ی ارتباط لینخو با ین ین و شانار بنویسم.

در ابتدا لینخو و شانار رابطه ی نزدیکی داشتند و بعد ها قرار گذاشته بودند که با هم ازدواج کنند. وقتی افراد یوتان خای به دنبال لیمپین و پدر او بودند افراد یوتان خای پدرو مادر و خود لیمپین را دستگیر کردند. بعد بین لینخو و افراد یوتان خای در گیری در گرفت. لینخو یک یک همه ی آنها را شکست می داد تا یوتان خای در ادامه وارد شد. در این هنگام پیرمردی وارد صحنه شد (اسمش یادم نیست) که در ابتدای داستان با لینخو دوست شده بودند و به لینخو کمک کرد. شانار هم پدر و مادر لیمپین را آزاد کرد و با لیمپین رفت. وقتی پیرمرد و لینخو در راه بودند متوجه کسی شدند. پیرمرد گفت او شنگو از گروه شیطانی است. شنگو طی گفتگو هایی که با آن دو داشت از سخنان لینخو ناراحت شد و به او حمله کرد ولی با نگاه به چشمان لینخو و مشاهده ی معصومیت و شجاعت در چهره ی او به او آسیبی نرساند (محبت لینخو در دل شنگو افتاد ) و خواهش پیرمرد بهانه ای بیش برای رحم برای لینخو نبود.

اولین مبارزه لینخو با شنگو

 

وقتی تیان لینخو را در یک رستوران سخت مجروح کرد و پیرمرد از درمان لینخو عاجز ماند شنگو آمد و با روشی جالب لینخو را درمان کرد (صحنه ای که ارزش چندین بار دیدن را دارد). لینخو زندگی ین ین را از این رو به آن روکرده بود و به شدت در رفتار شنگو تاثیر گذاشته بود. وقتی لینخو و شانار به گروهشان ملحق شدند لیمپین برای در امان ماندن از دست یوتان خای و همچنین انتقام گرفتن در آینده به گروه یوئه ملحق شد.

بعد از مدتی یوئه لینخو را به خاطر مسائلی که می دانید ( بی نظمی، کمک به گروه شیطانی ) به غار تبعید کرد و ماجراهایی را که می‌دانید. غرض ارتباط قوی بین شانار و لینخو بود که باهم زندگی شاد و بدون جنگ و پلیدی ( مثل دو کودک ) را سپری می‌کردند تا اینکه لیمپین از لحاظ کنگفو قدری پیشرفت کرد که بتواند جوابگوی کنگ‌فوی شانار شود. چون بارها از دست شانار شکست خورده بود و برای همین روز و شب تمرین کرده بود. و رفته رفته ارتباط شانار و لینخو ضعیف و ارتباط شانار با لیمپین قوی تر شد. شانار لیاقت درک صداقت و معصومیت لینخو را نداشت ( اما لینخو نمی توانست کمک برادری خود را از شانار دریغ کند ) ولی شنگو از همان نگاه اول همه چیز را تا آخر خواند و سعی کرد با لینخو ارتباط برقرار کند. البته لیمپین هم پسر صادقی بود ولی خصوصیات خوب او با کوئی خوابادین به گور رفت.

یک شب بعد از اینکه لینخو شمشیر زنی پیشرفته را یاد گرفته بود و ارتباط شانار و یوئه با او ضعیف شده بود شنگو پیدا شد و لینخو را دید که در اسطبل خوابیده است ( و بی غروری لینخو را مشاهده کرد ) این باعث شد که شنگو لبخند محبت آمیزی بزند و محبت لینخو را هیچ گاه از دل بیرون نبرد و این محبت زمانی زیاد شد که وقتی شنگو را وادار به مبارزه کرد لینخو فقط از خود دفاع کرد و اجازه داد شنگو پیروز شود.

دومین مبارزه لینخو با شنگو

 

شبی دیگروقتی لینخو و شانار نزدیک برکه کنار هم بودند شنگو آمد و بعد لیمپین آمد و به شنگو حمله کرد. شانار از لینخو خواست که به کمک لیمپین برود ولی چون لینخو شنگو را مخفیانه دوست داشت این کار را نکرد. بعد یوئه ( مثل یک سگ وحشی ) آمد و شنگو را زخمی کرد. وقتی لینخو مرحم (دارو) را برای شنگو برد عشق لینخو در دل شنگو منفجر شد و اشک شادی از چشمان شنگو سرازیر شد.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در سه شنبه 13 فروردین1387 و ساعت 1:18 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

 

جواب یکی از دوستان به مطلب قبلی

نویسنده: فنچینیان

سلام به آقا علی

خیلی خوب نوشتی باهات موافقم ودر مورد یوتانخی بگم که من علت پیروزی رن در مبارزه با فانجان از خودگذشتگی فانجان در مقابل یوتانخی بود وگرنه رن به همین آسونی نمیتونست مبارزه را ببره.

 

نقدهای جدید دوستان

نویسنده: مهدی

من توی این سریال عاشق ین ین بودم ولی لینخو، نمی دونم چه تریپی با این شانار داشت که همش می خواست به اون کمک کنه. توی اون قسمتی که رن با زومین جنگید و بعد آسیب دید و بعد توی برفا رفتند تا با تمرکز حال رن را خوب کنند به نظر من لینخو نباید به شانار کمک میکرد شانار به جهنم ین ین رو بچسب.

(ما هم عاشق ین ین هستم )

 

نویسنده: علی ذاکری

با عرض احترام به جناب شنگو - فن چین یان و همه ی اساتید.

به نظر من در سوال ها اشتباه شده است چون بنده این نکات را با ریز بینی بدست آوردم.

سوا ل های من این بود که. اصلا این قسمتها را به یاد بیاورید. وقتی یوئه با نامردی به لینخو حمله کرد ایلین و بقیه ی گروه به کمک لینخو رفتند و یوئه توانست با کمک بخش نیروی درونی کوئی خوابادین جلو ی آنها را بگیرد. یا وقتی که دون‌فان کلاف را به دور خود پیچیده بود و رن و بقیه به طرف او حمله بردند دونفان توانست با نیرویی نه تنها جلوی آنها را بگیرد بلکه نزدیک بود به آنها آسیب هم بزند. یا با ریز بینی در جنگ بین یوئه با زومین وقتی زومین توانست با نیروی سرد خود شمشیر یوئه را یخ کند به طوری که یوئه نمی توانست دست خود را از شمشیر جدا کند با استفاده از روش نیروی درونی کوئی خوابادین توانست دست خود را جدا کند.

قابل عرض به آقای فن چین یان: یوئه در مبارزه با رن در همان اول از کوئی خوابادین استفاده کرد. کوئی خوابادین تنها سوزن و منفجر کردن نیست شما وقتی دونفان کشته شد و ین ین و لینخو از پیش رن رفتند شاهد صحنه ای زیبا از تمرین لیمپین با استفاده از روش کوئی خوابادین بودیم به طوری سریع تمرین می کرد که تقریبا به صورت نامرئی حرکت میکرد. کنگفوی یوئه حتی جوابگوی آن گروه شیطانی نبود که لینخو آنها را کور کرد پس چطور می توانست با زومین قدرت مند مبارزه بکند بدیهی بود که کشتن او فقط با دو، سه حرکت برای زومین امکان پذیر بود پس یوئه با روش کوئی خوابادین با زومین مبارزه کرد و در اول یک ضربه به شمشیر زومین زد که باعت تعجب او شد. همچنین در قرارگاه زومین وقتی یوتان خای هر بار خواست به لیمپین حمله کند لیمپین سریع دفاع کرد ( هیچگونه سوزن و انفجاری در کار نبود )که بلافاصله ین ین و لینخو فهمیدند که روش دون‌فان است که این را زبانا نیز گفتند. پس صددرصد یوئه از اول با روش کوئی خوابادین مبارزه می کرد. موضوع اصلیمان را فراموش نکنیم.

پس وقتی موگافن پای لمپین را گاز گرفت لیمپین می توانست با استفاده از نیروی درونی کوئی خوابادین و بدون استفاده از دست، موگافن را به گوشه ای پرتاب کند. همان طور که دون‌فان و یوئه در جاهای مناسب این کار را کرده بودند. ولی به علت شاید بی تجربگی و فهم کم ( چون لینخو پس از یادگرفتن کنگفوی ویژه و شمشیرزنی پیشرفته به علت هوش زیاد هیچ گاه دچار بی تجربگی نشد ) و علاوه بر این لیمپین شاید کمی به علت ترس چون بارها مشهود بود که لیمپین به خود اعتماد به نفس می داد. به این دلایل لیمپین شکست خورد.

ولی لیمپین هیچ وقت از سوزن و روش فوق استفاده نکرد با اینکه همه می دانستند او کنگفوی پیشرفته را بلد بود و بی تجربگی لینپین لزوما دلیل این نمی باشد.

 

نویسنده: مهدی

توي قسمت سي و هفت مادر ايلين ( مادر همون دختر کچله ) ين ين و لينخو رو به زور گرفت و به زور مي خواست که لينخو با دخترش ايلين ازدواج کنه و گفت اگه با دخترم ازدواج نکني تو رو ميکشم لينخو در جواب گفت اگه مردي به کسي قول بده و زيرش بزنه درسته؟ مادر ايلين گفت: اين جور آدما از حيوون هم پست ترن. لينخو گفت: من به کس ديگه اي قول ازدواج دادم اون دختر به من خيلي محبت کرده اگه با کس ديگه اي ازدواج کنم از حيوون هم پست ترم اون هيچ وقت منو رها نمي کنه. حاضره به خاطر من جونشو هم بده

منم همين طور

نتيجه گيري:

لينخو هم بعد از گذشت مدتي به شنگو علاقه مند شد من فکر ميکردم که فقط شانار رو دوست داره. شنگو در بسياري از قسمتهاي سريال به خاطر رفتارهاي لينخو که يه حسي نسبت به شانار داشت کفري ميشد من هم همينطور آخه يکي نيست بگه اگه شانار رو دوست داشتي چرا باهاش ازدواج نکردي تا قسمت يازده، دوازده که با هم ديگه خيلي خوب بودن وقتي که شانار ازدواج کرد چرا اين قدر بهش توجه ميکردي که هم کفر شنگو رو در بياري هم اعصاب مارو خرد کني در ضمن شنگوي بزرگ و بسيار زيبا اصلا قابل مقايسه نبود با شانار زشت و بد ترکيب شايد يه جور حس اداي دين نسبت به شانار داشت بگذريم.

 

جواب یکی از دوستان به سوالات بالا

نویسنده: فن چینیان

سلام به آقا علی و سایر دوستان

به نکات ریزی اشاره کردی که تا به حال بیان نشده بود ... عالی بود.

من باید چند نکته را بگویم.

اول دستی که یخ شده بود به شمشیر و دست خود زومین بود دوباره دقت کن... باید یک چیزی را هم بگم خودتون گفتید در اون شب که لیمپین با یوتانخای مبارزه کوتاهی داشت ین ین و لینخو سریع فهمیدند که از کتاب فن شمشیر نیست پس چرا مال یوئه را به این سرعت نفهمیدند و در آخر مبارزه به آن اشاره کردند. من مطمئنم یوئه اصلا قصد نداشت آن روز از آن کنگ‌فو استفاده کند و صرفا می خواست با کنگفوی خواشان (زیشیان) ریاست ویوئه را تصاحب کند ولی غافل از آن که زومین حریفی قدرتمند است. شما کنگ‌فوی یوعه را قبل از یادگرفتن روش مخصوص کتاب فن شمشیرزنی نباید دست کم بگیرید درسته که ساده بود ولی خیلی یوئه ماهر و چابک بود این را خود زومین گفت که او لقب آقای شمشیر را یدک میکشد.

 

نقدهای جدید دوستان

نویسنده: فن چینیان

در ادامه صحبتها باید بگم که من قبول دارم در مبارزه یوئه مقابل زومین قبل از آخرین حمله که باعث کور شدن زومین شد یک بار یوئه با ظرافت و مخفیانه از کنگ‌فوی شمشیرزنی استفاده کرد در دقیقه 38:34 دوبله قسمت 34 که خیلی با ظرافت بود.

در مورد اون گروه شیطانی در معبد یاوان ( هفت خانوار ) باید بگم که اگر به خاطر همراهانش نبود شک نداشته باشید که یوئه به همین راحتی تسلیم نمی‌شد در حالی که در آنجا هم خوب مبارزه کرد. ضمنا نباید از مبارزه اش در برابر ( چن و فن از گروه خوآشان رزمی، و یوتانخای ) چشم پوشی کرد.

من معتقدم که لیمپین خیلی بد از روش کوی خوآبادین استفاده می‌کرد و تجربه به کارگیری این نوع کنگ‌فوی قدرتمند را نداشت و برای همین خوب نمی‌توانست از خود حراست کند. و در مورد یوئه باید بگم اون خیلی زیرک و با تجربه بود ولی نظر من به شخصه در مورد قویترین شخص کسی نیست جز دون فان بوبای...از نظر من حتی اگر لینخو در قسمت آخر قرار بود با دون فان بوبای مبارزه کند باز هم حریف او نمی‌شد...

دون فان بوبای با دست خالی و فقط با استفاده از بخشی از کتاب فن شمشیر زنی با چهار نفر که حداقل دونفرشان استاد بودند نشان داد چه کنگفوکاری است و دیدیم که بارها و بارها به رن و لینخو ضربه وارد کرد که از نظر من اگر هر بار یکی از ان ضربات را با شمشیر وارد می آورد قطعا چیزی از این دو باقی نمی ماند. و به راستی کسی که کنگ‌فوی کوی خوی آبادین را به طور کامل بیاموزد نفر اول هنرهای رزمی می‌شود.

 

جواب یکی از دوستان به سوال بالا

نویسنده: علی ذاکری

جواب آقا مهدی(فنچینیان) : در مبارزه ی بین یوتان خای و لیمپین در مقر زومین. لینخو و ین ین وقتی که مبارزه تمام شد حدسشان را کامل کردند. همین طور در مبارزه بین یوئه و زومین هم در آخر حدسشان را کامل کردند ولی مبارزه ی بین یوئه و زومین قدری طول کشید.

دوم، کسی در اول فکر نمی کرد که یوئه کنگفوی پیشرفته بلد است بخصوص لینخو و ین ین که یوئه را می شناختند و از ذهنیت مثبت او آگاهی داشتند ولی چه کنیم که شیطان کار خودش را می کند و کاری به خوب و بد ندارد. بحث را فراموش نکنیم. بعد از اینکه دیدند یوئه این روش را بلد است و این ذهنیت برای آنها پیش آمد که کس دیگری نیز می تواند آن کنگفوی شیطانی را بلد باشد. پس لیمپین سریع تر شناخته شد.

و جواب دیگر برای شما در مورد استفاده کردن یوئه از این روش این است که:

در اول یوئه چون رزمیکار متوسطی بود گروه های هم حد خود را برای گفتگو دعوت می کرد و هیچ گاه زومین یا فان جان را دعوت نمی کرد و در بین گروه های متوسط لقب آقای شمشیر را به او داده بودند در مقایسه با گروه های هم حدی مثل گروه یوتان خای حرفی برای گفتن داشت.

چهارم، اگر دقت کنید در مبارزه ی بین یوئه و زومین وقتی در بالای (مثل اینکه گنبد بود) مبارزه می کردند هر دو با کف دست نیروی درونیشان را باهم محک زدند اگر دقت می کردید دست یوئه تقریبا قرمز رنگ شد و این همین کنگ‌فوی پیشرفته بود که آن را در مقابل رن هم به کار برده بود.

یوئه حتی حریف نصف گروه شیطانی سیاه پوش نشد که لینخو به دادش رسید ولی زومین آن گروه را فراهم آورده بود.

آیا زومین نمی توانست به بخش کوچکی از گروه خود غلبه کند. در حالی که با گروه خود تمرین میکرد و آنها را شکست می داد.

دوباره الزام است به آقا مهدی (فن چین یان)بگم که:در سریال مشهود بود که یوئه، خانم را خیلی دوست داشت و حتی بعد از یاد گرفتن کنگ‌فوی پیشرفته هم او را نکشت. بعد از اینکه گروه شیطانی سیاه پوش شمشیر را روی گردن یوئه گذاشتند که یوئه حتی نتوانست حرکتی انجام دهد فرد دیگری رفت که به خانم تجاوز کند. مگه یوئه، خانم را خیلی دوست نداشت. پس حتما نمی توانست این کار را بکند که بالاخره لینخو آمد.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در دوشنبه 12 فروردین1387 و ساعت 23:7 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

برای دیدن سایر مطالب مربوط به افسانه شجاعان از منوی سمت راست گزینه افسانه شجاعان را انتخاب کنید.

 

دومین مبارزه شنگو با لینخو

 

دومین مبارزه شنگو با لینخو در قسمت دوازدهم اتفاق افتاد. در این قسمت لینخو شمشیر زنی پیشرفته را از استاد فن چین یان یاد گرفته بود ولی ...

ب

شنگو نه تنها یک شمیر زن و کنگ فوکار حرفه ای بود بلکه به موسیقی نیز خیلی آشنا بود و بعد از چویان که استادش در موسیقی بود حرف اول را می زد. چویان کتاب نت موسیقی افسانه شجاعان را به لینخو داده بود و شنگو برای اینکه کتاب را از لینخو بگیرد پیش او رفت.

شنگو وارد مسافرخانه شد.

ب

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

 

لینخو در خواب غفلت بود.

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

 

شنگو خیلی آهسته شمشیر لینخو را برداشت که لینخو بیدار شد.

 

ب

Image hosted by allyoucanupload.com

 

شنگو به لینخو گفت: کتاب موسیقی را به من بده وگرنه تو را می کشم. لینخو هم گفت: پس چرا منتظری من را بکش. اینقدر هم شمشیرت را به رخ من نکش. بعد شنگو شمشیر لینخو را پس داد.

ب

Image hosted by allyoucanupload.com

 

لینخو گفت: من از گروه خوآشان هستم تو از من نمی ترسی. شنگو گفت: هرگز.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

لینخو چند کلمه صحبت کرد و بعد به شنگو حمله کرد. ( مبارزه را لینخو شروع کرد نه شنگو )

بعد دست از مبارزه کشیدند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 لینخو گفت اگر تو کتاب زی شیان را برداشتی به من برگردان. من قسم خوردم هر کس آنرا برداشته او را بکشم. شنگو گفت من بر نداشتم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

لینخو گفت پس بهتر است دیگر با هم صحبت نکنیم. شنگو هم گفت: حرف نمی زنیم ولی می جنگیم و بعد یک حمله غافلگیر کننده انجام داد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 این بار درست است که لینخو مثل دفعه قبل شکست نخورد ولی او سعی می کرد که حمله های شنگو را خنثی کند و حتی یک بار هم نتوانست به شنگو حمله کند و چند بار هم از شنگو ضربه خورد.

شنگو واقعا در مقابل لینخو با گذشت مبارزه می‌کرد. او فقط می‌خواست لینخو را مغلوب کند. او نمی‌خواست لینخو را بکشد یا به او آسیب بزند و موقع ضربه زدن به لینخو از ضربات دست یا پا استفاده می کرد تا لینخو آسیب نبیند.

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در یکشنبه 11 فروردین1387 و ساعت 23:50 | موضوع: افسانه شجاعان

 

اولین مبارزه شنگو با لینخو

 

اولین مبارزه شنگو با لینخو در قسمت دوم اتفاق افتاد. اما قبل از آن بهتر است کمی در مورد شنگو صحبت کنیم.

در گروه مینشان به کسی که دارای مهارت زیادی در کنگ فو باشد و بتواند به این درجه برسد به او لقب شنگو داده می‌شود. لقب شنگو مخصوص خانمها بوده و به معنی ملکه یا بانوی مقدس می‌باشد. در گروه مینشان کسی اجازه بی احترامی به شنگو را ندارد و در صورتیکه این اتفاق بیفتد از طرف رییس گروه تنبیه یا کشته خواهد شد. کسانی که مقامشان از شنگو پایین تر است اجازه سرپیچی از دستورات او را ندارند و باید دستورات او را به طور کامل اجرا کنند. در گروه مینشان هیچ کس به غیر از رییس گروه حق سوال پرسیدن و بازجویی از شنگو را ندارد و تنها رییس گروه می‌تواند به شنگو دستور دهد.

 

لینخو حرفی زد که باعث ناراحتی شنگو شد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

شنگو به طرف لینخو پرید.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

لینخو می خواست شمشیرش را از غلاف در آورد اما شنگو با یک ضربه پا نگذاشت لینخو شمشیرش را از غلاف در آورد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

و در یک چشم برهم زدن شمشیر خودش را بر روی گردن لینخو قرار داد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

شنگو با خواهش چویان از کشتن لینخو صرف نظر کرد. البته شنگو از اول هم نمی خواست لینخو را بکشد بلکه می خواست او را کمی بترساند تا مواظب حرف زدنش باشد.

 

این بود تفاوت شنگوی بزرگ با شاگرد ارشد خوآشان. لینخو حتی نتوانست شمشیرش را از غلاف بیرون آورد.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در شنبه 10 فروردین1387 و ساعت 22:18 | موضوع: افسانه شجاعان
 

 

جواب یکی از دوستان به نام فن چین یان به سوال بخش قبل

جواب: علي زاکري

من ابهامات را خواندم و براي همشون توجيه دارم اميدوارم کافي باشه:

اول در مورد اون ليمپين جي و يوئه بوچون

خوب اين دو شاگرد و استاد بودند و واضحه که استاد در مبارزات تجربه بيشتري دارد.

ليمپين جي فقط از کنگفوي فن شمشيرزني پشرفته بهره ميبرد و خيلي هم مغرور بود  ولي يوئه با تجربه 40 ساله و انواع کنگفوهاي مختلف که بلد بود به علاوه کتاب مذکور مبارزه مي‌کرد و در جامعه جنگجويان لغب آقاي شمشير را از آن خود کرده بود. و همين عامل باعث برتري او نسبت به شاگردش در مبارزات را داشت.

دوم در مورد دون فان و ليمپين

خوب از نظر من کنگفوي دون فان بوبي را نبايد با ساير کنگفوکاران سريال مقايسه کرد به 2 دليل.

يکي اينکه دون فان بوبي 12 سال در باغ مخصوص خود به طور کامل و عالي کوي خوي بادين را ياد گرفته بود و با اين وجود هيچ غروري براي حمله به ساير گروهها و ديگران نداشت در يک کلمه جاه طلب نبود.

دوم اينکه او هم مثل يوئه کنگفو هاي ديگر بجز کوي خوي بادين بلد بود.

سوم در مورد علت سخت تر بودن مبارزه براي يوئه

خودتون به سئوال جواب داديد...يوئه بوچون اصلأ در مبارزه با زومين از کنگفوي کتاب فن شمشير زني استفاده نکرد...از نظر من اصلأ فکر نميکرد که براي مبارزه با زومين احتياجي به آن باشد ولي در طول مبارزه وديدن کنگفوي عجيب زومين او را نگران کرد و وقتي ديد چاره اي ندارد از کنگفوي کتاب استفاده کرد که زومين را بدجوري غافلگير کرد و شايد اگر زومين از ابتدا اين را ميدانست مبارزه براي يوئه سختر ميشد...اين در حالي است که در مبارزه يوئه با رن ...از ابتدا و با تمام قدرت يوئه به رن حمله ميکرد و به همين دليل باورش براي برخي از دوستان سخت است که يوئه چطور در قسمت آخر اينقدر قدرتمند ظاهر شده...

 البته من ( شنگو ) هم اضافه کنم که در قسمت آخر زیادی یوعه را بزرگ کردند. اون اصلا در حد این حرفها نبود مخصوصا وقتی رن آتشدان سنگی را روی او انداخت. چطور یوعه با وجود برخورد یک آتشدان سنگی بیش از صد کیلویی هیچ آسیبی ندید.

 

دو مطلب جدید و خواندنی

نویسنده: مهدی

از نظر من یکی از زیباترین قسمت ها قسمت 17 سریال بود اونجایی که ین ین خودشو خانم بزرگ معرفی میکنه و همراه لینخو به یک کافه می رسند و فان شان ( معاون فان جان ) در بالای کافه با ین ین مبارزه میکنه و به بیرون پرت میشه و میگه میدونی این کیه که تو داری ازش حمایت میکنی اون در راس گروه شیطانیه و لینخو می گه برام مهم نیست و لینخو هم با فان شان مبارزه میکنه و هر دو آسیب می بینن هم لینخو هم ین ین، و استاد فان شان به احترام استاد فن چین یان یه حب شفا بخش به لینخو میده ولی لینخو اونو میبره به ین ین میده و میگه درو باز کن تا من تو رو ببینم لحظه دیده شدن ین ین خیلی جالب بود چون اون اینقدر لینخو رو دوست داشت که بعد از رفتن اون تمام وسایل کافه رو شکست و به گریه افتاد.

( درود بر تو باز هم بنویس )

 

نویسنده: علی زاکری

ديديم كه فانجان رن وشين را به مبارزه دعوت كرد. در لحظات اوليه ي مبارزه هر دو مساوي بودند (در ضربات دست و پا). ولي وقتي موقع محك نيروي دروني رسيد رن وشين سر تر بود و دست هاي فان جان را خم كرد. وقتي فان جان رن را به طرف بالا پرتاب كرد، رن وشين به طرف يوخن تان حمله ور شد (چون يوخن تان قبل از مبارزه ي رن با فان جان به رن بد دهني كرده بود. )

و چون همه در معبد شائولين بودند فان جان نمي خواست خوني ريخته شود، به سختي پاهاي رن را گرفت تا مانع كار او شود و رن در همين هنگام از فرصت استفاده كرد و ضربه اي كاري را به فان جان زد و وقتي مي خواست ضربه ي نهايي را بزند فان جان به سختي دفاع كرد. بار ديگر از كنگ فوي مخصوص استفاده كرد، در اين موقع مشهود بود كه فان جان كمي پيشروي كرد و دست رن را به عقب برد ولي در نتيجه رن وشين از لحاظ نيروي دروني فايق آمد و فان جان با زحمت تمام دست رن را گرفت و تا كرد و به علت اينكه نيرو ي زيادي در ميان وجود داشت هر دو به كنار پرت شدند و فان جان توانست كمي شكست خوردن نسبي خود را ماسمالي كند.

درست زماني كه رن وشين به فان جان فكر مي كرد زومين به رن حمله كرد تا او را غافل گير كند ولي رن دفاع كرد. مبارزه ي بدون صلاح براي زومين در دقايق اول گران تمام شد و رن يك ضربه به پشت و يك ضربه به صورت او زد. و در قياس نيروي دروني نيز رن بر زومين فايق آمد و چون زومين را ضعيف ديد و از نيروي سرد خارق العاده ي زومين بي خبر بود ضربه زومين را بر جان خريد و به طور نسبي شكست خورد والا مي توانست زومين را شكست دهد.

بقيه را نيز جناب شنگو توضيح داده است.

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در جمعه 9 فروردین1387 و ساعت 18:54 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

 

نظرات خوانندگان در مورد: افسانه شجاعان

 

نویسنده:علی زاکری

با توجه به اينكه اين سريال بسيار جذاب بود ولي در بعضي جاها گنگ بود.مثلا چطوري موگافن توانست پاي ليمپين را گاز بگيرد در حالي كه در شرايط مشابه وقتي رن بوشين شمشير را به طرف يوئه پرتاب كرد يوئه توانست با نيرويي آن را كنترل كند.

يا وقتي رن،لينخو،ين ين و شیان همگي يك باره به طرف دون فان حمله كردند (وقتي كه دون‌فان كلافي را به دور خود بافته بود) با توليد نيرويي اجازه نداد كه به او نزديك شوند، در حالي كه ليمپين نتوانست.
در مبارزه ي بين رن و زومين با توجه به اينكه در همان دقايق نخستين كنگفوي زومين كارساز به نظر نمي رسيد و چند ضربه خورد ولي رن به علت مغرو رشدن به كنگفوي مخصوص خود (شين شين دافا) در عين غافلگيري با نيروي سرد عجيب زومين (خاژيينبسي) مواجه شد و مبارزه تقريبا مساوي شد. پس استنباط ميشود كه رن از زومين قوي تر بود.

ولي درحالي كه شكست دادن زومين براي يوئه سخت تر ازشكست دادن رن براي يوئه بودو يوئه در لحظات آخر ناچار شد از سوزن استفاده كند و خود را لو داد. (چون استاد ايلين را يوئه كشته بود.)

 

شما هم نظرات و پاسخ خود را در مورد سوالات این خواننده بنویسید تا ما در بخش تالار افسانه شجاعان نمایش دهیم. اگر نقد، بررسی و یا سوالی دیگری نیز در مورد افسانه شجاعان دارید برای ما ارسال کنید.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در پنجشنبه 8 فروردین1387 و ساعت 18:41 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  بیستم و نهم

 

یان: 7 مبارز آدمهای نیکوکاری هستند چرا شما می خواهید برای آنها مشکل ایجاد کنید. اگر استاد نگفته بود این پیغام را برسانم می ترسیدم آن 6 نفر بوسیله شما از بین بروند. فوانگ: پس تو آدم فضولی هستی. یان: این کار فضولی نیست. کارهای شما بدون دلیل است چه کسی استاد شما بوده؟ فوآنگ: ناراحت شد و یک ضربه به یان زد یان هم روی زمین افتاد و از دهانش خون می آمد. یان: شما ماهر هستید اگر می خواهی من را بکش ولی من تا وقتی زنده هستم دنبال عدالتم. فوآنگ: تو چطور جرات کردی با من اینطوری حرف بزنی؟ بعد یک ضربه دیگر به او زد به طوری که از کلبه پرت شد بیرون. یان هم فرار کرد.

 

 

خانم چن از این حرکت ترسید. لو سعی کرد چن را پشت سرش مخفی کند. فوآنگ به چن گفت: تو هم از منطقه چوآنجن هستی؟ لو به چن اشاره کرد از اینجا برو. چن می خواست برود که فوآنگ گفت: چرا قبل از اینکه جواب بدهی می خواهی بروی؟ چن از ترس، شمشیرش از دستش افتاد. لو جلوی فوآنگ زانو زد و گفت: او از منطقه چوآنجن است اما من با زندگیم او را تضمین می کنم که آدم خوبی است.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

بعد فوآنگ ماسکش را برداشت و به لو گفت: تو معمولا با چشم خودت من را ندیدی؟ ( چون فوآنگ معمولا ماسک دارد ) بعد به چن گفت: دوست داری زن او بشوی؟ چن جواب نداد. به لو گفت: تو دوست داری او همسر تو بشود. لو: من می ترسم لایق او نباشم. فوآنگ: تو پسر شاگرد بزرگ من هستی، چطور لایق نباشی. لو: هرچی شما بگویید انجام می دهم.

بعد به خانم چن گفت: تو چطور. چن: باید از پدرم اجازه بگیرم. فوآنگ عصبانی شد و گفت: لو بیا برویم. لو: اگر موافقی سرت را به علامت موافقت تکان بده و اگر مخالفی به علامت مخالفت. اما چن هیچ کاری نکرد. فوآنگ: لو بیا برویم. لو راه افتاد که با استادش برود که چن گفت: وقتی سرم را تکان نمی دهم یعنی موافقم! فوآنگ خندید و گفت: رو بروی یکدیگر بایستید الآن تشریفات را انجام می دهم. رُنگ آر خندید و گفت: تا به حال ندیده بودم پدرم چنین کاری انجام بدهد. بعد فوانگ خطبه عقد را خواند و گفت: حالا شما زن و شوهر هستید.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

شب فوانگ مشغول نی زدن شد. گوآجینگ: این صدای نی چقدر آرام است. رُنگ آر: پدرم الان به من فکر می کند. وقتی من بچه بودم پدرم از این آهنگ برای خواباندن من استفاده می کرد. الان 7 سال است که پدرم از این آهنگ استفاده نکرده است. گوآجینگ: چرا بیرون نمی روی و پدرت را نمی بینی؟ رُنگ آر‌: الان پدر از تو خوشش نمی آید و معلوم نیست چه کاری انجام دهد. ما 15 ام ماه باید به شهر یویانگ برویم تا گروه گداها را ببینیم. و ریاست گروه را به عهده بگیرم. گوآجینگ: چرا تا حالا چیزی به من نگفته بودی؟ اُیانگ که در زیر نیمکت بود صدای آنها را شنید و گفت: پس خانم فوآنگ هم اینجا است.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

صبح اُیانگ بیدار شد و کمی حالش بهتر شده بود بنابراین تصمیم گرفت کمی کارهای شیطانی انجام بدهد. خانم چن و لو از خواب بیدار شدند. اُیانگ گفت: کمی غذا به من بدهید دارم از گرسنگی می میرم. آنها به اُیانگ نزدیک شدند و اُیانگ یک ضربه سریع به گردن آنها زد و آنها را بی حس کرد. رُنگ آر به گوآجینگ گفت: هنوز می توانی از ضربه اژدهای ایستاده استفاده کنی؟ گوآجینگ: می ترسم ضربه نیروی کافی نداشته باشد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

اُیانگ در اتاق مخفی را باز کرد و گفت: خانم فوآنگ بیایید بیرون. رُنگ آر یک دستش را به گواجینگ گرفته بود و با دست دیگرش چوبش را برداشت و با اُیانگ مبارزه کرد. اُیانگ توانست چوب را از رُنگ آر بگیرد، رُنگ آر هم یک ضربه به او زد و در را بست. در این هنگام نیانسی وارد کلبه شد.

نیانسی چن و لو را دید که روی زمین نشسته اند با تعجب گفت: شما .. اُیانگ خیلی سریع از پشت به او حمله کرد و با یک ضربه او را هم بی حس کرد. نیانسی روی دست اُیانگ افتاد. اُیانگ گفت: دنیای کوچکی است.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 بعد به گواجینگ گفت: من این دوتا دختر را با رُنگ آر عوض می کنم. در این هنگام کانگ وارد شد و گفت: جناب اُیانگ من دنبال شما بودم. اُیانگ: این دخترا قشنگند، درسته؟ یکی را انتخاب کن. کانگ به نیانسی اشاره کرد. اُیانگ نیانسی را به طرف کانگ پرت کرد. به محض اینکه نیانسی از اُیانگ جدا شد، کانگ خنجرش را بیرون آورد و خیلی سریع در شکم اُیانگ فرو کرد و اُیانگ را به دیوار چسباند. اُیانگ: فکر نمی کردم به دست یک بچه مثل تو کشته بشوم. ولی چرا تو من را کشتی؟ به خاطر آن دختر. کانگ: این تنها دلیلش نیست او زن من است.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

انگ خنجر را دوباره در شکم اُیانگ فرو کرد. اُیانگ: تو هم مدت زیادی زنده نخواهی ماند. بعد یک ضربه به کانگ زد و روی زمین افتاد. کانگ ترسیده بود اما اُیانگ مرد. لو و چن از کانگ تشکر کردند و کلبه را ترک کردند. کانگ به نیانسی گفت: باید او را به خاک بسپاریم. اگر کسی بفهمد ما باید با زندگیمان خداحافظی کنیم. عموی اُیانگ مرد شکست ناپذیری است. هیچ کس حریف او نیست.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

کانگ چوب رُنگ آر را از روی زمین برداشت. رُنگ آر با خودش می گفت: آنرا بینداز. اما کانگ از چوب خوشش آمد و چوب را برای خودش برداشت. کانگ، اُیانگ را دفن کرد. آن شب نیانسی غذای خوبی پخت. نیانسی دعا خواند و گفت: پدر، مادر، کانگ اینجاست و اسمش را به یان تغییر داده و قول داده دیگر به ون ین تغییر اسم ندهد؟!! بعد هر دو مشغول شام خوردن شدند. نیانسی: من بعد از شام دنبال یک جای مناسب برای خوابیدن می گردم. کانگ: بیرون باران می آید. چرا اینجا پیش من نمی مانی. نیانسی: ما هنوز ازدواج نکردیم. این درست نیست. کانگ: پس بیا الآن ازدواج کنیم. ما در روستای نیو هستیم و والدین دنبال ما می گردند. نیانسی: بهتره بعد از کشتن ون ین خوآلی این کار را بکنیم تا انتقام پدر را نیز بگیریم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

کانگ عصبانی شد و گفت: تو نمی فهمی. من از 18 سال پیش خبر ندارم و الان پدر و مادر مردند. من می خواهم کنار تو باشم و هر کاری که خواستم انجام بدهم. ازدواج با تو آرزوی من است. امشب می خوابیم فردا صبح به سر خاک پدر و مادر می روم.

 صبح روز بعد آنها به سر خاک پدر و مادر کانگ رفتند. که کانگ متوجه شد یکی از پشت دیوار مواظب آنها است. نیانسی: چی شده؟ کانگ: یک گدا را دیدم که مواظب ما بود. کانگ و نیانسی در حال صحبت بودند که استاد چیو به همراه 6 نفر دیگر به آنجا آمدند. ( 7 شاگرد چوانجن ) کانگ به آنها سلام کرد. چیو: چرا تو با خانم مو نیانسی هستی؟ کانگ: من خانم نیانسی را پیدا کردم و با او به سر خاک پدر و مادرم رفتم. من تصمیم دارم به زودی با خانم نیانسی ازدواج کنم. چیو: باز هم پیش ون ین خوآلی بر می گردی؟ کانگ: من به نصیحت شما گوش می دهم استاد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

دو نفر گدا از آنجا رد می شدند که چوب مخصوص چیکونگ را در دست کانگ دیدند. یکی از دوستان استاد چیو گفت: اینها جزو ارشدان گروه گدایان هستند. یکی از گداها گفت: این چوب در گروه ما به عنوان نشانه رییس گروه در نظر گرفته شده است. رییس اخیرا کجا بوده. خیلی زود باید به جلسه یوجو برویم. جناب جیان 7 روز پیش به آنجا رفته. ما چند روز است که دنبال چوب می گردیم. که آنرا در دست شما می بینیم. اگر شما رییس شده اید اجازه بدهید شما را همراهی کنیم. کانگ که غافلگیر شده بود از موقعیت سو استفاده کرد و همراه گداها رفت. رُنگ آر: نه، آنها چوب را در دست کانگ دیدند و آنها می خواهند او را رییس گروه بکنند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

دوستان استاد چیو در حال صحبت بودند که صدای جو بوتون را از دور شنیدند که می گفت: سمی بزرگ تو از پا در آمدی، درسته؟ تو نمی توانی من را بگیری. وان چوآی: جناب چیو او شبیه جو است. او هنوز زنده است. ( چون جو 12 سال در جزیره شکوفه های هلو به وسیله فوانگ اسیر شده بود و کسی از او خبری نداشت ) چیو: دو مردی که پشت سر او هستند شبیه اُیانگ فنگ و  فوآنگ یائوشی هستند. وان به سه نفر از دوستانش گفت: بروید به جو کمک کنید. بعد به چیو گفت: ما باید اینجا ساکن بشویم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

کانگ ایستاد و به دو نفر گدا گفت: دوستان من اینجا هستند دیگر لازم نیست من را همراهی کنید. گدا: شما باید مهارت بالایی داشته باشید که رییس چوبش را به شما داده. بعد کانگ و نیانسی آنها را ترک کردند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

7 شاگرد چوآنجن در کلبه شاگوآ نشسته بودند. همه جا ساکت بود. گوآجینگ و رُنگ آر در حال تمرین بودند. رُنگ آر: ما 6 روز و 6 شب را گذراندیم بعد از سوراخ داخل دیوار بیرون را نگاه کرد و گفت: این استادان پیر هم بدون حرکت نشسته اند. یکی از آن سه نفر برگشت. چیو: جو بوتون چطور است. چه اتفاقی بین او و فنگ و فوآنگ افتاد. هااو: من به اندازه کافی جو را ندیدم. سرعت او خیلی از من بیشتر بود. بعد از 8 مین کیلومتر او را گم کردم. جناب تان و لیو جلوتر از من بودند. آنها باید یک خبری بیاورند. بعد منتظر بازگشت دو نفر دیگر ماندند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

رُنگ آر: امشب آخرین شب است تو باید به من قول بدهی هر اتفاقی که افتاد از اینجا بیرون نروی. تمام شاگردان چوآنجن کنار یکدیگر جمع شده بودند و آرام نشسته بودند که یکی از آنها که بیرون در خانه ایستاده بود به داخل خانه پرت شد و بعد می چوآفونگ وارد کلبه شد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

7 شاگرد چوآنجن بلند شدند. چیو: تو کی هستی؟ خانم: می چوآفونگ، شما کی هستید و اینجا چه کار می کنید. چیو: 7 شاگرد چوآنجن. چوآفونگ: من را گول نزنید. پس آدمهای کنار کوه چه کسانی بودند. چیو: لازم نیست بدانی. استادت هم از این راه می آید؟ می چوآفونگ: چرا شما دنبال استاد من می گردید. چیو: فوآنگ زندگی یک بیگناه را گرفته. ما باید با ظلم او برخورد کنیم. آرایش ما کامل است تو بهتره بروی. می چوآفونگ: اگر من الآن اینجا را ترک کنم، مایه‌ی ننگ جزیره شکوفه های هلو خواهم بود.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

چیو: استادت را اینجا بیاور. تا به او نشان بدهیم چه توانایی داریم. می چوآفونگ: شما کی هستید؟ شما چطور جرات کردید استاد من را به مبارزه دعوت کنید. چیو: چیو چوچی، بعد به دوستانش گفت: شکل 7 ستاره را اجرا کنید. بعد آنها می چوآفونگ را محاصره کردند و یک مبارزه بی رحمانه و نابرابر شروع شد.

یک نفر تنها، هفت نفر با هم

یک دختر نا بینا، 7 نفر بینا

یک نفر با دست خالی، 7 نفر با شمشیر برهنه

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

6 نفر با مهارت بالا به می چوآفونگ‌ حمله می کردند و او با مهارت بالایی که داشت با آنها مبارزه می کرد. اما استاد چیو یک گوشه ساکت می ایستاد تا می چوآفونگ نتواند جای او را تشخیص دهد. می چوآفونگ با نیروی تمرکز خود متوجه استاد چیو شد که در یک گوشه ایستاده اما مبارزه با آن 6 نفر او را خیلی درگیر کرده بود. در حین مبارزه متوجه شد که چیو در جای خود قرار ندارد. چیو از پشت سر حمله کرد و با شمشیر یک خراش روی گردن می چوآفونگ ایجاد کرد. می چوآفونگ هنوز خودش را جمع نکرده بود که چیو برگشت و یک خراش دیگر نیز به او وارد کرد. اینبار می چوآفونگ خیلی سریع خودش را جمع کرد. اما چیو دوباره مخفی شد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

 

می چوآفونگ با آن 6 نفر به خوبی جنگید و متوجه شد چیو در زیر سقف مخفی شده. می چوآفونگ‌ به بالا پرید تا با چیو مبارزه کند اما چیو زودتر پرید و یک ضربه به او زد. می چوآفونگ تعادلش را از دست داد و داشت سقوط می کرد که 6 نفر دیگر شمشیرهایشان را به صورت مخروط قرار دادند تا می چوآفونگ به روی شمشیرها بیفتد و بمیرد اما فوآنگ به موقع رسید و با پرتاب یک تیغ شمشیرهای آنها را منحرف کرد و می چوآفونگ‌ بدون آسیب دیدن به زمین افتاد. در پشت فوآنگ، جناب فنگ بود، سمی بزرگ. فوآنگ در بالای سر شاگردش بین آن 7 نفر ایستاد. ( درست است که می چوآفونگ از جزیره فرار کرد و به استادش خیانت کرد اما استاد، شاگردش را مثل فرزندش دوست دارد و او را در مقابل دشمنان حمایت می کند )

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

آن 7 نفر به فوآنگ حمله کردند. اما آنها در مقابل فوآنگ مثل کودک بودند. فوآنگ خیلی راحت و بدون هیچ وسیله ای آنها را می زد و به اطراف پرت می کرد. فنگ منتظر لحظه ای بود تا رقیب خودش را بکشد. فنگ گفت: برادر فوآنگ، بگذار به تو کمک کنم. بعد به یکی از آن 7 نفر یک ضربه زد. فوآنگ مشغول مبارزه بود و حواسش به فنگ نبود. فنگ آماده شد تا ضربه دوم را با تمام قدرتش وارد کند اما نه به آن 7 نفر...   ، می چوآفونگ متوجه شد ضربه فنگ به سمت استادش است. او بلند شد و جلوی استادش ایستاد. ضربه کاری فنگ به سینه می چوآفونگ برخورد کرد و صدای خرد شدن استخوانهای سینه می چوآفونگ شنیده شد. می چوآفونگ ناله ای کرد و روی زمین افتاد. فوآنگ او را در آغوش گرفت.

فنگ پست فطرت کنار در ایستاد و گفت: من شاگرد پستت را خلاص کردم. و این 6 نفر باقیمانده را برای تو می گذارم. فنگ و 7 نفر از آنجا رفتند. می چوآفونگ گفت: استاد من را به جزیره شکوفه های هلو ببر. و بعد مرد. گوآجینگ و رُنگ آر نیز از مردن می چوآفونگ ناراحت شدند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

صبح روز بعد 6 مبارز جیان نان یعنی استادان گوآجینگ وارد کلبه شاگوآ شدند که فوآنگ را دیدند. می چوآفونگ هنوز بر روی دستان فوآنگ بود. 6 نفر با دیدن فوآنگ آماده مبارزه شدند. فوآنگ: شاگردم می چوآفونگ، تبریک می گویم. تو انتقام خودت را با دستان خودت خواهی گرفت. در این هنگام رُنگ آر و گوآجینگ در را شکستند و بیرون آمدند. رُنگ آر: پدر، اشتباه نکن. یکی از استادان گوآجینگ پرسید: تو زخمی شدی؟ چه کسی تو را زخمی کرده؟ گواجینگ: من خوبم. من بوسیله فنگ زخمی شدم. فوآنگ، می چوآفونگ را به دخترش نشان داد و بعد برای خاک سپاری او به بیرون کلبه رفتند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

گوآجینگ هم می خواست با آنها برود که استادش گفت: کجا می روی؟ گوآجینگ: من هم می خواهم در خاک سپاری می چوآفونگ شرکت کنم. او هم مثل من بوسیله فنگ مجروح شد. او خودش را فدا کرد تا زندگی رییس فوآنگ را نجات دهد. بقیه اعضای گروه هم فداکاری می چوآفونگ را تحسین کردند و رییس گروه اجازه داد آنها هم در خاک سپاری شرکت کنند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

رییس گفت: شما بروید من هم بعدا می آیم. همه برای خاک سپاری بیرون رفتند به غیر از رییس و خواهر خنچین. خنچین دلش برای برادر پنجم که مرده بود تنگ شده بود. خنجین به رییس گفت: ما باید دشمنی با فوآنگ را کنار بگذاریم. بعد رییس و خنچین هم به سر خاک می چوآفونگ‌ رفتند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

این قسمت زیباترین و مفصل ترین خلاصه ای بود که تاکنون نوشته ام و کار ترجمه آن حدود 10 ساعت طول کشید.

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 7 فروردین1387 و ساعت 19:29 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

  نظرات خوانندگان در مورد  مبارزه رن بوشین با زومین جو

نویسنده: فنچینیان

باید بگم که خیلی با حال بود مطالب آخرت و بخصوص استادان برتر.

البته نظر شخصی من در مورد مبارزه رن این بود که او تنها مشکلش عدم تمرکز کامل هنگام مبارزه بود که بارها و بارها در سریال مشهود بود و در ضمن همین عامل باعث مرگش شد...

 

نویسنده: مهدی

من با نظر شما کاملا موافقم شاید زومین نیروش خیلی بیشتر از یوئه هم بود ولی یوئه با نامردی زومین رو کشت ولی لینخو در آخر سریال چه قدرتی پیدا میکنه کونگ فوی پیشرفته، شمشیر زنی ویژه، کتاب معبد شائولین دوست داشتم وقتی لینخو کتاب معبد شائولین را مطالعه میکنه با دون فان مبازه کنه من میگم در اون صورت نیروی لینخو بیشتره .ولی یه چیز هنوز برام سواله بعد از اینکه رن وشین و لینخو دون فان رو کشتند چرا رییس گروه شیطانی رن وشین کتاب کوی خویی بادین رو نخوند و میگفت این کتاب شیطانیه چطور دون فان، رن وشین رییس گروه را در زندان انداخته بود دون فان قبل از اینکه کتاب رو بخونه نیروی چندانی نداشته ممنون میشم در این مورد نظر سنجی کنید

 

نویسنده: علی زاکری

با عرض احترام اينجانب به همه ي اساتيد.

در زمان رياست رن وشين بر گروه شيطاني دون فان عضو گروه شيطاني(شاگرد رن)بود.و وقتي كوئي خوا بادين را پيدا كرد قدرتش از رن وشين بيشتر شد(البته نه نيروي دروني، بلكه ظرافت مخصوص در كنگ فوي ويژه يا همان كوئي خوابادين)و توانست رن وشين را شكست دهد ولي به خاطر مراعات حال استاد او را نكشت بلكه زنداني كرد.

دليل اينكه رن وشين اين كتاب شيطاني را نخوند اين بود كه وقتي رن آن نوشته را گرفت متوجه نوشته اي شد كه نوشته بود كه هر كس اين روش را ياد گرفت نبايد ازدواج كند.يعني ياد گرفتن اين روش باعث از بين رفتن خصلت هاي مردانه مي شود.به همين دليل با خنده آن كتاب را پاره كرد.و اين دليل جدايي خانم از يوئه و كشته شدن شانار توسط ليمپين بود. و همچنين برادر دون فان كاملا يك زن شده بود.

البته اين قابل عرض است كه نيروي دروني رن ووشين نظير نداشت و همه را غافل گير مي كرد .

 

واقعا از نظر خوانندگان لذت بردیم. در قسمت دوم سعی می کنیم به مقداری از سوالات مطرح شده و همچنین به سایر استادان بپردازیم. منتظر نظر سایر دوستان نیز هستیم هر چند کوتاه. با تشکر

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در سه شنبه 6 فروردین1387 و ساعت 23:1 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

 

دانلود مبارزه رن بوشین با زومین جو

 

شما می توانید مبارزه رن بوشین با زومین را به صورت 3gp دانلود کنید.

 


ادامه مطلب
لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در یکشنبه 4 فروردین1387 و ساعت 23:27 | موضوع: دانلود موسیقی و کلیپ سریال
 

 

مبارزه رن بوشین با زومین جو

 

قسمت اول: از سری نقدهای کونگ فوی برتر اساتید بزرگ در افسانه شجاعان

رن اولین مبارزه را با فان جان انجام داد و در این زمان زومین مبارزه او را مشاهده می کرد تا شاید نقطه ضعف یا راهی برای غلبه بر او پیدا کند. بعد از تمام شدن مبارزه با فان جان زومین جو بلافاصله به رن حمله کرد تا شاید با غافلگیری بتواند بر او پیروز شود و در ضمن اجازه استراحت نیز به او نداد. زومین تازه نفس بود در حالیکه رن مقداری از نیروی خودش را در مبارزه با فان جان از دست داده بود. نکته ای که در سریال افسانه عقابها نیز به آن اشاره شد.

پس تا این لحظه زومین یک امتیاز داشت و آن تازه نفس بودن است. مبارز شروع شد در ابتدا رن چند ضربه به زومین زد اما به دلیل سرعت بالا و مهارت هر دو طرف ضربات معمولی بودند و کاری نبودند. در ابتدا رن حمله می کرد و زومین سعی می کرد تا خودش را از ضربات او دور کند و به روش فرار و دفاع می پرداخت. بالاخره رن دستان زومین را گرفت و از کونگ فوی ویژه استفاده کرد و یک ضربه به زومین زد. اما ....

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

می گویند هیچ وقت نباید دشمن را دست کم گرفت. رن با زدن اولین ضربه مغرور شد و شروع به خندیدن کرد و تمرکز خودش را از دست داد و فقط یک ضربه ابتدایی با آرنج به پشت زومین زد. اگر در این زمان، رن دومین ضربه کاری خودش را به زومین می زد، زومین به طور کامل شکست می خورد. رن و زومین پشتشان را به یکدیگر کرده بودند و در حالی که رن می خندید زومین یکی از تکه های یخ که حاصل از نیروی خودش بود برداشت و به طرف رن برگشت.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

رن نیز برگشت در حالی که زومین سریعتر برگشت و در فکر حمله بود اما رن که فکر می کرد او دیگر کاری از دستش بر نمی آید با خونسردی برگشت و انتظار چنین حمله ای را از طرف او نداشت. اولین ضربه را زومین زد و بدن رن در اثر نیروی ضربه بی حس شد و مقدار زیادی از توانایی او را گرفت. رن نیز ضربه ای به زومین زد و باعث شد کمی خون از دهان او بیرون بیاید که نشان می داد زومین در اثر این ضربه دچار خون ریزی داخلی شده بود.

در اثر این دو ضربه هر دو به طرفی پرت شدند. اما ضربه زومین کاری تر بود و رن آسیب بیشتری دید. در این مبارزه رن از نظر قدرت برتر بود اما مغرور شد و زمان را از دست داد و در یک ثانیه ضربه ای خورد که نتیجه مبارزه را عوض کرد.

منتظر نظرات شما در مورد این مطلب و سایر مطالب هستیم.

 

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در یکشنبه 4 فروردین1387 و ساعت 23:20 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

عشق زیبای شنگو

Image hosted by allyoucanupload.com 

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

 Image hosted by allyoucanupload.com

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در یکشنبه 4 فروردین1387 و ساعت 12:28 | موضوع: والپیپر و تصاویر

 

کمی در مورد افسانه عقابهای مبارز

 

اولین قسمت سریال افسانه عقابهای مبارز در روز جمعه 25 شهریور 1384 از شبکه یک پخش شد. هفته بعد به دلیل آغاز هفته دفاع مقدس و پخش فیلمهای مربوطه این سریال به مدت دو هفته پخش نشد. و بعد از آن نیز به دلیل شروع ماه رمضان و پخش سریالهای این ماه نیز این سریال به مدت 4 هفته پخش نشد. بالاخره انتظار به پایان رسید و این سریال در جمعه 13 آبان شروع به پخش شد. البته قسمت اول آن به دلیل گذشت زمان طولانی و به جهت یادآوری مجددا پخش شد که از نکات مثبت صدا و سیما بود.

از این روز به بعد ما هر هفته جمعه ها یک قسمت از این سریال را مشاهده می کردیم. تا اینکه در روز جمعه 7 بهمن سیزدهمین قسمت این سریال پخش شد و در هفته بعد بدون هیچ توضیحی از طرف شبکه یک این سریال پخش نشد. و این آخرین قسمتی بود که از شبکه یک پخش شد. طبق دلایلی که از طرف دوستان مطرح شد به دلیل حضور چنگیز خان مغول سازمان ارشاد جلوی پخش این سریال را گرفته است. ولی بعد از قسمت 8 مسیر داستان به کلی عوض شد و مغولها از سریال خارج شدند و داستان همانطور که در این سایت دنبال می کنید در کشور چین ادامه پیدا می کند.

در هر حال قطع این سریال یک حرکت ناجوانمردانه بود و اینکه شبکه یک هیچ توضیحی در مورد قطع این سریال نداد حرکتی بدتر. چون با این کار نشان داد هیچ ارزشی برای بینندگان خود قایل نیست.

حالا ما از کسی که جلوی پخش این سریال را گرفته و همین طور از رییس شبکه یک این سوال را می پرسیم: چرا این سریال را از قسمت 8 تا 36 که مغولها در آن حضور ندارند پخش نمی کنید؟

دو شخصیت در این سریال با افسانه شجاعان مشترک است، یکی گوآجینگ که همان لینخو در سریال افسانه شجاعان است و دیگری معاون چیکونگ  در گروه گداها که هنوز آنرا ندیده‌اید که در افسانه شجاعان در نقش لو معاون زومین جو بود.

فیلمبرداری این سریال از سال 2001 شروع شد و تا پایان سال 2002 ادامه داشت. و در نهایت ساخت این سریال یک سال و نه ماه طول کشید.

13 قسمت این سریال که از شبکه یک پخش شد توسط اینجانب ضبط شده که فیلم آنرا در اختیار یکی از دوستانم گذاشتم که بتواند به علاقه مندان این سریال ارایه دهد. در آدرس زیر می توانید آنرا مشاهده کنید.

 

13 قسمت عقابهای مبارز دوبله

 

حالا کشور چین قصد دارد یکبار دیگر این سریال جذاب را با نام افسانه عقابهای مبارز 2008 بسازد. این سریال به تازگی اکران شده و هنوز در مراحل ابتدایی فیلم برداری است. توضیحات بیشتر در لینک زیر است.

 

افسانه عقابهای مبارز 2008

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در جمعه 2 فروردین1387 و ساعت 16:52 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز

خوش آمديد

  POWERED BY BLOGFA.COM