برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید. بنا به درخواست بعضی خوانندگان خلاصه قسمت یک تا 7 را نیز در این وبلاگ قرار می دهیم. با تشکر از جناب فنچینیان برای ارسال این 7 قسمت.
خلاصه قسمت دوم
بعد از آن شب سخت که منجر به کشته شدن گوا و یانگ و جدا شدن همسرانشان از یکدیگر شد لی پینگ (همسر گوآ) که در چادر فرمانده سربازان به شدت کتک میخورد و فرمانده از او میخواست که بگوید نقشه(نقشه پادگان شهر جیانگ-نان) را کجا گذاشته اند غافل از اینکه استاد چی چو چی نقشه را قبلأ سوزانده بود. استاد چیو که جسد کانگ را هم پیدا کرده بود هر دوی آنها را به خاک سپرد، و در مقابل قبر انها، قول داد که همسرانشان را پیدا کند و پس از به دنیا آمدن فرزندانشان، از انها دو مبارز بسازد تا یاد آنها را زنده کند.
استاد چیو بعد از از ترک قبرها به اردوگاه سربازان حمله کرد و تمام سربازان را کشت و شمشیر را بر گردن فرمانده آنها گذاشت و گفت سریع دو زنی که اسیر کردید را آزاد کنید. و گفت تو دوان تین دو هستی؟ فرمانده گفت نه من نیستم دوان تین دو، آن دو زن را با خودش برد ولی نمیدونم کجا، و استاد چیو از آنجا رفت. دوان تین دو با چند سرباز باقی مانده داشت آن دو زن را به پایتخت میبرد که در قبال آنها جایزه بگیرد. که ناگهان گروهی نقابدار به آنها حمله کردند و شیروی را بیهوش کردند و با خود بردند.
شیروی که بیهوش بود دوران خوب گذشته با یانگ تیاوشین را در رویا میدید. وقتی بیدار شد خود را درون تختخوابی مجلل دید. شوکه شد و به دو مردی که بالای سرش نشسته بودند با ترس و وحشت گفت شما کی هستید. مردی به ظاهر مهربان و نجیب که لباس مفخری هم پوشیده بود جلو آمد و گفت: شما نباید از ما بترسید و با اشاره به مرد دیگر گفت: ایشان طبیب هستند و برای معالجه شما آمده اند. شیروی گفت: پس شوهرم کجاست؟ مرد که طبیب را مرخص کرده بود به شیروی گفت: خانم شما من را نمیشناسید؟ من همونی هستم که شما به من کمک کردید و زخمم را بستید و مانع از مرگم شدید. به همین دلیل من به شما مدیون بودم و باید جون شما را نجات میدادم. شیرو گفت خواهش میکنم به من بگید شوهرم کجاست اون مرده؟ مرد با اشاره سر تایید کرد و شیروی بلافاصله خانه را ترک کرد و مرد با برداشتن لباس گرم برای او به دنبالش به بیرون رفت.
شیروی داشت با فریاد شوهرش را صدا میکرد و روی زانو نشسته بود و مرد با دیدن او سریع لباس را به روی دوشش انداخت و گفت اینجا از محل زندگی شما خیلی دوره و شما باید مراقب سلامتی خودتون باشید و وقتی دید او از هوش رفته او را به خانه برد.
از طرف دیگر دوان تین دو که فقط دو سرباز برایش مانده بود، تغییر لباس داده بودند و هنوز همسر گوا را در اختیار داشتند. در مهمانخانه ای اتاق گرفتند و تصمیم داشتند او را هر طور شده تحویل حاکم دهند. شیروی که به هوش آمده بود در اتاق مشغول درست کردند طناب برای حلق آویز کردن خودش بود که مرد از راه رسید و شیروی با دیدن او گفت میخواهید جلوی من را بگیرید. مرد گفت: نه، من وفاداری شما را تحسین میکنم ولی باید به شما بگم که شما هنوز فرزند یانگ را به دنیا نیاوردید و نباید حق زندگی کردن را از او بگیرید و با این کار شما نسل خانواده یانگ را قطع خواهید کرد در حالی که هنوز انتقام مرگ او گرفته نشده. و شیروی در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود از این کار منصرف شد. مرد به شیروی گفت: من مدیون شما هستم و وظیفه خودم میدونم تا پایان عمرم از شما محافظت کنم. لطفأ انتقام مرگ شوهرتان را به من بسپارید.
دوان تین دو که متوجه شده بود، چیو دنبال اوست برای فرار از دست او به معبدی در شهر جیاگ نان پناه برد. از قرار معلوم راهب بزرگ آن معبد عموی دوان تین دو بود. دوان به عمویش در مورد چیو داستانی دروغی سر هم کرد و عمویش را فریب داد و عمویش هم به او گفت: من نمیگذارم او به تو آسیب بزند. در همین حال راهبی داخل امد و به راهب بزرگ گفت که شخصی به نام چیو چو چی خواهان دیدار شما هستند و او هم گفت بریم به استقبالشون. دوان از فرصت استفاده کرد و همسر گوا را دریکی از اتاقهای معبد پنهان کرد.
راهب که با چیو روی پلی بیرون معبد قرار گذاشته بود روبرو شد و با خوشامدگویی به او دلیل حضور او در اینجا را خواستار شد و چیو با خشم زیاد به او گفت اول دوان را تحویل بده بعد با هم صحبت میکنیم. راهب به چیو گفت: این رفتار در خور شان شما نیست. چیو با این حرف به طرف راهب حمله کرد هر دو بعد از کمی مبارزه و شکست نصفه و نیمه راهب ... راهب گفت: ما می توانیم این مشکل را با گفتگو حل کنیم و اگر فکر میکنید باید بجنگیم باید بگم که در این شهر قهرمانانی هستند که از پس شما بر بیایند. بله دوان در معبد است ولی تحت حمایت من، و اگر شما بخواهید او را بگیرید باید از روی جسد من رد بشوید. چیو گفت میخواهید چیکار کنم. راهب گفت من از شما میخواهم فردا به رستورانی در شیانگ دون بیایید و با بهترین مبارزان پایتخت مبارزه کنید. اگر شما پیروز شدید من او را به شما تحویل میدهم. استاد چیو قبول کرد و رفت.
مردی که شیرو را نجات داده بود او را به شهر جیاشینگ آوره بود و به مهمانخانه ای رفت و یک اتاق خواست و مرد به او گفت که باید اول پولش را بپردازد و مرد که از قرار پولی نداشت گفت پولم را دزدیده اند و صاحب مسافرخانه به او توهین کرد و گفت من مثل شما ها زیاد دیدم. پس از این حرف مرد شروع به کتک زدن صاحب و کارکنان مسافرخانه شد و انها هم که حریف او نشدند به سراغ سربازان حکومتی رفتند سربازان که آمدند از او پرسیدند اسم او چیه و چرا اینجا اومده. مرد نامه ای به او داد و گفت: این را به رئیست نشون بده و سرباز با گرفتن نامه آن را به دست حاکم شهر رساند. حاکم بلافاصله به مهمانخانه آمد و مراتب احترام خود را به مرد نشان داد و به عنوان پیشکش به مرد مقدار زیادی تیل طلا داد و گفت هر کاری داشتند به او بگویند و دردسر هایی که به وجود آوره اند را هم ببخشند. مرد هم پذیرفت .
شیروی که از این ماجرا حسابی تعجب کرده بود به مرد گفت این چه نامه ای بود که حاکم شهر را به خدمت تو در آورد. مرد گفت: این یک نوع برگ عبوره که از صدراعظم سونگ دریافت کردم. هدف من از آمدن به اینجا وامی هست که از زاو-کاوو گرفتم. و آشنایی با آداب و رسوم مردم اینجا که خوشبختانه با تو آشنا شدم. شیرو پرسید زاوو-کاوو کیه و موضوع وام چیه؟ مرد گفت: اون پادشاه سلسله سونگه، او بهره سنگینی از وامی که به ما داده میخواد و من امدم او را تحت فشار بزارم تا کمی ملایمتر باشه. شیرو بلند شدو گفت: مگه شما کی هستید؟ همین که خواست جواب دهد گروهی سرباز وارد شدند و به او احترام گذاشتند و گفتند زنده باد شاهزاده. شاهزاده که متوجه تعجب شیرو شده بود گفت: اسم من وانین-هانگلی نایب السلطنه پادشاه و وزیر امور مالی. شیرو گفت که شما از نژاد جینگ هستید. وانین گفت: بله ولی من تا به حال آزارم به مردم نژاد سونگ نرسیده و ماموریتم حفظ آرامش مناطق مرزی سونگ و جینگ است لطفأ به من اعتماد کنید.
هفت جنگجو در رستوران بودند که قرار بود استاد چیو برای مبارزه به آنجا بیاید. 6 مرد و یک زن رئیس این گروه 7 نفره شخصی نابینا بود که یک عصا داشت. راهب بزرگ وارد شد و روبروی رزمیکاران نشست و به آنها گفت: شخصی را من به اینجا دعوت کردم تا با من مبارزه کند ولی من از عهدش بر نمیام. ممنون میشوم من را در این کار همراهی کنید. رئیس گروه هفت نفره به راهب گفت: این چه فرمایشی است شما می کنید اگر اون شخص در اثر خودخواهی جرات کرده باشه مزاحم شده بشه به این خاطره که قدرت افراد شجاع این شهر را دست کم گرفته. در همین حال بود که استاد چیو در حالی که دیگه سه پای بزرگی پر از آب را با یک دست بالای سرش حمل میکرد از پله بالا آمد و وارد رستوران شد و در مقابل هفت جنگجو مقداری از آب را با همان دیگ نوشید و دیگ را روی زمین گذاشت.
راهب گفت خوش آمدید ولی میشه لطفأ بگویید این دیگ بزرگ را چرا از معبد به اینجا آوردید. استاد چیو، رو به رزمیکاران کرد و گفت: مایلم بدونم با چه کسانی افتخار آشنایی دارم. راهب گفت: من معرفی میکنم و اول استاد چیو چو چی را به رزمیکاران معرفی کرد و بعد یکی یکی رزمیکاران را به شرح زیر معرفی کرد... اول رئیس گروه مبارزان جیانگ نان، کو جناو هستند معروف به خفاش آهنی، دوم شاعر توانا به نام جوآر ، سوم استاد سوارکاری خنسان هستند، چهارم عقاب کوههای ننشان جناب نانسو هستند، پنجم غول خندان، جناب جانگاو هستند، ششم پاسبان عدالت جوانگلیو و هفتم بانوی شمشیرزن خنچین.
بعد از معرفی، رئیس کوجن به استاد چیو گفت: این گروه جیانگ نان است که همیشه دنبال عدالت و برابری بوده و در مورد شما هم شنیدم که شما هم در راه عدالت قدم بر میدارید، جناب چیهلن(راهب) سالهاست که از دوستان نزدیک ماست و انسان شریف و درستکاری بوده، نمیدونم چه اختلافی بین شما افتاده که شما را در مقابل هم قرار داده، امیدوارم ما بتوانیم در حل این اختلاف به شما کمک کنیم. استاد چیو گفت: من دشمنی با ایشان ندارم من فقط میخواهم آن دو نفری را که در معبد هستند را به من تحویل دهید. رئیس کوجن میپرسه چه کسانی و استاد چیو تمام ماجرا را تعریف میکند و در نهایت میگوید که همسران دو دوست خود را که باردار هستند، راهب چیهلن باید به او تحویل دهد. شما بگویید من باید چه بکنم. راهب با لهن تندی گفت: اینها همش مزخرفه.
استاد چیو که از کوره در رفته بود دیگ آب را بلند کرد و به طرف او پرت کرد و دو تن از مبارزان(نانسو و جانگاو) با کمک هم دیگ را به طرف چیو برگرداندند و چیو دوباره ان را گرفت و به زمین گذاشت.چیو بار دیگر به راهب حمله کرد و وقتی دید گروه مبارزان مانع او میشوند به رئیس گروه گفت من شما را به نوشیدن آب دعوت میکنم. استاد چیو دیگ را برداشت و به سمت رئیس کوجن پرتاب کرد ولی در بین راه جانگاو مانع دیگ شد و اول او از آب نوشید و دوباره دیگ را به سمت چیو بازگرداند.
چیو گفت حالا که غول خندان از آب رازی بود نوبت رئیسه که از آب بخوره و آن را به سمت رئیس کوجن پرت کرد رئیس کو-جن با عصا جلوی دیگ را گرفت آن را بلند کرد و مقداری نوشید و بعد دیگ را روی عصا به سرعت چرخاند و به سمت چیو پرت کرد.
استاد چیو با زحمت دیگ را گرفت و دوباره پرت کرد و اینبار به سمت نانسو و او هم مثل دیگران از عهده این کار برآمد. در همین حال جانگلیو (پاسبان عدالت) به نان سو گفت من هم میخواهم آب بخورم و نانسو دیگ را به سمت او انداخت و او هم روی هوا با پا دیگ را گرفت و از آن آب خورد و به استاد چیو برگرداند.
جوآر که به شدت خوشش آمده بود از چیو آب را طلب کرد واستاد چیو با چوب دستیش دیگ را برای او انداخت ولی جوآر به هوا پرید و گفت بدن من نه تحمل وزن این دیگ را دارد ونه معده ام جا برای این مقدار آب و با یک حرکت بدلکاری با بادبزنش مقداری آب از داخل دیگ برداشت و دیگ که کماکان در آسمان بود به خنچین نزدیک شد، و خن چی با یک لگد به آن، مقداری از آب آن را بیرون ریخن و خورد. دیگ به بیرون از ساختمان پرت شد که خنسان پرید و با شلاقش آن را به درون رستوران برگرداند و جرعهی آخر آب را خورد و آن دیگ خالی را به استاد چیو بازگرداند.
استاد چیو که از آنها خوشش آمده بود از آنها تشکر کرد و شکست را قبول کرد و گروه جیانگ نان هم استاد چیو را تحسین کردند. ولی استاد چیو گفت: درسته من شکست خوردم ولی اینجا را ترک میکنم تا برای نجات آن دو زن راه چاره ای پیدا کنم رئیس کو که عصبانی شده بود گفت شما که شکست را قبول دارید نباید روی حرفتان پافشاری کنید و باید حرف راهب را قبول کنید و در همین حین سربازان وارد رستوران شدند و استاد چیو فکر کرد که آنها سربازان را آورده اند تا او را بگیرند و به گروه جیانگ نان بدهنی کرد و دیگ را برداشت و رفت.(در اصل شاهزاده هم در آن رستوران بود و سربازان را او فراخوانده بود)
استاد چیو به معبد رفت و با دیگ در معبد را شکست و وارد معبد شد.در اولین قدم نانسو و جانگاو به او حمله کردند که استاد چو آنها را جا گذاشت و رفت.
در دومین گام، خنچین و خنسان با او مبارزه کردند، که چیو هر دو را مغلوب کرد و وارد حیات اصلی معبد شد و تمام مبارزان جیانگ نان بجز رئیس کو او را محاصر و به او حمله کردند.
استاد چیو به هر کس یک ضربه کاری وارد می کرد، بطوریکه دیگر نمی توانست از جایش بلند شود. البته استاد چیو خیلی با شرافت مبارزه می کرد و احترام خنچین که یک زن بود را داشت و فقط یک ضربهی آهسته به او زد که در میان مبارزه رئیس کو توسط تیغهای آهنی سمی، استاد چیو را زخمی کرد که یکی از تیغها به خنچین خورد. استاد چیو تمام مبارزان را مغلوب کرد و در نهایت مبارزه بین رئیس کو و استاد چیو آغاز شد که البته راهب متوجه فریب خوردن خود توسط برادر زاده اش شده بود و می خواست مبارزه را متوقف کند که موفق هم نبود و آن دو به شدت با همدیگر درگیر بودند که در نهایت هر دو ضربه ای به سینه هم زدند و مثل تمام مبارزان دیگر روی زمین افتادند.































































































































































