تبليغاتX
افسانه شجاعان و عقابهای مبارز
 

 

توجه کنید، بسیار مهم

 

سریال افسانه عقابهای مبارز 42 قسمت است و بزودی قسمت 32 آن در این وبلاگ قرار می گیرد. این سریال رو به پایان است. بنابراین ما برای ادامه کار تصمیم گرفتیم تا سریال دیگری را بعد از تمام شدند افسانه عقابهای مبارز شروع کنیم. برای همین در سمت راست یک نظر سنجی جدید ایجاد کردیم که در آن نام 5 سریال را قرار دادیم. سریال افسانه شجاعان که نیاز به معرفی ندارد چون از تلویزیون پخش شده و در این وبلاگ نیز ما عکس ها و مطالب زیادی از این سریال قرار دادیم.

4 سریال باقی مانده را نیز سعی می کنیم به تدریج در این وبلاگ معرفی کنیم. ما از هم اکنون این نظر سنجی را شروع می کنیم تا هم ما فرصت کافی داشته باشیم تا بتوانیم این سریالها را به شما معرفی کنیم و هم شما فرصت کافی داشته باشید تا بتوانید یکی از این 5 سریال را انتخاب کنید.

به منظور معرفی این ۴ سریال بخش جدیدی در قسمت آرشیو موضوعی با نام سایر سریال ها ایجا کردیم که شما می توانید وارد این قسمت بشوید و توضیحات مربوط به این 4 سریال جدید را بخوانید.

حتما در نظر سنجی شرکت کنید تا در آینده این وبلاگ که متعلق به خود شما است سهیم باشید.

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 و ساعت 14:5 | موضوع: افسانه شجاعان

 

موسیقی متن سریال بازگشت عقابهای مبارز بصورت mp3

 

 دانلود

 

 

موسیقی ابتدای سریال بازگشت عقابهای مبارز بصورت mp3

 

دانلود

 

 

موسیقی انتهای سریال بازگشت عقابهای مبارز بصورت mp3

 

دانلود

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 و ساعت 23:4 | موضوع: دانلود موسیقی و کلیپ سریال
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و پنجم

 

گوآجینگ و رُنگ آر در کشتی بودند و می خواستند بخوابند. رُنگ آر با ناراحتی گفت: بعد از اینکه تو کارت تمام بشود به مغولستان بر می گردی. فعلا ما با هم هستیم ولی هر که روز بگذرد، یک روز کم می شود. و بعد خوابید. رُنگ آر در خواب حرف می زد و می گفت: با دختر مغولی ازدواج نکن. من می خواهم با تو ازدواج کنم. چوآنرن به آنجا آمده بود و می خواست آن دو را بکشد. گوآجینگ فهمید و می خواست رُنگ آر را بیدار کند که رُنگ آر گفت: من می دانم. ما بالاخره یک روز می میریم. پس برو و بخواب. صبح زود چوآنرن به آنها حمله کرد. گوآجینگ و رُنگ آر از قایق بیرون آمدند و چوآنرن را دیدند.

 

 

 گوآجینگ مشغول مبارزه با چوآنرن شد و رُنگ آر با شاگردانش می جنگید که داخل یک قایق یین گو را دید که چوآنرن او را بسته بود. رُنگ آر، یین گو را باز کرد. یین گو بیرون آمد و گفت: چرا من را بسته بودی. چوآنرن: این دو به کوه ممنوعه رفته بودند و تو به آنها کمک کردی. یین گو: من می روم و دیگر به آنها کمک نمی کنم. چوآنرن شروع به خندیدن کرد که یین گو با تعجب به صدای او گوش کرد.

 

 

وقتی یک آدم نقابدار به خانه یین گو آمد و با ضربه کف دست بچه یین گو را مجروح کرد همین طور می خندید. یین گو: تو. پس تو بودی. تو پسر من را کشتی. و بعد به دنبال چوآنرن رفت.

گوآجینگ به رُنگ آر گفت: من احساسات تو را نفهیدم. من نمی خواهم با خوآجن باشم. من می خواهم ادامه زندگی ام را با تو بگذرانم. من نمی توانم تو را ترک کنم و تو من را. رُنگ آر: پس بیا به جزیره شکوفه های هلو برویم. و بعد سرش را بر دوش گوآجینگ گذاشت.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر در جنگل در حال راه رفتن بودند که از دور 5 رزمیکار کله پوک را دیدند. جوبوتون در جلوی استاد تبت نشسته بود و هر دو بی حرکت بودند. گویا مسابقه ی بی حرکت بودن گذاشته بودند.

 

 

 آن 5 نفر به نزدیکی در غار رفته بودند و می گفتند بیا بیرون. گوآجینگ و رُنگ آر که فکر می کردند چیکونگ در غار است و جانش در خطر است به آنها حمله کردند و بعد از مدتی مبارزه، کتک خوبی به آنها زدند. همه فرار کردند اما گوآجینگ یکی را گرفته بود. او به دوستش گفت: جناب شا بیا و من را نجات بده. شا: ما می رویم و بعدا تو را می بینیم. او هم گفت: من از شما انتقام می گیرم.

 

 

گوآجینگ او را رها کرد تا برود. رُنگ آر به جو گفت: این مسابقه برنده ندارد. من یک راه دیگر دارم. من شما را قلقلک می دهم. هر کس اول خندید بازنده است. بعد از قلقلک دادن جو زودتر خندید. رُنگ آر به راهب تبت گفت: تو برنده شدی، حالا می توانی تکان بخوری. اما او تکان نخورد. رُنگ آر فکر کرد او مرده برای همین یک لگد به او زد و او نقش زمین شد. رُنگ آر نبضش را گرفت و به جو گفت: تو با او چکار کردی. بهتره اول بدنش را از بی حسی دربیاوری. جو هم بی حسی او را از بین برد. راهب تبت هم فرار کرد و جو بوتون به دنبال او می دوید.

 

 

گوآجینگ، چیکونگ و استادش یعنی رییس گروه جیان نان را دید. رییس یک پارچه سفید به سرش بسته بود و یک عبای سفید پوشیده بود. گوآجینگ می خواست حرف بزند که رییس گفت: خفه شو. برو کنار. رُنگ آر می خواست چیزی بگوید که رییس کو صدای او را شنید و گفت: دختر شیطان. من تو را می کشم. استاد کو می خواست یه رُنگ آر حمله کند که گوآجینگ استاد کو را به عقب هول داد. استاد ناراحت شد و به گوآجینگ گفت: تو .... چیکونگ و جو از استاد کو عذر خواهی کردند ولی او گوآجینگ را نبخشید. رُنگ آر به جو گفت: یک خانم می خواهد تو را پیدا کند. جو: من می روم مخفی بشوم. به او نگو من کجا مخفی شدم. گوآجینگ خنجرش را برداشت و گفت: استاد شما 18 سال به دنبال من می گشتید و از من مراقبت کردید برای همین من دستم را می برم. استاد کو جلوی او را گرفت و گفت: اگر می خواهی کاری برای من انجام بدهی سر فوآنگ یائوشی و دخترش را برای من بیاور و بعد رفت.

 

 

5 رزمیکار کله پوک از ترس جو فرار می کردند و جو به دنبال آنها می دوید. سرانجام جو به آنها رسید. آنها به جو التماس می کردند که آنها را نزند ولی جو گفت: یک نفر به دنبال من می آید به او نگویید من اینجا هستم.

 

 

گوآجینگ، رُنگ آر و چیکونگ به یک رستوران رفتند و غذا خوردند. سپس چیکونگ سوار اسب گوآجینگ شد و گفت: من به دنبال استاد کو می روم و از او می خواهم تو را ببخشد.

 

 

 گوآجینگ و رُنگ آر به جزیره شکوفه های هلو رفتند. رُنگ آر: قول بده از الان برای همیشه در جزیره بمانی. پدر من می رود و مادرت را می آورد. من کمی نگران هستم. آنها بعد از اینکه کمی در ساحل صحبت کردند وارد جزیره شدند که ...

 

 

گوآجینگ اسب استاد خنسان را دید که روی زمین افتاده، و مرده بود. بدن اسب خونی بود. گوآجینگ و رُنگ آر ترسیده بودند و اطراف را جستجو می کردند. بر روی چند سنگ خون ریخته بود و اثر خونها آنها را به مقبره مادر رُنگ آر برد.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر وارد مقبره ی مادر رُنگ آر شدند. گوآجینگ جسد استاد خنسان، خنچین، استاد دوم که جیب بری بلد بود و استاد ششم را دید. استاد خنسان بوسیله ی مهارت پنجه آهنی کشته شده بود. گوآجینگ: می چوآفونگ که مرده، پس فقط فوآنگ این مهارت را یاد دارد. رُنگ آر گفت پدر و بعد به طرف خانه دوید. اما خانه خالی بود. در این زمان مشاجره بین گوآجینگ و رُنگ آر شروع شد.

 

 

گوآجینگ: چه کسی آنها را کشته. رُنگ آر: پدر من نبوده. رُنگ آر: ابتدا استادانت را به خاک بسپار.

 

 

 گوآجینگ چهار استادش را به خاک سپرد. رُنگ آر از دور به خاک سپردن آنها را نگاه می کرد و اشک می ریخت.

 

 

 او در جیب استاد دوم یک نوشته پیدا کرد که فوآنگ یائوشی را تقریبا متهم جلوه می داد. گوآجینگ نوشته را به جلوی پای رُنگ آر پرت کرد. و همین طور یک کفش کوچک که اسباب بازی بود.

 

 

گوآجینگ تا شب کنار قبر استادانش بود و به خاطرات گذشته فکر می کرد. رُنگ آر کمی غذا درست کرد و برای گوآجینگ برد. رُنگ آر: کمی غذا بخور. تو یک روز است که غذا نخوردی.  گوآجینگ: از حالا من هیچ غذایی در جزیره شکوفه های هلو نمی خورم. در ان هنگام صدای فریاد استاد چهارم گوآجینگ آمد. گوآجینگ استاد چهارم را گرفت ولی به شدت مجروح شده بود و نمی توانست حرف بزند. استاد سعی کرد اسم قاتل را روی زمین بنویسد ولی قبل از اینکه کلمه تمام شود او مرد. صبح گوآجینگ به سر قبر 5 استاد رفت و قسم خورد فوآنگ را بکشد و بعد آنجا را ترک کرد.

 

 

گوآجینگ وارد جنگل شد. اما جنگل در جزیره خیلی مارپیچ بود و پیدا کردن راه بسیار مشکل. گوآجینگ مدتی در جنگل راه رفت ولی راه را گم کرد. گوآجینگ مدتی دوید و پایش به یک شاخه گیر کرد و زمین خورد. رُنگ آر به بالای سر او آمد و گفت: دنبال من بیا، من راه را به تو نشان می دهم.

 

 

رُنگ آر، گوآجینگ را تا کنار ساحل برد. رُنگ آر جلوی گوآجینگ رفت و گفت: پدرم استادهای تو را نکشته. ولی گوآجینگ جواب نداد. رُنگ آر دوباره و سه باره این حرف را تکرار کرد. گوآجینگ گفت: من فقط چیزی را که می بینم باور می کنم. درسته که فوآنگ یائوشی پدر تو است و بعد رُنگ آر را روی زمین پرت کرد. گوآجینگ سوار قایق شد و جزیره را ترک کرد.

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در جمعه 27 اردیبهشت1387 و ساعت 23:10 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

 

قسمت بعدی در دست تهیه است. من این دو عکس زیبا را برای شما می گذارم تا قسمت بعدی حاضر شود. حدس بزنید نفر دوم کیه؟

خلاصه قسمت بعدی کاملا غیر قابل پیش بینی است و کمی ترسناک و غم انگیز. از کلیه کسانی که ناراحتی قلبی دارند تقاضا می شود از خواندن این قسمت خودداری کنند.

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 و ساعت 14:51 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

 

سوال یکی از دوستان

 

نویسنده: سپهر

سلام.من چند تا سؤال داشتم.

در قسمت 23 ما ديديم، زني كه شيان اسير كرده بود بعد از آزادي خودش چند تا چاقو به طرف رن وشين پرتاب مي كنه و رن وشين خيلي راحت با كنگفوي ويژه آن چاقو ها را رو هوا از خودش دور مي كنه. پس چرا در هنگام مبارزه با دونفان سوزن ها رو با اين روش از خودش دور نمي كرد و فقط عقب نشيني مي‌كرد؟

درسته كه دون فان نيروي دروني بالايي داشت اما به نظر من كنگفوي ويژه از پس 4 تا سوزن بر مي آمد. چرا رن اين كار را نكرد ؟

در قسمت آخر ديدم كه لينخو يوئه را با شمشير زني ويژه شكست داد و او را حسابي زخمي كرد. پس شمشير زني ويژه در سطح بالاتري نسبت به شمشير زني پيشرفته قرار دارد.

و ديديم كه در همان قسمت يوئه، رن را با شمشير زني پيشرفته شكست داد.

يعني شمشير زني پيشرفته در سطح بالاتري نسبت به كنگفوي ويژه قرار دارد. پس نتيجه مي گيريم كه شمشير زني ويژه از هر دو بالاتر است. پس چرا در قسمت 21 لينخو نتوانست با شمشير زني ويژه از پس رن كه كنگفوي ويژه بلد بود بر بياد؟

 

دوست ما سوالات بسیار جالبی را مطرح کردند لطفا به آنها پاسخ بدهید.

 

 جواب شما

 

نویسنده:همان    

امیدوارم که با اطلاعات بسیار محدودم بتوانم در باره ی این سریال بی نظیر نظر دهم. هر چند که سالها از ساخت این مجموعه می گذرد ولی هنوز رازهای بی کرانی را دارد و مطمئنا هر نقدی درست نخواهد بود. از دوستان نیز می خواهم که ما را از نظرات خود بی نصیب نفر مایند.

اول در باره ی زنی که به طرف رن چاقو پرتاب کرد. طی گفتگو هایی که با دوستان داشتیم فهمیدم که سوزن هایی که دونفان یا یوئه می انداخت با استفاده از نیروی درونی بود. (ولی شنگو می گوید یوئه نیروی درونی کنگفوی پیشرفته را ندارد. مدیر: ما این را نگفتیم، توضیح در پایین مطلب)یکی از صحنه های جالب سریال همان چاقو ها بودند. مطمئنا اگر آن زن نیز نیروی درونی داشت در مقابل دونفان هیچ بود. و برای درک در صحنه های مشابه می توانید قانون نیروی وارد بر سطح را در نظر گرفت.

دوم در مورد برتری رن بر لینخو در اولین دیدار:

با نادیده گرفتن اینکه لینخو بر این روش تسلطی نداشت و درون او را آشفته کرده بود که این مطلب را یکی از دوستان اشاره کردند. کمی جلو برویم وقتی لینخو این روش را یاد می گرفت. کنگفوی رن نیروی درونی شخص مقابل را از بدن او خارج می کرد. حد این نیرو را موقعی در می‌یابیم که لینخو حرکت ابرها را کنترل و حرکت آن را معکوس کرد. و می فهمیم که نیروی تسلط بر آسمان چیزی فرا تر از اندیشه ی ماست. پس نفوذ سوزن دونفان به نظر من فقط طبق نیروی وارد بر سطح می باشد و نه به علت برتری درنیروی درونی. (از بحث بالا خارج شویم). لینخو قصد مبارزه با رن را نداشت و فقط برای نجات او آمده بود و رن برای فرار حیله ای جز کنگفوی ویژه نداشت و برگ برنده ی او آن مکان کوچک بود که با انفجار لینخو و بقیه را غافل گیر کند ولی در فضای باز این کار غیر ممکن بود و خودش خوب می دانست که در مبارزه با دونفان نباید نیروی درونی خود رابیهوده تلف کند و با تغییر مکان سریع او مواجه شود .حال آنکه در مبارزه با یوئه به علت بی فکری این کار را کرد.

ثانیا اضافه کنم که رن به علت سرعت زیاد سوزن ها مجال استفاده از این روش را نداشت و جا خالی دادن را ترجیح می داد.

 

مدیر وبلاگ

ما در نقد قبلی گفتیم یوعه دارای نیروی درونی است اما فقط قسمتی از نیروی درونی که مروبط به پرتاب سوزن است. اما نیروی درونی فوق العاده دون فان را که با پیچاندن کلافهای کاموا به دور خودش، خودش را از محیط اطراف جدا کرد را نداشت.

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در جمعه 20 اردیبهشت1387 و ساعت 23:3 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

این هم چند عکس از شنگو

 

 

 

 

 

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در جمعه 20 اردیبهشت1387 و ساعت 22:44 | موضوع: عکس و بیوگرافی شنگو
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و چهارم

 

ییدنگ: شما جو بوتون را می شناسید؟ رُنگ آر: بله ما با او دوست هستیم و پدرم او را در جزیره نگه داشته بود. او حتی با گوآجینگ هم برادر خوانده شده. جو بوتون به نامزد من هنرهای رزمی یاد داد. آنها زمان زیادی را با یکدیگر گذراندند. آنها با یکدیگر ازدواج نکردند اما هنر آنها باهم جفت شده بود. استاد آنها را آورد و دستور داد آنها با هم زن و شوهر شوند. جو یک دستمال تهیه کرد و به لیو داد. اما او دستمال را از جو نگرفت. جو هم دستمال را رها کرد و از آنجا رفت. این آخرین باری بود که ما او را دیدیم و دیگری خبری از او ندارم.

 

 

با نگاه کردن به لیو قلب من تحت تاثیر قرار می گرفت. ییدنگ: تا شش ماه من لیو را ندیدم. بالاخره یک شب من توانستم او را ببینم. من از پشت در او را دیدم که یک بچه داشت. لیو همان خانم یین گو است که با جو بوتون ازدواج کرده بود و یک پسر بدنیا آورده بود. من خیلی از این موضوع ناراحت شدم و حدود شش ماه طول کشید تا آنرا فراموش کنم. یک شب مردی به خانه یین گو رفت و با یک ضربه دست پسر یین گو را مجروح کرد.

 

 

یین گو پیش ییدنگ رفت و التماس کرد تا پسرش را نجات دهد. یین گو: من را تنبیه کنید اما پسرم را نجات دهید.  ییدنگ: ضارب مهارت بالایی داشته.

 

 

یین گو: او کی بوده؟ چرا می خواسته پسر من را بکشد. یین گو: من هرگز خنده آن مرد دزد را فراموش نمی کنم. یین گو التماس می کرد تا بچه را نجات بدهم. و من هم راضی شدم تا او را معالجه کنم. اما من دستمال خودم را روی سینه بچه دیدم. ییدنگ: تو و جو می توانید تا زمان پیری با هم باشید اما چرا من باید بچه ای را که از شما دوتا بدنیا آمده نجات بدهم.

 

 

 یین گو پسر را برداشت و گفت: بخواب، وقتی بخوابی درد را احساس نمی کنی. بخواب ... یین گو یک خنجر برداشت و پسرش را کشت بعد مثل دیوانه ها می خندید و دور خودش می چرخید و در مدت یک دقیقه تمام موهایش سفید شد.

 

 

 یین گو به ییدنگ گفت: من روزی برمی گردم و این خنجر را در سینه تو فرو می کنم. بعد یک حلقه سفید رنگ داد و گفت: این هدیه من به تو تا آن روز است.

 

 

حالا ده سال از آن زمان می گذرد. رُنگ آر: شما در کشتن با مسموم کردن او مقصر نبودید. ما به شما کمک می کنیم و جلوی او را می گیریم. در آن موقع یکی از شاگردان وارد شد و گفت: یک نفر این بسته را آورده. ییدنگ بسته را باز کرد و دید همان دستمال روی سینه بچه است که کمی خونی بود. ییدنگ: به یین گو راه بالا آمدن از تپه را نشان بدهید. همه بروید بیرون و هیچ کس حق ندارد جلوی او را بگیرد. همه بیرون رفتند. ییدنگ به گوآجینگ و رُنگ آر گفت: من از شما می خواهم کاری برای من انجام بدهید. به یین گو کمک کنید و او را به جو بوتون برسانید.

 

 

 یین گو با سرعت بسیار زیادی از کوه بالا می رفت. دوتا از شاگردها او را دیدند و گفت: احترام به خانم. یین گو: لیو مرده و من یین گو هستم. پس او خودش را در این کوه مخفی کرده و از زندگی لذت می برد. یین گو دو نفر اول را پشت سر گذاشت و از کوه بالا رفت.

 

 

دو نفر بعدی یین گو را دیدند و گفتند: احترام به شما. آن چهار نفر با یین گو جنگیدند. اما یین گو که پر از خشم بود و مهارتش را از جو بوتون یاد گرفته بود همه انها را زد و از کوه بالا رفت. در راه گواجینگ آمد و به او سلام کرد و گفت: خانم، من از راهنمایی شما خیلی متشکرم. به کمک شما حال دوستم خوب شد. یین گو: پس چرا او خودش شخصا نیامد تا از من تشکر کند.

 

 

 یین گو می خواست به داخل برو که گوآجینگ جلوی او را گرفت. و کمی با هم مبارزه کردند. در حین مبارزه یین گو می خواست داخل رودخانه بیفتد که گوآجینگ دستش را گرفت. یین گو هم از فرصت استفاده کرد و زیر پای گوآجینگ زد و او را به داخل رودخانه انداخت. و وارد حیاط شد.

 

 

در حیاط رُنگ آر آمد و به یین گو سلام کرد. رُنگ آر: اول، من از شما متشکرم که زندگی من را نجات دادید. پدر من به مدت 15 سال جوبوتون را در جزیره شکوفه های هلو نگه داشت. اما کسی نمی تواند مادر من را نجات دهد. یین گو: مگر مادرت چی شده. رُنگ آر: جو بوتون به طور غیر مستقیم باعث مرگ مادرم شد. جو هر چی که من بگویم گوش می کند. اگر می خواهی دوباره او را ببینی این مکان را ترک کن. یین گو: من به حرف تو گوش نمی کنم و از هیچ کس نمی ترسم. رُنگ آر: اگر می خواهی انتقام بگیری به دنبال من بیا. بعد یین گو وارد اتاق شد. اتاق خیلی تاریک بود و او خنجرش را به طرف صندلی زد و گفت: او را کشتم.

یین گو می خندید و به سمت عقب راه می رفت که راهب ییدنگ را در پشت سرش دید. راهب ییدنگ: هیچکس حق ندارد جلوی او را بگیرد. یین گو تو می توانی من را بکشی. یین گو فریاد کشید و از معبد بیرون رفت.

 

 

 گوآجینگ دید که یک بودایی هندی که شاگرد ییدنگ است کلماتی می گوید. گواجینگ: اینها برای من آشنا هستند. جوبوتون من را مجبور کرد که کتاب جویین را حفظ کنم. ییدنگ: این خیلی خوب است معاون من اینجا است او می تواند معنی کلمات را به تو بگویید. شما در آینده می توانید جان انسانهای زیادی را نجات بدهید.

 

 

نیانسی و همراه راهب در معبد بود. نیانسی: الان یک ماه است که من اینجا هستم لطفا اجازه بدهید من راهب بشوم. راهب: تو نمی توانی راهب بشوی. دیروز که من نبض تو را گرفتم متوجه شدم تو حامله هستی. ( به خوانندگان این وبلاگ و دوستاران نیانسی تبریک می گوییم.  بالاخره نیانسی حامله شد. )

در آن هنگام کانگ وارد معبد شد. راهب: حالا که او اینجا است با او صحبت کن. امیدوارم هر دو شما به توافق برسید.

 

 

کانگ پیش نیانسی رفت و سعی کرد با او حرف بزند. کانگ: من قبول دارم که قلبت را شکستم ولی من را ببخش. ما می توانیم برگردیم. نیانسی: ما کجا برگردیم. من می خواهم به یک جای دور بروم و بچه ام را به دنیا بیاورم. کانگ: من را ترک نکن. بگذار بچه کنار هردوی ما باشد. من در آینده بهترین استاد او می شوم و به او هنرهای رزمی را آموزش می دهم. نیانسی: بس کن. نمی خواهم بچه ام یک خائن مثل تو بشود. و بعد نیانسی با گریه کانگ را ترک کرد.

 

 

گواجینگ و رُنگ آر در حیاط قصر بودند که عقاب یک پارچه برای آنها انداخت. رُنگ آر: این پارچه از لباس پدرم است. ما باید زودتر برگردیم. بعد آنها پیش راهب ییدنگ رفتند و از او خداحافظی کردند.

 

 

یین گو در یک اتاق خوابیده بود که افراد چیو چوانرن به داخل اتاق گاز خواب آورد وارد کردند. وقتی یین گو از اتاق بیرون آمد گاز بر روی او اثر کرده بود و بیهوش شد. چوآنرن به آنجا آمد و گفت: من گوآجینگ و رُنگ آر را می خواهم و شما این پیر زن را گرفتید. و یین گو را رها کردند و از آنجا رفتند.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر در شهر راه می رفتند و بعد وارد یک رستوران شدند. رُنگ آر به یک مرد سفارش قایق داد. آنها یک زن با توری مشکی را دیدند که به نظر رُنگ آر آشنا آمد برای همین او را تعقیب کردند. رُنگ آر که کمی شیطون بود گفت: من الان کلاهش را برمی دارم. رُنگ آر پرید و کلاه آن زن را برداشت. آن زن کسی نبود جز نیانسی. رُنگ آر: چرا اینطوری لباس پوشیدی. نیانسی: حتما شما می دانید چه اتفاقی بین من و کانگ افتاده من او را ترک کردم و کانگ هم با پدرش رفت. رُنگ آر با ما به جزیره شکوفه های هلو بیا. نیانسی: نه، من باید تنها سفر کنم و بعد رفت.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر سوار قایق شدند و کمی با هم صحبت کردند. وقتی رُنگ آر می خواست بخوابد گفت: بعدا تو به مغولستان بر می گردی. گوآجینگ: من باید ون ین خوآلی را بکشم به خاطر انتقام پدرم و عمو کانگ. بعد جو بوتون را به یین گو می رسانیم. رُنگ آر با ناراحتی گفت: وقتی اینها تمام بشود تو به مغولستان  بر می گردی.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 و ساعت 18:58 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

مبارزه کانگ و نیانسی به صورت 3gp

 

دانلود

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در جمعه 13 اردیبهشت1387 و ساعت 22:56 | موضوع: دانلود موسیقی و کلیپ سریال

 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید. بنا به درخواست بعضی خوانندگان خلاصه قسمت یک تا 7 را نیز در این وبلاگ قرار می دهیم. با تشکر از جناب فنچینیان برای ارسال این 7 قسمت.

 

خلاصه قسمت  سوم

 

بعد از آنکه نبرد سخت، میان استاد چیو و جنگجویان جیانگ نان  با بی حس شدن بدن تمام مبارزان از جمله استاد چیو و راهب چیه‌لن به پایان رسید، و همه در گوشه ای افتاده بودند، دوان تین دو از معبد بیرون آمد و پشت سرش زن گوا که توسط دو سرباز گرفته شده بود بیرون آورده شد و همه متوجه او شدند. زن بادیدن استاد چیو از او طلب کمک کرد رئیس کو (رئیس جنگجویان جیانگ نان) که حسابی خشمگین شده بود به راهب گفت: تو که گفتی هیچ زنی داخل معبد نیست و تو با این کارت آبروی ما رابردی. دوان تین دو با خنده به بالای سر استاد چیو رفت و گفت: من از همه شما متنفرم مخصوصأ تو که پدر من را درآوردی و شمشیرش را بر گردن او گذاشت. دوان تین دو می خواست او را بکشد که راهب پرید تا مانع او بشود ولی با جاخالی دادن تیان سر راهب به ستونی بخورد کرد و در دم کشته شد. دوان تین دو که خیلی ترسیده بود سریع معبد را ترک کرد.

 

 

شاهزاده و شیروی داشتند با کشتی شهر را ترک می‌کردند. شیروی در ذهنش، با شوهرش اینچنین گفتگو می‌کرد (من علارقم میل باتنیم باید از تو و زادگاهم دور شوم به خاطر فرزندمون  و به خاطر تنها یادگار خانواده یانگ و به خاطر اینکه در آینده بتواند انتقام تو را بگیرد. من علارقم میلم مجبورم مقداری بیشتر زنده بمانم تا هنگامی که فرزندمان به سن بلوغ برسد، و آن وقت من پیش تو خواهم آمد. از روزی که تو رفتی قلب من هم شکست و روحم به سوی تو پر کشید و فقط این جسم من است که در اینجا وجود دارد. از تو می‌خواهم مقداری دیگر تنهایی را تحمل کنی تا من هم به سویت پرواز کنم) و مقداری از موهای خود را با چاقوی یادگاری استاد چیو ( که برای فرزندش یانگ کانگ داده بود) برید و به نشانه عهد با شوهرش به درون دریا ریخت. ( معمولا زنهایی که شوهرشان را از دست می دهند این کار را می کنند. )

 

 

جنگجویان جیانگ نان و استاد چیو که به درون معبد منتقل شده بودند در حال تمرکز و جمع کردن قوای درونی خود بودند به غیر از خنسان که در مبارزه با استاد چیو زیر زنگ بزرگ معبد گیر افتاده بود و راهبان او را بیرون آوردند. خنسان سریع به داخل معبد رفت  و او که از ماجرا خبر نداشت می‌خواست به چیو حمله کند که رئیس کو مانع او شد و گفت: این پادزهر را به استاد چیو بده و خنسان هم علارقم میلش این کار را کرد. استاد چیو که به علم طبابت هم وارد بود به جنگجویان گفت: زخمهای ما سطحی هستند و بعد از یک هفته کاملأ خوب می‌شود. خن‌چین (تنها زن گروه) با عذر خواهی  از استاد چیو بابت این ماجرا گفت: ما در این ماجرا خودمان را مقصر می‌دانیم و ما هم خودمان را در این ماجرا سهیم می‌دانیم.

 

 

 استاد چیو هم از استاد کو و گروهش عذرخواهی کرد و گفت: من هم در این قضیه زیاده روی کردم و بعد گفت: من می‌روم ان دو زن بیچاره را پیدا کنم و امیدوارم روزی شما راببینم و میخواست معبد را ترک کند که استاد کو گفت: من و گروهم دوست نداریم در این ماجرا دخالت کنیم و بهتره همه‌مون سرمون به کار خودمان باشد. استاد چیو گفت که درسته من انتقام راهب را از او میگیرم ولی فعلأ نجات ان دو زن از همه چیز واجب تر است و دوباره قصد رفتن کرد که استاد کو باز او را متوقف کرد و گفت: تو ما را به این روز انداختی و فکر کردی با یک عذرخواهی کار تمام است.

استاد چیو گفت: استاد کو شما میفرمایی من چیکار کنم. استاد کو گفت: من این را یک توهین می‌دونم و باید شما تصمیم دیگری بگیرید و یارانش هم گفته هایش را تائید کردند. استاد چیو که خود را بابت دارو مدیون گروه می‌دانست گفت: من باز هم معذرت می‌خواهم و اعتراف می‌کنم شکست خوردم. استاد کو گفت: اگه شکست را قبول داری باید شمشیرت را به این نشانه اینجا بزاری. استاد چیو گفت: این شمشیر وسیله دفاعیه منه و اهمیتش برای من به اندازه عصای شماست. استاد کو با عصبانیت گفت تو من را به خاطر کور بودن مسخره می‌کنید. استاد چیو هم سریع گفت به هیچ وجه. استاد کو گفت من با شما قراری میزارم که سال آینده در همان رستوران که اولین بار با هم مبارزه کردیم  دوباره مبارزه کنیم. استاد چیو گفت: من در دو مبارزه قبلی شکست خوردم و اگر قرار باشد بار دیگر هم مبارزه کنیم من حرفی ندارم به شرط اینکه نحوه این مبارزه را من تعیین کنم ولاغیر. استاد کو هم گفت قبوله و از او خواست در مورد نحوه مبارزه توضیح بدهد. استاد چیو گفت: در این مبارزه فقط تکیه بر هنرهای رزمی نیست بلکه در کنار آن آزمون هوش و تدبیر و استقامت و مهارت هم هست تا معلوم بشه قهرمان واقعی کیه. شما باید دنبال همسر گوا بگردید و او را پیدا بکنید و من هم دنبال همسر یانگ و به فرزندان آنها. به مدت 18 سال به آن دو بچه هنرهای رزمی را یاد بدهیم و بعد از این زمان در روزی که قرار بهترین رزمیکار کشور انتخاب بشه ما در همین رستوران مبارزه‌ای بین این دو برگزار می‌کنیم تا ببینیم شاگردی که من تربیت کردم بهتر است یا شاگردی که شما تربیت کردید .استاد کو هم قبول کرد و گفت ولی اگر خانم گوا به دست دوان تیان کشته شده باشه چطور؟ استاد چیو گفت: ان وقت دیگه معلوم میشه خدا خواسته که من برنده بشم و بعد از قرار گذاشتن زمان دقیق مبارزه از آنجا رفت.

 

  

استاد کو و گروهش هم بلافاصله به دنبال دوان تین دو رفتند تا مانع از کشته شدن او شوند و در این بین متوجه شدند که ان زن را به سمت شمال برده اند. دوان تین دو که در شهری مرزی در خانه ای مشغول غذا خوردن بود. دستهای لین زن گوا را باز کرد تا مقداری غذا بخورد و در همین هنگام سربازان جینگ به آن شهر حمله کردند و وارد شدند و دوان تین دو که حواسش به سربازان بود و از لایه در بیرون را نگاه می‌کرد لین با چاقوی استاد چیو به او حمله کرد ولی دوان تین دو متوجه شد و ضربه ای به شکم لین وارد کرد و در همین حال سربازان وارد خانه شدند و آنها را با خود بردند.

 

 

از طرف دیگر، شاهزاده برای شیروی که بعد از گذر از رودخانه و مسیری در کوهستان سوار کالسکه بود  سوپ درست کرده بود و به او اصرار میکرد برای سلامتی بچه از سوپ بخورد.

لین (زن گوا) که به همراه گروهی دیگر از مردم توسط سربازان جینگ به اسارت گرفته شده بودند و از میان دو تبه عبور می کردند، مورد حمله مغولی ها قرار گرفتند و تمام افراد کشته و پراکنده شدند. بعد از جنگ دوان تین دو که خود را به مردن زده بود بلند شد و به دزدی از مردگان مغولی و جینگ پرداخت و با بدست آوردن مقداری طلا حسابی شاد شد و از طرف دیگر لین که از معرکه گریخته بود و در بیابان سرگردان بود که درد زایمان او شروع شد و در همین حال هم در خانه شاهزاده درد زایمان شیرو در رختخواب مجلل... لین در بیابان تنها و شیروی در خانه شاهزاده و تحت مراقبت...بالاخره بعد از تمام این مصیبتها بچه ی هر دو بدنیا آمد.

 

 

6سال بعد

پایتخت دولت جینگ

شاهزاده به خانه بازگشت و در همین حال بچه هایی به سمت او رفتند یکی از پسر بچه ها(یانگ کانگ) به شاهزاده گفت: پدر. شاهزاده گفت: چیه پسرم. پسر گفت اینها من را اذیت میکنند. شاهزاده بلند شد و رو به بچه ها گفت نوکرهای زبون نفهم بهتون هالی میکنم اذیت کردن شاهزاده چه عواقبی دارد و دستور داد به آن بچه ها 4 ضربه شلاغ بزنند و یانگ هم خیلی خوشحال و مغررو به نظر میرسید. شاهزاده و کانگ داخل قصر رفتند و می‌خواستند با هم بازی کنند که ناگهان شیروی که بعد از گذشت 6 سال کماکان زیبا بود با لباسی زیبا را دیدند. شاهزاده با دیدن او به کانگ گفت: بیا یک  قولی بدیم. من قول میدم ان مهر طلایی که میخواستی را بهت بدم در عوض تو باید کاری کنی که مادرت بخنده. کانگ هم قبول کرد و به سمت مادرش دوید. شیروی به کانگ گفت: این چه اخلاقه بدیه که تو داری؟ چرا دروغ گفتی؟ کانگ با لحنی شیرین به مادرش گفت: من کار اشتباهی کردم مادر. شما من را باید تنبیه کنید. و ان دخترها (نوکرها) مقصر نبودند. شیروی لبخند غیر محسوسی زد و او را در آغوش گرفت و کانگ هم نگاهی به پدرش کرد.

 

 

صحرای مغولستان

گوآجینگ با ظاهر یک پسر مغولی در حال شمردند گوسفندان بود و مادرش از سمت صحرا باز می‌گشت. گوآجینگ به سمت مادرش رفت و گفت: مادر، امروز یک مرد امده بود اینجا. دو کاسه شیر خورد با پنج سیخ کباب. ده صدتا هم گوسفند داشت. مادرش با خنده گفت: تو باید بگی هزارتا گوسفند چند بار باید بهت یاد بدم (نشان می‌داد گواجینگ خنگ است) بعد داخل خانه رفتند و مادر گوآجینگ به او گفت به یاد بود پدرش که چند تکه چوب بود روی تاقچه است احترام بگذارد و گوآجینگ هم این کار را کرد. لین رو به یاد بود کرد و گفت: شیااوتین این پسرته که بعد از 6 سال داره اسمت را صدا میزنه. نمی‌دونم تو هم وقتی کوچک بودی همین قدر کم هوش (خنگ) بودی؟ گوآجینگ به مادرش گفت: چرا پدر شبیه یک تیکه چوبه؟ لین به او گفت: این یادبود پدرته که وقتی زنده بود آدم درستکار و خوبی بود ولی به دست آدمهای بد کشته شد و بعد به گواجینگ گفت هر چیزی که میگم تکرار کن: نام قاتل پدر تو دوان تین دو است وقتی بزرگ شدی باید بری و انتقام پدرت را بگیری و سر او را برای پدرت بیاری و گوآجین هم تکرار کرد.

 

 

شاهزاده برای شیرو یک اتاق در گوشه ای از کاخ ساخته بود که شبیه  خانه شیروی در شهر خودش بود و حتی وسایل خانه آنها را به آنجا انتقال داده بود تا شیروی در آنجا احساس آرامش کند. شیروی در میان وسایل متوجه نیزه و کمان شوهرش یانگ شد وآن را برداشت. کانگ که آنجا بود پیش مادرش رفت و گفت: مادر این آتاآشغالها چیه که شما اینجا اوردین. شاهزاده خیلی سریع به کانگ گفت: دیگه از این حرفها را نزن این وسایل برای مادرت خیلی ارزش داره. کانگ گفت: این آشغالها که ارز نداره و شیرو و شاهزاده که جا خورده بودند با ناراحتی او را از آنجا بردند.

 

 

شاهزاده به شیرو گفت: من به شما حق میدم که به گذشتتون فکر کنید ولی نباید فراموش کنید که الان یک ملکه‌ی دربار جینگ هستید و کانگ هم یک شاهزاده ولی به هر حال او بچه است و من امیدوارم که او هیچ وقت در مورد اصل و نثبش نشنود  و من امیدوارم شما من را درک کنید و شیروی هم پس از شنیدن آن حرفها از آنجا رفت.

 

 

گواجینگ که از خانه دور شده بود و در صحرا مشغول بازی بود از دور شاهد جنگ در بین مغولی ها شد. مردی با کمان که خیلی در تراندازی ماهر بود مورد تحصین یکی از فرماندهان دشمن قرار گرفته بود و هویت او را جویا شد که یکی از افرادش گفت: او مشهور به پنجه طلایی هست.

 

 

 مرد معروف به پنجه طلایی به قدری در هنر تیرندازی ماهر بود که قادر به شلیک بیش از چهار تیر با هم را داشت و حتی اسب چنگیز خان را با تیر هدف گرفت و او را به زمین انداخت. چنگیز خان هم تمام افرادش را برای جنگ فراخواند و افراد پنجه طلایی را شکست دادند و او را هم زخمی و مجبور به فرارش کردند.

 

 

مادر گوآجینگ برای خرید به شهر رفته بود که پنجه طلایی به خانه آنها رسید  و از روی اسب به زمین افتاد. گوآجینگ با دیدن او در این حال سریع برای او مقداری آب آورد و به او داد و او هم  آب را نوشید و بعد هم مقداری غذا به او داد و پنجه طلایی که بهتر شده بود به او یک دستبند طلایی داد. ولی گوآجینگ که تربیتی درست داشت قبول نکرد و گفت مادرم گفته پذیرائی از مهمان یک وظیفه است و نباید در مقابل، از او چیزی گرفت و پنجه طلایی هم او را تحسین کرد و به او گفت: لطفأ اگر تیر و کمان در خانه داری برای من بیاور. گوآجینگ رفت و تیر و کمان اسباب بازی خود را آورد و باعث خنده پنجه طلایی شد و گفت برای جنگیدن باید یک تیر و کمان واقعی برایم می آوردی برو تیر و کمان پدرت را بیاور. گواجینگ سریع گفت: من پدر ندارم.

 

 

پنجه طلایی بلند شد و گفت: اسب من را از اینجا دور کن و من هم زیر این علوفه ها پنهان میشم و تو هم برو یک جایی قایم شو تا گیر این آشغالها (چنگیز و سربازانش) نیفتی. در هنگامی که گوآجینگ داشت اسب را فراری میداد سربازان رسیدند و او را گرفتند و پیش یکی از فرماندهان بردند و فرمانده از او پرسید او را کجا قایم کردی؟ گواجینگ هم که یک تو سری از فرمانده خورده بود گفت: من که کار بدی نکرد برای چی من را کتک میزنی؟ فرمانده که عصبانی شده بود او را به شدت مورد کتک زدن قرار داد.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 و ساعت 23:7 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و سوم

 

گوآجینگ به مرد کشاورز گفت: ما باید فورا استاد شما را ببینیم. لطفا راه را نشان بدهید و اجازه بدهید ما عبور کنیم. کشاورز: آن چوب نی را بیاور تا من کمی آب بخورم. وقتی گوآجینگ چوب را برداشت یک سنگ خیلی بزرگ رها شد. گوآجینگ سنگ را گرفت اما مرد کشاورز سوار گاو شد و گاو سرش را به گوآجینگ چسباند تا گوآجینگ نتواند از زیر سنگ کنار برود. کشاورز: شما از استاد من می خواهید تا بیماری شما را معالجه کند. از این کار منصرف شوید، در غیر این صورت زندگیت را از دست می دهی. رُنگ آر: من یک نامه از استادم چیکونگ برای استاد شما دارم. اما مهارت او با پدر من فوآنگ یائوشی قابل مقایسه نیست. رُنگ آر: در این موقع فریاد زد پدر. کشاورز برگشت که نگاه کند. در این هنگام رُنگ آر با چوبش یک ضربه بسیار محکم به پای گاو زد. گاو هم فرار کرد و کشاورز روی زمین افتاد. در این هنگام گوآجینگ سنگ را رها کرد و سنگ به طرف مرد کشاورز رفت.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر از آنجا رفتند. آنها در راه به یک مرد شاعر برخوردند که کنار رودخانه نشسته بود و شعر می خواند. گوآجینگ گفت: ببخشید. من می خواهم استاد شما را ببینم لطفا راه را نشان بدهید. اما مرد شاعر همچنان شعر می خواند و به حرفهای گوآجینگ گوش نمی داد. رُنگ آر با آن مرد وارد بحث شد و کمی صحبت کرد. مرد شاعر هم خوشش آمد و گفت: من چند سوال از شما می پرسم اگر توانستی جواب بدهی، اجازه می دهم استادم را ببینی. و اگر نتوانستی جواب بدهی از همین راه بر می گردید. معما: دستان یکسان بادبزن در لرزش بید.

 

 

 رُنگ آر: سایه یکسان در موج کنار نیلوفر آبی. شاعر: عالی بود شما خیلی باهوش هستید. اما یک سوال دیگر. مرد شاعر به هوا پرید و برگهای درخت بید را در هوا پراکنده کرد و گفت: هشتمین نوع مربع در ساختار موسیقی. رُنگ آر در گوش گوآجینگ چیزی گفت، گوآجینگ هم به هوا پرید و با برگها شکل خاصی درست کرد. مرد شاعر: عالی بود. از این طرف بیایید.

 

 

و آنها را به طرف معبد برد. وقتی به داخل حیاط معبد رسیدند مرد شاعر گفت: شما اینجا باشید تا من به استادم پیغام برسانم. گوآجینگ: در زمین کشاورزی دوست شما در زیر یک سنگ بزرگ گیر افتاده بهتره شما او را نجات بدهید!! مرد شاعر هم با عجله آنجا را ترک کرد. رُنگ آر: حالا پاکت زرد را باز کن. گوآجینگ پاکت زرد را باز کرد و داخل آن یک نقاشی بود.

 

 

در این هنگام یک مرد راهب آمد و گفت: دلیل آمدن شما به اینجا چیه؟ راهب: استاد من کسی را نمی بیند، شما بی فایده سفر کردید. رُنگ آر: بگویید رُنگ آر و گوآجینگ برای ملاقات شما آمده اند. ما از دوستان چیکونگ و رییس جزیره شکوفه های هلو هستیم. این نقاشی را هم به ایشان بدهید. راهب به داخل اتاق رفت. در آن هنگام مرد شاعر، کشاورز را به آنجا آورد. راهب برگشت و گفت: شما دوتا می توانید به داخل بیایید.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر به داخل اتاق رفتند و به جناب دوآن، راهب بزرگ احترام گذاشتند. دوآن: برادر چیکونگ چه شاگرد خوبی دارد و برادر فوآنگ چه دختر عفیفی دارد. وقتی من سالها پیش با پدرت در خوآشان مبارزه کردم، هنوز ازدواج نکرده بود. زمان زود می گذارد و او حالا دختر زیبایی دارد. شما چه مدت در راه بودید. رُنگ آر: اگر این آقایان مانع ما نمی شدند ما خیلی زودتر می رسیدیم. دوآن: آنها نگران من هستند که با غریبه ها ملاقات کنم. اسم مذهبی من ییدنگ است.

 

 

در این هنگام رُنگ آر از حال رفت و روی زمین افتاد. گوآجینگ او را گرفت و گفت: لطفا زندگی او را نجات بدهید. دوآن: او چطور مجروح شده. گوآجینگ: او بوسیله چیو چوآنرن کف آهنی مجروح شده. یک خانم به نام یین گو آدرس شما را داد و گفت برای معالجه بیاییم. دوآن: این نقاشی بوسیله یین گو کشیده شده؟ رُنگ آر: وقتی یین گو آمد آن نقاشی در دستیش بود و ما ندیدیم خودش کشیده باشد. دوآن: یک نقاشی دیگر داد و گفت: چه تفاوتی بین این دو نقاشی است. رُنگ آر: کاغذ این دو نقاشی از جنس معمولی است. اما این یکی کاغذ بهتری دارد. این نقاشی احتمالا بوسیله یین گو کشیده نشده. جوهر در اثر مرور زمان رنگش تغییر می کند و این نقاشی سنش از من بیشتر است.

 

 

دوآن گفت: رُنگ آر را به قسمت عقب اتاق ببرند. دو شاگرد استاد دوآن گفتند: اجازه بدهید ما او را معالجه کنیم. دوآن: شما نمی توانید با زندگی دیگران بازی کنید. بروید بیرون. بعد به گوآجینگ گفت: بیرون اتاق بنشین و اجازه نده کسی به داخل بیاید. اگر آنها خواستند داخل بشوند، کتکشان بزن. دوآن به رُنگ آر گفت: هیچ مقاومتی نداشته باش و بدنت را کاملا آزاد بگذار. دوآن پشت سر رُنگ آر نشست و با نیروی انگشت نورانی به پشت رُنگ آر ضربه می زد.

 

 

 بعد از چند بار تکرار معالجه تمام شد و همه به داخل اتاق رفتند. دوآن به علت صرف نیروی زیاد کمی خسته شده بود. رُنگ آر: به ایشان قرص نه گل را بده. گوآجینگ هم برای اینکه خستگی و نیروی از دست رفته دوآن جبران شود یک قرص نه گل به ایشان داد.

 

 

دوآن: شما به داخل یک اتاق بروید و چند روز اینجا استراحت کنید. ولی به هیچ کس نگویید که اینجا بودید حتی به استادتان. دوآن ایستاد که درد دل شد و گفت: پدرت خودش این قرص را درست کرده؟ گوآجینگ: ما خودمان هم از آن قرص خوردیم و هیچ مشکلی پیش نیامد. رُنگ آر: حالا یادم آمد. وقتی ما در مرداب بودیم، یین گو بطری را از ما گرفت و بعد از مدت زیادی به ما برگرداند. دوآن خندید و گفت: چرا این اتفاق افتاد. این مجازات است. یکی از مجازاتهایی که من در زندگیم به آن فکر می کردم. بعد به گوآجینگ و رُنگ آر گفت: بروید و استراحت کنید.

 

 

کانگ و نیانسی داخل اتاق بودند و چند روز از ازدواج آنها می گذرد. ( در مورد مراسم ازدواج کانگ و نیانسی هم باید بگم در فیلم اصلی ازدواج آنها دارای مراسم نبود و ما خلاصه سریال را به طور کامل برای شما نوشتیم. ) کانگ در حال شانه کردن موهای نیانسی بود که خدمتکار آمد و گفت: ششمین شاهزاده اینجا هستند. در تالار منتظر شما هستند. کانگ می خواست برود که نیانسی دستش را گرفت و گفت: می خواهی بروی؟ تو قول دادی همیشه پیش من باشی و دیگر پیش مردم جین نروی. تو می خواهی از حرفت برگردی؟ کانگ: حالا ما ازدواج کردیم. من چطور می توانم از حرفم برگردم.

 

 

چیو چوآنرن پیش شاهزاده بود و گفت: از اینکه گوآجینگ و رُنگ آر فرار کردند باید ببخشید. همچنین برادر دوقلوی من هم به دست آنها کشته شد. ( چیو چوآنجن بعد از آتش گرفتن غار به دنبال گوآجینگ و رُنگ آر دوید. وقتی گوآجینگ و رُنگ آر‌ پای عقاب را گرفتند، چیو هم از ترس کشته شدن بوسیله برادرش- چون وارد غار ممنوعه شده بود- پرید تا پای عقاب را بگیرد اما دستش به آنها نرسید. و سقوط کرد و سرش به یک سنگ خورد و مرد. ) کانگ پیش پدرش رفت. شاهزاده: جناب چیو همه چیز را برای من تعریف کردند. تو در آینده می توانی کارهای بزرگی انجام بدهی. گروه گداها نمی داند چه چیزی برایش خوب است.

 

 

شاهزاده و کانگ به داخل حیاط رفتند و با هم صحبت می کردند. شاهزاده: ما سربازان را به طرف جنوب می بریم. و گروه کف آهنی نیز به ما کمک می کنند. با کمکهای داخلی و خارجی، سربازان جین به راحتی جنوب را تصرف می کنند. شاهزاده از کانگ خواست تا در این لشگر کشی در کنار او باشد و کمکش کند. کانگ: من نمی توانم، من به خانم مو قول دادم. شاهزاده سعی کرد که نظر کانگ را عوض کند. در این هنگام نیانسی به شاهزاده حمله کرد و می خواست او را بکشد. اما کانگ جلوی او را گرفت. کانگ و نیانسی مدتی با هم مبارزه کردند. کانگ با یک ضربه موهای نیانسی را باز کرد. ( این عکس را در آرم اول سریال دیده اید. )

 

 

کانگ گردنش را به شمشیر نیانسی چسباند. نیانسی: چرا اجازه ندادی او را بکشم؟ کانگ: من می خواهم او را ترک کنم و با تو بیاییم. نیانسی: تو اشتباه نمی کنی، من اشتباه می کنم. بعد نیانسی کانگ را ترک کرد.

 

 

 نیانسی با ظاهری آشفته و ژولیده در حال راه رفتن بود. او خیلی بی حال بود و وقتی به نزدیکی در یک معبد رسید بی هوش شد. وقتی نیانسی به هوش آمد، دید که داخل معبد است و یک راهب خانم با او صحبت کرد. این معبد مخصوص راهبه های زن است.

 

 

راهبه: شما بالاخره به هوش آمدید. نیانسی: من می خواهم راهبه بشوم. لطفا من را بپذیرید. راهبه: بهتر است شما برگردید. تو نمی توانی ارتباطت را با دنیا قطع کنی. نیانسی: من فکرهایم را کردم. لطفا آرزوی من را برآورده کنید. راهبه: من می توانم اجازه بدهم تو چند روز اینجا بمانی. در این موقع صدای کانگ آمد. نیانسی: من می خواهم از این مرد دور باشم. او چطور اینجا را پیدا کرد. من هرگز نمی خواهم را ببینم. از او بخواهید از اینجا برود.

راهبه به دیدن کانگ رفت. کانگ: نیانسی همسر من است و من قلب او را شکستم. لطفا بگذارید او را ببینم. راهبه: او نمی خواهد تو را ببیند. لطفا از اینجا برو. کانگ: من آنقدر بیرون می نشینم تا شما اجازه بدهید او را ببینم.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر در یک اتاق نشسته بودند که یک نفر برای آنها غذا آورد. گوآجینگ: یین گو باهوش و حیله گر است. رُنگ آر: کشیش مهارت بالایی دارد. او خوب می شود. من احساس بدی دارم که باعث شدیم او مسموم بشود. گوآجینگ: از نظر من، استادمان، پدرت، جو بوتون و چیو چوانرن حریف راهب ییدنگ نیستند. رُنگ آر: یک چیز عجیب است. چرا با اینکه راهب مهارت بالایی دارد اما شاگردانش آماتور هستند و چرا وقتی کسی می خواهد به دیدن او برود آنها می ترسند. آنها در حال صحبت بودند که شاگردان راهب ییدنگ وارد اتاق شدند. گوآجینگ: شما شنیدید که استادتان گفت تقصیر ما نیست. شاگرد: استادم زندگی‌اش را به خطر انداخت تا شما را نجات دهد. گوآجینگ: زندگیش را به خطر انداخت، لطفا برای ما توضیح بدهید. شاگرد: شما از جراحت داخلی رنج می بردید. استاد من از ترکیب مهارت انگشت یی یانگ و مهارت شیان تیان استفاده کرد تا زندگی شما را نجات دهد. استاد من تنها کسی است که این دو مهارت را می داند. استفاده از این دو مهارت برای معالجه یک نفر موجب از دست دادن نیروی درونی به مدت 5 سال می شود. استاد من برای 5 سال نیروی درونیش را از دست می دهد و اگر اتفاقی بیفتد او مهارت یا زندگیش را از دست می دهد. رُنگ آر: وقتی ما به اینجا آمدیم نمی دانستیم که راهب ییدنگ نیروی درونیش را برای 5 سال از دست می دهد. و همچنین نمی دانستیم آن قرصهای نه گل مسموم است.

 

 

شاگرد: حالا دشمنان ما از کوه بالا می آیند. رُنگ آر: دشمن استاد شما کیه؟ در این هنگام یک نفر آمد و گفت: استاد دستور داده تا مهمانها را به پایین تپه ببرید. گوآجینگ: ما چطور می توانیم اینجا را ترک کنیم در حالی که دشمنان می خواهند به شما حمله کنند. ما هم می خواهیم در کنار شما باشیم. شاگرد: متشکرم ولی استاد اجازه نمی دهد. رُنگ آر: اجازه بدهید خودمان با راهب صحبت کنیم. گوآجینگ و رُنگ آر پیش راهب رفتند و گفتند: به ما اجازه بدهید تا در مقابل دشمنانتان به شما کمک کنیم. دوآن: از همه بخواهید به داخل بیایند می خواهم چیزی بگویم.

 

 

 همه به داخل آمدند. دوآن: اگر من به شما نگویم این داستان ناگفته می ماند. و مردم زیادی آزار می بینند. من می خواهم از گذشته برای شما بگویم. در نبرد کوه خوآشان برای کتاب جویین. گروه چوآنجن یکی از کسانی بود که کتاب را برنده شد. سالها بعد آنها به دالی آمدند تا مهارت شیان تیان را به من بگویند. و ما برای نیم ماه در یک مکان ماندیم. در آن مدت که ما در هنرهای رزمی تمرین می کردیم. معاون رییس، جوبوتون، بی هدف در اطراف پرسه می زد. سر انجام او یک روز خودش را به دردسر انداخت. من مسوب اصلی تمام مشکلات بودم. من تمام وقتم را صرف تمرین کردم و از معشوقم فروگذاری کردم. و به ندرت نامزدم را می دیدم. نامزدم مهارت من را در تمرین می دید و فکر می کرد آن خیلی جالب است. آنها از من می خواستند تا من قسمتی را نیز به آنها یاد بدهم. نامزدم لیو کسی بود که هنرهای رزمی را به من هدیه داد. او قادر بود همه چیز را که من به او یاد می دهم با هم مقایسه کند. یک روز که نامزدم لیو در حال تمرین بود، بطور تصادفی جوبوتون را دید. جو مردی بود که فقط هنرهای رزمی را می دانست. او آدم پاکی بود که ارتباط بین زن و مرد را نمی دانست. او می خواست چند حرکت به لیو یاد بدهد. و با چند حرکت لیو را شکست داد.

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در شنبه 7 اردیبهشت1387 و ساعت 21:46 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

 

سلام

 

برای ترجمه چند متن به چند نفر جهت ترجمه نیازمندیم. خوانندگان این وبلاگ، که تمایل به همکاری دارند می توانند در قسمت نظرات نام و ایمیل خود را ذکر کنند. مطمئن باشید ایمیل خود را درست نوشته اید. متنها بسیار ساده است. در صورتی که تمایل دارید متن شما به صورت خصوصی فقط توسط مدیر وبلاگ خوانده شود. گزینه نظر بصورت خصوصی را علامت بزنید. و هر 12 ساعت ایمیل خود را چک کنید.

 

بعضی از خوانندگان چند نظر یکسان در وبلاگ می گذارند. نگرانی شما بی مورد است. حتی اگر یک نظر هم بگذارید توسط ما خوانده می شود. بعضی از خوانندگان سوال می پرسند ولی ایمیل خود را نمی گذارند. لطفا جهت دریافت پاسخ حتما ایمیل خود را بنویسید.

با تشکر

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در جمعه 6 اردیبهشت1387 و ساعت 23:27 | موضوع: افسانه شجاعان
 

افسانه شجاعان (Xiao Ao Jiang Hu ،笑傲江湖، شیائو آئو جیانگ خو)

  

                       

 نام سریالی تلویزیونی است که در سال ۲۰۰۱ در شبکه سی‌سی‌تی‌وی چین پخش شد. دارای ۴۰ قسمت و با بازی لی یا پنگ و شو چینگ و به تهیه کنندگی جانگ جی جونگ و کارگردانی خوآنگ جیئن جونگ و یوئن بین است. این سریال بر اساس رمانی نوشته جین یونگ سال ۱۹۶۷ است.

بازیگران

·                     لی یا پنگ در نقش لینگ خو چونگ

·                     شو چینگ در نقش رن ئینگ ئینگ (ین ین)

·                     وی زی در نقش یوئه بو چون

·                     میائو ئی زی در نقش یوئه لینگ شان (شانار)

·                     لی جیه در نقش لین پینگ جی

·                     لیو دونگ در نقش نینگ جونگ زُو (خانم یوئه)

·                     چن لی فونگ در نقش ئی لین

·                     لی چین چین در نقش دینگ ئی

·                     لو شیائو خو در نقش رن وو شینگ

·                     با ئین در نقش شیانگ ون تیئن

·                     مائو وی تائو در نقش دونگ فانگ بوبای

·                     تو من در نقش زوئو لِنگ چان

·                     جانگ خنگ پینگ در نقش لو بای

·                     لی فی در نقش لَن فونگ خوآنگ

·                     پنگ دنگ خوآی در نقش یو تانگ خای

·                     سون‌های ئینگ در نقش تیئن بُو گوآنگ

·                     شیو زونگ دی در نقش لیو جنگ فونگ

·                     زانگ جین شنگ در نقش راهب بو جیه

·                     وانگ جن رونگ در نقش چُونگ شو

·                     فونگ شی جون در نقش فانگ جنگ

·                     لیو جونگ یوئن در نقش مُو دا

·                     خوآنگ زونگ لوئو در نقش پزشک پینگ ئی جی

·                     جائو فو یو در نقش لائو دُو نوئو

·                     گونگ لی فونگ در نقش لو دا یُو

·                     گونگ جی جون در نقش چو یانگ

·                     یو چنگ خوئی در نقش فونگ چینگ یانگ

·                     نیو بائو جون در نقش یانگ لیانگ تینگ

·                     لی جنگ پینگ در نقش لین جن نَن

خلاصه سریال

ماجرای سریال درباره جوانی به نام لینگ خو چونگ است. بچه یتیمی که توسط استاد یوئه بو چون و همسرش بزرگ شد. او شاگرد اول یوئه بو چون (رئیس گروه خوآشان) است. بسیاری از شمشیرزن‌ها و رزمی کارهای آن زمان به دنبال دست نوشته آموزش شمشیرزنی بی شیه (شمشیر زنی پیشرفته) بودند که کسی آن را یاد می‌گرفت قدرتش فوق العاده افزایش پیدا می‌کرد تا حد شکست ناپذیری. دست نوشته آموزش شمشیر زنی بی شیه در دست خانواده لین قرار داشت. رئیس گروه چینگ چنگ، یو تانگ خای برای به دست آوردن این دست نوشته و هم به خاطر کینه‌ای که نسبت به این خانواده داشت با نقشه‌ای قصد حمله به این خانواده را داشت. خانواده لین گارد حفاظتی فو وِی در فو جیان هستند با اتفاقات مرموز و کشته شدن تعدادی از افرادش که پیش می‌آید آنها تصمیم به فرار می‌گیرند که در واقع تله گروه چینگ چنگ است. گروه چینگ چنگ آقا و خانم لین را دستگیر ولی پسرشان لین پینگ جی با دخالت لینگ خو چونگ و دختر استاد یوئه، یوئه لینگ شان از دست آنها فرار می‌کند. و در ادامه لینگ خو چونگ مجبور است با گروه چینگ چنگ مبارزه کند و ...

شخصیت‌ها

گروه خوآ شان

·                     یوئه بو چون (Yue bu qun): رئیس گروه گروه خوآ شان

·                     نینگ جونگ زُو (Ning zhong ze): همسر و خواهر رزمی (شاگرد یک استاد) یوئه بو چون

·                     لینگ خو چونگ (Ling hu chong): شاگرد اول گروه خوآ شان و قهرمان اصلی سریال

·                     لائو دُو نوئو (Lao de nuo): شاگرد دوم گروه خوآ شان

·                     لو دا یُو (Lu da you): شاگرد ششم گروه خوآ شان

·                     یوئه لینگ شان (Yue ling shan): دختر استاد یوئه بو چون و نینگجونگ زُو

·                     لین پینگ جی (Lin ping zhi): از نوادگان لین یوئن تو (کسی که فن شمشیر زنی بی شیه را به وجود آورد) و شاگرد گروه خوآشان

·                     لیو خُو آر (Liu hou'er): شاگرد گروه خوآشان و بهترین دوست لینگ خو چونگ

·                     فونگ بو پینگ (Feng bu ping): برادر رزمی یوئه بو چون که از گروه خوآ شان اخراج شد

·                     فونگ چینگ یانگ (Feng qing yang): استاد بزرگ شمشیر زنی که گروه خوآ شان را ترک کرد

گروه سونگ شان

·                     زوئو لِنگ چان (Zuo leng chan): رئیس گروه سونگ شان

·                     دینگ میئن (Ding mian): دومین برادر رزمی زوئو لِنگ چان

·                     لو بای (Lu bai): سومین برادر رزمی زوئو لِنگ چان

·                     فِی بین (Fei bin): چهارمین برادر رزمی زوئو لِنگ چان

گروه خِنگ شان (جنوب)

·                     مُو دا (Mo da): رئیس گروه خنگ شان

·                     لیو جِنگ فونگ (Liu zheng feng): برادر کوچک رزمی استاد مُو

گروه تای شان

·                     تیئن مِن (Tian men): رئیس گروه تای شان

گروه خِنگ شان (شمال)

·                     دینگ شیئن (Ding jing): رئیس گروه خنگ شان و دومین خواهر رزمی دینگ جینگ

·                     دینگ جینگ (Ding xian): اولین خواهر رزمی گروه خنگ شان

·                     دینگ ئی (Ding yi): سومین خواهر رزمی گروه خنگ شان

·                     ئی لین (Yi lin): شاگرد خواهر دینگ ئی

گروه چینگ چنگ

·                     یو تانگ خای (Yu cang hai): رئیس گروه چینگ چنگ

·                     خُو رن ئینگ (Hou ren ying): شاگرد گروه و اولین نفر از چهار قهرمان چینگ چنگ

·                     خُونگ رن شیونگ (Hong ren xiong): شاگرد گروه و دومین نفر از چهار قهرمان چینگ چنگ

·                     یو رن هائو (Yu ren hao): شاگرد گروه و سومین نفر از چهار قهرمان چینگ چنگ

·                     لوئو رن جیه (Luo ren jie): شاگرد گروه و چهارمین نفر از چهار قهرمان چینگ چنگ

گروه خورشید و ماه (گروه شیطانی)

·                     رِن وو شینگ (Ren wo xing): رئیس قبلی گروه شیطانی

·                     شیانگ وِن تیئن (Xiang wen tian): یکی از بزرگتر‌ها در گروه شیطانی

·                     چو یانگ (Qu yang): یکی از بزرگتر‌ها در گروه شیطانی که با لیو جنگ فونگ از گروه خنگ شان جنوب دوست شد

·                     دونگ فانگ بو بای (Dong fang bubai): معروف به شکست ناپذیر شرق، رئیس گروه شیطانی

·                     رِن ئینگ ئینگ (Ren ying ying): دختر رن وو شینگ و دومین شخص پر قدرت گروه

گروه شائو لین

·                     فانگ جِنگ (Fang zheng): راهب بزرگ معبد شائولین و رئیس گروه شائولین

·                     فانگ شِنگ (Fang sheng): برادر کوچک رزمی فانگ جنگ

 

            

                     

         

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در دوشنبه 2 اردیبهشت1387 و ساعت 23:7 | موضوع: افسانه شجاعان

خوش آمديد

  POWERED BY BLOGFA.COM