تبليغاتX
افسانه شجاعان و عقابهای مبارز
 

 

توجه کنید، بسیار مهم

با سلام

تصمیم گرفتیم یک پروژه جدید را در این سایت اجرا کنیم.

ما می خواهیم قسمتهای افسانه شجاعان را به صورت فایل صوتی برای دانلود قرار دهیم. در صورتیکه تمایل دارید تا این کار انجام شود در قسمت نظرات اعلام کنید. در غیر این صورت پروژه متوقف خواهد شد.

 

 

 

دقت کنید، بسیار مهم

لطفا با دقت مطالب این وبلاگ را بخوانید. ما در قسمت دانلود افسانه شجاعان نوشتیم که این فایل صوتی با jetAudio قابل اجرا است. ( بخاطر سوال یکی از خوانندگان جواب می دهیم )

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در جمعه 31 خرداد1387 و ساعت 18:11 | موضوع: افسانه شجاعان
 

 

قسمت اول افسانه شجاعان

 

این فایل به صورت صوتی می باشد.

قابل اجرا با jetAudio

حجم فایل 2MB

زمان دانلود حدود 20 دقیقه

برای دانلود بر روی لینک زیر کلیک کنید

دانلود

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در پنجشنبه 30 خرداد1387 و ساعت 23:39 | موضوع: دانلود افسانه شجاعان
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و هشتم

 

شاهزاده به فنگ التماس کرد که کانگ را نجات دهد. فنگ: من چطور می توانم او را نجات دهم در حالی که برادرزاده من را کشته. شاهزاده: برویم و یک دکتر پیدا کنیم تا کانگ را معالجه کند. فنگ: هیچ دکتری نمی تواند سم من را معالجه کند. کانگ مثل دیوانه ها به اطراف می رفت و دست جناب شا را گاز گرفت. وقتی انرژی کانگ تمام شد روی زمین افتاد.

 

 

 شاهزاده کانگ را بغل کرد. کانگ که آخرین نفسهای عمرش بود گفت: من از تو متنفرم، تو باعث مرگ مادر من شدی. و با دستش می خواست شاهزاده را خفه کند اما انرژی نداشت. شاهزاده و 5 رزمیکار از آنجا رفتند.

 

 

فنگ بالا سر کانگ رفت و گفت: این سزای تو برای کشتن برادرزاده من است. فنگ که می دانست رییس که آنجا است گفت: رزمیکار که بیا بیرون. استاد که هم با نیزه به او حمله کرد ولی فنگ مهارت بالایی داشت. فنگ می خواست با دست یک ضربه به استاد که، بزند که رُنگ آر جلوی استاد که، ایستاد و گفت: اگر تو او را بکشی، دستت به کتاب جویین نمی رسد.

 

 

فنگ، باشه. من یک بار دیگه زندگی او را می بخشم. بعد دست رُنگ آر را گرفت و گفت: برویم و تو کتاب جویین را به من یاد بده. رُنگ آر: صبر کن، بعد به استاد که گفت: فراموش نکن من چه خواهشی از تو کردم. فنگ دست رُنگ آر را گرفت و از آنجا برد. استاد که هم متوجه اشتباهش شده بود و دنبال آنها می رفت و رُنگ آر را صدا می زد. رُنگ آر دختر بی گناهی بود که خودش را برای روشن شدن حقیقت قربانی کرد. ( این یکی از غم انگیز ترین صحنه های سریال بود. )

کانگ آخرین ثانیه های زندگی خود را سپری می کرد. او در آخرین لحظات، در رویا نیانسی را دید که پیش او آمده. کانگ به نیانسی گفت: به روستای نیو برگرد. و بعد در حالی که کفش نیانسی در دستش بود مرد.

 

 

روز بعد نیانسی به آنجا آمد و قبر کانگ را دید. او کمی اشک ریخت و بعد رفت.

 

 

استاد که دنبال رُنگ آر می کشت. او واقعا احساس ناراحتی و عذاب وجدان می کرد. گوآجینگ استادش را پیدا کرد. گوآجینگ پیش استاد که رفت. ولی استاد که، خیلی ناراحت بود و یک سیلی به گوآجینگ زد و گفت: ما دوتا احمقهای کوری هستیم. من برای 5 برادر و رُنگ آر احساس تاسف می کنم.

 

 

استاد که ماجرا را برای گوآجینگ تعریف کرد. گوآجینگ گفت: بهتره چیکونگ را پیدا کنیم. من به تنهایی حریف فنگ نیستم. استاد که: عجله کن و رُنگ آر را پیدا کن. اگر تو نتوانی او را برگردانی، من خودم تو را می کشم. گوآجینگ در حال جستجو بود که قبر کانگ را پیدا کرد. گوآجینگ به کانگ گفت: تو استاد های من را کشتی و سرانجام خودت مسموم شدی. حالا من آرام هستم. سرنوشت تو را تنبیه کرد. من رُنگ آر را از دست دادم و سرنوشت آدم کودنی مثل من را تنبیه می کند. بعد سوار اسبش شد و به جستجو ادامه داد.

 

 

گوآجینگ به جستجو در قسمتهای مختلف سرزمین چین پرداخت. گوآجینگ به مدت شش ماه به جستجو پرداخت تا اینکه در جستجوی خود به سرزمینهای شمالی یعنی صحرای مغولستان رسید.

 

 

 مغولها به قتل و غارت مردم می پرداختند که گوآجینگ برادر خوانده خود توآلی را دید. توآلی گفت: با من به اردوگاه بیا، که گوآجینگ گفت: من مدت زیادی است که مادر خودم را ندیدم و با هم به اردوگاه رفتند.

 

 

چنگیز خان به شخصیت خونخوار خودش رسیده بود و در حال جنگ با جین بود. سربازان گزارش جنگ با جین را می دادند که توآلی و گوآجینگ وارد شدند و به خان سلام کردند. خان به گوآجینگ گفت: از چند سال پیش که تو از اینجا رفتی سرزمین مغولها ده برابر بزرگتر شده. ما به افراد و اسبها بیشتری دست پیدا کردیم. گوآجینگ که قلب پاکی داشت گفت: چرا شما به افراد و زمینهای بیشتری نیاز دارید. همه از این حرف گوآجینگ خندیدند و خان گفت: چند سال گذشته ولی تو به کودنی قدیم هستی. تو می توانی بروی.

 

 

گوآجینگ از چادر بیرون آمد تا پیش مادرش برود. در راه یک نفر چشم او را گرفت. گوآجینگ غافلگیر شد و گفت: کی هستی و دید که خوآجن است. خوآجن از دیدن گوآجینگ خوشحال شد و گفت: من دلم برای تو تنگ شده بود. چه کسی بیشتر از دیدن تو خوشحال می شود من یا مادرت؟

 

 

گوآجینگ سوار اسب شد و به طرف چادر مادرش حرکت کرد. وقتی گوآجینگ به چادر مادرش رسید دید یک زن در حال بردن یک سطل آب است. مادرش از چند سال پیش خیلی پیرتر و شکسته تر شده بود. گوآجینگ جلوی مادرش زانو زد و گفت: من برگشتم. آنها به داخل چادر رفتند. گوآجینگ تمام داستان را برای مادرش تعریف کرد. مادر: خانواده عمویت یانگ چه سرنوشت بدی داشتند. گوآجینگ: دوآن تین دو قبل از مرگش همه چیز را برای من تعریف کرد. اگر من ون ین خوالی را پیدا کنم او را هزار تکه می کنم.

 

 

گوآجینگ همه چیز را در مورد رُنگ آر تعریف کرد. مادر: رُنگ آر با ناراحتی تو را ترک کرد. حالا همه در مغولستان می دانند که تو همسر شاهزاده هستی ( همسر خوآجن ). تو می خواهی با خوآجن چکار کنی و از طرفی رُنگ آر؟ گوآجینگ: به تابلوی پدرش گفت: اگر رُنگ آر در امنیت باشد من با خوآجن ازدواج می کنم و اگر اتفاقی برای رُنگ آر بیافتد من ازدواج نمی کنم.

 

 

در آن هنگام یک قاصد آمد و گفت: پیغامی برای همسر شاهزاده. خان 1000 غلام، 100 جین طلا، 500 گاو و 2000 گوسفند به همسر شاهزاده می دهد. و او دستور داده فورا با خوآجن ازدواج کنی. در آن موقع خوآجن دنبال گوآجینگ آمد و او را به کنار دریاچه برد. گوآجینگ: من باید چیزی به تو بگویم. خوآجن: ما می خواهیم با هم ازدواج کنیم. با من مثل دختر خان رفتار نکن. گوآجینگ: تو با من خیلی خوب هستی. اما من شایسته تو نیستم.

خوآجن: تو چه می گویی؟ تو بهترین مرد روی زمین هستی. پدرم و 4 برادرم با تو قابل مقایسه نیستند. اگر تو با من ازدواج نکنی من می میرم. اگر تو صحرا را دوست نداری ما به جنوب می رویم. گوآجینگ: من دوست دارم در جنوب باشم. خوآجن: اگر تو بخواهی ما به جنوب می رویم ولی می ترسم پدر و مادرم اجازه ندهند. اگر آنها مخالف کنند ما پنهانی می رویم. گوآجینگ: من می خواهم تنها با مادرم بروم. خوآجن: اشکش درآمد و گفت: من چه اشتباهی کردم. تو من را سرزنش می کنی که خودم را برای تو نکشتم. گوآجینگ: نه من باید دنبال یک خانم بگردم. خوآجن: چی، خانم فوانگ.

 

 

 

گوآجینگ: او زندگی اش را برای استاد من به خطر انداخت. و الان من او را گم کردم و سرنوشتش نا معلوم است. من شش ماه به دنبال او می گشتم و جستجو، من را به اینجا آورد. من باید او را پیدا کنم اگر من نتوانم او را پیدا کنم خودم را می کشم. خواجن: اگر تو او را پیدا کنی دیگر با من ازدواج نمی کنی، درسته؟ گوآجینگ: نه، بعد از اینکه او در امنیت بود من برمی گردم و با تو ازدواج می کنم اگر تو هنوز من را بخواهی؟ خوآجن گریه کرد و گفت: من همیشه تو را می خواهم. برو و دنبال او بگرد. من منتظر تو می مانم.

 

 

خان همه فرماندهان را به چادرش فراخواند. و گفت: ون ین خوآلی با خوارزمی ها متحد شده ما فردا به سمت غرب حرکت می کنیم و 10000 سرباز به گوآجینگ داد تا فرماندهی آنها را به عهده بگیرد. خان به گوآجینگ گفت: من شنیدم که یک کشیش در جنوب است که می تواند مهارت های جنگی را خوب آموزش بدهد. می توانی او را پیش من بیاوری. گوآجینگ: او از گروه چوآنجن است. و کشیش چیو چوجی بالاترین مهارت را در گروه دارد.

 

 

گوآجینگ به چادر خودش رفت که جناب لو و چند نفر دیگر از گروه گداها به دیدن او آمدند. گوآجینگ: شما خبری از رُنگ آر پیدا کردید. لو: ما همه جا را گشتیم ولی خبری از رییس پیدا نکردیم. ما وقتی فهمیدیم شما اینجا هستید برای کمک به شما آمدیم. همه جامعه رزمیکاران از نامه شما به جناب چیو چوجی خبر دارند.

 

 

 گوآجینگ کتاب جنگ ومو را می خواند که یک عبارت را نفهمید و از جناب لو خواست تا برای او معنی کند. لو گفت: آنرا روی یک کاغذ بنویسید تا من فکر کنم و بعد جواب را برای شما می آورم.

 

 

گوآجینگ لو را تعقیب کرد و دید او در چادر با کسی صحبت می کند. او میخواست وارد چادر بشود که یک نگهبان از گداها آمد و با صدای بلند گفت: فرمانده شما اینجا چکار می کنید. لو شمع را خاموش کرد و از چادر بیرون آمد. گوآجینگ: تو می خواهی جواب را از استادت بپرسی. خوب بگو بیاید بیرون تا او را ببینم. لو: کسی اینجا نیست. گوآجینگ وارد چادر شد و شمع را روشن کرد ولی کسی را ندید. لو هم کلی داستان تعریف کرد تا گوآجینگ را دست به سر کند. بالاخره گوآجینگ گفت: کافیه و بعد رفت. لو هم که کلی ترسیده بود یک نفس راحت کشید.

 

 

خان می خواست یکی از پسرهایش را برای فرماندهی تعیین کند که پسر اول را انتخاب کرد و باعث حسادت پسر دوم شد. برای همین با یکدیگر درگیر شدند. چون با دعوای لفظی و ناسزا گفتن کاری از پیش نرفت تصمیم گرفتند تا شب وقتی خان خواب است با یکدیگر بجنگند. در این هنگام قاصد برای گوآجینگ خبر آورد. و او را برای جدا کردن دو پسر خان برد. دو پسر خان کلی لشکر کشی کرده بودند. گوآجینگ هم جناب لو و سربازانش را فراخواند. لو ترجمه کلمه را آورد. نوشته بود: ( از فرم مار استفاده کنید تا سربازان را از یکدیگر جدا کنید. ) دو برادر در حال کشتن یکدیگر بودند که گوآجینگ رسید و لشگر هر دو را محاصره کرد.

صبح خان دو پسرش را تنبیه کرد.

 

 

خان به خاطر این کار گوآجینگ به او 500 تیل طلا و 100 اسب هدیه داد.

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 29 خرداد1387 و ساعت 23:20 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

 

یک مطلب بسیار زیبا در مورد آلات موسیقی در سریالهای چینی

با تشکر از جناب نوید برای ارسال این مطلب

 

نویسنده: نوید

با سلام خدمت همه دوستان به خصوص مدیرم محترم وبلاگ.

واقعا از بحث ها لذت میبرم دستتون درد نکنه.

دیدم در این جا در مورد همه چیز بحث شده به غیر از آلات موسیقی که در سریال های افسانه شجاعان، افسانه عقابهای مبارز و کلا سریالهای چینی استفاده میشود. دو سازی که من خیلی خیلی از نوع و صداشون خوشم میاد همین دوساز است که در این سریال ها از شون استفاده میشه یکیش ساز گوچنگ است و دیگری شیائو (نی خیزرانی). گوچنگ که در ملیت خان چین ساخته شده و به تقلید از اون جیا یه چین در بخش خودمختار "یان بین ” ملیت کره استان جی لین در شمار شرق چین مرسوم است. این دو ساز خیلی خیلی به هم شباهت دارند. نوازنده این ساز با دست چپ روی سیم فشار می دهد و با دست راست صوت را انتخاب می کند. نوازنده با مهارت و حرکات ماهرانه عواطف گوناگون انسان مانند شادی و خشم و غم و اندوه بیان و صحنه های پرعظمت و پر شور ترسیم می کند. این ساز بخصوص برای اجرای موسیقی زنده و نشاط انگیز مردمی و عامه مناسب است این ساز بین 18 تا 21 سیم دارد. شاید الان فکر کنید کدوم ساز رو میگه همون سازی که دون فان بو بی به عنوان سلاح ازش استفاده میکنه و یا همون سازی که وقتی لینخو چون به خونه ای میره که استاد رن اونجا زندانیه و با یکی از افراد اون خونه که در الات موسیقی که همان گوچنگ است خبره است با لینخو مبارزه میکنه و لینخو هم با نی خیزرانی که در ادامه بحث به نی خیزرانی که اسم چینیش نی شیائو است میپردازم. یا در سریال افسانه عقابهای مبارز عموی اُیانگ که(فنگ) نمیدونم از ساز گوچنگ استفاده میکنه و پدر رانگر استاد یااوشی با نی خیزرانی یا شیائو با هم اختلاط میکنند.

اما ساز نی خیزرانی یا شیائو نوعی فلوت خیزرانی باستانی چین است و چند هزار سال پیش در میان مردم چین رواج داشته است. می‌گویند که "شیائو " در اصل "شیائو " درست شده از چند لوله همردای نی بود . شکل "شیائو " با نی لبک بسیار شبیه است و معمولا از بمبوی قرمز، زرد مایل به سبز و یا سفید تهیه شده اندازه لوله در مقایسه با نی لبک نسبتا درازتر است و انتهای بالائی آن با بند بمبو بسته است و در لب آن یک سوراخ بادی و روی لوله این ساز ۵ سوراخ و پشت لوله یک سوراخ صوتی موجود است. به‌علاوه در پشت ته بدنه لوله سه و چهار سوراخ صوتی هم دیده می‌شود که برای تنظیم و تشدید صوت بکار می‌رود.

کیفیت صوت "شیائو" ملائم و آرام و مهذب و شیرین است و فنون نوازندگی اساسا با نی لبک شباهت دارد ولی برای نشان دادن آهنگ سریع و پرشدت مناسب نیست بلکه بیشتر با میلودی طنین دار و لطیف و آرام زیبای طبیعت و لطایف باطنی انسان را بیان میکند. من خودم ساز ضرب به مدت 4 سال کار کردم به همین خاطر به سازها علاقه دارم

دوستان یادآور بشم در چین، سازها شباهت بسیاری به هم دارند. و نباید با هم اشتباه بگیرید. مثلا یه ساز دیگر وجود دارد به اسم گوچین که به گوچنگ شباهت بسیار دارد حتی در اسم ولی من با توجه به ساختار ساز در سریال و تحقیق دیدم که اسم ساز گوچنگ است یا نی که در چین چندین نوع نی وجود دارد مثلا یکی از اون ها نی دیزی یا دیزت است که به نی خیزرانی شباهت دارد ولی نی که استاد یااوشی پدر رانگر میزند با توجه به اینکه بلند تر از نی خیزرانی است و با توجه به صدای دلنشینش از نوازندگان معروف این ساز در چین خانم تانگ جون چیائو است. خوب زیاد نوشتم امیدوارم مفید بوده باشه راستی این دوساز در چین به علت قدمت ، صدا و قاطی شدن صدای آن با حرکات گونگفو در سریالها ازش استفاده میشه.

 

ساز شیائو نی خیزرانی

ساز گوچنگ

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در دوشنبه 27 خرداد1387 و ساعت 23:8 | موضوع: افسانه شجاعان
 

      

      

     

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در جمعه 24 خرداد1387 و ساعت 23:54 | موضوع: والپیپر و تصاویر
 

 

با سلام خدمت خوانندگان محترم اين وبلاگ

 

در پی در خواست چندتا از خوانندگان که تقاضا کرده بودند خوشان مطلب را به طور مستقیم در سایت قرار بدهند و از همه مهمتر علاقه به قرار دادن عکس در نقد خود داشتند. ما اقدام به طراحی یک سایت با نام تالار افسانه شجاعان کردیم.

شما از طریق لینک زیر وارد تالار افسانه شجاعان بشوید. با عضویت در خبرنامه یک ایمیل برای شما ارسال می شود که حاوی آیدی و پسورد ورود به تالار است. و شما می توانید مستقیما مطلب و عکس را در سایت قرار دهید.

 

نظر خود را در مورد این طرح بنویسید. این تالار هنوز مراحل طراحی خود را می گذراند. با توجه به نظرات شما ما اقدام به تکمیل طراحی می کنیم. و یا در صورتی که تمایل دارید به همان روش قدیمی کار کنیم نیز نظر را برای ما بنویسید.

 

با تشکر. نظر یادتان نرود.

 

تالار افسانه شجاعان

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در پنجشنبه 23 خرداد1387 و ساعت 0:57 | موضوع:

 

خلاصه قسمت  پنجم

ونین هوانگلی در هزور خان بزرگ در حال تعریف و تمجید از او بود  به او گفت بنده دوست دارم با برخی از قهرمانان مغولی هم آشنا بشم که بلافاصله خان بزرگ به سمت  تاموچین و جاموکا رو کرد و گفت این  دو پسر خوانده من از مشهورترین قهرامانان مغول هستند...ونین هوانگلی به خان گفت پسر شما هم جزو بزرگترین قهرمانان چرا اسم اونو نگفتید و خوان در جواب گفت  مسلمأ بعد از مرگ من او رهبر تمام قبایل موغول می شود ولی اون هرگز قابل مقایسه با دو پسر خواندم نیست و از خصائل جاموکا و تاموچین شروع به تعرف کرد و اضافه کرد که تغریبأ تمام قهرمانان موغول حاضرند جانشونو به خاطر این دو بدهند و دوباره از رشادتهای هر کدام تک تک داستانهایی را برای هوانگلی بیان کرد و در مورد چهار قهرمان ارتش تاموچین و  شروع به صحبت کرد که با علاقه شدید هوانگلی آنها به حضور شرف یاب شدند تا از نزدیک معرفی شوند ...هوانگلی بعد از معرفی شدن چهار قهرمان دستور داد 4 جام طلا برای نوشدن شراب با آنها بیاورند و همه با هم نوشیدن و بعد از سپاسگذاری مجلس را ترک کردند.هوانگلی رو به خان کرد و گفت امروز من در جنگ تیراندازی دیدم که هیچ کدام از تیرهاش خطا نمیرفت مایلم اونم ببینم و باهاش آشنابشم که تاموچین گفت و یکی از افراد مخصوص منه که به تازگی به من پیوسته و او را فراخواند و هنگامی که خ.انگلی سعی کرد با او شراب بنوشد پسر خان بزرگ عصبانی شد و گفت تو یک سرباز عادی هستی چطور جرات میکنی با ما بنوشی,هوانگلی گفت ولی باید از قهرمانان جنگی تقدر شود و تاموچین که به نظر خیلی  از دست پسر خان دلخور شده بود بلند شد و به تیرانداز گفت جام را برای من بیار من میخواهم بنوشم و تیرانداز پس از اینکه جام را داد مجلس را ترک کرد...تاموچین هم بعد از نوشیدن به خان بزرگ رو. کرد و گفت اجازه بدید من مرخص بشم و او هم رفت.

 تیرانداز در گوشه ای در کنار آتش نشسته بود و به تنهایی شراب میخورد...تاموچین که مجلس را ترک کرده بود به میان سربازان و نیروهای خود آمده بود و با ستایش سربازانش از پیروزی آن روز به تعریف از مبارزه آن روز تیرانداز مشغول شد که با استقبال سربازان از تیرانداز همراه شد ... تاموچین  درون کلاه خود یکی از دشمنان که خودش کشته بود مقداری شراب ریخت و به تیرنداز داد و او هم با سپاسگذاری مقداری از آن خورد و شروع به خواندن آوازی موغولی شد.

صبح بعد  گواجینگ و توالی با تیرکمانهای خود مشغول شکار بودند که  یک پرنده را شکار کردند و هنگامی که میخواستند شکارشان را بردارند چند پسر دیگر زودتر به شکار رسدند و توالی که ناراحت شده بود به پسر گفت که اینو ما شکار کردیم و تو باید به ما پسش بدی پسر گفت این پرنده را من پروش دادم و تو باید خسارت کشتنشو بدی,گوآجین به پسر گفت این یک پرنده وحشی و تو دروغ میگی...پسر که کم آورده بود گفت میدونی من کیم...من نوه خان بزرگ هستم و پدرم جناب سانکونگه...توآلی هم گفت پدر من هم جناب تاموچین است.پسر گفت اون سالی که وحشی ها مادر تو را بردند این پدر و پدربزرگ من بودند که اونو نجات دادند و حالا تو به من میگی پدرت جناب تاموچینه,پدر تو از پدر من میترسه که با مخالفت توالی روبرو شدو پسر یک تو گوشی به توالی زد که باعث از کوره در رفتن گواجینگ شد و تمام بچه ها با توالی و گواجینگ مشغول دعوا شدند .

در این هنگام  هفت مبارز جیانگنان سر رسیدند...خنسان بر سر بچه ها فریاد کشید و گفت شما خجالت نمیکشید 7 نفر دارید دو نفر را میزنید...پسر با بدهنی به او گفت به تو ربطی ندارد,خنچی از اسب پیاده شد و آنها را از هم جدا کرد,رئیس که به افرادش گفت بهتر بیشتر از این وقتمونو طلف نکنیم و به جستجو ادامه بدیم.پسر به دوستانش گفت به اونا حمله کنید که گواجین خنجری که سالها پیش به او رسیده بود را کشید و گفت اگر جرات دارید بیاید جلو...پسر به گواجینگ گفت شما اگر جرات دارید فردا بیاید برای دعوا و از آنجا رفت.

جوآر با دیدن خنجر با یک حرکت آن را از دست گواجینگ بیرون کشید و با خواندن روی دسته آن گفت یانگ کانگ کدومتونه.گواجینگ گفت اونو مادرم بهم داده,جوآر گفت اسم پدرت چیه؟گوآجین با حرکت سر گفت نمیدونم.یرادر ششم گفت فامیل تو یانگه و گواجینگ گفت نه...خنچی به گواجینگ گفت تو حریف اونا نیستی برو خونتون و دیگه دعوا نکن و جوآر هم خنجر را جلوی پای او به زمین زد و در حال رفتن بودند که توالی نام گواجینگ را صدا زد که از گوشهای تیز رئیس که مخفی نماند.

او سریع از اسب پیاده شدو در حالی که چندین بار به زمین خورد به سرعت خورد را به گوآجینگ رساند و او روی دست بلند کرد و در مورد خانواده او سئوالاتی پرسید که گواجینگ به هیچ کدام نتوانست جواب بدهد و فقط گفت که پدرم به دست افراد شروری کشته شده و من وقتی بزرگ بشم انتقامش را میگیرم, رئیس که گفت اسم قاتلش چیه و گواجینگ به او گفت دئوان تین دو است و همه مبارزان که شکه شدند.رئیس که که گواجینگ را بلند کرده بود او را از روی زمین ول کرد و گفت اون خودشه و همه مبارزان مشغول خوشحالی کردند شدند. توالی و گواجینگ میخواستند فرار کنند که آنها جلوی آنها را گرفتند و آنها را درز آغوش گرفتند

گواجینگ و توالی میخواستند برند و اونا نمی گذاشتند.خنسان به گواجینگ گفت ما شش سال دنبال تو میگشتیم و تو میخوای بری؟خنچی گفت برای چی میخوای بری و گواجینگ گفت ما قرار دعواداریم و باید بریم دنبال برادر بزرگمان.جوآر گفت من به شما فنی یاد میدم که از پس 10 تا از اونا بر بیاید و این حرف او با موافقت رئیس که همراه بود و مشغول آموزش حرکت به گوآجینگ شد که حرکتی ساده ولی کاربردی بود...بعد به توالی گفت که با او تمرین کند و گواجین با اولین حرکتش شکست خورد..

جوآر با براندازی گواجینگ به رئیس که گفت این بچه استعدادش خیلی کمه فکر نمیکنم چیز یاد بگیره.برادر شمشم به رئی که گفت منم با جوآر موافقم تمرین دادن این بچه وقت طلف کردنه اونو باید تحویل استاد چیو بدیم ولی خنچی با آنها مخالفت کرد و گفت برای تصمیمگیری خیلی زوده و ما شش سال وقت گذاشتیم تا اونو پیدا کردیم و نباید زود نامید بشم.نانسی و جانگ او هم از خنچی حمایت کردند و جوآر رو به گواجینگ کرد و گفت تو واقعأ میخوای انتقام پدرتو بگیری؟گواجینگ هم بلافاصله گفت بله...جوآر گفت پس امشب تنها بیا بالای کوه و هیچکس هم نباید از این موضوع با خبر بشه و گواجینگ هم موافقت کرد.شب بالای کوه هفت مبارز داشتند در مورد گواجینگ و خنگی او حرف میزدند و بحث در مورد جرات او بود که امشب به کوه می آید یا نه...که خنچی گفت رئیس بیاید اینجا و آنها سریع آنجا رفتند و دیدند چند جمجمه که سوراخهای عجیبی روی آنها مثل پنجه چنگ خوده بود وجود دارد.رئیس که به نظر میرسید با وضعیت اونجا با خبر بود و قبلأ در همچین وضعیتی قرار گرفته بود به جوآر گفت یکی از جمجمه ها را بیاورد و با آوردن او و لمس کردن  سوراخها با خود گفت اون موفق شده...و به افرادش گفت من به شما دستور میدم سوار اسبهاتون بشید و از اینجا دور بشید و منتظر من بمونید که با مخالفت آنها قرار گرفت جوآر گفت که اونا انسان هستند یا مخلوقات دیگر ... رئیس که گفت اونها یک زوج هستند و باعث نابینا شدند من شدند...فکر میکردم اونا مردند ولی حالا فهمیدم که اونا در اینجا مشغول تمرین فنون پنجه آهنین بودند و اینطور که معلومه تونستند این روش را تکمیل کنند, ما هفت نفر حریف اونا نمیشیم که باز هم با مخالفت گروه همراه بود.رئیس که به یکی از برادران گفت 100 قدم به سمت جنوب برو اونجا یک تابوت است.درست بود همه با هم به سراغ تابوت رفتند و با برداشتن درب آن جنازه درون آن را دیدند.رئیس که گفت آن دو به زودی برای تمرین به سراغ این جنازه میان و من هم به جای جنازه داخل تابوت مخفی میشم و شما هم منتظر علامت من برای غافلگیر کردن آنها بشید و همه به گوشه ای برای مخفی شدند رفتند و قبل از آن با یکدیگر دست برادری دادند.

خنچی از جوآر پرسید تو اون دو نفر را میشناسی  در همین هین زنی از دور نمایان شد و شمشیر خنچی خود به خود از قلاف بیرون آمد و به کناری افتاد که از تاثیرات نیروی درونی آن زن بود.جوآر گفت:اسم مرده چن شوا فنگه و اسم همسرش می چانگ فو...به خاطر دزدی که در جزیره شکوفه های هلو شد مورد قضب استادشون قرار گرفتند و از اونجا اخراج شدند و از اون موقع خیلی بی رحم شدند و دارای  هنرهای بالایی در هنرهای رزمی هستند.شنیدم چندین سال قبل توسط جمعی از رزمیکاران شمالی محاصره شده بودند و همه فکر کردند در اون مبارزه کشته شدند ولی نمیدونند که اونها زنده هستند و مشغول تمرین هنر پنجه آهنین در اینجا بودند.خنچی گفت این چجور فنونیه؟جواآر گفت روشی بیرحمانست ,بهتره آروم باشم ممکنه صدات را بشنوه.

می چانگ فو زیر درختی که از قضا خنسان روش مخفی شده بود تمرکز گرفته بود که  قطره ای از عرقش روی انگشت می چانگ فو ریخت و او را متوجه حضورش کرد و با یک حرکت شاخه ای که روی آن مخفی بود را شکست.خنسن روی زمین افتاد و بلافاصله بلند شد و با شلاغش به می چانگ فو حمله کرد...می چانگ فو به راحتی با یک جا خالی خود را به خنسان رسید و روی هوا با او به سمت عقب حرکت کرد و در همین حین گفت تو کی هستی و اینجا چیکار میکنی؟

خنسن جاخالی داد و لگدی به سینه می چانگ فو زد که با نیروی درونی می چانگ فو مواجه شد و به گوشه ای پرت شد.در همین هنگام دیگر رزمیکاران بجز رئیس که از مخفیگاه هایشان بیرون آمدند و به می چانگ فو حمله کردند و برادر ششم از پشت ضربه ای به او زد که با عکسالعمل شدید می چانگ فو همراه بود و او را مجبور به استفاده از فنون پنجه آهنین کرد که در مبارزه بسیار قدرتمند به نظر میرسید و به زخمی شدند چند تن از مبارزان شد جوآر مشغول مبارزه شد و جند ضربه با انگشتان فرزش به او زد و می چانگ فو هم بادبزن او را از دستش کف رفت که جوآر بلافاصله به او گفت بادبزن صمیه که می چانگ فو هم فریب خورد و بادبزن را به طرف خود او پرت کرد.

 

جوآر به دوستانش فرمان عقب نشینی به سمت تابوت را داد و میچانگ فو هم دنبال آنها رفت و به محض رسیدن به تابوت رئیس کو درب تابوت را به طرف او پرت کرد و بلافاصله با پرت کردن  سوزنهای زهرآلود به سمت چشم او او را کور کرد و خون از چشمانش جاری شد.

می چانگ فو به آنها گفت من با کی طرف هستم؟رئیس که خودش را معرفی کرد و دلیل حمله اش هم انتقام گرفتن اعلام کرد.می چانگ فو گفت فکر میکردم مردی ولی امکان نداره موفق بشی و دوباره مورد حمله قرار گرفت ,اینبار دوباره می چانگ فو با استفاده از نیروی درونی هنر پنجه آهنین برگها درختی در نزدیکیش را به سمت آنها شلیک کرد که با دفاع  مبارزان همراه بود و جوآر که در حرکات سریع در بین آنها بینظیر بود سریع به می چانگ فو رسید و ضربه ای به سینه او زد و او را چند قدم وادار به عقب نشینی کرد.بعد به رئیس که گفت که روش شماره 9و7و 11 را انجام دهد که به ازای هر کدام رئیس که سوزنها یی را به طرف می چنگ پرتاب کرد که تمام آنها تو سط او جاخالی خورد,جانگ او  سنگ بزرگی را به طرفش پرتاب کرد و که می چانگ فو با هنر پنچه اش آن را تکه تکه کرد ولی به نظر میرسید می چانگ فو حسابی خسته بود و درد میکشد...

در همین حین گواجینگ با درخواست کمک دوان دوان به آنجا رسید که پشت سرش مردی او را گرفت او کسی نبود جز چن شوا فنگ شوهر می چانگ فو که گوآجینگ را گرفت.خنسان میخواست  گواجینگ را نجات دهد که با یک لگد چن شوا به گوشه ای پرت شد.سایر جنگجویان هم به خنسان برای نجات گوآجینگ پیوستند و در نهایت برادر ششم او را نجات داد.

چن شوا به میچانگ فو گفت اینا کی هستند؟در جواب او گفت اینا رئیس کو وافرادشند...چن هم با تعجب گفت پس اون هنوز زندست و دوست داره به دست من کشته بشه.رئیس کو و افرادش دوباره به او حمله کردند و روشهای قدرتمند خود را امتحان کردند که هیچ کدام فایده ای نداشت.چن شوا فنگ به طرف خنچی حمله کرد که جانگ او(غول خندان) خنچی را به کناری هل داد و خود در معرض حمله پنچه آهنین چن قرار داد که به شدت مجروح شد و دوباره که چن سعی کرد به خنچی حمله کند بار دیگر مانع او شد و بار دیگر از ناحیه کمر دچار آسیبدیدگی شد.

 چن شوا فنگ گوآجینگ را که مخفی شده بود دید و او را گرفت و گوآجینگ تلاش میکرد که خود را آزاد کند که ناگهان چهره چن شوا دگرگون شد و بلد  شروع به خندیدن کرد و ماجرا به این ترتیب بود که گواجینگ خنجرش را در شکم او فرو کرده بود و در همین هنگام او را رها کرد و خنسن سریع او را از چن دور کرد و می چانگ فو که از ماجرا بو برده بود شوهرش را به سرعت از آنجا دور کرد.

می چانگ فو او را به غاری برد و در حالی که اشک از چشمان خونیش جاری بود دستان او را گرفت.چن شوا به او گفت من نتونستم از تو محافظت کنم, بعد از فرار از جزیره شکوفه های هلو ما قول دادیدم خون به پا کنیم.می چانگ فو به او گفت من 6 تا حب جیااوهلو دارم,اونا رو بگیر, من تو را به جزیره بر میگردونم و خودت از استاد بپرس,چن شوا:نه نمیخواد و بعد به می چانگ فو یک دستنوشته مرموز میده و میگه این دومین مرحله از روش جیواین جن جینگ است.خوب اینو تمرین کن,این میتونه در آینده بهت کمک کنه,مواظب به خودت باش.میچانگ فو به او میگه:چرا ما باید جزیره را ترک میکردیم؟ تو گفتی ما هیچ وقت از هم جدا نمیشیم,چن شوا به او گفت گریه نکن ما از هم جدا نمیشیم فقط... و میمیرد در حالی که در آغوش می چانگ فو است.

در طرف دیگر بالای کوه همه دور جسم نیمه جان جانگ او  حلقه زده بودند,خنچی به او میگفت  در مورد ازدواج و عشقی که او در سینه داشت و هیچوقت رو نکرده بود حرف میزد و هدفش این بود در لحظات پایانی عمر او او را خوشحال کند,گوآجینگ که کمی عقب تر داشت آنها را نگاه میکرد جوآر را دید که به طرف او می آید,جوآر به او گفت تو هنوز میخوای هنرهای رزمی را یاد بگیری؟گواجینگ گفت بله... از حالا به بعد ما هفت نفر استاد تو هستیم,استاد پنجمت الان لحظات پایانی عمرش را پشت سر میزاره,تو باید احترامت را به اون نشون بدی برو و بهش استاد پنجم,گواجین روبری  جانگ او نشست و برای او سجده کرد و به او گفت استاد پنجم.جانگ او به او گفت حالا که تو منو استاد صدا کردی من باید به تو چیزی بیاموزم...و به او اینگونه میگوید: همه مبارزان باید بفهمند جوانمرد کسیه در در مشکلات به دیگران و ضعیفان کمک کنه...بعد رو به خواهر هفتم میکنه و میگه که به این بچه خوب آموزش بده...نباید به اون کشیش کثیف ببیازیم.رئیس که به او گفت:برادر پنجم در آرامش بخواب 7 مبارز جیانگنان شکست نمیخورند و او هم مرد.

فردای آن روز نوهی خان اسبها را به طرف محل قرار دعوا رم داد تا گواجینگ و توالی زیر دست و پای اسبها کشته بشن غافل از اینکه توالی در آنجا با عده ای بغیر از گواجینگ برای دعوا منتظر بود و گواجینگ به محض اینکه موضوع را فهمید سریع برای خبر و نجات جان آنها به طرف محل قرار رفت, خبر به خان بزرگ  رسید و آنها به همراه پسر خان تاموچین و جاموکا به سمت محل رهسپار شدند.خواجن موضوع را فهمیده بود و به محل برای خبر دادن رسید و به توالی هشدار داد که در همین حین اسبها نزدیک شدند تمام بچه ها فرار کردند و خواجن هم دست توالی را گرفت و کشان کشان دنبال خود کشید, توالی در بین راه زمین خورد ولی خنسان به موقع رسید و او را از مسیر اسبها بیرون برد و فقط خواجن مانده بود که گواجین برای نجات جان او اقدام کرد ولی کمی دیر به مل رسید و راه فراری نبود و در حالی که اسبها نزدیک میشدند او خود و خواجن را درون گودالی در نزدیکی انداختند.

بعد از رد شدند اسبها همه با نگاههایشان دنبال آن دو می گشتند که از زیر بوته های آنجا آن دو بیرون آمدند و خواجن که در حال گریه کردن بود به همراه گوآجین  به سمت خان حرکت کردند , در همین حال خان بزرگ نوه اش را به شدت معاخزه کرد و اشکش را دآورد که تاموچین وساطت کرد تا او را دعوا نکنند و در حضور همه گفت که یوشی(نوه خان) در آینده داماد او خواهد شد.

لينک ثابت
نوشته شده توسط فن چینیان در دوشنبه 20 خرداد1387 و ساعت 5:11 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

نظر فنچینیان:

سلام به تمام دوستان خوبم.
بحثهای خوبی انجام شده و تمام گفتنی ها گفته شده و من فقط نظر خودم را میگم.
میخوام اول از رن وشین شروع کنم . شیشی دافا یا Star-sucking  کنگفویی شناخته شده در افسانه های چینی است...روشی غیر جوانمردانه که در واقع تمام نیروی حریف را جذب میکند(درسریالهای نفر اول جهان و هشتمین اژدهای آسمان) از این کنگفو به کرات افراد منفی سریال استفاده کرده بودند.

روش ای جین جین روشی باستانی و بسیار قدرتمند معبد شائولین در هنرهای رزمی است و میتوان از آن به عنوان کاملترین و قدیمترین فنون نام برد که در صورت فراگیری کامل بر آن بر اساس آموزشهای بودا به بالاترین مراحل هنرهای رزمی دست یافت.

روش تائیچی(فرقه ودان) هم همانند روش ای جین جین یک روش باستانی و کاملا قدرتمند است که در دنیای هنرهای رزمی از اعتبار خاص و ویژه ای برخوردار است یادگیری این فنون احتیاج به روح و قلبی پاک دارد که هر کس دارای این خصائل نیست.(اینها هنرهایی هستند که معمولا در اساس کار افسانه های رزمی چینی قرار دارند)
اما در مورد شمشیر زنی شماره 9 داگو:احتمالا با واژه طی العرض آشنایی هستید.
(جابجایی بدون فوت وقت از نقطه ای به نقطه دیگر) استاد فن چینیان با قلب پاکی که داشت به این مرحله از این روش رسیده بود که در ابتدای داستان قبل از آموزش لینخو چشمه هایی از آن را دیدیم.و لینخو هم در پایان داستان تا حدودی این روش را کامل کرده بود و دلیل اصلی اینکه چرا یوئه با آن قدرتش که رن و شیان را از پا در آورده بود در مبارزه با لینخو مجالی برای دفاع نداشت همین مسئله طی العرض بود.
مسئله نیروی درونی و هنرشمشیرزنی در کنگفو به تنهایی و تفکیک آنها از هم ناقص است و این دو مکمل هم هستند و از نظر من کوی خوی آبادین با اینکه روشی ناپسند و شیطانی بود ولی از سایر روشها از تکامل بیشتری برخوردار بود و هنر شمشیربازی شماره نه داگو به تنهایی با آن برابری نمی کند.(البته به شرطی که شخص مورد آموزش این روش شیطانی هم به تمام فنون آن تسلط کامل داشته باشد.)
در مورد خانم نظر ممن اینه که روشهای او با یوعه فرق میکرد و نسبت به یوعه بسیار شجاعتر بود ولی نمیدونم دلیلی مقایسه او با زومین چیه؟روش خانم خاص بود ولی قابل برابری با یوعه و زومین و حتی دین ای نبود.
رن خیلی جاه طلب و مغرور بود و از هیچ کس ترسی نداشت من فکر نمیکنم تا قبل از اون مبارزه در معبد شائولین با روش مخصوص این معبد دستوپنجه نرم کرده باشد ولی من هم با نظر دوست خوبمان Wanderer flutistموافقم که روش شائولین در مقابل روش رن برتری داشت.روشهای شائولین سر آمد تمام روشهای دیگر است و این روش را میتوان روش مقابل کوی خوی آبادین برشمرد و در مجموع اگر فانجان کمی محتات تر و جدیتر مبارزه میکرد چه بسا که رن و پیروانش 10 سال در معبد ساکن میشدند.(البته این به این معنا نیست که فانجان حریف دون فان بوبی میشد)
مبارزه رن با فانجان را میتوان با مبارزه 4نفر با دون فان مقایسه کرد (این دلیل منه که چرا میگم هیچکس حریف دون فان نبود): در مبارزه رن و فانجان درسته که زیاد برتری از هیچکدام از دو طرف مشهود نبود ولی رن با استفاده از فرصت به دست آمده بر فانجان فائق آمد ولی در مبارزه دون فان مبارزه یکطرفه بود و دون فان با اینکه دشمن را دست کم گرفته بود به خوبی از پس آنها بر آمد و جالب اینجاست که دون فان در تمام طول مبارزه حتی یک بار هم ضربه ای را متحمل نشد و در عوض بارها به حرفان اصلی لینخو و رن ضربه وارد کرد که اگر به ازای هر ضربه دست یا پای دون فان ضربه شمشیر قرار بود به کار برده شود مطمئنا این دو قطعه قطعه میشدند ... در مجموع تمام حرف من اینه که دون فان از قابلیتهای دیگر کوی خوی آبادین و هنر شمشیرزنی این روش تا لحظات پایانی زندگیش استفاده نکرد.

یک بحث دیگه را هم میخوام در مورد کنگفویی از زیرشاخه های هنرهای معبد شائولین را باز کنم:

روشی با عنوان ۱۸ پنجه اژدها:(جیانبان شیبادا)

روشی استثنائی از آموخته های معبد شائولین که از لحاظ نیروی درونی در جایگاهی بسیار بالا در هنرهای رزمی برخوردار است به طوری که میتوان گفت در بین هنرهای معبد شائولین حرف اول را میزند.(البته تاکید میکنم که در بین هنرهای معبد شائولین و نه روش ای جی جین با اتکا به آموزه های بودا)

در سریالهای افسانه عقابهای مبارز و هشتمین اژدهای آسمان نقش های اول به این فنون تسلط کامل دارند یا پیدا میکنند که در بین دیگر مبارزان سرآمد میشوند و عنوان رهبری جامعه جنگجویان را یدک میکشند.(اگر کسی در مورد این روش هم توضحات کاملتری داره برامون بنویسه)

شرمنده که نظرام بهم ریخته بود

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط فن چینیان در یکشنبه 19 خرداد1387 و ساعت 2:18 | موضوع: تالار افسانه شجاعان

بازگشت عقابهای مبارز

(پیرمرد پشت سر خانم جوان کسی نیست جز اویانگ فنگ افسانه عقابهای مبارز)

هشتمین اژدهای آسمان

(نقش اول سریال کیااوفنگ که در این عکس تلاش میکند همسر خود را که خودش بدون اطلاع از هویت او کشته بود را از افتادن از روی پل نجات دهد)

لينک ثابت
نوشته شده توسط فن چینیان در یکشنبه 19 خرداد1387 و ساعت 1:3 | موضوع: سایر سریال ها
 

 

نظرات دوستان

 

نویسنده: امیر

با سلام خدمت همه دوستان و مدیر محترم سایت, به نظر من لینخو اول به ین ین احساس دین میکرد بعد عاشقش شد بعد از مبارزه شائولین هم لینخو تو غار خوابیده بود ین ین هم بالا سرش بود بعد از این که بهوش امد و یک سری صحبتها کردن و لینخو گفت من باید دینمو نسبت به تو ادا میکردم اخه تو جانت را برای نجات من به خطر انداخته بودی. ین ین هم بهش گفت من نمیخواهم جانت را فدا کنی من میخواهم یک جایگاه کوچیک تو قلبت داشته باشم که هیچوقت منو تنها نذاری, من فکر میکنم عشق واقعی لینخو نسبت به ین ین از اون جا شروع شد. بعد از ادای دین کردن لینخو, البته من نمیگم که قبلش به هم علاقه ای نداشتن,  ‌با تشکر این نظر من بود خوشحال میشم منو راهنمایی کنید.

 

نویسنده: Wanderer flutist

ضمن سلام و ادب خدمت تمامی برادران عزیز. همونطور که عرض کرده بودم الان در خدمتم تا متواضعانه در مورد رده بندی ای که خدمتتون عرض کردم مطالبی رو ذکر کنم.

آیا Ren Woxing فراتر از چونگ شو و فان جان است؟ عرض کنم که چونگ شو و فان جان در واقع ریاست گروه های شائولین و وودانگ را بر عهده داشتند که این دو گروه هم برترین گروه های رزمی کار در دوره زمانی رمان هستند. رن ووشین اعلام می کند که برای سه نفر احترام خاص قائل است: اول دون فان بوبای و دو نفر دیگر این دو استاد ( نفر سوم که استاد فن چینیان بود؟؟!! ) می باشند. در مورد چونگ شو اگرچه با رن بوشین مبارزه ای نداشت اما به نظر حقیر مهارت شمشیر همواره به استفاده از نیروی درونی Qi پیشی گرفته آن هم چه رسد به مهارت Taiji که چونگ شو رئیس گروه آن بوده است...

در مورد مبارزه رن بوشین با فان جان: در اوایل مبارزه برتری فان جان به صورت ضمنی مشاهده می شود تا اینکه فان جان برای نجات جان یوتانخای (چون نمی خواست در معبد خونی ریخته شود) خود را در وضعیت خطرپذیری قرار می دهد و رن بوشین از موقعیت سو استفاده می کند. روش Star-sucking رن ووشین روشی بسیار ناپسند شناخته می شده است.

علاوه بر این می بینیم که فان جان بعد از مبارزه از زیرکی رن ووشین سخن می گوید و چونگ شو به فان جان تذکر می دهد که نمی بایست همیشه دلرحم باشی. این یعنی فان جان در مبارزه با تمام قدرت مبارزه نکرد. در مورد صحنه نهایی مبارزه فان جان با رن ووشین نکته ای را عرض کنم: فان جان در واقع هرچند دیر اما نهایتا بر روش رن ووشین فائق آمد. از آنجا که رن ووشین بعد از پرتاب شدنش به کنار در حالی که متعجب است می گوید: “What a solution with Yijijin manuscript!” یعنی اینکه "دستنوشته ایجیجین چه راه حلی در بردارد! " پس می بینیم که در واقع راه حل مقاومت در برابر روش ناپسند رن ووشین در کنگفوی معبد شائولین نهفته است. اما فان جان دیر به این نکته رسید و هنگامی از آن استفاده کرد که نیروی درونی اش تخلیه شده بود.

 

نکته دیگر در مورد رن ووشین: او سبک جنوبی (قدرتی) استفاده می کرده است. یعنی استفاده از نیروی درون. مثل زومینگ جو و یوعه بوچون. در طول رمان شاهد برتری اساسی پیروان سبک شمالی (سرعتی) و شمشیرزنی هستیم. آنچنان که لینخو چون استفاده از نیروی درون را کنار می گذارد و از مهارت 9 شمشیر Dugo در بسیاری از مواقع استفاده می کند در حالی که او شاگرد حزب Qi (نیروی درون) گروه هوآشان است! لذا ذکر لقب بی رقیب برای رن ووشین به نظر این حقیر چندان مناسب نیست.

 

آیا خانم یوعه از زومینگ جو شکست می خورد؟

خانم یوعه در واقع رئیس اصلی گروه هوآشان است که قریحه اش بیشتر در سبک های سرعتی است تا استفاده از نیروی درون تا آنجا که روشی سرعتی ابداع می کند که بعدها معلوم می شود ریشه در حزب Sword گروه هوآشان داشته. یعنی از روش های استاد فن چین یانگ. اما به علت حفظ شان شوهرش و حفظ خانواده در پی توفق بر شوهرش نبود. در پایان داستان که یوعه به Bixie تسلط یافته تازه برای اولین بار جرات مبارزه با خانم را پیدا می کند. تا قبل از آن نه. در صحنه ای که یوعه در فوجین قصد کشتن لینخو را دارد خانم جلوی او را گرفته و به لینخو می گوید این جا را ترک کن. تا وقتی من اینجا هستم یوعه جرات قتل تو را ندارد.

 در دورانی که گروه سونگشان به کوه هوآشان فشار می آورد و توطئه می چیند در چند صحنه دیدیم که خانم بی هیچ هراسی در مقابل آنها دست به شمشیر برد و گفت: آیا از شما می ترسیم؟ دیالگ جالبی بود: فرستاده زومینگ پرچم را نشان داد و گفت این پرچم نماینده زومینگ است. خانم گفت: شمشیر حرف نمی زند. فرستاده گفت: من که حرف می زنم: خانم گفت این جا هوآشان است و حرف تو و پرچم اعتباری ندارد. فرستاده دست به شمشیر برد و گفت : من اعتبار ندارم اما این دارد! که خانم جواب داد آیا ما از شما می ترسیم؟ که یوعه بوچون با حالتی بزدلانه جلوی وی را گرفت. دوستان، چون یوعه از زومینگ می ترسید به هیچ وجه تصور نکنید که خانم هم از زومینگ هراسی به دل داشت...

آیا رئیس دینگ ای از یوئه پائین تر بود؟

در تمام طول داستان می دیدیم که رئیس دینگ ای با لحنی آمیخته با تمسخر و آمرانه با یوعه صحبت می کند تا جایی که جلوی همه او را ناشی و ناکارآزموده خطاب کرد (در صحنه اولین گردهمایی در خانه لیوزنفنگ). تا آخر داستان این یوعه بوچون بود که مراعات رئیس دینگ ای را می کرد. یوعه بوچون در همان پرورش نیروی درونی Qi خود هم آنچنان سرآمد نبود می بینیم که در صحنه ای که قصد درمان لینخو را با نیروی درون داشت لینخو به او می گوید که استاد شما برای مبارزه به این نیرو نیاز دارید و یوعه هم انگار از خدا خواسته بلافاصله بلند می شود و از آنجا دور می شود.

 

امیدوارم دوستان هر چه بیشتر مرا راهنمایی کرده و از اشتباهاتم مطلعم کنند.

 

نویسنده: مهدی خان

با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز , من فکر میکنم که نظر دوست عزیزم در مورد یوعه که اون ادم ترسو است درسته اما اینکه خانم واقعا شمشیر زن خوبی هست رو قبول ندارم چون در صحنه ای که لینخو با افراد نقابدار بی‌نام و نشان در مبارزه خیلی سریع شکست خورد , من فکر میکنم که خانم یوعه درسته که شمشیرزن خوبی بود ولی در مقابل زومین شکست میخورد. یوعه ادم تروفرزی بود علاوه بر اون خیلی محتاط وباهوش بود, اون لقب اقای شمشیرزنی رو یدک میکشید. اما در مورد سبک کار درسته که شمشیرزنی شمالی ها خیلی سریع بود ولی اگر دقت کنید در مبارزه با دونفان اگه دونفان از نیروی درونیش استفاده میکرد که دیدیم جز در صحنه قبل از مرگش چند حرکت کوچک رو نشون داد هر4 نفر رو میتونست بکشه و این نشون میده که در کنگفو تمرکز و تسلط بر نیروی درونی خیلی مهم هست. اما اینکه روش رن ووشین ناجوانمردانه است باید بگم که درسته اما هر کسی در مبارزه روشی خاص خودش داره, مثلا زومین نفس سرد یا لینخو روش شماره9 , رن به خاطر انکه کویی خوابادن رو یاد نگیره مجبوره که یه روشی رو یاد بگیره این روش در واقع تمرکز بر نیروی خودش برای تهی کردن نیروی حریفه.

رن به خانواده خیلی اهمیت میده به همین خاطره که اون رو یاد نگرفت چون دخترش رو خیلی دوست داشت. رن اگر 12 سال زندانی نمی شد شاید داستان طور دیگه ای رقم میخورد این رو باید در نظر بگیریم که اون 12 سال از میدان نبرد دور بود ولی باز هم قدرتش غیر قابل انکار بود بعد از مبارزه اول با فان جان به همان سادگی می تونست زومین رو هم شکست بده , ولی چون مغرور بود نتونست کار رو تمام کنه. رن در شمشیرزنی نسبت به اشخاص دیگه ضعیف بود اما اون این ضعف رو برطرف نکرد و به اسانی توسط یوعه کشته شد. اما استاد دین ایی ادم جسور و با مهارتی بود چون این رو در داستان هم نشون داد. امیدوارم که با نظرات خودتون این حقیر رو بهره مند کنید.

 

مدیر: شنگو

با سلام خدمت تمام دوستان. نظرات شما عالی بود. و با تشکر از دوست خوبمان جناب Wanderer flutist که از خوانندگان قدیمی این وبلاگ هستند و pdf زیبای افسانه شجاعان را برای ما ارسال کردند.

در مورد خانم باید بگم که مهارت شمشیر زنی او فکر می کنم از یوعه بهتر بود. چون ما هرگز ندیدیم که یوعه با شاگردهایش تمرین کند و این خانم بود که همیشه با شاگردها تمرین میکرد. وقتی لینخو در غار توبه بود، شانار آمد و گفت: پدر و مادر آمدند تا به تو زیشیان یاد بدهند. اما این خانم بود که با لینخو مبارزه کرد و اگر در مبارزه لینخو قبول می شد، این خانم بود که در آینده روش زیشیان را به لینخو یاد می داد نه یوعه. ما به ندرت می دیدیم که یوعه دست به شمشیر ببرد یا با شاگردهایش تمرین کند. در قسمت آخر خانم به لینخو گفت: حالا دیگه او (یوعه) استاد تو نیست. از حالا من هم مادرت هستم و هم استادت. در واقع خانم استاد لینخو بود نه یوعه. چون خانم با شاگردها تمرین می کرد و روشهای شمشیرزنی را به آنها می آموخت.

اما یوعه در نیروی درونی از خانم قوی تر بود. قبل از یادگیری شمشیرزنی پیشرفته ما سه بار دیدیم که یوعه از نیروی درونی استفاده کرد. وقتی لیمپین را از دست موگافن نجات داد. بعد از مبارزه با افراد بی نام و نشان که بدنش بی حس بود و با نیروی ویژه خودش را از بی حسی بیرون آورد. و وقتی می خواست لینخو را بکشد که دوستمان اشاره کردند.

 

در مورد رن و زومین هم قبلا در این مورد بحث مفصلی انجام دادیم و نظر همه این بود که اگر رن در لحظه آخر تمرکزش را از دست نمی داد، حتما بر زومین پیروز می شد. و فان جان هم خیلی از رن پیرتر بود. و حتی اگر یوتان خای هم نبود دیر یا زود از رن شکست می خورد.

اما بیشتر در مورد رن بوشین صحبت کنیم. 12 سال زندگی کردن در یک قفس که شاید از هر طرف کمی از یک متر بیشتر بود. زنده ماندن رن در این مدت به یک معجزه شبیه بود. در صورتیکه، رقبهای او در بیرون با تمام امکانات در حال تمرین بودند. تنها کاری که از دست رن برمی آمد تمرین کنگ فوی ویژه و برطرف کردن معایب آن بود. به طوری که وقتی از زندان آزاد شد گفت: من در این 12 سال توانستم نقاط ضعف کونگ فوی ویژه را بر طرف کنم. و در اواخر سریال به لینخو گفت: فقط من می توانم درد کونگ فوی تو را از بین ببرم. تنها نقطه ضعف رن شمشیر زنی بود. او 12 سال شمشیر به دست نگرفته بود و مهارتش را از دست داده بود. اگر رن در آن 12 سال به تمرین می پرداخت مسلما به غیر از لینخو و دون فان هیچکس دیگر حریف او نبودند.

در مبارزه رن با یوعه در ابتدا برتری با رن بود. اما یوعه سعی می کرد فرار کند و از فاصله دورتر ضربه بزند. چون یک بار دست رن به او خورده بود و از کونگ فوی ویژه استفاده کرده بود و در دفعه دوم حتما یوعه شکست می خورد. اگر رن در آن 12 سال آزاد بود. یوعه در چند ثانیه از او شکست می خورد و کشته می شد.

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در یکشنبه 19 خرداد1387 و ساعت 0:38 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

 

سلام

 

 

کوتاهترین آدرس برای این وبلاگ ساخته شد. شما بنا به تمایل خود می توانید از هر کدام از این چهار آدرس ذکر شده وارد این وبلاگ بشوید.

 

www.shengo.coo.ir

 

به کمک یکی از دوستان دو دامنه جدید برای وبلاگ ایجاد کردیم. حالا شما با وارد کردن هر یک از آدرس های زیر می توانید وارد وبلاگ ما بشوید.

 

afsane-shengo.blogfa.com

 

www.afsane-shengo.co.cc

 

afsane-shengo.2ir.ir

 

شما از ما خواسته بودید که سریال را برای دانلود قرار دهیم. این کار غیر ممکن است. چون قرار دادن یک قسمت حدود 50 ساعت یا بیشتر طول می کشد و شما به همین مقدار زمان برای دانلود نیاز دارید. حالا اگر ضربدر 42 کنید چند ساعت می شود.

امیر که جزو بزرگان است و می خواست سریال افسانه شجاعان را برای دانلود قرار دهد نتوانست چه برسد به ما ...

شما می توانید از آدرس زیر قسمت اول تا ششم افسانه شجاعان را دانلود کنید.

دانلود

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در شنبه 18 خرداد1387 و ساعت 22:6 | موضوع: دانلود موسیقی و کلیپ سریال
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و هفتم

 

یانگ پست، گوآجینگ را گرفته بود و داشت فکر می کرد چطور او را بکشد. گوآجینگ: قبل از اینکه من را بکشی بگذار تو را نصیحتی بکنم. کانگ: خفه شو. گوآجینگ: تو می خواهی شاگرد فنگ بشوی. تو شیطان شدی و دیگر حرف زدن فایده ای ندارد.

 

 

 در این موقع که کانگ می خواست گوآجینگ را بکشد. استاد چیو و دوستانش آمدند و گوآجینگ را نجات دادند. استاد چیو هم کانگ را دعوا کرد. در این موقع فنگ آمد و کانگ را با خودش برد.

 

 

رُنگ آر استاد که، را به یک آلاچیق برده بود. استاد که، می خواست تیری را که در پایش است را بیرون بکشد ولی درد زیادی داشت. رُُنگ آر: تو از خونریزی می میری ولی قبل از مردنت یک نامه به گوآجینگ بنویس که من تو را نکشتم! رُُنگ آر تیر را از پای استاد که، بیرون کشید. استاد که: چرا تو من را نجات می دهی. رُُنگ آر: من دلیل خودم را دارم.

 

 

رُُنگ آر استاد که، را به شهر خودش برد. آنها داخل یک معبد متروکه رفتند و شب را آنجا ماندند. استاد که: من به همراه برادرها و خواهر، وقتی که بچه بودیم به این مکان می آمدیم و بازی می کردیم. رُُنگ آر کمی با استاد که، شوخی کرد که استاد که، ناراحت شد. رُُنگ آر هم گفت با تو شوخی کردم. بعد رُُنگ آر یک عصا که سر آن نیزه داشت را پیدا کرد و چون عصای قبلی استاد که، داخل دریا افتاده بود آنرا به جای عصای قبلی به او داد.

 

 

استاد که نیزه را در دستش گرفت و ناراحت بود. رُُنگ آر: چرا گریه می کنی. تو دوباره به برادرهایت فکر می کنی؟ استاد که: بله. ما وقتی بچه بودیم به این مکان می آمدیم و بازی می کردیم. ما با هم بزرگ شدیم و وارد جامعه رزمیکاران شدیم. حالا آنها من را ترک کرده اند و من نمی توانم انتقام آنها را بگیرم. چند دقیقه بعد رُُنگ آر در یک گوشه دراز کشید و خوابید.

 

 

استاد که، در کنار آتش نشسته بود و به دوران کودکی خودش و 6 برادر و خواهر دیگر فکر می کرد. استاد که، هنوز فکر می کرد که رُُنگ آر و پدرش قاتل هستند. برای همین نیزه را برداشت و بالای سر رُُنگ آر رفت و می خواست او را بکشد. رُُنگ آر: منتظر چی هستی؟ استاد که: تو هنوز بیداری؟ رُُنگ آر: گوآجینگ دیگر من را نمی خواهد پس زندگی برای من ارزشی ندارد. تو می توانی من را بکشی. استاد که: من چطور می توانم خیر خواه خودم را بکشم.

 

 

آنها در معبد متروکه نشسته بودند که رُُنگ آر‌ صدای بلند خنده اُیانگ فنگ را شنید. رُُنگ آر: هر دوی ما حریف او نیستیم. ما باید در جایی مخفی بشویم. فنگ، شاهزاده، کانگ و 5 رزمیکار کله پوک به همراه شاگوآ وارد معبد شدند. انها وارد معبد شدند و می خواستند شب را انجا استراحت کنند. کانگ که می خواست شاگرد فنگ بشود یک جای استراحت برای او درست کرد. و کلی از او و اُیانگ تعریف کرد.

فنگ: برادرزاده من به طرز عجیبی کشته شد. من فکر می کنم کار گوآجینگ یا گروه چوآنجن باشد. حالا کوه شتر سفید وارث ندارد و من می خواهم تو را به عنوان شاگرد قبول کنم. کانگ هم کلی جلوی فنگ تعظیم کرد. همه به کانگ تبریک گفتند. در این موقع شاگوآ آمد و گفت: من گرسنه هستم.

 

 

کانگ به شاگوآ یک کلوچه داد. استاد که: شاگوآ اینجا چکار می کند. در هنگام رعد و برق شاگوآ از مجسمه‌ی بودا ترسید. کانگ: اگر اذیت کنی تو را به جزیره شکوفه های هلو برمی گردانم. شاگوآ گفت: یک غول چاق و کوتاه آنجا است. وقتی همه خوابیدند استاد که به رُُنگ آر گفت: منظور او از غول چاق و کوتاه برادر سوم من است. پدر تو برادرها و خواهر من را کشت. رُُنگ آر: می خواهی جواب سوالت را بدانی. بعد رُُنگ آر می خواست از پشت دیوار که مخفی شده بودند بیرون برود که ، استاد که، دست او را گرفت و گفت: می خواهی چکار کنی. رُُنگ آر: همین جا بایست و نگاه کن. ولی یک قولی به من بده. به پدر من بگو چه کسی من را کشته. استاد که: اگر تو بروی بیرون فنگ تو را می کشد. رُُنگ آر‌: من از مردن نمی ترسم ولی امیدوارم تو و گوآجینگ حقیقت را متوجه بشوید.

 

 

رُُنگ آر از پشت دیوار بیرون آمد. یکی پرسید خانم فوآنگ شما اینجا چکار می کنید. رُُنگ آر: پدرم من را فرستاده تا در اینجا منتظر جناب فنگ باشم. پدرم من را فرستاده تا اسراری را به جناب فنگ بگویم. و بعد شروع کرد به شعر خواندن که چند معنی در شعر نهفته بود. رُُنگ آر: تو می خواهی من 3000 کلمه به تو بگویم یا 5000 کلمه. فنگ: تفاوت آنها چیست؟ رُُنگ آر: اگر تو به گره چوآنجن آسیبی نزنی من 5000 کلمه از کتاب جویین را به تو یاد می دهم ولی اگر تو افراد گروه چوآنجن را بکشی من 3000 کلمه به تو یاد می دهم. برادرزاده تو به دست یکی از اعضای گروه چوآنجن کشته شد. می خواهی من اسم او را به تو بگویم و تو انتقامش را بگیری؟

 

 

رُُنگ آر پیش شاگوآ رفت و گفت: پدر تو را به جزیره برد. تو الان اینجا چکار می کنی؟ شاگوآ: من جزیره را دوست ندارم. ولی به پدر بزرگ نباید بگویی. چون دنبال من می آید و من را تنبیه می کند. رُُنگ آر: من قول می دهم به پدر بزرگ نگویم ولی تو باید به سوالات من جواب بدهی. تو آن مرد کوتاه و چاق را دوباره چه موقع دیدی؟ شاگوآ: آن روز شش نفر به جزیره آمدند.

 

 

استاد خنسان یک کتاب به شاگوآ داد و گفت این را به جناب فوانگ بده. استاد که هم گفت: به جناب فوآنگ بگو 7 مبارز جیانگ نان برای دیدن شما به جزیره آمده اند. شاگوآ پیش فوآنگ رفت و کتاب را به او داد. فوآنگ یک کشتی را دید و فهمید که باید جایی برود. او به شاگوآ گفت: من گرفتارم و نمی توانم آنها را ببینم. تو پیش آنها برو و آنها را به داخل خانه ببر. من دو روز دیگر بر می گردم و آنها را می بینم. رُُنگ آر از شاگوآ پرسید بعد پدرم برگشت. شاگوآ: نه، او هیچ وقت برنگشت. رُُنگ آر: بعد چه اتفاقی افتاد. شاگوآ: بعدا کانگ و فنگ به داخل جزیره آمدند.

 

 

استاد که، فهمید که اشتباه کرده و فوآنگ در آن زمان در جزیره نبوده. شاگوآ: بعد فنگ با چند مار به داخل جزیره آمد و به من هم بیسکویت داد. رُُنگ آر به فنگ گفت: پس شما به شاگوآ بیسکوییت دادید. فنگ: تو واقعا دختر زرنگی هستی. اگر سوال دیگری هم داری بپرس. کانگ که نگران بود قضیه معلوم شود می خواست به طرف رُُنگ آر برود که فنگ گفت: به او کاری نداشته باش. شاگوآ پیش 6 مبارز برگشت و آنها را به طرف قبر مادر رُُنگ آر برد. 6 مبارز که از خارج شدن فوآنگ از جزیره خبر نداشتند، فکر کردند فوآنگ می خواهد آنها را داخل مقبره ببیند و گفتند این کار بی ادبی است.

 

 

آنها وارد مقبره شدند. فنگ یک لباس شبیه فوآنگ پوشیده بود و یک ماسک به صورتش زده بود. آنها فکر کردند که فوآنگ است و به او احترام گذاشتند. استاد دوم جلو رفت تا یک نامه به او بدهد اما دید از زیر لباس او یک مار بیرون آمد. ( اُیانگ فنگ پرورش دهنده مار است برای همین به سمی غرب معروف است) استاد دوم شروع به خندیدن کرد که فنگ شمعها را خاموش کرد و در تاریکی به آنها حمله کرد. وقتی خنچین با کبریت شمع را روشن کرد دید که برادر دوم و ششم مرده اند. استاد خنسان که می خواست بیرون برود به دست کانگ کشته شد. برادر چهارم توانست استاد که، را از مقبره بیرون ببرد و او را فراری بدهد. خنچین در مقبره تنها مانده بود. فنگ پیش او آمد و ماسکش را برداشت. خنچین گفت: ما امروز حریف تو نیستیم ولی روح ما از تو انتقام می گیرد و بعد خودش را کشت. در این هنگام کانگ از پشت دیوار بیرون آمد و پیش فنگ رفت.

 

 

برادر چهارم و استاد که، در حال فرار بودند که در میان درختان گم شدند. در این هنگام فنگ برادر چهارم را با سم مار مسموم کرد ولی استاد که، را زنده گذاشت. رُُنگ آر به فنگ گفت: تو 5 نفر را کشتی ولی گذاشتی ، که جن، برود. درست است که او کور است ولی می تواند اخبار را برساند. هدف تو این بود تا جامعه رزمیکاران را بر علیه پدر من تحریک کنی.

 

 

رُُنگ آر: خیلی نقشه زیرکانه ای کشیدی. فنگ: این نقشه من نبود. کانگ این نقشه را کشید. رُُنگ آر به کانگ گفت: استاد دوم از تو یک کفش دزدید. اگر به خاطر آن کفش نبود من نمی فهمیدم که کار تو بوده. پدر من فنون پنجه آهنی را تمرین نمی کرد، بلکه می چوآفونگ آنرا تمرین می کرد و تو شاگرد او هستی و با این روش یکی از آنها را کشتی.

 

 

فنگ: من و کانگ این نقشه را کشیدیم ولی انتظار نداشتم تو به اسرار آن پی ببری. حالا رُُنگ آر ‌می خواست مرگ اُیانگ را برای فنگ معلوم کند. رُُنگ آر به شاگوآ گفت: آن روز چه کسی آن مرد را در خانه تو کشت. شاگوآ: او کانگ بود. او کسی بود که آن مرد را کشت. من پشت در مخفی شده بودم. رُُنگ آر: یک خانم زیبا هم همراه او بود. تو می دانی آن خانم کی بود. شاگوآ: او زن کانگ بود.

 

 

فنگ که موضوع را فهمید به کانگ گفت: چرا برادرزاده من شایسته مرگ بود. فنگ که نمی فهمید پرسید چرا؟ رُُنگ آر: بگذارید برای شما توضیح بدهم. شما می خواستید تا اُیانگ را به عنوان شاگرد قبول کنید، برای همین کانگ او را کشت تا بتوان شاگرد شما بشود و مهارت بالای شما را یاد بگیرد. اگر او اُیانگ را نمی کشت، فنگ مهارتش را به او نمی آموخت.

 

 

در این هنگام کانگ عصبانی شد و یک ضربه یه سینه رُُنگ آر زد. اما رُُنگ آر زره داشت و دست کانگ زخمی شد. رُُنگ آر: تو خیلی سریع عمل کردی اما فکر نمی کردی من یک زره داشته باشم. کانگ مثل مار گزیده ها به خودش می پیچید. که یکی از آنها گفت: کانگ مسموم شده. رُُنگ آر: من تعجب می کنم، چون زره من سمی نبود. بعد به فنگ گفت: شما چه موقع سم را توزیع کردید. فنگ: من روی زره تو سم نریختم. اما او واقعا بوسیله مارهای عصای من مسموم شده.

 

 

فنگ: اگر من چنین سم قوی نداشته باشم چطور می توانم به عنوان سمی غرب معروف باشم. رُُنگ آر: تو نان شیرن (استاد چهارم) را با سم مخصوص مارهایت کشتی و حالا کانگ نفر دوم است. شاهزاده جلوی فنگ زانو زد تا پادزهر را به او بدهد و کانگ را نجات دهد. فنگ: تو چطور زانو می زنی در حالی که شاهزاده هستی. دیگران به تو می خندند. همین حالا بلند شو.

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در جمعه 17 خرداد1387 و ساعت 21:43 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

 

نظرات دوستان

 

نویسنده: امیر

به نظر من هم حق با این دوستمان است, بعد از مبارزه فانجان با رن، فانجان به چون شو میگه آقای رن خیلی با هوش است. او بیشتر از نیروی فکرش استفاده کرد تا قدرتش. پس نتیجه میگیریم رن قوی تر از فانجانه , چیز دیگه ای که هست در این رده بندی در حق زومین جو کاستی شده چون مسلما زومین از پس خانم یوعه بر میاد و رئیس دین ای هم بعد از یوعه وچون قرار میگیره البته این نظر من است. از دوستان می‌خواهم من را در درک بهتر این فیلم زیبا یاری کنند.

 

نویسنده: مهدی خان

با عرض سلام خدمت تمامی دوستان و اساتید محترم وشنگوی عزیز. من فکر میکنم که امیر خان درست می فرمایند, چیزی که فکر من رو به خودش مشغول کرده اینه که لینخو حتی با وجود شانار هم به ین ین علاقه داشته اما چون در گذشته قرار بوده با شانار ازدواج کنه و همچنین یک حس مسولیت و برادری نسبت به شانار داشته نمی توانسته زیاد احساساتش رو به ین ین بروز بده, یک دلیل واضحش هم اینکه وقتی ren به همراه شیان و ین ین می خواهند بروند به جنگ دونفان، لینخو به حکم وجدانش که به نظر من بهش دستور میده که باید از نامزدش به هر عنوان دفاع کنه و اجازه نده که کسی به اون صدمه بزنه با اونها همراه میشه این رو در صحنه های نبرد هم میشه دید که لینخو مراقب ین ین هست. امیدوارم که با نظرات خودتان این حقیر رو بهره‌مند کنید.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در جمعه 17 خرداد1387 و ساعت 13:21 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

شما می دانید شاگوآ یعنی همان دختر کودن قهرمان قسمت 37 است. فردا شب قسمت جدید را در سایت قرار می دهیم.

 

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در پنجشنبه 16 خرداد1387 و ساعت 23:37 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

 

نظر یکی از دوستان

 

نویسنده: مهدی خان

من می خواستم که نظرم رو راجع به رده بندی خدمتتون عرض کنم من فکر میکنم که renwoxing فرا تر از chong xu و استاد فان جان هست چون در مبارزه هم میتونست پیروز بشه. در کنگفو تا جایی که من میدونم تمرکز بر خود حرف اول رو میزنه چه برسه به این که بر روی بدن حریف بخوایم تمرکز کرد . ren خودش هم این رو میدونست که در مبارزه رقیب نداره اما چون خیلی مغرور بود نخواست که نقطه ضعف های خودش رو در شمشیرزنی بر طرف کنه. این نکته رو شیان به اون یاداوری کرد ولی باز هم قبول نکرد. renwoxing با اینکه جاه طلب بود ولی باز به نسبت بقیه جاه طلب ها عواطف انسانی خوبی داشت. فقط زیادی مغرور بود. کسی که به خاطر دخترش از کتاب کویی خوابادین بگذره تا اون هم مثل خیلی ها تبدیل به زن نشه. فکر میکنم که اندکی با بقیه فرق داشته باشه. امیدوارم که با نظرات خودتون بنده رو راهنمایی کنید. با تشکر

 

مدیر: شنگو

می خواستم به شما خوش آمد بگویم که به وبلاگ ما که متعلق به خود شماست آمدید و نظر می دهید. شما می توانید از هم اکنون در مورد سریال افسانه شجاعان نظر بدهید و یا برای ما نقد بفرستید. ما همیشه منتظر نقدهای تمام خوانندگان این وبلاگ هستیم.

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 15 خرداد1387 و ساعت 23:59 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

 

سوال یکی از خوانندگان

 

نویسنده: مهدی خان

با عرض سلام خدمت مدیر محترم سایت اولین مرتبه هست که به این سایت میام خیلی خوشحالم که بعد از 7 سال که افسانه شجاعان پخش شده می بینم که هنوز افرادی هستند که دیدی عالمانه این سریال را نقد می کنند من میخاستم بدانم که چرا این سریال هنوز پا بر جاست و از خاطر دوستان از بین نمیرود؟

من می خواستم بدانم که چون افسانه عقاب های مبارز را ندیدم ایا دیدن ان مثل افسانه شجاعان هست ؟ بعدش هم بازیگر نقش اول همان لینخو هست یا نه؟ وهمچنین که نظرتان در مورد ین ین را برام لطفا بگویید. با تشکر

 

نویسنده: نوید

با اجازه از مدیریت وبلاگ که دوستی سوال کرده بودند چرا بعد از چند سال که از پخش این سریال میگذره باز هم زیباست؟

این نظر شخصی من هست . در سریال افسانه شجاعان بقدری عشق و محبت راستگویی و نفس درون خوب نشون داده شده بود که انسان خودش منقلب میشد . چون ذات انسان تمایل به پاکی داره و در این سریال هم به این نکته ها بین خوب و بد روشنایی و تاریکی خوب اشاره شده بود و مهمتر از همه عشق پاک شنگو به لینخو چون و همچنین هزاران نکته اخلاقی دیگه باعث شده که طرفداران بسیاری پیدا کند و من شخصا بقدری این سریال رو دوست داشتم وقتی سال 1383 فکر کنم تابستون بود تموم شد خیلی ناراحت شدم چون دوست داشتم ادامه پیدا کنه

 

نویسنده: مهدی خان

با عرض سلام خدمت استاد نوید ,درود بر شرافت شما ,با بیان شیوای خودتون بنده رو شگفت زده کردید.درست فرمودید من هم به این اعتقاد دارم,اما دوست داشتم که سوال های دیگه هم جواب داده بشه .همچنین بقیه دوستان هم با نظرات خودشون بهرهمند کنند.با تشکر

 

مدیر: شنگو

در مورد سریال افسانه عقابهای مبارز ما در حال نوشتن خلاصه ی آن هستیم. ولی افسانه شجاعان حرف اول را در بین تمام سریال های رزمی می زند. و بعد از افسانه شجاعان باید عقابهای مبارز و بازگشت عقابهای مبارز را نام ببریم. افسانه عقابهای مبارز هم سریال بسیار زیبایی است که ارزش خریدن دی وی دی و دیدنش را دارد. در این سریال هم بازیگر نقش اول همان لینخوی خودمان است که با نام گوآجینگ بازی می کند.

اما شما در مورد ین ین سوال کردید. به تمام کسانی که برای اولین بار وارد این وبلاگ می شوند پیشنهاد می کنیم وارد قسمت تالار افسانه شجاعان بشوند و مطالب نوشته شده قبلی را مطالعه کنند. در آینده سعی می کنیم بیشتر از ین ین بنویسیم.  

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در سه شنبه 14 خرداد1387 و ساعت 23:59 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

عکس هایی از قسمت 36  

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در سه شنبه 14 خرداد1387 و ساعت 0:8 | موضوع: والپیپر و تصاویر

لينک ثابت
نوشته شده توسط فن چینیان در دوشنبه 13 خرداد1387 و ساعت 23:36 | موضوع: والپیپر و تصاویر
 

نقد یکی از دوستان

 

نویسنده: Wanderer flutist

 

با سلام و عرض ادب خدمت تمامی دوستان و برادران.

یه مطلبی به ذهنم رسید که گفتم به بهانه جواب سوال برادر عزیزمون و همچنین جهت عرض دیدگاه خودم در مورد رده بندی مبارزان افسانه شجاعان (البته از دیدگاه شخصی خودم) خدمتتون عرض کنم:

طبقه بندی از دیدگاه قدرت کنگفو:

استاد Feng ching yang به سبب مهارت در روش Nine Swords of Dugu

Dong fan bu bai به جهت تسلط بر Sunflower

Fang zheng (استاد فان جان) به جهت تسلط بر Tendon-Altering Sutra که نیروی درونی عجیبی را به همراه داشته.

Chongxu به جهت تسلط بر مهارت شمشیر زنی Taiji

Ren Woxing به جهت مهارت Star sucking خود که نیروی درونی اشخاص را بیرون می کشیده.

Ning Zhongze (همسر یوئه) که در واقع مهارت بسیار بالاتری از شوهر خود یعنی Yue Buqun دارد.

Zou lengchan ( زومینگ جو) که سبب مهارت نیروی درونی منجمد خود. Qi Frozen vital

Ding Xian (رئیس دینگ ای) رئیس گروه راهبه های Hengshan.

Yue Buqun به جهت تسلط بر کنگفوی Zixia

Mo da رئیس گروه Hengshan جنوبی

Yu canghai رئیس گروه Chingcheng.

 

رتبه بندی فوق قبل از آموزش دستنوشته Bixie توسط Yue buqun و Linpingzhi است !!

Linghu chon را هم داخل این رده بندی نکردم چون در ابتدای داستان در آخر لیست است و در انتهای داستان در جایگاه... !

دوستان اگر هر انتقاد و ابهامی در این مورد دارند (که حتما دارند) من متواضعانه سعی در پاسخ آنها دارم.

 

مطلب دیگر اینکه توصیه بنده را به عنوان برادر کوچکتر خودتان بپذیرید و نسخه اصلی این سریال با زیرنویس انگلیسی آن را تهیه کنید تا متوجه شوید دوستان مترجم فارسی این سریال در بسیاری از قسمت ها کاملا مطالب را عوض کرده و به میل و درک خود تغییر داده اند...

 

مدیر وبلاگ:

ما متن بالا را بدون تغییر و با امانت اصل مطلب قرار دادیم. البته گویندگان دوبلاژ در قسمت آخر که به نقد سریال می پرداختند و در دی وی دی های دوبله این قسمت موجود است ذکر کردند که زبان چینی یک زبان فشرده است و در دوبله به ناچار باید جملات را کمی تغییر داد تا با حرکات لب بازیگر هماهنگ باشد.

دوستان قدیمی وبلاگ هم با عکس هایی که ما از صحنه های سانسوری سریال قرار دادیم آشنا هستند. که صدا و سیما در حق این سریال کم لطفی کرد و حتی نی زدن شنگو را نیز سانسور کرد.

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در شنبه 11 خرداد1387 و ساعت 22:59 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

 

 

یانگ می (Yang Mi)

 

یانگ می

متولد: 12 سپتامر 1986 ( سن 21 سال )، در شهر بیجینگ چین.

 

نام دیگر: می می (Mimi)

حرفه: هنرپیشه

سال فعالیت: از 1991 تا کنون

 

 


ادامه مطلب
لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در شنبه 11 خرداد1387 و ساعت 22:27 | موضوع: بیوگرافی بازیگران
 

 

سلام

 

عکسها کمی مشکل داشت که بر طرف شد. از دیدن عکسها لذت ببرید. من به علت گرفتاری نمی توانستم زیاد در وبلاگ مطلب بگذارم برای همین از یکی از دوستان خواستم تا به ما کمک کند. ایشان با نام فن چینیان یعنی استاد شمشیر زنی لینخو که روش ویژه را به او آموخت فعالیت خواهند کرد.

ایشان قبلا هم در قسمت تالار افسانه شجاعان مطلب گذاشته اند که می توانید بخوانید. فعلا قرار است ایشان خلاصه قسمت 5 تا 7 را کار کنند.

ما به یک نفر دیگر برای همکاری نیاز داریم. ایشان باید در زبان انگلیسی نسبتا خوب باشد تا چند متن کوچک اما ساده را ترجمه کنند. می توانید در قسمت نظرات اعلام کنید و ایمیل خودتان را قرار دهید.

 

با تشکر

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 8 خرداد1387 و ساعت 16:16 | موضوع:
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و ششم

 

7 شاگرد گروه چوآنجن در یک مسافرخانه جمع شدند و منتظر چیزی بودند. یک فکر مرموزی در ذهن این 7 تا است.

 

 

فنگ هم با شاهزاده در یک مسافرخانه بود و وارد شدن 7 شاگرد چوآنجن را دیدند. فنگ: همه چیز برای نابودی این 7 نفر حاضر است. شاهزاده: 40 تا مار و 500 تا سرباز آماده هستند.

 

 

گوآجینگ وارد شهر شد و به رستوران شهر رفت. استاد چیو از قبل تدارکات لازم را فراهم کرده بود تا گوآجینگ و 6 استاد او را ببیند. گوآجینگ استاد چیو را دید. چیو: تو یک روز زودتر از موعد مقرر رسیدی. من اولین بار 18 سال پیش استادان تو را اینجا دیدم. البته استاد چیو دیگ بزرگ سه پایه را هم آورده بود. استاد چیو در حال حرف زدن و خاطره تعریف کردن بود که گوآجینگ زانو زد و گفت: 5 تا از استادان من دیگر زنده نیستند. به غیر از استاد ارشد، همه کشته شدند.

 

 

استاد چیو خیلی عصبانی شد و با یک ضربه دیگ بزرگ را شکست. چیو: چه کسی استادان تو را کشته. گوآجینگ می خواست حرف بزند که فوآنگ وارد مسافرخانه شد و گوآجینگ به او حمله کرد البته چیو و گوآجینگ در برابر فوآنگ عددی نبودند. استاد چیو هم گفت اگر جرات داری دنبال من بیا و او را پیش 6 نفر دیگر برد. مااو: ما شنیدیم که تو جو بوتون را کشتی؟ فوآنگ: جو مرده؟ چقدر مزخرف. در آن هنگام رییس که وارد شد. مااو: ما می خواهیم به فوآنگ یائوشی حمله کنیم. رییس که: من هم به شما کمک می کنم.

 

 

و بالاخره جنگ شروع شد. 7 نفر با شمشیر به فوآنگ که فقط یک نی داشت حمله کردند. آنها با شمشیر می جنگیدند و فوآنگ با نی. آنها حمله می کردند و فوآنگ آنها را به اطراف پرتاب می کرد. 7 شاگرد چوانجن به همین ترتیب کتک می خوردند که تصمیم گرفتند شیوه جنگیدن را عوض کنند و از روش 4 4 2 و 3 5 2 استفاده کردند و سرانجام از روش 8 7 9 استفاده کردند که در همه حالتها کتک خوردند البته هر دفعه که از سیستم قوی تری استفاده می کردند بیشتر کتک می خوردند.

 

 

بالاخره گوآجینگ خودش را به جنگ رساند که چیکونگ از بالای یک پشت بام یک ران مرغ به سر گوآجینگ زد و گفت: بیا بالا. چیکونگ در قسمت لژ خانوادگی مجردی نشسته بود و از دیدن مبارزه حسابی لذت می برد. چیکونگ به گوآجینگ گفت: به حرکات پدر زنت نگاه کن. گوآجینگ: من هم می خواهم بروم. چیکونگ که فکر کرد گوآجینگ می خواهد به فوآنگ کمک کند گفت: لازم نیست، پدر زنت از عهده آنها بر می آید ولی چرا استاد تو (که) به او همه می کند. چرا فوآنگ به آنها آسیب نمی زند. اگر او بخواهد می تواند در چند ثانیه آن 7 کشیش را بکشد.

 

 

چوآنرن هم به شاهزاده پیوست و تصمیم دارند انها هم یک کاری انجام بدهند. چوآنرن، فنگ را دید و می خواست با او رقابت کند برای همین با یک ضربه محکم وارد کشتی شد تا قدرتش را به رخ او بکشد. فنگ بلند شد و گفت: شنیدم تو می گویی که مهارت بالایی داری. چوآنرن: برادر دو قلوی من بدست گوآجینگ و رُنگ آر کشته شده. کشتی شاهزاده به طرف محل جنگ 7 نفر با فوآنگ حرکت کرد.

 

 

در موقع جنگ 7 نفر با فوآنگ گوآجینگ با تمام قدرت یک ضربه اژدها به فوآنگ زد و فوآنگ با دست او را گرفت و نیروی هر دو خنثی شد. فوآنگ می توانست مااو را بکشد اما او را رها کرد. مااو: از اینکه به من رحم کردی متشکرم ولی ما باید انتقام ارشد گروه را بگیریم. گوآجینگ: جو بوتون زنده است ولی من به خاطر انتقام 5 استادم می خواهم او را بکشم. فوآنگ که از موضوع خبر نداشت گفت: انها در جزیره مهمان من بودند چه کسی انها را کشته، رُنگ آر کجاست.

 

 

در آن هنگام رُنگ آر با قایق وارد شد و پیش پدرش رفت. رُنگ آر که از دست گوآجینگ ناراحت بود گفت: پدر، گوآجینگ در مورد شما اشتباه فکر می کرد و وقتی که شما نبودید برای من قلدری کرد؟!!!! فوآنگ هم گفت: او برای دختر عزیز من قلدری کرد و بعد خیلی سریع یک سیلی محکم به گوآجینگ زد. البته رُنگ آر خیلی دلش برای گوآجینگ سوخت. بعد گوآجینگ و استاد که گفتند به خاطر انتقام 5 دوستمان او را می کشیم.

 

 

آن دو نفر مشغول جنگیدن با فوآنگ شدند که 7 نفر هم که دنبال عدالت بودند ( دنبال دعوا بودند ) به فوآنگ حمله کردند. رُنگ آر با استاد که جنگید و با روش چوب چیکونگ یعنی به سگ ضربه می زند عصای استاد که را به داخل دریا انداخت. رُنگ آر جلوی گوآجینگ ایستاد و گفت: اگر می خواهی پدرم را بکشی، اول من را بکش که گوآجینگ او را به کنار هل داد و دوباره به پدرش حمله کرد. رُنگ آر از این کار گوآجینگ ناراحت شد و قلبش شکست.

 

 

آنها تا شب با یکدیگر می جنگیدند. نیمه شب فنگ به آنجا رسید و گفت: برادر فوآنگ بگذار به تو کمک کنم و بعد یکی از آنها را زد. گوآجینگ و فوآنگ هنوز در حال جنگیدن بودند. رُنگ آر به چیکونگ گفت: استاد جلوی آنها را بگیر. چیکونگ پایین آمد و گوآجینگ و رُنگ آر را به یک گوشه برد. چیکونگ به گوآجینگ گفت: تو با رُنگ آر مشکلی داری. گوآجینگ: این موضوع ربطی به رُنگ آر ندارد فوآنگ 5 تا از استادان من را کشته. چیکونگ: فوآنگ به او بگو که کار تو نبوده. فوآنگ که می خواست آنها را عصبانی کند گفت: من هر کس را که بخواهم می کشم.

 

 

صبح شاهزاده با کشتی به آنجا آمد. فنگ به چیکونگ و فوآنگ گفت: گروه چوآنجن به شما توهین کرد پس شما دخالت نکنید ما می خواهیم آنها را نابود کنیم. و بعد فنگ به 7 شاگرد چوآنجن حمله کرد. اما فرق مبارزه او با فوآنگ این است که، فوآنگ با ملاحظه با آنها می جنگید اما فنگ با ضربات کنترل نشده و به قصد کشتن می جنگید.

 

 

در آن هنگام گوآجینگ، شاهزاده ون ین خوآلی را دید و به او حمله کرد. البته 5 رزمیکار کله پوک هم بودند که در چند ثانیه گوآجینگ آنها را از میدان بیرون کرد و در آخرین لحظه چوآنرن وارد میدان شد و با گوآجینگ مشغول جنگیدن شد. یکی از آنها به ساحل رفت و می خواست رییس که را بکشد که رُنگ آر آمد و با چوب او را زد.

 

 

در آن هنگام سربازان به طرف آنها تیر اندازی کردند. تمام آنها به داخل جنگل فرار کردند. در راه رییس که گم شد و یک تیر به پایش خورد. رُنگ آر او را نجات داد ولی رییس که خیلی لجباز بود، برای همین رُنگ آر با یک ضربه دستهای او را بی حس کرد و او را از آنجا فراری داد.

چوآنرن به کنار ساحل آمد. جو از ترس مارها به بالای پشت بام رفته بود. جو از چوآنرن پرسید آیا اینجا مار هست. چوآنرن گفت خیلی زیاد.

 

 

 رُنگ آر مدتی رییس که را برد اما رییس که زخمی بود و نمی توانست راه برود. رُنگ آر هم او را بی حس کرد و رفت. رییس که متوجه اشتباهش شده بود و فهمیده بود رُنگ آر دختر بدی نیست. او که فکر می کرد در حال مردن است رُنگ آر را صدا می کرد.

 

 

دیگه در این روزها پستی از کانگ می بارید. نیمی از کارهای حمله به عهده ی کانگ بود. گوآجینگ در جنگل به دنبال چیکونگ و استادش بود فنگ و کانگ او را محاصره کردند. کانگ بدن گوآجینگ را بی حس کرد. فنگ هم گفت: من او را به عهده تو می گذارم و رفت. کانگ: دو دفعه قبلی که من می خواستم تو را بکشم جان سالم بیرون بردی اما حالا چی؟

 

 

رُنگ آر دوتا سرباز اسیر کرد و آنها را آورد تا رییس که را حمل کنند. رُنگ آر یک برانکارد ساخت و رییس که را روی آن گذاشت و سربازان حملش می کردند.

 

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در دوشنبه 6 خرداد1387 و ساعت 23:27 | موضوع:
 

 

چند عکس از رُنگ آر

عکس ها در ابعاد بزرگ است

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در شنبه 4 خرداد1387 و ساعت 22:47 | موضوع: والپیپر و تصاویر
 

 

نظر دوتا از خوانندگان

 

نویسنده: سپهر

با سلام.

از جوابتون بسیار متشکرم.اما به نظر من اگه رن می خواست می تونست.

کنگفوی رن آسمان و زمین را می شکافت . آیا سوزن ها هم چنین قدرتی داشتند ؟

با تشکر خداحافظ .

 

نویسنده: علی

سلام خدمت تمام اساتید درباره سوال این دوستمون. از نظر من موضوع ساده تر از این حرفهاست .در بدن لینخو 7 نفس وجود داشت که باعث اختلال در تنفس او می شد در واقع در بدن لینخو محل رزم استاد ووجیه و 6 جن بود (نقل قول از فان جان). که باعث می شد لینخو نتونه زیاد در مبارزه دوام بیاره در مبارزه با رن همون مشکل رو لینخو داشت که بعد از اینکه در زندان رن افتاد کنگفوی ویژه رو یاد گرفت دیدیم که ابرها برگشتن یعنی نیروی درونی لینخو به حالت اول برگشت . 7 نفس از بدنش بیرون میان این قسمت در سریال کاملا مشهود بود . ودر واقع از اونجا سلامتی خود را بدست میاره که بعدش میره تمرینه شمشیر زنی می کنه در واقع رن هیچ وقت حریف لینخو نمی شد .

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در شنبه 4 خرداد1387 و ساعت 22:33 | موضوع: تالار افسانه شجاعان
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید. بنا به درخواست بعضی خوانندگان خلاصه قسمت یک تا 7 را نیز در این وبلاگ قرار می دهیم. با تشکر از جناب فنچینیان برای ارسال این 7 قسمت.

 

خلاصه قسمت  چهارم

 

مرد مغولی  گواجینگ را به کتک گرفته بود که بگوید تیرنداز را کجا مخفی کرده است ولی گواجینگ بر سر نگفتن به او سماجت میکرد خان مغول که رفتار سربازش را دید گفت تویی-چی تو بلد نیستی با بچه درست رفتار کنی و به یکی دیگر از نفراتش گفت که از گواجینگ جای تیرنداز را بپرسد. مرد از اسب پیاده شد و به پیش گواجینگ رفت و گفت پسر جان اگر تو جای تیرنداز را به ما بگی من این تکه طلا را به تو می‌دهم ... گواجینگ با تندخویی به او گفت من هیچی به تو نمیگم و تویی-چی دوباره مشغول کتک زدن او شد و اینبار از کوره در رفت و خنجرش را کشید. گواجینگ را روی کاههایی که تیرنداز در آن مخفی شده بود انداخت و همینکه می‌خواست او را بکشد تیرنداز با شمشیر شکسته اش جلوی او را گرفت  و او را عقب راند.

 

 

تیرنداز گواجینگ را پشت خود پنهان کرد و به تویی-چی گفت زورت به بچه میرسه؟ تویی-چی با لگد ضربه ای به تیرنداز زد. تیرنداز لبخندی زد و گفت بیا منو بکش ولی من افسوس میخورم که به دست یک مرد کشته نمیشم. خان گفت تو چی گفتی؟ تیرنداز گفت اگر در میدان جنگ و بدست یک مرد کشته میشدم یک افتخار بود ولی الان من مثل یک عقاب زخمی هستم که با یورش گروهی از مورچه ها از پا درآمدم. مردی که کنار خان بود به خان گفت اجازه بده من با او مبارزه کنم تا به این آرزوش برسه که قهرمانانه بمیره. تیرنداز گفت شما کی هستید؟ خان گفت تو باید اسم او را شنیده باشی ایشون  گواشو هستند. تیرنداز گفت درسته اسمشونو شنیدم و به طرف آنها رفت و گفت زندگی من الان در دستان شما است و شما به من اجازه دادید که در مبارزه ای شرکت کنم من باید از شما تشکر کنم.

 خان به گواشو گفت سوار اسب شو و با تیر و کمان من حساب اون را برس. تیرنداز به خان گفت من برای مبارزه با ایشون فقط به یک کمان احتیاج دارم و به تیر نیاز ندارم. گواشو که خیلی عصبانی شده بود خواست به او حمله کند که تویی-چی جلوی او را گرفت و  تیرنداز به گواشو گفت که برای کشتن تو یک کمان خالی هم زیاده تو فکر میکنی یک مبارز هستی. خان با درخواست او موفقت کرد و آنها آماده مبارزه شدند.

 

 

آنها سوار بر اسب دور هم میچرخیدند و گواشو مشغول تیراندازی به تیرانداز شد و تیرانداز که خوب با این وسیله آشنا بود با جا خالی دادن تیرهای او را به هدر می داد. و در همین بین برخی تیرها را از زمین بر می داشت و به سمت گواشو پرتاب می‌کرد. که اولین تیر هم که او پرتاب کرد با تیری که از جانب گواشو می‌آمد برخود کرد و هر دو منحرف شدند. و تیرانداز هم مورد تشویق دشمن قرار گرفت. گواشو یک تیر را خیلی دقیق به کتف تیرانداز نشاند. و قافل از اینکه آن آخرین تیرش بود. هر دو خیلی سریع از روی اسب تیری از روی زمین برداشتند و تیرنداز که پیشدستی کرده بود دو تیر از روی زمین برداشت و یکی از آنها را به سمت او پرتاب کرد و مانع برداشتن تیر او شد و گواشو که اوضاع را خراب میدید رو به او کرد و گفت من حاضرم بمیرم و گذشت تو را قبول نکنم. تیرنداز گفت من تو را در قبال نجات جان آن پسر(گواجینگ) می‌بخشم پس من دوباره با تو مبارزه میکنم و او هم موافقت کرد.

 

 

آنها دوباره به مبارزه مشغول شدند که گواشو 3 تیر پشت سر هم به سمت تیرانداز پراتاب کرد و تیرانداز هر سه تیر را به طروق مختلف یکی پس از دیگر گرفت و همزان هر سه را به سمت گواشو پرتاب کرد و گواشو هم تیرها را با تیر و کمان و لگرد منحرف کرد و مبارزه دوباره ادامه یافت اینبار تیرانداز تیری به سمت او نشانه رفت و اسب او را با آن تیر کشت و گواشو که به زمین افتاده بود سریع تیری برداشت و به سمت او پرتاب کرد و تیرکمان او را شکست ... گواشو که به منابع تیرها که روی زمین ریخته بود دسترسی پیدا کرده بود پشت سر هم تیرانداز را مورد هدف قرار داد و با اینکه تیرنداز جاخالی می‌داد، در نهایت از پشت  توسط تیری زخمی شد و به زمین افتاد. گواشو به بالای سر او رفت و تیر را به سمت او گرفت و آماده شلیک بود و تیرانداز هم به او نگاه میکرد.

 

 

 گواشو به خان گفت از خون او بگذرد و خان به تیرانداز گفت تو هنوز نمیخواهی تسلیم شوی... تیرانداز روی پاهایش ایستاد و گفت شما میتونید منو بکشید اما شما با این کارتون هم خودتون را بدنام کرده اید و هم یک تیرانداز خوب را از دست دادید اما اگر از خون من بگذرید من همیشه خودم را مدیون خان بزرگ خواهم دانست و حاضرم جونم را بخاطر سربلندی شما فدا کنم . خان قول او را پذیرفت  و او را از محافظان مخصوص خود قرار داد و تیرانداز هم به او احترام گذاشت. خان به تیرانداز و گواشو هدیه ای داد به مناسبت آشنایی و دوستی. تیرانداز به خان گفت از شما اجازه میخواهم که این قطعه طلا را به اون بچه بدهم و خان پذیرفت و هر دو با هم به سراغ گواجینگ رفتند و همینکه میخواست آن طلا را به او بدهد گواجینگ رد کرد و گفت مادرم گفته در مقابل پذیرائی از یک مهمان چیزی نگیرم خان که خیلی از گواجینگ خوشش آمده بود به تیرانداز گفت بعضی وقتها او را با خودت پیش من بیار و رفت.

 

 

تیر انداز و گواشو با هم به بالای تپه ای رفتند و با هم پیمان برادری بستند و به نشانه آن اشیاء باارزشی را با هم معاوضه کردند.

گواجینگ و مادرش فردای آن روز داشتند در بیرون از کلبه در مورد حوادث پیش آمده حرف میزدند که گواشو به همراه سربازان زیادی به خانه آنها حمله کرد و تمام وسایل خانه آنها را بار گاری کرد و گروهی دیگر کلبه آنها را خراب کردند. و مادر گواجینگ که سخت ناراحت بود داشت به آنها التماس میکرد که این کار را نکنند که در این میان تیرانداز از دور فریاد کشان آمد و می‌گفت دوست کوچک من، خان بزرگ اجازه داده که تو و مادرت به اردوگاهش بیایید و در آنجا زندگی کنید و آنها هم که در عین خوشحالی تعجب کرده بودند با آنها رهسپار اردوگاه شدند. تیرانداز در راه گفت: خواهر، گواجینگ با اینکه سن کمی دارد اما یک قهرمان واقعیه و من مطمئنم که او در آینده فرمانده قدرتمندی برای خان بزرگ میشود و من دوست دارم استاد تیراندازی او شوم. مادر گواجینگ به او گفت این باعث افتخار من و گواجینگ است.

 

 

 بعد از ساکن شدن آنها در اردوگاه به آنها چادری داده شد و گواجیتنگ هم خیلی سریع با محیط آنجا اوخت گرفت.

روزی گواجینگ با بچه های اردوگاه در حال بازی و زورآزمایی بود و در حالی که از پسری همسن خود داشت کتک میخورد دست از مبارز بر نمیداشت. پسر بچه به گواجینگ گفت تو شکست را قبول داری؟ گواجینگ هم قبول نکرد. پسری دیگر که از لحاظ جسه بزرگتر بود جلو آمد و خواستار مبارزه با اوشد و گواجینگ قبول کرد و با یک حرکت پسر را نقش زمین کرد در همین حین دختر کوچولویی به گواجینگ گفت اگر تو تمام افراد اینجا را هم شکست دهی  من قبول ندارم تو از همه قوی تری تو خنگی. یکی از بچه ها به خواجن (دختر بچه) گفت این قراریه که خودمون گذاشتیم و هرکس بقیه را زد اون قویتر از بقیه است.

 

 

در چادر فرماندهی خان جلسه ای با فرماندهان سپاه خود داشت که گواجینگ و دوستش داخل آنجا آمدند و تا فهمیدند که اشتباه آمدند تعظیم کردند و خان هم خیلی بلند به آنها گفت بیرون بروند و آنها رفتند. خان رو به پسر بزگش کرد و به او گفت شوجی تو باید اسب من را برداری و به همراه پرچم 10000 نفر سرباز به استقبال نماینده حکومت جینگ بروید. چوک تای و اوک تای هم با یک گروه 10000 نفری در جایی دیگر برای استقبال از این دو نماینده مستقر بشوند. گواشو، چینوون، وخولی و وارخو شما چهار نفر از فرماندهان دلیر من هستید شما در کنار من از شاهزادگان حکومت جینگ استقبال میکنید.

 

 

گواجینگ در خانه مشغول خوردن غذا بود که از مادرش پرسید مادر قبول داری من قویترین بچه این اردوگاهم و مادرش خندید و گفت تو فقط به فکر جنگ و دعوا هستی که از بیرون چادر بچه ها او را صدا زدند و گواجینگ هم بلافاصله بیرون رفتند و مشغول بازی شدند که ناگهان متوجه ورود عده ای قریبه (شاهزادگان جینگ) شدند و مثل بقیه راه را برای آنها باز کردند یکی از شاهزاده ها مقداری سکه را به طرف بچه ها پرت کرد و گفت که آنها را بردارند که یکی از این سکه ها محکم به صورت خواجن برخورد کرد و گواجینگ با دیدن این صحنه یکی از سکه ها را از روی زمین برداشت و محکم به صوت شاهزاده زد و گفت ما محتاج پول تو نیستیم ... شاهزاده که خیلی عصبانی شده بود نیزه خود را به سمت گواجینگ که در حال فرار بود پرتاب کرد و همینکه میخواست به او برخورد کند با تیر، تیرانداز منحرف شد و هم گواجینگ و هم تیر انداز مورد تشویق مردم قرار گرفتند و ون ین خوآلی به شاهزاده عصبانی گفت دست از سر به سر گذاشتن بچه ها بردار و آنها به چادر فرماندهی رفتند.

 

 

آنها پس از ورود به چادر فرماندهی طوماری را در آوردند و آن را بلند خواندند: به نام امپراطور جینگ... از آنجا که جناب تائوچین از حاکمان قبایل مغول زحمات زیادی برای حفظ و گسترش قلمرو امپراطوری بزرگ جینگ در مناطق شمالی کشیده اند ضمن قدردانی از ایشان بدین وسیله اعلام میکنم که نامبره به عنوان یکی از سفرای ما که در مناطق شمالی منصوب میگردد و این مقام در خانواده او به ارث خواهد ماند.

تائوچین از عنایت امپراطور بزرگ سپاسگذاری کرد و آن دو را به صرف شراب و استراحت دعوت کرد. تائوچین به شاهزادگان گفت بغیر از من و جناب وانگ خن کسی دیگر هم صاحب پست و مقام دولتی شده اند؟ شاهزاده به او گفت نه و تائوچین گفت لطفأ به برادر خوانده من که از رزمیکاران و دلاوران مغولی است پستی بدهید و در همین بین شاهزاده مغرور گفت اکثر خانها و دلاوران مغولی خود را بزرگ میدادنند اگر قرار باشد به هر کدام از آنها مقامی داده شود امپراطور مقام دولتی کم می آورد (به نظر میرسید به مغولها بر خورده بود)

 

 

در چادر اختصاصی شاهزادگان، شاهزاده مغرور که مست بود و در حال خوردن شراب بود مورد سرزنش شاهزاده ون ین خوالی قرا گرفت و او در جواب گفت آن بی سروپاها ارزش این را دارند که تو سر من داد بزنی و شاهزاده ون ین خوالی گفت هدف اصلی ما اختلاف انداختن بین رهبران مغولی است و ما فقط با این روش میتونیم اونها را همچنان در کنترل خود قرار بدهیم. شاهزاده مغرور هم که کماکان خمار بود به شاهزاده ون ین خوالی گفت که از این به بعد من زیاده روی نمیکنم و به خواسته های تو عمل میکنم.

فردای آن روز گواجینگ و توآلی کنار رودخانه با هم پیمان برادری بستند و آنها هم وسائل با ارزششان را با هم معاوضه کردند.

 

 

خواجن از دور برادرش (توآلی) را صدا میکرد و به طرف او می‌دوید و گفت پدر دستور داده همه جمع بشن و توآلی با دیدن او به گوآجینگ گفت از این به بعد خواجن هم خواهر تو است و همراه خواجن هر دو به پیش دیگر افراد گروه که به دستور خان بزرگ فراخوانی شده بودند رفتند.

خان که هدف اصلی شاهزاده ها را می‌دانست با گواشو در مورد قدرت نظامی جینگ صحبت میکردند و گواشو به او می‌گفت که 1000 نفر از ما به راحتی میتوانند 5000 سرباز جینگ را از پای در بیاورد و خان هم حرف او را تایید کرد و در همین حین گفت من شنیدم امپراطور جینگ یک ارتش منظم و قویه یک میلیون نفری دارد ولی افراد ما پنجاه هزار نفر بیشتر نیستند... گواشو در جواب به او گفت که یک میلیون نفر با هم نمی‌توانند وارد معرکه جنگ شوند ما هر روز تعدادی از انها را میکشیم.

 

 

آنها آن روز با شاهزاده ها قرار گذاشته بودند که به خدمت خان بزرگ وانگ خن بروند برای اعطای مقام دولتی و از این رو آنها زودتر از شاهزادگان به سمت آنجا رهسپار شده بودند. نزدیک اردوگاه وانگ خن تائوچین و دسته ای از سپاه وانگ خن همدیگر را ملاقات کردند که نامش چاموکا بود و آنها به همراه پسر بزرگ وانگ خن به استقبال شاهزادگان رفتند و عدای احترام کردند. شاهزاده ون ین خوالی از اسب پیاده شد و مراحل احترام آنان را پذیرفت.

 

 

شب این دو دوست قدیمی با هم سر کشتی بایکدیگر شرط بندی کردند و به یاد قدیمها با هم شروع به کشتی گرفتن شدند. در مرحله اول تائوچین با حمایت توآلی (پسرش) پیروز شد و آنها پس از کمی گپ دوباره شروع به کشتی گرفتن کردند. بار دوم چاموکا او را به  زمین زد و دوباره هر دو مشغول کشتی گرفتن شدند و اینبار هر دو با هم به زمین خودند و با خنده دیگر به مبارزه ادامه ندادند و با هم به حمام رفتند (البته مغولیش که دو ظرف بزرگ پر از آب داغ بود)...

 

 

چاموکا از تائوچین پرسید بار آخر چه کسی مبارزه را برد تائوچین گفت تو بردی و آن کمربند دولتی که رویش شرط بسته بودیم الان مال توئه...چاموکا گفت حالا که تو علاقه ای به آن نداری من هم ندارم و من در عوض آن چیز دیگری میخواهم حاضری آن را بهم بدهی؟تائوچین به او گفت تو برادر من هستی هر چیزی بخواهی کوتاهی نمیکنم. چاموکا به او گفت من نصف افرادت را میخواهم و با دلیل برای او توضیح داد که ان را برای چه میخواهد و تائوچین هم با لبخندی به او پاسخ داد و در همین حال سربازی هراسان داخل آمد و گفت افراد زیادی دارند به طرف اینجا میان و آن دو سریع لباس پوشیدند و شبانگاه به بیرون رفتند. تائوچین به او گفت تعداد آنها حدود پنجاه هزار نفره احتمالأ برای جنگ به اینطرف می آیند ما باید نقشه درستی برای آنها بکشیم. چاموکا به او گفت برادر در مورد درخواستی که ازت کردم نظرت چیه؟ تائوچین گفت اگر این تقاضای سانکونگه بهتره خودش این درخواست را از من بکنه ولی اگر تو بخوای با کمال میل قبول میکنم و رفت.

 

 

فردای آن روز سپاه پنجاه هزارنفری به اردوگاه چاموکا حمله کردند و چاموکا و تائوچین به دفاع برخواستند شاهزاده ون ین خوالی که متوجه جنگ شده بود به سربازان خود آماده باش داد ولی  دیگر شاهزاده که شخص بزدلی بود به شدت ترسیده بود. یکی از سربازان مغولی پیش شاهزاده ها آمد و به آنها توصیه کرد آنجا را ترک کنند که در همین حین تائوچین و چاموکا وارد شدند و به آنها موفقیت در فراری یاقیان را گزارش دادند. فردی با اسب و پرچمی در دست از دور به آنها پیوست و به تائچین گفت جناب وانگ خن منتظر استقبال از شاهزادگان جینگ هستند. چاموکا و تائوچین سریع به سمت اردوگاه اصلی وانگ خن حرکت کردند و بلافاصله بعد از ورود به آنجا به خدمت وانگ خن رفتند و به او ادای احترام کردند و وانگ خن به کمر آن دو با دست ضربه ای زد و به پیشواز شاهزادگان رفت و به گرمی به آنها خوش آمد گفت.

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 1 خرداد1387 و ساعت 22:24 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز

خوش آمديد

  POWERED BY BLOGFA.COM