تبليغاتX
افسانه شجاعان و عقابهای مبارز

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط فن چینیان در شنبه 29 تیر1387 و ساعت 20:57 | موضوع: والپیپر و تصاویر
   

خلاصه قسمتهای قبلی را چطور بخوانیم؟

 

ما هر دفعه بالای هر خلاصه این موضوع را توضیح می دهیم. تعجب می کنم که شما سوال می کنید. ابتدا در قسمت پیوندهای روزانه بر روی گزینه همه پیوندها چپ کلیک کنید. یک پنجره باز می شود که می توانید بر روی قسمت مورد نظر کلیک کنید تا آنرا بخوانید. چون تعداد قسمتها زیاد است در پایین این پنجره شماره دو و یک وجود دارد که برای خواندن سایر صفحه ها شماره دیگر را انتخاب کنید.

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 26 تیر1387 و ساعت 22:33 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  چهل و یکم

 

مادرش به گوآجینگ گفت: من 20 سال پیش تو را در روستای نیو حامله بودم. یک روز پدرت با کشیش چیو آشنا شد. بعد مادرش خنجر گوآجینگ را بیرون آورد و گفت: او یک خنجر به پدرت داد و یکی به عمویت. او نام تو را گوآجینگ گذاشت. می دانی چرا؟ گوآجینگ: بخاطر اینکه من کارهای شرم آور سلسله جین را فراموش نکنم. مادر: درسته. پسر جناب یانگ ( کانگ ) آبروی پدرش را برد. تو باید آبروی پدرت را حفظ کنی. گوآجینگ: بله.

 

 

مادر: حالا به مادرت گوش کن. زندگی انسان کوتاه است. کار اشتباهی انجام نده. گوآجینگ: بله. مادرش گفت: آفرین و بعد با خنجر طنابهای گوآجینگ را پاره کرد و بعد خودش را کشت. گوآجینگ مادرش را در آغوش گرفت و از چادر خان بیرون رفت. خان هم دستور داد تا سربازان او را دستگیر کنند. توآلی به سربازان دستور داد فقط گوآجینگ را دستگیر کنند و کسی نباید او را مجروح کند.

 

 

سربازان به دنبال گوآجینگ رفتند. گوآجینگ در حالی که مادرش در آغوشش بود فرار می کرد و با سربازان مبارزه می کرد. گواجینگ اسب یکی از سربازان را گرفت و فرار کرد. در راه یک نفر یک تیر به گواجینگ زد و گوآجینگ از روی اسب افتاد. آن تیر پیکان نداشت و آسیبی به گوآجینگ نرسید. آن تیر را استاد کماندار به گوآجینگ زد. گوآجینگ: استاد جبی، شما برای دستگیری من اینجا هستید. جبی: بله. گوآجینگ: پس بگذارید اول مادرم را دفن کنم. گوآجینگ مشغول کندن زمین شد.

 

 

گوآجینگ مادرش را دفن کرد. گوآجینگ و استاد جبی به مادرش احترام گذاشتند. استاد جبی به گوآجینگ گفت: تو می توانی بروی. ما هیچ چیزی ندیدیم. تو وقتی بچه بودی زندگی‌ات را بخاطر من به خطر انداختی. بعد از سربازان خودش پرسید، شما گوآجینگ را دیده اید. همه گفتند: نه. استاد جبی اسبش را به گوآجینگ داد تا برود که توآلی رسید.

 

 

توآلی به گوآجینگ گفت: برادر تو خوبی. گوآجینگ بخاطر حمایت از استاد جبی گفت: جبی می خواهد من را به خان تحویل دهد. توآلی عصبانی شد و با دست جبی را به عقب هل داد. بعد دست گوآجینگ را گرفت و گفت: من اسب قرمزت را آوردم و مقداری طلا. من تو را از اینجا می برم. توآلی، گوآجینگ را تا انتهای صحرا بدرقه کرد و بعد از هم خداحافظی کردند. گواجینگ سوار اسبش شد و در صحرا راه می رفت.

 

 

گوآجینگ به یک رستوران در چین رفت. او بی حال و بی رمق روی صندلی نشسته بود و در غم از دست دادن مادرش و رُنگ آر بود. چند نفر چینی وارد رستوران شدند و گفتند: او مغولی است. همه با چوب به او حمله کردند و او را زدند. اما گوآجینگ اصلا از خودش دفاع نکرد و فقط کتک می خورد. کشیش چیو که از آنجا می گذشت، گوآجینگ را شناخت و با یک ضربه همه آنها را زد و گوآجینگ را بیرون برد. چیو به گوآجینگ گفت: چرا از خودت دفاع نکردی؟

 

 

گوآجینگ: من از بچگی مهارتهای رزمی را تمرین می کنم، اما من نتوانستم از مادرم مواظبت کنم. من می خواستم انتقام پدرم را بگیرم اما باعث شدم مردم زیادی بمیرند.

 

 

گوآجینگ و استاد چیو در حال حرف زدن بودند که جو و چوآنرن از آنجا عبور کردند. چوآنرن فرار می کرد و جو او را می‌گرفت و کمی هم کتکش می زد. جو در کنار یک درخت چشمهایش را بست و تا 10 شمرد تا چوآنرن فرار کند و او دوباره پیدایش کند. گوآجینگ و چیو می خواستند با جو صحبت کنند که جو به حرفهای آنها گوش نداد و به دنبال چوآنرن رفت.

 

 

جو به دنبال چوآنرن می گشت که وارد یک خانه شد. چوآنرن در خانه برای جو تله گذاشته بود ولی جو پایش در تله نیفتاد. چوآنرن بیرون آمد و با جو صحبت می کرد که جو یک مار را دید و فرار کرد. ( جو بوتون از مار می ترسید) چوآنرن هم نقطه ضعف جو را پیدا کرد.

 

 

چیو و گوآجینگ به طرف خوآشان می رفتند که در راه 5 رزمیکار کله پوک به کشیش چیو حمله کردند. گوآجینگ عقب تر ایستاده بود و فقط نگاه می کرد.

 

 

مبارزه برای استاد چیو کمی مشکل شده بود. گوآجینگ می خواست به چیو کمک کند. ولی می ترسید که دوباره با کسی مبارزه کند. چون در جنگ مغولها آدمهای زیادی را کشته بود، دچار عذاب وجدان شده بود. (این هم یکی از عکسهای آرم اول سریال)

 

 

گوآجینگ در یک گوشه نشسته بود که پیرمردی که صاحب مار سمی بود ( لیان زینگو ) آمد و به گوآجینگ گفت: تو اینجا چکار می کنی؟ گوآجینگ: من نمی دانم تمرین هنرهای رزمی درست است یا غلط. لیان: معلومه غلط است. گوآجینگ: پس من می خواهم هنرهای رزمی خودم را فراموش کنم. لیان: من راه حلش را یاد دارم. گوآجینگ: خوب، به من نشان بده. لیان می خواست خون مارش را که گوآجینگ 2 سال پیش خورده بود، پس بگیرد. برای همین به گوآجینگ گفت: وقتی من تمام خون تو را بخورم، تو دیگر مهارت رزمی نداری. لیان گردن گوآجینگ را گاز گرفت که گوآجینگ گفت: تو داری چکار می کنی. گوآجینگ یک مشت به سر لیان زد و بعد گردنش را گرفت و او را به داخل دره پرت کرد. و لیان مرد.

 

 

گوآجینگ نشسته بود که اُیانگ فنگ را دید که بر روی دستهایش راه می رفت و مثل دیوانه ها رفتار می کرد. بعد فنگ وارد یک غار شد. گوآجینگ اورا تعقیب کرد و دید، رُنگ آر در غار به او آموزش می دهد. فنگ می خواست سریعتر یاد بگیرد. رُنگ آر: حالا که گوآجینگ سه بار زندگی تو را نجات داده، تو دیگر نمی توانی من را مجبور کنی. من هر چیزی که بخواهم به تو یاد می دهم.

 

 

فنگ دست رُنگ آر را گرفت که گوآجینگ وارد غار شد و گفت: من تو را نجات می دهم. فنگ با دیدن گوآجینگ فرار کرد. رُنگ آر ابتدا با دیدن گوآجینگ خوشحال شد اما بعد یادش آمد که با او قهر است. گوآجینگ رُنگ آر را صدا زد. اما رُنگ آر‌ گفت: من تو را نمی شناسم. گوآجینگ: بعد از اینکه تو رفتی من به دنبال تو به صحرا آمدم. وقتی دیدم تو در شنها افتادی خیلی ترسیدم. اما بعد فهمیدم که آن یک مترسک است.

 

 

رُنگ آر رفت و گوآجینگ هم به دنبال او رفت. رُنگ آر: چرا دنبال من می آیی. گوآجینگ: من دیگر نمی خواهم از تو جدا بشوم. رُنگ آر: تو داماد خان هستی، چرا دنبال یک دختر فقیر مثل من می آیی. گوآجینگ: خان مادر من را کشته. من چطور می توانم برگردم. رُنگ آر: پس تو دنبال من آمدی، چون تحت تعقیب هستی. گوآجینگ: می دانم که تو از دست من ناراحت هستی. تو می توانی من را مجروح کنی یا بکشی. رُنگ آر: من این را نمی خواهم. ما هرگز دوباره یکدیگر را نمی بینیم. دیگه دنبال من نیا.

 

 

گوآجینگ: من چکار کنم تا تو من را ببخشی. رُنگ آر راه افتاد و رفت. رُنگ آر: من را فراموش کن. خوآجن دنبال تو می گردد. من به تو اعتماد دارم، اگر تو الان بمیری. گوآجینگ به کنار دره رفت تا به پایین بپرد. رُنگ آر سریع دوید و گوآجینگ را گرفت و گفت: من فقط یک کلمه گفتم و تو می خواهی بپری.

 

 

رُنگ آر ناراحت و غمگین گفت: من در بچگی مادرم را از دست دادم و پدر من را دوست ندارد. حالا من در دنیا هیچ کس را ندارم. در آن هنگام جو بوتون آمد و به رُنگ آر گفت: تو چرا ناراحت هستی؟ چه کسی تو را اذیت کرده؟ رُنگ آر: او.

 

 

جو چند سیلی آهسته به گوآجینگ زد. رُنگ آر: من از او ناراحت هستم. چرا تو او را می زنی. تو کار ساده ای مثل کشتن چوآنرن را نتوانستی انجام بدهی. جو پس من الان می روم و او را می کشم.

 

 

رُنگ آر: فنگ من را مجبور کرد تا کتاب جویین را به او یاد بدهم. من همه را بر عکس به او گفتم و نیروی درونی او تغییر کرد. حالا من تعجب می کنم که چرا او برعکس راه می رود. رُنگ آر: فردا مبارزه در خوآشان است و همه برای مبارزه به آنجا می روند. پدرم، چیکونگ، جوبوتون، فنگ و چوآنرن آنجا می روند. از این 5 نفر جوبوتون بالاترین مهارت رزمی را دارد.

 

 

چوآنرن دو مار در دستش گرفته بود و جو را تعقیب می کرد. جو هم از مار می ترسید و فرار می کرد. در آن هنگام یین گو آمد و با چوآنرن مبارزه کرد. یین گو: تو  آن شب پسر من را کشتی. یین گو با چوآنرن در حال مبارزه بود که چوآنرن او را پرت کرد. یین گو در هوا بود که جو پرید و او را گرفت ( جو شوهر یین گو است، اما جو به دلیل اینکه کمی کم عقل است این موضوع را فراموش کرده است) چوآنرن می خواست یک ضربه به یین گو بزند که چو با یک ضربه او را به عقب پرت کرد.

 

 

در آن هنگام راهب ییدنگ وارد شد. جو می خواست برود که یین گو گفت: تو باید انتقام پسرت را از او بگیری. جو: من یک پسر داشتم؟ رُنگ آر: حالا فهمیدی چرا من از تو خواستم تا چوآنرن را بکشی. یین گو به راهب ییدنگ اشاره کرد و گفت: و همین طور او. من از او خواستم تا با نیروی درونی اش بچه ما را معالجه کند. اما او بچه‌ی ما را رها کرد تا بمیرد.

 

 

جو دست یین گو را گرفت و به یک گوشه برد و پرسید. بچه مان شبیه من بود. یین گو گفت: بله و بعد گریه کرد. جو گفت: گریه نکن، من چوآنرن را بخاطر تو می کشم. چوآنرن می خواست فرار کند که ییدنگ جلوی او را گرفت و گفت: قبل از تسویه حساب کجا می روی.

 

 

جو که زیاد از ماجرا سر در نیاورد از آنجا رفت و یین گو به او می گفت: تو باید چوآنرن را بکشی. چوآنرن می خواست برود که چیکونگ آمد و گفت: صبر کن. چیکونگ: من در عمر 231 نفر را کشتم و تمام آنها انسانهای شیطانی بودند. تو یک بی گناه را کشتی و امروز تو 232 نفر هستی. تو با جین همکاری می کردی و رییس شانگوآن را کشتی. بخاطر پیدا کردن یک مقام در جامعه رزمیکاران.

 

 

 

چوآنرن می خواست از پشت به چیکونگ حمله کند که ییدنگ جلوی او را گرفت. چوآنرن گفت: من هر کس را که بخواهم می کشم. و بعد یک ضربه دیگر زد که ییدنگ جاخالی داد و چوآنرن به داخل دره پرت شد. چوآنرن می گفت: کمک. ییدنگ به داخل دره پرید و گفت: روشت را عوض کن و انسان خوبی باش. بعد چوآنرن را گرفت و او را به بالا کشید. وقتی به بالای دره رسیدند. چوآنرن برای ییدنگ تعظیم کرد. و از کارهای خودش پشیمان بود.

 

 

چوآنرن گفت: لطفا من را به شاگردی قبول کنید. ییدنگ به رُنگ آر گفت: حال شما خوب شده. رُنگ آر: بله. ییدنگ به چیکونگ گفت: من می خواستم فقط دوستان قدیمی خودم را ببینم و برای مبارزه به اینجا نیامدم. و بعد چوآنرن را با خودش برد.

 

 

خوب این قسمت را هم به طور کامل و دقیق برای شما نوشتیم. چون دو قسمت پایانی سریال است و ما می خواهیم در دو قسمت پایانی شما بیشتر با سریال آشنا بشوید و از دیدن آن لذت ببرید، 45 عکس از قسمت چهل و یکم با ابعاد بزرگ برای شما قرار می دهیم. برای دانلود این عکس‌ها بر روی کلمه دانلود در پایین کلیک کنید.

 دانلود

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 26 تیر1387 و ساعت 18:45 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

 

 

هفت عکس بسیار زیبا با ابعاد بزرگ و کیفیت عالی از سریالHeroic Legend of the Chin Dynasty که شنگوی خودمان هم در آن بازی کرده است. در پنج عکس خود شنگو هم است. در آینده سعی می کنیم بیشتر از این سریال صحبت کنیم.

دانلود

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در سه شنبه 25 تیر1387 و ساعت 23:30 | موضوع: سایر سریال ها
 

اگه شنگو را تحقیر کنی، با شمشیر تکه تکه می کنمت // از افراد مینشان

به خاطر جبران محبتهای شنگو، همه دستوراتش را مخلصانه اطاعت می کنند و به خاطرش می‌میرند // چویان

همه جنگجویان ادعا می کنند که از افراد اصیل و درستی هستند، ولی اینطور نیست // ین ین

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در شنبه 22 تیر1387 و ساعت 22:5 | موضوع: افسانه شجاعان
 

قسمت سوم افسانه شجاعان

 

این فایل به صورت صوتی می باشد.

قابل اجرا با jetAudio

حجم فایل 2MB

زمان دانلود حدود 20 دقیقه

برای دانلود بر روی لینک زیر کلیک کنید

دانلود

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در جمعه 21 تیر1387 و ساعت 23:36 | موضوع: دانلود افسانه شجاعان
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  چهلم

 

ون ین خوآلی خندید. سربازان او را مجبور کردند که زانو بزند. چنگیز بلند شد و پایش را روی سر او گذاشت و بعد گفت بگذارید بلند شود. وقتی ون ین خوآلی بلند شد با تموچین صحبت کرد و حرفی زد که باعث ناراحتی او شد و تموچین با شلاق به صورت ون ین یک ضربه زد و صورتش زخمی شد. چنگیز به ون ین گفت: می خواهی چطوری بمیری؟ ون ین: همسر و پسر من مرده اند و من تنها هستم و انگیزه‌ای برای زنده بودن ندارم. چنگیز: اجازه بدهید او برود.

 

 

گوآجینگ گفت: نه خان. چنگیز: من می دانم که او پدر تو را کشته ولی او کسی بود که به من لغب قهرمان را داد و من نمی توانم او را بکشم. بگذارید او برود. ون ین به طرف در رفت و گفت: من یک شاهزاده جین هستم و از دستور کسی اطاعت نمی کنم. حالا کشور من ویران شده و من بی خانه شدم. من به خوبی می میرم. مردن مثل یک مرد بهتر از زندگی کردن مثل یک سگ است. و بعد یک شمشیر برداشت و گردن خودش را برید.

 

 

چنگیز خان به گوآجینگ گفت: تو از من چه می خواهی؟ ( به عنوان پاداش که شهر را فتح کرد ) گوآجینگ روی زمین زانو زد تا با خان صحبت کند ولی یاد قتل و کشتن مردم شهر افتاد. گوآجینگ از اینکه باعث کشته شدن مردم زیادی شده بود به شدت ناراحت بود و از نظر روحی رنج می برد. گوآجینگ: شما به قول خود عمل می کنید. چنگیز: بله. گوآجینگ: پس زندگی این مردم را ببخشید. چنگیز: مزخرف نگو. گوآجینگ: ولی شما قول دادید. بعد چنگیز دستور داد تا قتل عام مردم را متوقف کنند.

 

 

کشیش چیو پیش چنگیز خان آمده بود. چیو: زندگی مردم مهمترین چیز است. اگر می خواهی زندگی طولانی داشته باشی با دیگران نجنگ. تو سپاه قدرتمندی داری، جنگ را متوقف کن تا نام خوبی از تو بجا بماند. جنگیدن زندگی تو را کوتاه می کند.

 

 

گوآجینگ از در ساختمان بیرون آمد که خوآجن پیش او آمد و او را در آغوش گرفت. رُنگ آر از دور آنها را نگاه میکرد. خوآجن: من خبر خوبی شنیدم. تو گفتی اگر رُنگ آر را پیدا کنی با من ازدواج می کنی. رُنگ آر با دیدن این صحنه سریع از آنجا دور شد. گوآجینگ به خوآجن گفت: ما دوباره در این مورد بحث نمی کنیم. من می خواهم بروم، دنبال من نیا.

 

 

گوآجینگ سوار اسب شد و دنبال رُنگ آر می گشت. فنگ هم به دنبال رُنگ آر بود که از دور دید رُنگ آر در وسط شنهای کویر افتاده و کتاب جویین در دستش بود. فنگ به طرف رُنگ آر دوید که در شنها فرو رفت. در آن قسمت شن روان قرار داشت که اصطلاحا به آن باتلاق شن هم می گویند و آن دختر هم فقط یک مترسک بود.

 

 

فنگ فریاد می زد کمک که گوآجینگ صدای او را شنید و به آن طرف رفت. گوآجینگ پرسید‌ رُنگ آر کجاست. فنگ: من را بیرون بیاور تا به تو بگویم. گوآجینگ: من باید دنبال رُنگ آر بگردم و برای تو وقت ندارم. فنگ: تو قول دادی سه بار جان من را نجات بدهی. گوآجینگ: درسته. بعد سوار اسب شد و یک طناب انداخت و فنگ را بیرون کشید. فنگ بلافاصله به هوا پرید و به نقطه عصبی گوآجینگ ضربه زد و پشت اسب نشست و با گوآجینگ رفت.

 

 

جو بوتون به معبد چیو چوانرن رفت. چوآنرن مشغول تمرین کف دست آهنی بود. چوآنرن دارای مهارت بالایی است و همان کسی است که رُنگ آر را مجروح کرد. جو پیش چوآنرن رفت و او را مثل بچه ها کتک می زد. چوانرن با مهارت بسیار بالایی که داشت در دستان جوبوتون مثل یک کودک بود. جو همچنان مشغول کتک زدن چوآنرن بود و چوآنرن می گفت: من شکست خوردم.

 

 

فنگ، گوآجینگ را بی حس کرده بود و به یک کلبه برد. فنگ به گوآجینگ گفت: من نمی خواهم تو را بکشم. تو کتاب جویین را به من یاد بده. اگر تو بتوانی من را شکست بدهی، من می گذارم تو بروی. بعد فنگ مشغول آشپزی شد. بعد از درست شدن شام، فنگ بدن گواجینگ را از بی حسی بیرون آورد و هر دو مشغول مبارزه شدند.

 

 

چوآنرن از دست جو فرار کرد و به جنگل رفت. جو تا شب دنبال چوانرن بود و او را کتک می زد. صبح، جو دوباره چوآنرن را پیدا کرد و با او مشغول بازی شد. جو بدن چوآنرن را بی حس کرد و با او مشغول صحبت شد، بعد به عنوان صبحانه یک نان به او داد.

 

 

فنگ، گواجینگ را بیدار کرد و برای او صبحانه درست کرده بود. فنگ به گوآجینگ گفت: بعد از صبحانه باید کتاب جویین را به من یاد بدهی. گوآجینگ: تو نمی توانی این مهارت را یاد بگیری. فنگ: اگر تو به من یاد ندهی، من خانم فوانگ را می کشم. گوآجینگ هم غیرتی شد و به فنگ حمله کرد. بعد گوآجینگ یک ضربه به فنگ یاد داد.

 

 

جو و چوآنرن شب را در جنگل خوابیدند. وقتی جو خوابید، چوانرن فرار کرد. صبح چوآنرن کنار رودخانه صورتش را می شست که جو او را داخل رودخانه پرت کرد و سوارش شد و می گفت: مثل کوسه شنا کن. بعد انها از بالای یک تپه به پایین غلتیدند. چوآنرن با خودش گفت: 20 سال تمرین فنون پنجه آهنین، و حالا اینجا هستم! و بعد به حال خودش گریه کرد.

 

 

چوآنرن از دست جو فرار می کرد که وارد خانه ای که فنگ و گوآجینگ در آن بودند شد. گوآجینگ برادرخوانده جو بود. گوآجینگ به جو گفت: فنگ من را گرفته و نمی گذارد من بروم. به من کمک کن. جو تنها کسی است که می تواند با فنگ مبارزه کند. جو مشغول مبارزه با فنگ شد و گوآجینگ فرار کرد.

 

 

گوآجینگ سوار اسب شد و در حال راه رفتن بود. مادرش از دور گوآجینگ را دید. گوآجینگ تقریبا بی حال بر روی اسب بود و در حال بی هوش شدن بود. مادرش گوآجینگ را به داخل چادر برد. گوآجینگ در خواب رُنگ آر را صدا می زد.

 

 

چنگیز نقشه قلمرو خودش را روی زمین گذاشت و به دو پسر بزرگش گفت روی آن بایستند. بعد دور پای هر کدام یک خط کشید و گفت: من این قسمت را به شما دوتا می دهم. توآلی گفت: گوآجینگ در جنگ زحمت زیادی کشید، قسمتی هم به او بدهید. خان گفت: گواجینگ را بیاورید. استاد کماندار گفت: گوآجینگ الان مریض است.

 

 

توالی، گوآجینگ را به چادر خان برد. خان با گوآجینگ، توآلی و یک نفر دیگر در حال صحبت بود. گوآجینگ حرفهایی زد که خان خوشش آمد. چنگیز می خواست سلسله جین را به طور کامل نابود کند. چنگیز سربازان را به سه قسمت تقسیم کرد. گروه چپ را به توآلی داد. گروه وسط را به وکوتای و گروه راست را به گوآجینگ.

 

 

چنگیز سه کیسه کوچک آورد و گفت: هر کدام از شما یکی از آنها را بگیرید. وقتی قلمرو جین را فتح کردیم. با هم کیسه ها را باز کنید و طبق دستور داخل آن عمل کنید. قبل از ورود به دالینگ آنرا باز نکنید. قبل از باز کردن کیسه چک کنید که دیگری کیسه را باز نکرده.

 

 

گوآجینگ موقع رفتن به خان گفت: من بعد از این کار می خواهم از پست خودم استعفا بدهم. گوآجینگ به چادر، پیش مادرش برگشت. مادرش گفت: من کمی نگرانم. اخیرا اتفاقات خوبی افتاده و خان مقداری طلا و نقره به ما داده است. ممکنه این جایزه باشد اما من به اندازه کافی در اینجا بودم تا خان را بشناسم. یک چیزی پشت اینها است. خان از ما می خواهد تا کاری برای او انجام بدهیم. او امروز به تو چی گفت؟ گوآجینگ: او به من یک کیسه داد. بعد گوآجینگ کیسه را به مادرش داد و گفت: اگر مهر طلایی کیسه باز شود، ما می‌میریم.

مادر: من وقتی جوان بودم این کار را یاد گرفتم. لازم نیست تا مهر کیسه را باز کنیم. من با سوزن درز کیسه را باز می کنم و بعد دوباره آنرا می دوزم. مادرش درز کیسه را باز کرد و نامه داخل آنرا بیرون آورد. در نامه نوشته بود: بعد از حمله به جین، توآلی، وکوتای و گوآجینگ سونگ را به طور کامل نابود کنند. ( گوآجینگ و مادرش از نژاد سونگ هستند ) با انجام دادن آن ما صاحب زمین و موقعیت می شویم. هر کس از دستور سرپیچی کند، سر از تنش جدا می شود.

 

 

گواجینگ به مادرش گفت: ما از سونگ هستیم و نمی توانیم این کار را انجام بدهیم. ما باید امشب فرار کنیم. مادرش گفت: درسته، برو اسبها را آماده کن. گوآجینگ اسبها را آورد. وقتی می خواست وارد چادر بشود یک فرمانده بیرون آمد و گفت: ما مادرت را پیش خان بردیم. گوآجینگ هم چون جان مادرش در خطر بود مقاومت نکرد. آنها دستهای گوآجینگ را بستند و پیش خان بردند. خان به گوآجینگ گفت: تو به من خیانت کردی. گوآجینگ: من چطور می توانم به سونگ حمله کنم، در حالی که خودم یکی از آنها هستم. خان: او را گردن بزنید.

 

 

در این موقع توآلی امد و گفت: گوآجینگ یکبار جان من را نجات داد. ما برادر خوانده هستیم و قسم خوردیم با هم بمیریم. من خواهش می کنم او را ببخشید. خان بخاطر توآلی، گوآجینگ را برگرداند. خان از گوآجینگ در مورد جنگ و روش جنگ ومو سوال کرد. خان بخ گوآجینگ گفت: تو سونگ را برای من فتح کن و من تو را به عنوان امپراتور سونگ می گذارم.

 

 

گوآجینگ گفت: اگر من را بکشی قبول نمی کنم. خان دستور داد تا مادر گوآجینگ را به داخل بیاورند. چنگیز: اگر قبول نکنی، اول مادرت را می کشم. توآلی: تو در مغولستان بزرگ شدی. سونگ پدر تو را کشت و مادرت را بی خانمان کرد. مادر گوآجینگ به خان گفت: پسر من در اشتباه است. بگذارید من با او صحبت کنم و نظرش را عوض کنم. خان از این حرف خوشحال شد و گفت: با او صحبت کن. مادر، گوآجینگ را به یک گوشه برد تا با او صحبت کند. گوآجینگ: من لایق فرزند شما نیستم. من شما را گرفتار کردم.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 19 تیر1387 و ساعت 22:50 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

 

یک مطلب بسیار زیبا در مورد آلات موسیقی در سریالهای چینی

(قسمت دوم)

با تشکر از جناب نوید برای ارسال این مطلب

 

نویسنده: نوید

با سلام خدمت همه دوستان

اول از همه میخواهم دوباره از زحمات مدیر محترم وبلاگ تشکر کنم.

 

شاید چنین تحلیل هایی در مورد سازهای چینی تا حالا نخوندید.

 

مطلبی که نوشتم در مورد سازهای احساسی دو سریال افسانه شجاعان و افسانه عقابهای مبارز است.

ساز شیائو نی خیزرانی که در مطلب گذشته راجبش مفصل صحبت کردم اما باید این نکته رو بگم در سریال افسانه شجاعان از ساز شیائو (نی خیزرانی) برای قسمتهای دراماتیک و احساسی ازش استفاده میکردند نوازنده این ساز خانم ین ین (شنگو) بودند. میدانم در بین پسران طرفداران بسیاری دارد از جمله خودم که عاشق ین ین خانم بودم. اما ساز دیگری که در این سریالها برای بیان احساسات ازش استفاده شده ساز گوچین است. در سریال افسانه شجاعان خانم ین ین این ساز رو می‌نواختند و در بعضی قسمتها ان را به لینخو چون می آموخت و در سریال افسانه عقابهای مبارز خانم رُنگ‌آر همون جایی که گوجینگ، برای اولین بار رُنگ‌آر را به صورت یک خانم دید رُنگ‌آر در یک قایق نشسته بود و ساز گوچین رو مینواخت. اما در مورد بیوگرافی ساز :

"گوچین " ساز سیمی باستانی چین است و تاریخ آن بسیار دیرینه می‌باشد. دربیش از سه هزار سال قبل درسلسله امپراتوری "جو" نیاکان ملت چین "گو چین " را آفریدند. شکل "گوچین" بسیار ظریف ودقیق با کیفیت صوت شیرین و روشن و گوشنواز و درعین حال صوت متغیر و لطیف و نفیس است. پیشینیان در نوازندگی "گوچین " باید تشریفات مخصوصی انجام دهند. قبل از نوازندگی باید حمام بگیرند و لباس نو بپوشند و عود بر آتش بنهند، سپس چهار زانو نشسته و ساز را روی پا و یا میز می‌گذارند. به هنگام نوازندگی با دست چپ چله کمان را می‌زنند و با دست راست روی چله کمان گذارده صوتها را انتخاب نموده و به درستی صوتها خیلی دقت می‌کنند. ادبای دوران باستانی چین با موسیقی "گو چین " ارتباط نزدیک و فشرده داشتند یادداشتهای تاریخی زیادی ثابت می‌کند که ادبای باستانی چینی همواره مشارک عمده موسیقی "گوچین " بودند و در زمینه نوازندگی، تجزیه و تحلیل و پخش و اشاعه ساز سهم بسزائی ادا نمودند. تهیه "گو چین " یک هنر خاص بوده ودر تهیه آن باید معیارهای مقرر را رعایت کرد. دوران دودمان "تان" و "سون " عصر طلائی ساخت "گو چین " بود و در آن دوران برترین‌های "گوچین" با صنعت دقیق و ظریف و کیفیت صوت زیبا پدیدآمد.

معهذا بعلت از بین رفتن فنون تهیه "گوچین " طی سالهای متمادی، تعدادی از این سازها که از سلسله‌های گذشته به دست رسیده، قطعات و اندازه‌های مختلف داشته است. در چند دهه اخیر در چین تولید "گوچین " همراه با اصلاح احیا شده و در نتیجه این ساز باستانی درخشندگی مجذوب خود را مجددا بدست یافته است. ساز "گو چین " که صاحب قدرت عظیم بیان و تظاهر است، می‌تواند عواطف گوناگون انسان و مناظر طبیعی را بطور زنده ترسیم نماید. "گوچین " می‌تواند درتکنوازی، هماهنگی با ساز "سیائو" و همراهی با ترانه‌ها بکار رود. نیمی از نت‌های موجود مخصوصا در همراهی ترانه‌های قدیمی مورد استفاده قرار داشته است.

همانطور که در مطلب قبلی عرض کردم سازهای چینی خیلی به هم شبیهند میتونم بگم سازهای چینی و ژاپنی خیلی بهم شبیهند حتی خیلی ها در تشخیص سازها دچار اشتباه میشوند. همین ساز گوچنگ (گوژنگ) چینی و ساز کوتو ژاپنی شیبه است و نباید آن را اشتباهی گرفت در مورد ساز گوچنگ (گوژنگ) هم در مطلب قبلی مفصل صحبت کردم و آن را برایتان معرفی کردم. اما چرا این ساز مورد علاقه است؟ این ساز بسیار صدای دلنشین و ظریفی دارد. صدای گوچین نسبت به گوچنگ یه کم خشن تر است. و اگر مقایسه شون کنم میتونم بگم که صدای گوچینگ(گوژنگ) ظریفتر است. از همه مهتر این ساز را معمولا خانم ها مینوازند و احساسات قلبی خو را برای معشوقشان بیان میکنند. یا در هنگام مبارزه این ساز را مینوازند شما اگر سکانس اول فیلم قهرمان جت لی را دیده باشید وقتی جت لی با قهرمان اول فیلم مبارزه میکند مرد کوری این ساز را مینوازد و این سکناس فیلم با صدای این ساز و کونگ فو در هم آمیخته شده بسیار زیبا است. دوستان یادم اومد یک نکته بگم که به گوچنگ (گوژنگ)هم میگویند.

در آخر باید بگم که قسمت دوم نوشته ام با توجه به تجزیه و تحلیل های خودم بوده است.

در این قسمت صدای ساز گوچین را براتون گذاشتم که خودم ضبطش کردم درسته کیفیت صداش خیلی خوب نیست ولی آهنگ زیبایی است در حدود 1 دقیقه یه کم بیشتره عکسشم هست. سعی میکنم در مطلب های دیگم صدای سازهای این دو سریال رو براتون بزرام .

 

لینک دانلود صدای ساز گوچین

 

دانلود

 

لینک عکس از ساز گوچین

 

 

یه عکس دیگه

این هم عکس کارگردان سریال افسانه شجاعان همراه ین ین و لینخو چون

 

 

خوب به خاطر وقت کمی که دارم تونستم همین قدر بنویسم امیدوارم مفید بوده باشه.

بای

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 19 تیر1387 و ساعت 12:34 | موضوع: افسانه شجاعان

 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  ششم

 

خان پیشنهاد تاموچین را پذیرفت.گواجین  و خواجن به سمت آنها آمدند و گواجینگ که مورد تحسین تاموچین قرار گرفت.تاموچین از جنگجویان جیانگنان هم که جان توالی را نجات داده بودند تشکر کرد.و به  افرادش دستور داد مقداری پوست و طلا به آنها بدهند و برای اقامت آنها در قبیله چارهایی را فراهم سازند.

 

همه به قبیله برگشتند و گوآجینگ و استادانش به چادر مادر گواجینگ رفتند و از او خواستند که آنها را با مادر تنها بگذارند تا با او صحبت کنند.گواجینگ بیرون رفت ولی از پشت چادر مخفیانه به صحبتهای آنها گوش میداد.

 

جنگجویانگ جیانگنان در مقابل نماد گواشیاوتین زانو زدند و به او ادای احترام کردند و قسم خودند که به گواجینگ هنرهای رزمی را یاد بدهند تا انتقام او را بگیرند.مادر گواجینگ از آنها تشکر کرد.

خنسان به استادان گفت که بهتر آموزش را شروع کنند و آنها هم پذیرفتند . استادان ابتدا به برسی چگونگی آموزش مشغول بودند و در همین حال  گواجینگ که طبق خواسته استادان گارد گرفته بود بعد از چند دقیقه روی زمین ولو شد و مورد سرزنش شدید جنگجویان قرار گرفت.استاد کو به یارانش گفت هر روز 12 ساعت و هر 2 ساعت یکی از ما او را تحت تعلیم قرار میدهیم

 

استاد کو آموزش را با تمرین نیزه آغز کرد و به گواجینگ گفت که اگر میخواهی در این روش به موفقیت برسی باید سرعت عملت بسیار زیاد باشد و به یارانش گفت به سمت او آب بپاشند و آنها هم همین کار را کردند...رئیس کو به قدری سریع نیزه را می چرخاند که حتی یک قطره آب هم به او نریخت.

نوبت گواجینگ بود که این کار را بکند ولی گواجینگ بر عکس کند به قدری کند این حرکت را انجام داد که سر تا پا خیس آب شد.

 

دومین تمرین برای تقویت نیروی درونی بود که در این تمرین هم گواجینگ با شکست مواجه شد.قرار بود که گواجینگ با چوبش سنگی را به دو نیم کند.گواجینگ ضربه ای به سنگ زد و چوب با شدت به سر خودش برگشت شد.البته گواجینگ بچه خنگی بود ولی پشتکار زیادی هم داشت.و دست از تمرین بر نمیداشت.

جوآر سومین تمرین که مربوط به اعضای بدن و البته کارهای ظریف بود  را شروع کرد و باز هم گواجینگ خنگی خود را در آن ثابت کرد.جوآر از روی تمسخر به گواجینگ گف تو باهوشترین بچه ای هستی که من  تا به حال دیدم و گواجینگ که خیلی جدی گرفته بود از استادش به خاطر لطفی که به او ابراز کرده بود تشکر کرد.

خنسان  چهارمین مرحله آموزش را با حرکتهای تازیانه شروع کرد که  در این تمرین قرار شده بود که گواجینگ با تازیانه کوزه ای روی زمین را بشکند و طبق معمول گند زد و به جای کوزه  نزدیک بود خودش را با شلاغ خفه کند.

در مرحله پنجم آموزش خنچی که با مهربانی  با گواجینگ  رفتار میکرد روش مبارزه باشمشیر را به گو.اجینگ آموزش داد.

گواجینگ روزها به این تمرین ها ادامه داد ولی پیشرفت حاصل شده بسیار کم بود.استاد جوآر که میان دیگر استادها نشته بود و تمرین کردن گواجینگ را تماشا میکرد به آنها گفت گروه رزمیکاران جیانان الافه یک بچه خنگ شده.خنسان بلند شد و گفت من دیگه نمیتونم تحمل کنم حقشه یک سیلی آبدار ازم بخوره ولی استاد کو گفت صبر کن ...خنسان پیش استاد کو رفت و علت را پرسید و استاد کو به او گفت یک کشیده هم از طرف من بهش بزن و خنسان با خوشحالی پذیرفت و دو سیلی آبدار در گوش گواجینگ نواخت.

 

تمرینات روز به روز سخت تر از قبل ادامه پیدا کرد تا گواجینگ به بلوغ رسید.و در حالی که 10 سال بعد به تصویر کشیده شده بود که گواجینگ  جوانی 16 ساله شده بود و با سیلی که مجددأ از خنسان دریافت کرد نشان میداد که او کماکان به خنگی دوران کودکی است.

 

گواجینگ  گفت دوباره برای چی میزنی؟خنچی به او نزدیک شدو گفت گواجینگ تو 10 ساله تو این 3 فن موندی!گواجینگ به او گفت از عهدش بر نمیام.خنچی به او گفت گار همیشگیت را بگیر.و گواجینگ هم اینکار را کرد و خنسان با برسی گار و قوای درونی گواجینگ به او لبخند زد و گفت خداراشکر حداقل در تمرین قوای درونی پیشرفت خوبی داشتی.و به او دستور داد این حالت را تا برگشتنشان حفظ کند.

 

بعد از رفتن استادها  خواجن که به نظر میرسید تمام روز گواجینگ را نظاره میکرده جلو آمد و  به او گفت انگار بازم جریمت کردند و گواجینگ هم که میخواستم کم نیاره گفت دارم تمرین تعادل میکنم و خواجن هم که باور نکرده بود شروع به زدن گواجین با شاخه باریکی از یک درخت کرد و به او گفت که تو فقط برای من بلدی قلدوری کنی و جلوی استادانت مثل موش هستی.گواجینگ به او گفت بهتره بری دنبال بازیت من باید تمرین کنم.

 

خواجن که ناراحت بود به او گفت من از  جوشی متنفرم و پدرم میخواد من با اون عروسی کنم برای تو هم که مهم نیست.گواجینگ با کم میلی  گفت کی گقته؟یادت نیست که اون داشت یکبار منو به کشتن میداد؟ منم نمیتونم با حرف پدرت مخالفت کنم.خواچن با شنیدن صحبتهای گواجینگ خوشحال شد و شروع به بو کشیدن گواجینگ کرد.گواجینگ گفت بوی چی میدم؟خواجن گفت  بوی آدمهای احمق را و دوباره شروع به آزار و اذیت کردن گواجینگ کرد که چند نفر از قبیله آمدند و به خواجن گفتند که خان میخواهد او را ببیند و او هم علارقم میلش رفت.

 

شب در چادر گواجینگ خواب بود که با صدای بلندی که از بیرون چادر او را صدا میزد از جا پرید و به گمان خودش که یکی از استادانش او را صدا میزند از جا پرید و بلافاصله شروع به التماس در مورد ناتوانی در اجرای فنون کرد ولی بعد از لحظاتی متوجه شد هیچ کدام از استادانش آنجا نیستند و از چادر بیرون رفت مردی که لباس افراد گروه چوانجن را پوشیده بود او را صدا میزد.

 

گواجینگ گفت شما با من چیکار دارید.مرد  از گواجینگ نامش را پرسید و بعد از اینکه مطمئن شد او گواجینگ است به او حمله کرد و چند ضربه به او زد و گواجینگ که کمی قافلگیر شده بود شروع به مبارزه با او کرد و با اینکه بد مبارزه نکرد ولی در نهایت مقلوب او شد.که در همین بین استادان گواجینگ سر رسیدند.

 

استاد کو از مرد پرسید تو کی هستی؟مرد به او جواب داد که من از شاگردان استاد چیو چو جی هستم و حامل نامه ای از طرف او برای شما هستم.استاد کو او را به درون چادر دعوت کرد.جوآر نامه را گرفت و شروع به خاندن نامه کرد.خلاصه نامه به این شرح بود که حدود 9 سال قبل استاد چیو چوجی فرزند پسر خانواده یانگ را پیدا کرده بود و او را مورد آموزش قرار داده و قرار مسابقه برای دو سال آینده بر قوت خود باقی است و ضمن تشکر از وفادار بودن جنگجویان به عهد و پیمان و ضحماتی که برای تربیت گواجینگ کشیده بود به آنها گفت که به دلیل ضحمات 9 ساله خودش در قبال فرزند یانگ امکان مغلوب شدن در مسابقه را منتفی اعلام کرد.استاد کو به مرد گفت که پس فرزند آقای یانگ یک پسر و اسمش یانگ کانگه و مرد هم تائید کرد.

استاد کو به او گفت تو شاگرد ارشد استاد چیو هستی و مرد گفت نه یانگ کانگ شاگرد ارشده و 2 سال زودتر از من آموزش را آغاز کرده.استاد کو به او گفت برخورد چند لحظه قبل تو با گواجینگ برای محک زدن توانایی های او بود.شاگر با پوزخند گفت نه به هیچ وجه.استاد کو به او گفت به استاد چیو بگو که ما به عهد و پیمانمان پایبند هستیم و نیازی به نامه نگاری دیگر نیست.مرد بلند شد و اجازه مرخصی خواست که استاد کو به او گفت به نظر تو خیلی عاشق پشتک زدن هستی؟و یک ضربه به او زد که با عکسلعمل مرد مواجه شد ولی ضربه استاد کو به قدری محکم بود که او را از چادر به بیرون پرتاب کرد.

 

گواجینگ فردا آن شب مشغول تمرین بود ولی بعد از کمی تمرین شمشیر را به زمین فرو کرد و روی زمین دراز کشید و به آسمان خیره شد که خواجن از دور او را صدا زد و پیشش رفت.خواجن از او خواست با او به تماشای شکارعقابها بیاید ولی گواجینگ بلند سر خود  فریاد زد و گفت من چرا انقدر خنگ هستم؟و خواجن هم بدون توجه دوباره درخواست خود را مطرح کرد و گواجینگ که تازه متوجه درخواست او شده بود با او رفت.

 

خان که با افرادش به تماشای عقابها میپرداختند از نحوه مبارزه عقابهای سفید که تعدادشان کمتر از عقابهای سیاه بود الهام گرفت و آن را به یارانش گوشزد کرد تا در مبارزاتشان از این روش استفاده کنند و گواجینگ و خواجن هم با رسیدنشان به او ادای احترام کردند.

 

خان دو تیر به سمت عقابها پرتاب کرد و دو عقاب را شکار کرد و بعد به افرادش گفت هر کس این کار را انجام دهد من به او جایزه میدم.همه مشغول تیرندازی شدند ولی تعداد محدودی از نفرات توانستند عقاب شکار کنند.گواجینگ  به خواجن گفت خیلی حیف شد من کمانم ندارم که در همین حال استاد جبی(تیرنداز)پیشش آمد و به او کمان خودش را داد.گواجینگ بلافاصله از اسب پیاده شد ولی به دلیل اینکه عقابها از برد تیرها خارج شده بودند گواجینگ مجبور شد مصافتی را دنبال آنها بدود و با پرشی خیره کنند بر روی تخته سنگی بزرگ تیر خود را شلیک کرد و با یک تیری که داشت دو عقاب را بهم دوخت و مورد تشویق حضار قرار گرفت.

 

خان به گواجینگ گفت تو هر چیزی بخواهی من به عنوان جایزه به تو میدم.گواجینگ هم از او تشکر کرد و گفت شما به من و مادر لطف دارین و ما هیچ کمبودی به خاطر شما نداریم.خان اصرار کرد که یک چیزی طلب کند و گواجینگ بعد از کمی فکر و نگاه به خواجن به او گفت من در خواست دارم شما قرار ازدواج بین خواجن و جوشی را باطل اعلام کنند.خان خندید و گفت این  یک درخواست بچه گانست و من نمتونم این را براورده کنم و در عوض خنجر طلایی خودم را به تو پیشکش میکنم تا دشمنان من را توسطش نابود کنی.گواجینگ هم با خوشحالی پذیرفت.خواجن هم که از صحبت پدرش ناراحت شده بود از آنجا رفت.

 

گواجینگ در پایین همان کوههی که عقابها را در آنجا شکار کرده بودند به تمرین مجدد پرداخت.خواجن دوباره پیش او رفت و از او پرسید چرا از پدرم چنین درخواستی کردی؟ گواجینگ در جواب گفت چون  جوشی آدم پستیه و ممکنه تو را اذیت کنه و اینکه تو نباید با او ازدواج کنی...خواجن گفت اگر زن اون نشم پس زن کی بشم؟ گواجینگ هم گفت من نمیدونم و باز هم خواجن از صحبت او ناراحت شد و با ضربه آهسته ای به او گفت تو هم که هیچی نمیدونی...

 

در همین حین مردی مسن  به آنها نزدیک شد و با عزرخواهی از مزاحمتی که برای آنها به وجود آورد به آنها گفت که اون دو بچه عقابی که بالای کوه هستند مادر خورد را از دست داده اند چطور میتوان به آنها کمک کرد؟خواجن گفت فقط کسی که بال داره میتونه اون بالا بره و به اونها کمک کنه.گواجینگ که نگاههای پیرمرد را به سمت خود حس کرده بود به او احترام گذاشت و گفت شما بهتره با خوآجن برای استراحت به چادر من برید من باید به تمرینم ادامه بدم و پیرمرد با تشکر از او گفت که ممنون  شما به تمرینتون ادامه بدید.

گواجینگ که متوجه شده بود که پیرمرد میخواهد تمرین او را ببیند به او گفت که استاد من  به من گفته کسی نباید تو را حین تمرین ببینه...پیرمرد با مهربانی گفت اما با شیوه ای که تو تمیرن میکنی تا 100 سال دیگر هم به جایی نمیرسی...او با یک حرکت سریع شمشیر را از دست گواجینگ قاپ زد و به او گفت حالا خوب نگاه کن و چندین حرکت را به زیبایی و با سرعت انجام داد.بعد ایستاد و گفت که عقابهای سفید خیلی قابل احترام هستند و نسلشون نباید به خطر بیفته و به سرعت از کوه بالا رفت و بچه عقابها را به پائین آورد و به خواجن داد.خواجن هم به گوآجین فت من میرم به اونها غذا میدم ولی قبل از آن استاد پیر به او و گواجینگ گفت که نباید این ماجرا را برای کسی تعرف کنید.

پیرمد داشت میرفت که گواجینگ که حول شده بود به طرز تهدید آمیزی  شمشیرش را جلوی  خود گرفته بود جلوی او را گرفت و عاجزانه از او خواست که نرود.استاد با دیدن شمشیر گفت میخوای چیکار کنی و گواجینگ که تازه متوجه طرز نگه داشتن شمشیرش شده بود شمشیر را کنار کشید و گفت هیچی...و زانو زد و به طور مکرر برای استاد پیر سر بر خاک گذاشت.پیرمرد از او پرسید برای چی این کار را میکنی؟گواجینگ گفت که من آدم کودنی هستم و با اینکه شبانه روز تمرین میکنم نمی تونم رزمیکار خوبی بشم و پیرمرد ادامه داد تو از من میخوای کمکت کنم پس نیمه شب امشب بیا بالای همان کوهی که عقابها را نجات دادم ولی به کسی نگو...گواجینگ به گفت اما چطور بیام بالا ولی دیگر آن مرد رفته بود.

گواجینگ شروع به بالا رفت از کوه کرد ولی راه کوه غیر قابل عبور بود و به کندی بالا میرفت و ناگهان سنگ از زیر پای او کنار رفت و او در استانه سقوط کردن بود که خود را به یک تکه سنگ چسباند ولی دیگر راهی به پالا و پائین نداشت و غروب شد و در اوایل شد خواجن دنبال او  در پایین کوه می گشت ولی صدای گواجینگ را نمیشنید که او را صدا میزد و او هم از آنجا دور شد.

اواسط شب بود استاد پیر از بالای کوه  برای او طناب انداخت و او را بالا کشید.استاد به او گفت روی اون تخته سنگ درازبکش و کمی استراحت کن.استاد به او گفت که من چهار جمله به تو میگم و تو باید به آنها خوب گوش کنی:1.بدون تفکر عمل نکن 2.تا بدنت قوی نشده خطر نکن 3.اگر روحت بیمار باشه به زندگی جاوید نمیرسی 4.با کمک پاکی ها میتونی ناپاکی و پلیدی را دفع کنی. حالا چشمات را ببند و ضحنت را از فکرها ضائد خالی کن و حالا نفس بکش  و گواجینگ بعد از چند ثانیه به خلصه فرو رفت.حالا از ناحیه شکم احساس گرما میکنی و کم کم این گرما به تمام نقاط بدنت میرسد و احساس سرما در بدنت به طور کامل از بین میرود .

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط فن چینیان در سه شنبه 18 تیر1387 و ساعت 2:40 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

 

چند مطلب مهم كه از تمام خوانندگان مي خواهيم اين مطالب را به دقت بخوانند:

مطلب اول

خيلي از خوانندگان از ما سوال پرسيدند كه، چرا سريال افسانه عقابهاي مبارز پخش نشد؟

سريال افسانه عقابهاي مبارز 42 قسمت است كه تلويزيون ايران فقط 13 قسمت آنرا پخش كرد. به دليل وجود مغولها و چنگيز خان سازمان ارشاد و بعضي از مسئولين كوتاه فكر جلوي پخش اين سريال را گرفتند. چون چنگيز دشمن ايران بود! ولي اين سريال را كشور چين ساخته است. مگر مغولها به چين حمله نكردند؟ ايرانيها فقط جلوي پايشان را مي بينند و فقط در قسمتهاي اول سريال قضاوت كردند. در حاليكه از قسمت 8 تا 37 مغولها در اين سريال نبودند. پس چرا اين قسمتها پخش نشد؟ و اگر صدا و سيما تا قسمت آخر اين سريال را بررسي مي كرد، در چند قسمت پاياني گوآجينگ، چنگيز را به قاتل بودن متهم مي كند و به همين علت مشكلاتي برايش پيش مي آيد. پس مي شود از آخر سريال درس گرفت كه چنگيز به موجودي خونخوار تبديل مي شود.

 

مطلب دوم

از خلاصه سريال افسانه عقابهاي مبارز فقط سه قسمت مانده كه اميدواريم به زودي تمام شود. فعلا سريال افسانه شجاعان را هفته اي يك قسمت براي دانلود قرار مي دهيم تا خلاصه سريال افسانه عقابهاي مبارز تمام شود. بعد از تمام شدن اين سريال ما فعاليت جديدي را در اين سايت شروع مي كنيم كه شامل دانلود سريال افسانه شجاعان، دو قسمت در هفته است و ساير برنامه ها كه در موعد مقرر به اطلاع شما مي رسد.

 

مطلب سوم

ما در همين وبلاگ بخشي به نام تالار افسانه شجاعان ساختيم كه دوستان نظرات و نقدهاي خود را براي ما ارسال مي كردند و ما در وبلاگ قرار مي داديم. اما بنا به درخواست چندتا از دوستان يك وبلاگ جديد با همين عنوان ايجاد كرديم كه با مراجعه به آن مي توانيد در آن عضو شويد و خودتان شخصا مطالب را در سايت قرار دهيد و مزيت ديگر اين سايت اين است كه خوانندگان و اعضا مي توانند در مطالب خود عكس نيز قرار دهند.

 

مطلب چهارم

با شروع تابستان شما خوانندگان نيز وقت آزاد بيشتري داريد. در صورت تمايل مي توانيد در ترجمه چند متن نسبتا ساده به ما كمك كنيد. شما مي توانيد ايميلتان را براي ما در بخش نظرات ( و يا نظر به صورت خصوصي ) قرار دهيد و هر 12 ساعت ايميلتان را چك كنيد. تا ما متن را براي شما ارسال كنيم.

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در سه شنبه 18 تیر1387 و ساعت 0:21 | موضوع:
 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در شنبه 15 تیر1387 و ساعت 23:23 | موضوع: والپیپر و تصاویر
 

 

نتیجه نظرسنجی

 

در اولین روزهایی که ما این وبلاگ را طراحی کردیم، یک نظرسنجی با عنوان بهترین شخصیت افسانه شجاعان قرار دادیم که تا کنون 9 ماه از تاریخ شروع نظرسنجی می گذرد. و 171 نفر در این نظرسنجی شرکت کردند. و ما با افتخار می گوییم که شنگو یا بانوی مقدس مقام اولین شخصیت محبوب افسانه شجاعان را با 78 رای و 45.6 درصد مجموع آرای کسب کرد. و لینخو با 67 رای ( با 11 رای اختلاف!!) و 39.1 درصد آرای مقام دوم را کسب کرد. و خانم با 12 رای و 7 درصد مقام سوم و استاد فن‌چین‌یان با 9 رای و 5.2 درصد مقام چهارم را کسب کرد.

 

چرا شنگو اول شد؟

در نگاه اول شاید همه لینخو را به عنوان نقش اول سریال بپذیرند و از طرفی شاید هم درست باشد. ولی نقش اول محبوب ترین شخص است؟ آیا نقش اول سریال دچار اشتباه نمی شود؟ و اینکه چه کسی باعث شد تا لینخو نقش اول سریال بشود؟ ین ین 5 بار یا شاید هم بیشتر جان لینخو را نجات داد که مهمترین آن در قسمت 17 و 18 اتفاق افتاد که اگر در هر کدام از موارد ین ین جان لینخو را نجات نمی داد مسلما لینخو زنده نمی ماند. و اگر لینخو کشته می شد نمی توانست در آخر سریال قهرمان و نقش اول سریال بشود. پشت سر هر قهرمان یک حامی وجود دارد که نقش مهمی در پرورش این قهرمان دارد و اگر این حامی نباشد، قهرمانی بوجود نمی آید.

جوانمردان پاک با نيروي جسم و روح خود اهريمن را شکست خواهند داد

اگر در قسمت آخر یوعه به دست لینخو کشته نمی شود، حتما به سایر گروه ها نیز حمله می کرد و آدمهای زیادی را می کشت و ظلمت و تاریکی را بر جهان حکمفرما می کرد. و اگر شنگو نبود لینخویی وجود نداشت. لینخو اشتباهاتی انجام داد که از محبوبیت او کاست. در آینده سعی می کنیم به اشتباهات لینخو اشاره کنیم. شما خوانندگان هم می توانید بعضی از این اشتباهات را نام ببرید؟

هستی بخش جهان عشق آفرید و از عشق روشنایی آمد پدید.

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 12 تیر1387 و ساعت 16:20 | موضوع: افسانه شجاعان
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و نهم

 

گوآجینگ در حال خواندن کتاب جنگ ومو بود. جناب لو وارد چادر گوآجینگ شد. گوآجینگ: شکلهای ببر و مار جزو فرمهای اصلی کتاب ومو است تو چطور انها را می دانی؟ تو دیشب چطور جواب سوال را پیدا کردی؟ لو گفت: من یک پری خدایی را احضار کردم و از او پرسیدم ( همان قصه که روز قبل گفت) گواجینگ اجازه داد لو برود. لو هم از ترس اینکه گوآجینگ متوجه دروغش بشود کلی عرق کرده بود.

 

 

شب اُیانگ فنگ وارد چادر گوآجینگ شد. گوآجینگ ناگهان با دیدن فنگ غافلگیر شد و گفت: رُنگ آر کجاست؟ فنگ: من می خواهم از تو سوال کنم. گوآجینگ: از وقتی تو رُنگ آر را بردی من او را ندیدم. منظور تو این است که رُنگ آر زنده است. از شما متشکرم که رُنگ آر را نکشتید. فنگ: من حقیقت را به تو می گویم. من در معبد آهنی رُنگ آر را اسیر کردم. اما الان دو روز است که او را ندیدم.

 

 

گوآجینگ به فنگ شیر تعارف کرد. فنگ: اگر رُنگ آر را دیدی، بهتره به من تحویل بدهی. گوآجینگ: یعنی تو رُنگ آر را دیدی؟ فنگ: من مدت زیادی در اینجا دنبال رُنگ آر گشتم. تو برای متوقف کردن دو پسر خان از روش کتاب ومو استفاده کردی. به غیر از رُنگ آر کسی این روش را نمی داند. اگر رُنگ آر را به من تحویل ندهی من تو را می کشم.

گوآجینگ: من خیلی خوشحال می شوم که رُنگ آر را ببینم. ولی تو فکر می کنی اگر من رُنگ آر را ببینم به تو تحویل می دهم. فنگ: من هر وقت که بخواهم می توانم تو را بکشم. ما یک قراری می گذاریم. اگر تو رُنگ آر را به من تحویل بدهی، من به او صدمه نمی زنم. اما اگر او را به من تحویل ندهی، من می گردم تا او را پیدا کنم. در آن موقع از من نخواه تا مهربان باشم. گوآجینگ: تو الان از من قویتر هستی. ولی من جوانترم. تو یک روز پیر و ضعیف می شوی. در آن موقع تو حریف من نیستی. و من انتقام استادهایم را از تو می گیرم. و اگر گریه هم بکنی من به تو رحم نمی کنم. فنگ: پس من تا وقتی انرژی دارم تو را می کشم. فنگ به گوآجینگ حمله کرد. گوآجینگ در مبارزه می خواست از روش انگشت یی یانگ، راهب ییدنگ استفاده کند که یاد نداشت. فنگ هم به او خندید.

 

 

گوآجینگ: تو می خواهی تا رُنگ آر کتاب جویین را به تو آموزش بدهد. در هر صورت تو نباید به او آسیب بزنی. فنگ: اگر او کتاب جویین را به من آموزش بدهد من به او آسیب نمی زنم و اگر نخواهد من او را تنبیه می کنم. گوآجینگ: نه، اگر تو به دست من بیفتی، من سه بار تو را رها می کنم. فنگ هم با گوآجینگ در این مورد عهد بست.

 

 

فنگ از چادر بیرون رفت. لو: او گفت که رُنگ آر در اردوگاه است. این حرف مزخرف است. گوآجینگ: من همیشه احساس می کردم که رُنگ آر در این اردوگاه است. وقتی من به مشکلی برمی خوردم او به من کمک می کرد. ولی من در مورد او اشتباه کردم و می ترسم رُنگ آر هرگز نخواهد من را ببیند. لو: شما خسته هستید. استراحت کنید ما فردا راهی برای مقابله با فنگ پیدا می کنیم. گداها از چادر بیرون رفتند.

شب گوآجینگ کمی اطراف را دنبال رُنگ آر گشت ولی او را پیدا نکرد. گوآجینگ خوابید. چند ساعت بعد که نیمه شب بود از خواب بیدار شد و دید یک نفر روی او پتو گذاشته. گواجینگ فهمید که رُنگ آر بوده. گوآجینگ چند بار او را صدا زد.

 

 

گوآجینگ به همراه سپاه به مناطق سردسیر شمالی رفته بود. آقای لو یک نقشه کشید که فنگ را در دام بیندازند. او زیر صندلی گوآجینگ یک چاله بزرگ کند. و روی آنرا پوشاند و صندلی را روی آن گذاشت. فنگ از در وارد شد و روی صندلی پرید ولی داخل چاله افتاد و مقداری کیسه رویش ریخت. لو یک سوتی داد و گفت: خانم فوآنگ واقعا زرنگ است. ( که بعد آنرا ماست مالی کرد.) فنگ با نیروی ویژه از زیر زمین فرار کرد.

گوآجینگ یک ضربه به زیر خاک زد و فنگ را بی حس کرد. بعد به فنگ گفت: من قول دادم سه بار تو را آزاد کنم. این اولین بار است و بعد فنگ را رها کرد.

 

 

چنگیز هم در جنگ به سرمای شدیدی برخورده بود و در حمله به مشکل رسیده بود. به همین دلیل حمله چند روز به تاخیر افتاد.

 

 

گوآجینگ به چادر برگشت و دید که لو دوباره زیر صندلی را کنده. گوآجینگ: این که همان نقشه دیروز است. لو: او انتظار دارد که ما نقشه خودمان را عوض کنیم ولی ما از همان نقشه قبلی استفاده می کنیم ولی به جای کیسه از آب استفاده می کنیم تا یخ بزند.

 

 

آنها در حال حرف زدن بودند که فنگ از در پرید و داخل چاله افتاد و آنها بلافاصله رویش آب ریختند و فنگ به یک مجسمه یخی تبدیل شد. گوآجینگ: من قول دادم سه بار او را آزاد. یخ او را بشکنید و بگذارید برود.

 

 

شب گوآجینگ با لو و دو نفر دیگر شام می خورد. گوآجینگ به لو گفت: این راه حلها از فکر خودت نیست برو به رُنگ آر بگو من می خواهم ببینمش. لو: رُنگ آر اینجا نیست. من چطور می توانم به او بگویم. گوآجینگ: اگر تا فردا ظهر نتوانی راه حلی پیدا کنی من تو را تنبیه می کنم. و بعد به سربازان گفت تا فردا ظهر مواظب او باشید. فردا ظهر گوآجینگ به دیدن لو رفت و گفت مهلت تو تمام شد.

 

 

 لو: من یک راه حل پیدا کردم ولی خیلی مشکل است. رییس فوآنگ در بالای آن کوه منتظر شماست. یک کوه یخی با سطح کاملا صاف مثل دیوار بود. لو: این کار خیلی خطرناک است لطفا از آن منصرف شوید. گوآجینگ دو خنجر برداشت و از کوه بالا رفت (این تصویر را در آرم اول سریال دیده اید)

 

 

وقتی چند متر مانده بود تا گوآجینگ به بالای کوه برسد، رُنگ آر یک نردبان برای او انداخت. گوآجینگ به بالای کوه رسید و رُنگ آر را دید. رُنگ آر: من هر روز می توانستم تو را ببینم ولی تو نمی توانستی من را ببینی. گوآجینگ: پس چرا تو بیرون نیامدی تا من تو را ببینم. رُنگ آر: اگر تو می فهمیدی که من در امنیت هستم. تو می رفتی و با خوآجن ازدواج می کردی.

 

 

گوآجینگ: لطفا من را ببخش. رُنگ آر: من هرگز تو را بخاطر رفتاری که با من در جزیره شکوفه های هلو داشتی نمی بخشم. گوآجینگ: اگر من را نبخشی من خودم را از کوه پرت می کنم پایین. رُنگ آر: نه، من تو را بخشیدم.

رُنگ آر و گوآجینگ در حال حرف زدن بودند که رُنگ آر سایه فنگ را بر روی یک سنگ دید. رُنگ آر به گوآجینگ گفت: ما فردا دوباره به اینجا می آییم تا من کتاب جویین را به تو یاد بدهم. و بعد از کوه پایین رفتند. وقتی به پایین کوه رسیدند. رُنگ آر به گوآجینگ گفت: من فنگ را در بالای کوه دیدم. گوآجینگ: پس تو این حرفها را زدی تا فنگ بشنود. رُنگ آر: بله.

 

 

روز بعد گوآجینگ و رُنگ آر به بالای کوه رفتند و مشغول تمرین شدند. فنگ هم دزدکی نگاه می کرد. انها در حال تمرین بودند که صدای شیپور امد. گواجینگ گفت: خان با ما کار دارد. من باید پایین بروم. گواجینگ و رُنگ آر از کوه پایین رفتند.

 

 

وقتی انها به پایین رسیدند نردبان را سوزاندن. فنگ که در بالای کوه بود دیگر راهی برای پایین آمدن نداشت. فنگ یک صخره یخی به پایین انداخت. رُنگ آر: او باز هم می خواهد با ما بجنگد. تو اینبار نباید زندگی او را نجات بدهی. گوآجینگ: ولی این سومین بار است. رُنگ آر: ما ده روز صبر می کنیم. بعد یک عقاب را می فرستیم تا مقداری طناب برای او ببرد.

 

 

گوآجینگ به چادر خان رفت. پسر بزرگ خان، موتوگن در جنگ کشته شده بود. سربازان برای انتقام، دوباره حمله کردند. شب گوآجینگ به چادر برگشت. رُنگ آر در چادر خوابیده بود. با آمدن گوآجینگ، رُنگ آر بیدار شد. رُنگ آر کمی با گوآجینگ صحبت کرد و بعد گفت: پس تو هنوز هم می خواهی با خوآجن ازدواج کنی. ولی اگر تو بتوانی شهر را فتح کنی خان از تو خوشحال می شود و اجازه می دهد تو بروی.

 

 

صبح گوآجینگ و رُنگ آر در حال صحبت بودند که دیدند فنگ یک چتر برای خودش درست کرده و از کوه پایین آمد. رُنگ آر گفت: با این روش ما می توانیم فردا شهر را فتح کنیم. آن شب گوآجینگ تمام فرماندهان را جمع کرد و به آنها استراتژی جنگی را گفت. روز بعد گوآجینگ و سربازان یک چتر ساختند از بالای کوه که به دیوار شهر نزدیک بود فرود آمدند. بعد از چند ساعت جنگیدن آنها توانستند شهر را فتح کنند.

 

 

 رُنگ آر وارد شهر شد و در اطراف قدم می زد. ناگهان او یک جسد را دید که به نظرش آشنا بود. آن جسد ون ین خوآلی بود. رُنگ آر، گوآجینگ را صدا زد وقتی گوآجینگ آمد فهمیدند که ون ین خوآلی زنده است.

 

 

گواجینگ می خواست او را بکشد که رُنگ آر جلوی او را گرفت و گفت: او را پیش خان ببر و در عوض از او بخواه تا نامزدی تو و خوآجن را لغو کند.

 

 

گوآجینگ: ون ین خوآلی را پیش خان برد. ون ین خوآلی از او خواست تا این کار را نکند ولی گوآجینگ قبول نکرد. ون ین خوآلی وارد چادر چنگیزخان شد و دید که او روی تخت خوابیده. ون ین خوآلی با خنده گفت: نگاه کنید او خوابیده است.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در دوشنبه 10 تیر1387 و ساعت 23:52 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در شنبه 8 تیر1387 و ساعت 17:8 | موضوع: والپیپر و تصاویر
 

قسمت دوم افسانه شجاعان

 

این فایل به صورت صوتی می باشد.

قابل اجرا با jetAudio

حجم فایل 2MB

زمان دانلود حدود 20 دقیقه

برای دانلود بر روی لینک زیر کلیک کنید

دانلود

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در پنجشنبه 6 تیر1387 و ساعت 0:32 | موضوع: دانلود افسانه شجاعان

 

با سلام خدمت دوستان

از دانلود افسانه شجاعان به صورت فايل صوتي ( دوبله شده ) استقبال خوبي شد. با حمايت و نظرات شما ما اميدواريم تا هفته اي دو قسمت را براي دانلود قرار دهيم. قسمت دوم را هم به زودي براي دانلود قرار مي دهيم.

دي وي دي افسانه شجاعان هم موجود است. اين فيلم به سه صورت دوبله، زيرنويس چيني و زيرنويس انگليسي موجود است كه مي توانيد از لينك زير خريداري كنيد.

 

خرید سریال

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در دوشنبه 3 تیر1387 و ساعت 23:17 | موضوع:

خوش آمديد

  POWERED BY BLOGFA.COM