برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.
خلاصه قسمت هفتم
گواجینگ میخواست پائین بره که با دیدن ارتفاع کمی شکه شد و استاد وقتی قیافه مسخره گواجینگ را دید او را به پایئن انداخت.گواجینگ با سرعتی خیره کننده به پائین سقوط میکرد و کمک میخواست که استاد پیر برای او طناب انداخت و او را نزدیک زمین فرود آورد.
دوشی نوه خان بزرگ که نامزد خواجن هم محسوب میشد با هدایای زیادی به قبیله تاموچین اومد و گفت:پدر بزرگم دستور داده هدایای نامزدی را بیارم و تاموچین گفت تو از 10 سال پیش که آخرین بار دیدمت خیلی بزرگتر شدی و به توالی دستور داد که هدایا را تحویل بگیرد.دوشی به خواجن نگاهی چاپلوسانه کرد و گفت خواجن انداخت و گفت منو یادت میاد و خواجن هم بدون توجه پشتش را کرد و رفت.
در خیمه دوشی که معلوم بود درست تربیت نشده و بی ادبانه رفتار میکند به تاموچین گفت پدربزرگم گفت که شما کی هدایا را میفرستید؟ تاموچین گفت من فردا خودم شخصأ هدایا را خدمت پدربزرگت می برم.خنچی و گواجینگ با هم در حضور استادان دیگر تمرین میکردند و به قدری گواجینگ با خنچی هماهنگ شده بود که تشویق استادان دیگرش را برنگیخت.
آنها مشغول تشویق گواجینگ بودند که متوجه گله اسبی شدند و یک اسب چشم خنسان(استاد سوارکاری) را گرفت و به همه گفت نگاه کنید من چطور این اسب را رام میکنم ولی بعد از کمی تعقیب اسب نتونست موفق به گرفتنش بشه...گواجینگ به سرعت دنبال اسب رفت و گفت من این کارو انجام میدم شروع به رام کردن اسب کرد و موفق شد و این شک استادان گواجینگ را برانگیخت.استاد کو گفت شما چطور با اینکه چشم دارید متوجه این موضوع نشدید که نیروی درونی گواجینگ بیشتر از اونی شده که ما بهش آموزش دادیم.ما هیچ کدوم به این درجه از قدرت نیروی درونی نرسیدیم و دوست دارم بدونم کی اونو مخفیانه آموزش میده.خنسان مخواست بره از او بپرسه که استاد کو گفت که نیازی نیست امشب تعقیبش میکنیم تا بفهمیم.
نیمه شب گواجینگ مثل معمول به کوه رفت و به سرعت از کوه بالا رفت و استادان که در تعقیب او بودند از این کار متحیر ماندند و در عین حال از تعقیب باز ماندند.استاد کو گفت همینجا منتظرش میمونیم تا برگرده.گواجینگ به استاد که به طور مرموزی نشسته بود پشت بوتها نزدیک شد و سلام کرد که استاد سریع او را نشاند و ساکت کرد و جمجمه هایی که روی هم چیده شده بود را نشان داد و گواجینگ که این صحنه را در بچگی دیده بود میخواست حرف بزنه که باز هم استاد او را ساکت کرد.
چند دقیقه بعد می چانگ فو به آنجا رسید و شروع به تمرین هنرهای رزمی مخصوص خود کرد و در حین تمرین با روح همسرش و انتقام گیری او از استادان گواجینگ سخن میگفت و بعد رفت.
استاد پیر بعد از رفتن او به محل تمرین رفت و بعد از برسی جمجمه ها گفت این زن خیلی نیرومدنه.گواجینگ به استاد گفت این زنو میشناسم اون برای انتقام گرفتن از استادان من اینجا اومده و من میرم به اونا میگم.استاد به گواجینگ گفت اونا حریفش نمیشن.صبح استادان که هنوز پای کوه منتظر بودند بیخبر از اینکه گواجینگ و استاد پیر از طرف دیگر پائین آمدن در گوشه ای نشسته بودند که جوآر به خنسان گفت بیا بریم بالا شلاق او را گرفت و آرام آرام با انداختن شلاق به قسمتهای مناسب کوه از آن بالا رفتند.
گواجینگ و استادش که مخفیانه به اردوگاه خان بزرگ آمده بودند به دنبال می چانگ فو ناگهان متوجه شدند که در چادر سانکونگ خبرهایی است.و فاالگوش وایساد و به حرفهای حضار آنجا که خود سانکونگ و ون ین خوالی و جاموکا بود گوش داد.آنها در فکر نابود کردن تاموچین بودند.جاموکا به آنها گفت درسته که اون برادر خونده منه ولی من میدونم اون قصد داره قلمرو منو تصرف کنه و من باید پیمان برادریمونو بشکنم.ون ین خوالی هم گفت امشب تمام اشیاء قلمرو تاموچین مال جناب سانکونگه و البته سربازانش مال جناب جاموکا.
می چانگ فو در اردوگاه به سرعت دنبال محل اختفای استادان گواجینگ میگشت و استاد هم که این را میدانست به گواجینگ گفت برو و به استادات بگو من میخوام اونا رو ببینم و گواجینگ هم به سرعت رفت.در چادر استادان... جوآر از بالای کوه جمجمه ها را آورده بود و استادان شک کرده بودند به گواجینگ که او دارد به کمک می چانگ فو تمرین میکنه تا انتقام مرگ همسر می چانگ فو را بگیره. که البته خنچی با آنها مخالف بود.استاد کو گفت ما منتظر اون می مانیم و اول کار اونو تمام میکنیم و بعد به سراغ می چانگ فو میریم که البته با مخالفت 3 تا از استادا روبرو شد و آرای آنها مساوی بود و آنها به یاد استاد ششم که سالها پیش فوت کرده بود افتادند.
در چادر تاموچین توالی در مقابل پدرش زانو زده بود با التماس از او میخواست که از ازدواج خواجن و دوشی جلوگیری کند به دلیل اینکه خواجن گواجینگ را دوست دارد که با مخالفت تاموچین مواجه شد.
گواجینگ وارد چادر استادان شد که استاد کو سریع او را زمین زد و میخواست به او ضربه نهایی را بزند که خنچی جلوی استاد را گرفت که البته به راهتی استاد شمشیر خنچی را به گوشه ای پرتاب کرد و به همراه 4 استاد دیگر دوباره میخواستند به گواجینگ ضربه بزنند که اینبار خنچی با بدنش گواجینگ را پوشاند تا او را نکشند و همینطور هم شد.
خنچی گفت بهتره اول ازش سئوال بپرسیم.خنسان به او گفت کی بهت حرکات جدید یاد داده...گواجینگ به او گفت اون داره میاد اینجا و استاد کو و دیگر استادان به سرعت به بیرون چادر رفتند و اطراف را نگاه کردند و در جستوجوی می چانگ فو بوددن البته استاد پیر در جلوی آنها ایستاده بود.گواجینگ بیرون آمد و میخواست به استاد پیر احترام بزارد که جوآر جولی او را گرفت و گفت می چانگ فو کجاست؟گواجینگ گفت اون داره میاد اینجا و استاد کو بقدری اصبانی شد که ضربه با عصا به طرف گواجینگ زد که البته استاد پیر جلوی ضربه را گرفت.جوآر به او گفت میتونم بگم افتخار آشنایی با کی را دارد.گوایجنگ با خنده گفت اون اسمش مائو است.ولی جوآر زد تو زوقش.استاد مائو از گروه جنگجویان تعریف کرد.استاد کو به استاد مائو گفت علت حضورشون چیه آیا به قرار مبارزه با استاد چیو مربوطه؟استاد مائو گفت نه به هیچ وجه به استاد چیو مربوط نیست و گواجینگ هم به طور اتفاقی دیدم و هنگامی که متوجه شدم او جوان درستکاری است روشهای تقویت نیروی درونی را بهش یاد دادم ولی به او هیچ حرکتی یاد ندادم و اونو به شاگردی قبول نکردم.
استاد کو با تقدیر از تلاش استاد مائو او را به داخل چادر هدایت کرد و گواجینگ هم با تحسین استادها رو برو شد.خواجن هم از راه رسید و به گواجینگ در مورد اصرار پدرش برای ازدواج او با دوشی گفت که گواجینگ موضوع را عوض کرد و گفت من متوجه شدم که سانکونگ و جاموکا میخواخند پدرتو در راه محاصره کنند و بکشند و به خواجن گفت که به آنها خبر بده و خواجن هم سریع از آنجا رفت.در چادر استاد مائو و 6 استاد گواجینگ در فکر نقشه ای برای شکست دادن می چانگ فو بودند.
خواجن که به سرعت در راه بازگشت به خانه بود اسیر می چانگ فو شد.و به محل تمرین برده شد.خواجن با دیدن جمجمه ها خیلی ترسید و پرسید برای چی اونو انجا آورده.می چانگ فو گفت تا زمان تمرین فن جدید من روی تو یک ساعت مونده ...من می چانگ فو ...و داستان زندگی خود را برای او تعریف کرد.و بعد از آن میخواست خواجن را بکشد که استادان گواجینگ همگی سر رسیدند و طوری وانمود کردند که انگار تعداد آنها بسیار زیادتر از واقعیت امر باشد و حتی با نقش بازی کردن برای هم باعث ترس می چانگ فو شدند.و حتی در صحبتهای بلندشون با هم اینطور میگفتند که اگر می چانگ فو از آسیب رساندن به دیگران و گروه جنگجویان دست بردارد ما یک فرصت به او میدهیم.
می چانگ فو به آنها گفت استادان محترم صداتون را شنیدم لطفأ مهارتتان را به من نشان بدهید.و از خواجن فاصله گرفت که گواجینگ سریع او را فراری داد ولی خودش به دست می چانگ فو افتاد...استاد مائو به دیگران فرامان داد او را محاصره کنند.آنها با چرخیدن دور می چانگ فو او را گیج کرده بودن ولی می چانگ فو گفت برای آزادی گواجینگ دو سئوال میپرسد که استاد مائو به او اجازه داد بپرسد.می چانگ فو گفت معنی جمله ذخیره سرب با جیوه سرب چیه؟استاد گفت یعنی اینکه برای تقویت کلیه باید گرمای درونی بدن انسان ثابت بشه .سئوال دوم معنی نوزاد خاص چیه؟استاد به او گفت من معنی اینو بهت نمیگم بهتره از اینجا بری.می چانگ فو هم گواجینگ را به گوشه ای انداخت و رفت.
استاد به گروه رزمیکاران رو کرد و گفت من مجبور شدم برای نجاتن جان گواجین یکی از رازها را فاش کنم و ممکنه می چانگ فو از این راز برای صدمه زدن به مردم استفاده کنه...مهارت رزمی من از اون پائین تره...اگر اون شاگرده استادش دیگه چه عجوبه ایه؟گواجینگ برای رساندن خبر توطعه به تاموچین از آنجا رفت و استاد کو هم به خواجن گفت تو هم بهتره بری دنبال برادرت تا سربازان را به کمک اونها ببرند.گواجینگ به افراد تاموچین رسید که به سمت اردوگاه خان بزرگ در حرکت بودند...و به تاموچین ماجرا را گفت و تاموچین هم به افرادش دستور داد که حواسشون را بیشتر جمع کنند.و داخل جنگل موضع بگیرند.بعد از چند دقیقه لشکر ون ین خوالی به نزدیک جنگل رسیدند.
تاموچین به آنها پیشنهاد مزاکره داد ولی بعد از کمی گفتگو متوجه شد که آنها فقط برای جنگآمدند و حتی دوشی که جلودار سپاه ون ین بود تاموچین را به بریدن سرش تهدید کرد که با خشم گواجینگ همراه شد.گواجینگ به تنهایی به سمت لشکر دشمن حمله کرد و به سراغ دوشی رفت و او را با خود به سمت سپاه تاموچین برد که به سمتش تیراندازی کردند که با جاخالی گواجینگ یک تیر اشتباهی به پشت دوشی برخورد کرد که این کار با تحصین سپاه تاموچین همراه بود.
گواجینگ دوشی را به جلوی پای تاموچین انداخت و تاموچین از ساکونگ خواست عقب نشینی کننند و او هم پذیرفت.جاموکا جلو رفت و گفت میخوام با برادر خواندم صحبت کنم و به طرف نیروهای تاموچین رفت.تاموچین به او گفت تو هنوز خودت را برادر من میدونی و با او به گوشه ای رفت. جاموکا به او گفت تو رئیس یک قبیله بزرگ هستی پس چرا میخوای مغولها را بر ضد امپراطوری جینگ بشورونی.تاموچین گفت موغولها باید با هم متحد بشند و دست از باج سبیل دادن به جینگی ها بردارند.





