تبليغاتX
افسانه شجاعان و عقابهای مبارز
سرانجام سریال زیبای افسانه عقابهای مبارز با زیرنویس کاملا فارسی و روان آماده فروش شد.

برای خرید به سایت زیر مراجعه کنید

خرید افسانه عقابهای مبارز

 

با زیرنویس کاملا فارسی

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در شنبه 21 آذر1388 و ساعت 15:4 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  چهل و دوم

آخرین قسمت افسانه عقابهای مبارز

 

جو بوتون داشت می دوید و یین گو به دنبالش بود. یین گو به جو گفت: فوآنگ تو را 15 سال در جزیره زندانی کرد. تو در این مدت چه کاری انجام دادی؟ جو خیلی به مغزش فشار آورد تا یادش بیاید ولی هیچ چیز یادش نیامد. جو راه افتاد و رفت و یین گو هم به دنبالش رفت.

 

 

رُنگ آر برای غذا سیب زمینی کباب کرده بود. گوآجینگ به چیکونگ گفت: کمی استراحت کنید. مبارزه به زودی شروع می شود. چیکونگ: شاید من پیر شدم، ولی هنوز نیرو و مهارت من خوب است. بعد به رُنگ آر گفت: تو فکر می کنی مهارت من بیشتر است یا پدرت؟ رُنگ آر: مهارت تو و پدرم تقریبا برابر است. ولی اگر تو ببازی من هر روز غذاهای لذیذی برای تو درست می کنم. حالا تو از بردن خوشحال می شوی یا باختن؟

 

 

آنها در حال حرف زدن بودند که فنگ آنجا آمد. چیکونگ: تو چقدر زود به اینجا آمدی. فنگ: حالا که من زود آمدم، ما دوتا می توانیم مبارزه را شروع کنیم. بعد هر دو مشغول مبارزه شدند. رُنگ آر: استاد 2 سال از تمرین محروم بوده.

 

 

فنگ با تمرین زیاد و یاد گرفتن قسمتی از کتاب جویین توانسته بود مهارت و نیروی درونی خودش را افزایش بدهد. فنگ چند ضربه به چیکونگ زد و اگر مبارزه ادامه پیدا می کرد، چیکونگ حتما آسیب می دید. رُنگ آر برای جلوگیری از مبارزه چند تا از جملات کتاب جویین را که به فنگ یاد داده بود را خواند. البته رُنگ آر همه چیز را برعکس به فنگ اموخته بود. فنگ با شنیدن این جملات نیروی درونی اش به هم ریخت و دچار سر گیجه و بی تعادلی شد و از آنجا رفت.

 

 

چیکونگ: تو از روش جالبی استفاده کردی. رُنگ آر: ولی شما این روش را به من یاد ندادید. چیکونگ: درسته. پدرت آن را به تو یاد داده؟ در این موقع فوآنگ آمد و گفت: شما خجالت نمی کشید پشت سر دیگران صحبت می کنید. رُنگ آر به طرف پدرش دوید. فوآنگ: حالا تو کاملا بزرگ شده ای. هر دفعه که من تو را بعد از مدتی می بینم، تو بیشتر به مادرت شبیه می شوی.

 

 

گوآجینگ می خواست به فوآنگ سلام کند که فوآنگ اصلا به او محل نداد. ( چون گوآجینگ فکر می کرد، فوآنگ استادهایش را کشته و با او جنگید ) فوآنگ به چیکونگ گفت: به تو تبریک می گویم که فنگ را شکست دادی. چیکونگ: من او را شکست ندادم. من هر وقت که دستپخت دختر تو را می خورم واقعا خوشحال می شوم. رُنگ آر: من به شرطی برای تو آشپزی می کنم که تو به پدرم ببازی. فوآنگ: تو در هر دو صورت باید برای استادت آشپزی کنی. چیکونگ از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد.

 

 

فوآنگ به چیکونگ گفت: تو در اثر مبارزه با فنگ، خسته شدی. وقتی که تو تازه نفس شدی ما مبارزه می کنیم. چیکونگ: این را بهانه نکن. بیا جلو و مبارزه کن. رُنگ آر: من یک پیشنهاد دارم که شما می توانید مبارزه کنید. شما مدت زیادی است که با هم دوست هستید. شما دوتا بطور جداگانه با گوآجینگ مبارزه کنید. هر کس که بیشترین ضربه را از او بخورد بازنده است.

 

 

فوآنگ و چیکونگ گفتند فکر خوبی است. فوآنگ به طرف گوآجینگ رفت که برای اولین بار چشم تو چشم یکدیگر قرار گرفتند. رُنگ آر: چه اتفاقی می افتد اگر شما با 300 ضربه نتوانید گوآجینگ را شکست بدهید. چیکونگ: هدف رُنگ آر این است که مهارت گوآجینگ را به ما نشان بدهد.

 

 

ابتدا نوبت فوآنگ بود که با گوآجینگ مبارزه کند. مبارزه با دست نبود بلکه با استفاده از روشهای نیروی درونی بود. فوآنگ به بالای یک صخره رفت و مشغول نی زدن شد. نیروی درونی فوآنگ از نی به صورت یک تونلی از انرژی خارج می شد. گوآجینگ هم با روش جویین و اژدهای ایستاده به مدت چند دقیقه نیروی درونی خودش را جمع کرد.

 

 

 بعد شروع به ساختن یک اژدها کرد. این اژدها از سایر اژدهاهایی که او در طول سریال ساخته بود قوی تر و بزرگتر بود. بعد گوآجینگ با یک ضربه اژدها را به طرف فوآنگ پرتاب کرد. اژدها وارد تونل انرژی نی فوآنگ شد ولی نتوانست فوآنگ را شکست بدهد و در داخل تونل انرژی از بین رفت.

 

 

در آن لحظه فنگ وارد شد. فنگ یک انرژی بسیار زیاد رها کرد و همه به زمین خوردند، حتی فوآنگ. اُیانگ فنگ که عقل خودش را از دست داده بود، فوآنگ را با راهب ییدنگ اشتباه گرفته بود و به او گفت: مهارت انگشت یی یانگ تو نمی تواند من را شکست بدهد. بعد گوآجینگ را با اُیانگ جوان اشتباه گرفت.

 

 

فنگ به گوآجینگ گفت: پدر تو شکست ناپذیر است. گوآجینگ خیلی رسمی گفت: مهارت تو خیلی خوب است و ما نمی توانیم تو را شکست بدهیم. فنگ: تو چرا با من اینطوری صحبت می کنی. من پدر تو هستم. در آن لحظه رُنگ آر گفت: تو گفتی که مهارتت از همه بهتر است، اما یک نفر است که مهارتش از تو بالاتر است. و تو نمی توانی او را شکست بدهی. فنگ: او کی هست؟ رُنگ آر: نام او اُیانگ فنگ است. فنگ: این اسم چقدر آشنا است.

 

 

بعد از گوآجینگ پرسید، اسم من چیه؟ گوآجینگ هم که خیلی ساده و راستگو بود گفت: شما اُ... که رُنگ آر به وسط حرفش پرید و گفت: تو خودت اسمت را نمی دانی بعد از ما می پرسی. اُیانگ فنگ می خواهد با تو مبارزه کند و کتاب جویین تو را بدزدد. فنگ: او کجاست؟ رُنگ آر سایه‌ی فنگ را نشان داد و گفت: او هست. فنگ به زمین که سایه‌اش روی آن افتاده بود مشت می زد که دستش درد گرفت و فرار کرد. چیکونگ و فوآنگ با تعجب به او نگاه کردند و چیکونگ گفت: او زیاد زنده نمی ماند.

 

 

گوآجینگ به فوانگ گفت: رییس فوآنگ ...  ناگهان فوآنگ و چیکونگ برگشتند و چپ چپ به گوآجینگ نگاه کردند. چیکونگ: من باید یک سیلی به تو بزنم. چرا با فوآنگ اینطوری برخورد می کنی. رُنگ آر: او را درست خطاب کن. گوآجینگ تازه فهمید و گفت: پدر زن. چیکونگ: حالا درست شد. و بعد گوآجینگ به فوآنگ احترام گذاشت. همه خوشحال شدند و می خندیدند، مخصوصا رُنگ آر.

 

 

روز بعد همه به یک مسافرخانه رفتند. صبح گوآجینگ برای چیکونگ صبحانه آورد که دید چیکونگ رفته. رُنگ آر و فوآنگ وارد اتاق شدند که گوآجینگ به آنها گفت: چیکونگ رفته. فوآنگ: چیکونگ همیشه اینطوری ناپدید میشه. بعد به گوآجینگ گفت: حالا که مادر تو فوت کرده، نزدیکترین شخص به تو استاد، که جن‌اِ است. او را برای مراسم ازدواج خودت و رُنگ آر به جزیره شکوفه های هلو بیاور. گوآجینگ: خیلی خوب است. رُنگ آر: پسر کودن. فوآنگ چپ چپ به رُنگ آر نگاه کرد و گفت: دوباره هیچ کس نباید به گوآجینگ بگوید کودن. گوآجینگ هم از این حرف خیلی خوشش آمد.

 

 

در آن هنگام عقاب گوآجینگ آمد و یک نامه آورد. در نامه نوشته بود: ( سپاه مغولها می خواهند به شیانگ یانگ حمله کنند. من بعد از مرگ مادرت شرمنده هستم تا تو را ببینم. هرگز به صحرا برنگرد ) گوآجینگ: این نامه را خوآجن نوشته. بعد به فوآنگ گفت: مغولها می خواهند به شیانگ یانگ حمله کنند. ما باید چکار کنیم.

 

 

فوانگ: تو فورا به شیانگ یانگ برو. اگر فرمانده‌ی آنجا به تو گوش کرد، به او در دفاع از شهر کمک کن. و اگر گوش نکرد، با یک ضربه او را بکش. من و رُنگ آر در جزیره منتظر خبر تو هستیم که رُنگ آر گفت: پدر! فوآنگ: باشه، رُنگ آر هم با تو می آید.

 

 

 گوآجینگ با رُنگ آر در کنار یک درخت ایستاده بود و صحبت می کرد. گوآجینگ: من حالا می فهمم. وقتی خان افرادش را فرستاد تا مادر من را اسیر کنند، مادرم با گرفتن زندگی‌اش می خواست من را راهنمایی کند. گوآجینگ و رُنگ آر سوار اسب بودند و در حال عبور بودند که صدای گریه یک بچه را  شنیدند. رُنگ آر در میان علفها یک بچه را پیدا کرد.

 

 

کمی آن طرف تر خانم مو بیهوش روی زمین افتاده بود. رُنگ آر، نیانسی را بیدار کرد. نیانسی گفت: بچه من کجاست و گوآجینگ بچه را به او داد. نیانسی با دیدن رُنگ آر و گوآجینگ خوشحال شد. نیانسی: این بچه از خون کانگ است. کانگ در مدت زندگی‌اش کارهای شیطانی زیادی انجام داد. وقتی او بزرگ بشود من به او می گویم که کارهای پدرش را دنبال نکند. گوآجینگ: وقتی او بزرگ بشود من تمام مهارتم را به او یاد می دهم.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر آماده شدند که بروند. نیانسی به گوآجینگ گفت: این بچه هنوز اسمی ندارد. شما می توانید یک اسم برای او انتخاب کنید. گوآجینگ: من و پدر این بچه برادر خوانده بودیم. من اسم او را یانگ گوآ می گذارم و امیدوارم در آینده مرد خوبی بشود. رُنگ آر: هر وقت که خواستی برای دیدن ما به جزیره شکوفه های هلو بیا. و بعد خداحافظی کردند و رفتند.

 

 

شب گوآجینگ و رُنگ آر به کاخ فرمانده‌ی شهر شیانگ یانگ رفتند. فرمانده در حال جشن گرفتن بود که گوآجینگ و رُنگ آر او را گرفتند. گوآجینگ به فرمانده گفت: مغولها به زودی می خواهد به شهر شیانگ یانگ حمله کنند. تو باید شهر را آماده کنی و درخواست کمک کنی. فرمانده هم که خیلی ترسیده بود گفت: من همه چیز را فهمیدم تو می توانی با خیال راحت بروی.

 

 

شب گوآجینگ و رُنگ آر می خواستند به چادر یکی از فرمانده‌ی مغولها حمله کنند. گوآجینگ با چاقو کمی از چادر را پاره کرد و دید شخص داخل چادر، توآلی است. در آن هنگام یک قاصد برای توآلی پیام آمد. توآلی: حال خان چطور است؟ قاصد: خان مریض شده است. خان سربازان را بطرف امپراطوری شیشیا هدایت می کرد که از روی اسب افتاد و برای سه روز بیمار بود. دکتر گفته خان برای صد روز زنده می ماند و از شما خواسته تا به شمال برگردید تا شما را ببیند.

 

 

در این هنگام گوآجینگ با خنجر چادر را پاره کرد و وارد شد. توآلی با دیدن گوآجینگ گفت: پدر من مریض است. گوآجینگ: من هم با تو به دیدن خان می آیم. و بعد همدیگر را در آغوش گرفتند و گریه کردند. رُنگ آر: تو خودت را قهرمان می نامی اما حالا مثل بچه ها گریه می کنی. گوآجینگ: تو هم با من به مغولستان می آیی؟ رُنگ آر: اگر تو هنوز تصمیم داری همسر شاهزاده بشوی، من تو را می کشم.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر به صحرای مغولستان رسیدند. وقتی به نزدیکی چادرها رسیدند گوآجینگ به رُنگ آر گفت: اینجا منتظر من باش. من به دیدن خان می روم. گوآجینگ پیش خان رفت و به او سلام کرد. خان هم از دیدن او خوشحال شد و گفت: من و جاموهی برادر خوانده بودیم و بالاخره او به دست من کشته شد. بعد به گوآجینگ و توآلی گفت: شما دوتا سعی کنید هیچ وقت با یکدیگر نجنگید.

 

 

خان و گوآجینگ به کنار همان کوهی که عقابها زندگی می کردند، رفتند. خان یک عقاب را دید. او تیر و کمانش را برداشت تا عقاب را شکار کند. اما تیر به عقاب نخور. خان: این اولین باری است که من شکار یک عقاب را از دست می دهم. گوآجینگ: شما قلمروی زیادی دارید. چند نفر از مردم بخاطر اهداف شما مردند. چند نفر از زنها بیوه شدند، و چند بچه یتیم شدند. خان عصبانی شد و می خواست با شلاق گوآجینگ را بزند. گوآجینگ: شما من را بزرگ کردید و آموزش دادید. اما شما باعث مرگ مادر من شدید. اما من یک سوال از شما دارم. شما قادر هستید چه مقدار زمین را تصرف کنید بعد از اینکه شما را بخاک سپردند؟ خان: هیچ کدام از افرادی که کنار من هستند جرات ندارند اینطوری که تو صحبت کردی با من صحبت کنند.

 

 

"در سال 1227 میلادی چنگیز خان فوت کرد." گوآجینگ خان را ترک کرد و پیش رُنگ آر رفت. رُنگ آر: آخرین کلمات خان چی بود؟ وقتی او 14 ساله بود، چهارتا از اسبهای او را دزدیدند. او 5 روز و 5 شب دزدها را تعقیب کرد. او در راه با یک نفر به نام جاموهی آشنا شد. او به خان گفت: سرنوشت همه مردم در همه جا یکسان است. و به او کمک کرد تا از دست دشمنان خلاص شود. رُنگ آر: قبل از اینکه خان بمیرد، او به نرمی سخن گفت: " قهرمان ... "

 

 

پایان

 

در سال 2001 گروه جین یانگ عقابهای مبارز را در چین فیلمبرداری کرد. حالا این سریال با کمک و نظرات شما دوستان به پایان رسید. امیدوارم مورد پسند و رضایت شما واقع شده باشد. اولین قسمت سریال افسانه عقابهای مبارز، از شبکه یک در تاریخ جمعه 25 شهریور 1384 پخش شد و امروز 3 مرداد 1387 ما این سریال را تمام کردیم. از اینکه در این 11 ماه که از تاریخ افتتاح این وبلاگ می گذرد ما را همراهی کردید خیلی متشکرم. 47 عکس از قسمت چهل و دوم با ابعاد بزرگ برای شما قرار می دهیم. برای دانلود این عکس‌ها بر روی کلمه دانلود در پایین کلیک کنید.

 

 دانلود

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در پنجشنبه 3 مرداد1387 و ساعت 18:25 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز

 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت هفتم

 

گواجینگ تا صبح بالای کوه  خواب بود و به محض بیدار شدن به سراغ استاد رفت که روی سنگی نشسته بود رفت و از او تشکر کرد.استاد به گواجینگ گفت الان میتونی بری  ولی از این به بعد هر نیشه شب اینجا بیا و فقط مواضب باش به کسی نگی چون جون خودت به خطر میفته...ما شاگر و استاد نیستیم...اینو همیشه یادت باشه.

گواجینگ میخواست پائین بره که با دیدن ارتفاع کمی شکه شد و استاد وقتی قیافه مسخره گواجینگ را دید او را به پایئن انداخت.گواجینگ با سرعتی خیره کننده به پائین سقوط میکرد و کمک میخواست که استاد پیر برای او طناب انداخت و او را نزدیک زمین فرود آورد.

دوشی نوه خان بزرگ که نامزد خواجن هم محسوب میشد با هدایای زیادی به قبیله تاموچین اومد و گفت:پدر بزرگم دستور داده هدایای نامزدی را بیارم و تاموچین گفت تو از 10 سال پیش که آخرین بار دیدمت خیلی بزرگتر شدی و به توالی دستور داد که هدایا را تحویل بگیرد.دوشی به خواجن نگاهی چاپلوسانه کرد و گفت خواجن انداخت و گفت منو یادت میاد و خواجن هم بدون توجه پشتش را کرد و رفت.

در خیمه دوشی  که معلوم بود درست تربیت نشده و بی ادبانه رفتار میکند به تاموچین گفت پدربزرگم گفت که شما کی هدایا را میفرستید؟ تاموچین گفت  من فردا خودم شخصأ هدایا را خدمت پدربزرگت می برم.خنچی و گواجینگ با هم  در حضور استادان دیگر تمرین میکردند و به قدری گواجینگ با  خنچی هماهنگ شده بود که  تشویق استادان دیگرش را  برنگیخت.

آنها مشغول تشویق گواجینگ بودند که متوجه گله اسبی شدند و یک اسب چشم خنسان(استاد سوارکاری) را گرفت و به همه گفت نگاه کنید من چطور این اسب را رام میکنم ولی بعد از کمی تعقیب اسب نتونست موفق به گرفتنش بشه...گواجینگ به سرعت دنبال اسب رفت و گفت من این کارو انجام میدم  شروع به رام کردن اسب کرد و موفق شد و این شک استادان گواجینگ را برانگیخت.استاد کو گفت شما چطور با اینکه چشم دارید متوجه این موضوع نشدید که نیروی درونی گواجینگ بیشتر از اونی شده که ما بهش آموزش دادیم.ما هیچ کدوم به این درجه از قدرت نیروی درونی نرسیدیم و دوست دارم بدونم کی اونو مخفیانه آموزش میده.خنسان مخواست بره از او بپرسه که استاد کو گفت که نیازی نیست امشب تعقیبش میکنیم تا بفهمیم. 

 

نیمه شب گواجینگ  مثل معمول به کوه رفت و به سرعت از کوه بالا رفت و استادان که در تعقیب او بودند از این کار متحیر  ماندند و در عین حال از تعقیب باز ماندند.استاد کو گفت همینجا منتظرش میمونیم تا برگرده.گواجینگ به استاد که به طور مرموزی نشسته بود پشت بوتها نزدیک شد و سلام کرد که استاد سریع او را نشاند و ساکت کرد و جمجمه هایی که روی هم چیده شده بود را نشان داد و گواجینگ که این صحنه را در بچگی دیده بود میخواست  حرف بزنه که باز هم استاد او را ساکت کرد.

چند دقیقه بعد می چانگ فو به آنجا رسید و شروع به تمرین هنرهای رزمی مخصوص خود کرد و در حین تمرین با روح همسرش و انتقام گیری او از استادان گواجینگ سخن میگفت و بعد رفت.

استاد پیر بعد از رفتن او به محل تمرین رفت و بعد از برسی جمجمه ها گفت این زن خیلی نیرومدنه.گواجینگ به استاد گفت این زنو میشناسم  اون برای انتقام گرفتن از استادان من اینجا اومده و من میرم به اونا میگم.استاد به گواجینگ گفت اونا حریفش نمیشن.صبح استادان که هنوز پای کوه منتظر بودند بیخبر از اینکه گواجینگ و استاد پیر از طرف دیگر پائین آمدن در گوشه ای نشسته بودند که جوآر به خنسان گفت بیا بریم بالا  شلاق او را گرفت  و آرام آرام با انداختن شلاق به قسمتهای مناسب کوه از آن بالا رفتند.

 گواجینگ و استادش که مخفیانه به اردوگاه خان بزرگ آمده بودند به دنبال می چانگ فو ناگهان  متوجه شدند که در چادر سانکونگ خبرهایی است.و فاالگوش  وایساد و به حرفهای حضار آنجا که خود سانکونگ و ون ین خوالی و جاموکا بود گوش داد.آنها در فکر نابود کردن تاموچین بودند.جاموکا به آنها گفت درسته که اون برادر خونده منه ولی من میدونم اون قصد داره قلمرو منو تصرف کنه و من باید پیمان برادریمونو بشکنم.ون ین خوالی هم  گفت امشب تمام اشیاء قلمرو تاموچین مال جناب سانکونگه و البته سربازانش مال جناب جاموکا.

می چانگ فو در اردوگاه به سرعت دنبال محل اختفای استادان گواجینگ میگشت و استاد هم که این را میدانست به گواجینگ گفت برو و به استادات بگو من میخوام اونا رو ببینم و گواجینگ هم به سرعت رفت.در چادر استادان... جوآر از بالای کوه جمجمه ها را آورده بود و استادان شک کرده بودند به گواجینگ که او دارد به کمک می چانگ فو تمرین میکنه تا انتقام مرگ همسر می چانگ فو را بگیره. که البته خنچی با آنها مخالف بود.استاد کو گفت ما منتظر اون می مانیم و اول کار اونو تمام میکنیم و بعد به سراغ می چانگ فو میریم که البته با مخالفت 3 تا از استادا روبرو شد و آرای آنها مساوی بود و آنها به یاد استاد ششم که سالها پیش فوت کرده بود افتادند.

در چادر تاموچین توالی در مقابل پدرش زانو زده بود با التماس از او میخواست که از ازدواج خواجن و دوشی جلوگیری کند به دلیل اینکه خواجن گواجینگ را دوست دارد  که با مخالفت تاموچین مواجه شد.

گواجینگ وارد چادر استادان شد که استاد کو سریع او را  زمین زد و میخواست به او ضربه نهایی را بزند که خنچی جلوی استاد را گرفت که البته به راهتی استاد شمشیر خنچی را به گوشه ای پرتاب کرد و به همراه 4 استاد دیگر دوباره میخواستند به گواجینگ ضربه بزنند که اینبار خنچی با بدنش گواجینگ را پوشاند تا او را نکشند  و همینطور هم شد.

خنچی گفت بهتره اول ازش سئوال بپرسیم.خنسان به او گفت کی بهت حرکات جدید یاد داده...گواجینگ به او گفت اون داره میاد اینجا و استاد کو و دیگر استادان به سرعت به بیرون چادر رفتند و اطراف را نگاه کردند و در جستوجوی می چانگ فو بوددن البته استاد پیر در جلوی آنها ایستاده بود.گواجینگ بیرون آمد و میخواست به استاد پیر احترام بزارد که جوآر جولی او را گرفت و گفت می چانگ فو کجاست؟گواجینگ گفت اون داره میاد اینجا و استاد کو بقدری اصبانی شد که  ضربه با عصا به طرف گواجینگ زد که البته استاد پیر جلوی ضربه را گرفت.جوآر به او گفت میتونم بگم افتخار آشنایی با کی را دارد.گوایجنگ با خنده گفت اون اسمش مائو است.ولی جوآر زد تو زوقش.استاد مائو  از گروه جنگجویان تعریف کرد.استاد کو به استاد مائو گفت علت حضورشون چیه آیا به قرار مبارزه با استاد چیو مربوطه؟استاد مائو گفت  نه به هیچ وجه به استاد چیو مربوط نیست و گواجینگ هم به طور اتفاقی دیدم و هنگامی که متوجه شدم او جوان درستکاری است روشهای تقویت نیروی درونی را بهش یاد دادم ولی به او هیچ حرکتی یاد ندادم و اونو به شاگردی قبول نکردم.

استاد کو با تقدیر از تلاش استاد مائو او را به داخل چادر هدایت کرد و گواجینگ هم با تحسین استادها رو برو شد.خواجن هم از راه رسید و به گواجینگ در مورد اصرار پدرش برای ازدواج او با دوشی گفت که گواجینگ موضوع را عوض کرد و گفت من متوجه شدم که سانکونگ و جاموکا میخواخند پدرتو در راه محاصره کنند و بکشند و به خواجن گفت که به آنها خبر بده و خواجن هم سریع از آنجا رفت.در چادر استاد مائو و 6 استاد گواجینگ در فکر نقشه ای برای شکست دادن می چانگ فو بودند.

خواجن که به سرعت در راه بازگشت به خانه بود اسیر می چانگ فو شد.و به محل تمرین برده شد.خواجن با دیدن جمجمه ها خیلی ترسید و پرسید برای چی اونو انجا آورده.می چانگ فو گفت تا زمان تمرین فن جدید من روی تو یک ساعت مونده ...من می چانگ فو ...و داستان زندگی خود را برای او تعریف کرد.و بعد از آن میخواست خواجن را بکشد که استادان گواجینگ همگی سر رسیدند و طوری وانمود کردند که انگار تعداد آنها بسیار زیادتر از واقعیت امر باشد و حتی با نقش بازی کردن برای هم باعث ترس می چانگ فو شدند.و حتی در صحبتهای بلندشون با هم اینطور میگفتند که اگر می چانگ فو از آسیب رساندن به دیگران و گروه جنگجویان دست بردارد ما یک فرصت به او میدهیم.

می چانگ فو به آنها گفت استادان محترم صداتون را شنیدم لطفأ مهارتتان را به من نشان بدهید.و از خواجن فاصله گرفت که گواجینگ سریع او را فراری داد ولی خودش به دست می چانگ فو افتاد...استاد مائو به دیگران فرامان داد او را محاصره کنند.آنها با چرخیدن دور می چانگ فو او را گیج کرده بودن ولی می چانگ فو گفت برای آزادی گواجینگ دو سئوال  میپرسد که استاد مائو به او اجازه داد بپرسد.می چانگ فو گفت معنی  جمله ذخیره سرب با جیوه سرب چیه؟استاد گفت یعنی اینکه برای تقویت کلیه باید گرمای درونی بدن انسان ثابت بشه .سئوال دوم معنی  نوزاد خاص چیه؟استاد به او گفت من معنی اینو بهت نمیگم بهتره از اینجا بری.می چانگ فو هم گواجینگ را به گوشه ای انداخت و رفت.

 

استاد به گروه رزمیکاران رو کرد و گفت من مجبور شدم برای نجاتن جان گواجین یکی از رازها را فاش کنم و ممکنه می چانگ فو از این راز برای صدمه زدن به مردم استفاده کنه...مهارت رزمی من از اون پائین تره...اگر اون شاگرده استادش دیگه چه عجوبه ایه؟گواجینگ برای رساندن خبر توطعه به تاموچین از آنجا رفت و استاد کو هم به خواجن گفت تو هم بهتره بری دنبال برادرت تا سربازان را به کمک اونها ببرند.گواجینگ به افراد تاموچین رسید که به سمت اردوگاه خان بزرگ در حرکت بودند...و به تاموچین ماجرا را گفت و تاموچین هم به افرادش دستور داد که حواسشون را بیشتر جمع کنند.و داخل جنگل موضع بگیرند.بعد از چند دقیقه لشکر ون ین خوالی به نزدیک جنگل رسیدند.

تاموچین به آنها پیشنهاد مزاکره داد ولی بعد از کمی گفتگو متوجه شد که آنها فقط برای جنگآمدند و حتی دوشی که جلودار سپاه ون ین بود تاموچین را به بریدن سرش تهدید کرد که با خشم گواجینگ همراه شد.گواجینگ به تنهایی به سمت لشکر دشمن حمله کرد و به سراغ  دوشی رفت و او را با خود به سمت سپاه تاموچین برد که به سمتش تیراندازی کردند که با جاخالی گواجینگ یک تیر اشتباهی به پشت دوشی برخورد کرد که این کار با تحصین سپاه تاموچین همراه بود.

گواجینگ دوشی را به جلوی پای تاموچین انداخت و تاموچین از ساکونگ خواست عقب نشینی کننند و او هم پذیرفت.جاموکا جلو رفت و گفت میخوام با برادر خواندم صحبت کنم و به طرف نیروهای تاموچین رفت.تاموچین به او گفت تو هنوز خودت را برادر من میدونی و با او به گوشه ای رفت. جاموکا به او گفت تو رئیس یک قبیله بزرگ هستی پس چرا میخوای مغولها را بر ضد امپراطوری جینگ بشورونی.تاموچین گفت موغولها باید با هم متحد بشند و دست از باج سبیل دادن به جینگی ها بردارند.

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط فن چینیان در چهارشنبه 2 مرداد1387 و ساعت 1:58 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
   

خلاصه قسمتهای قبلی را چطور بخوانیم؟

 

ما هر دفعه بالای هر خلاصه این موضوع را توضیح می دهیم. تعجب می کنم که شما سوال می کنید. ابتدا در قسمت پیوندهای روزانه بر روی گزینه همه پیوندها چپ کلیک کنید. یک پنجره باز می شود که می توانید بر روی قسمت مورد نظر کلیک کنید تا آنرا بخوانید. چون تعداد قسمتها زیاد است در پایین این پنجره شماره دو و یک وجود دارد که برای خواندن سایر صفحه ها شماره دیگر را انتخاب کنید.

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 26 تیر1387 و ساعت 22:33 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  چهل و یکم

 

مادرش به گوآجینگ گفت: من 20 سال پیش تو را در روستای نیو حامله بودم. یک روز پدرت با کشیش چیو آشنا شد. بعد مادرش خنجر گوآجینگ را بیرون آورد و گفت: او یک خنجر به پدرت داد و یکی به عمویت. او نام تو را گوآجینگ گذاشت. می دانی چرا؟ گوآجینگ: بخاطر اینکه من کارهای شرم آور سلسله جین را فراموش نکنم. مادر: درسته. پسر جناب یانگ ( کانگ ) آبروی پدرش را برد. تو باید آبروی پدرت را حفظ کنی. گوآجینگ: بله.

 

 

مادر: حالا به مادرت گوش کن. زندگی انسان کوتاه است. کار اشتباهی انجام نده. گوآجینگ: بله. مادرش گفت: آفرین و بعد با خنجر طنابهای گوآجینگ را پاره کرد و بعد خودش را کشت. گوآجینگ مادرش را در آغوش گرفت و از چادر خان بیرون رفت. خان هم دستور داد تا سربازان او را دستگیر کنند. توآلی به سربازان دستور داد فقط گوآجینگ را دستگیر کنند و کسی نباید او را مجروح کند.

 

 

سربازان به دنبال گوآجینگ رفتند. گوآجینگ در حالی که مادرش در آغوشش بود فرار می کرد و با سربازان مبارزه می کرد. گواجینگ اسب یکی از سربازان را گرفت و فرار کرد. در راه یک نفر یک تیر به گواجینگ زد و گوآجینگ از روی اسب افتاد. آن تیر پیکان نداشت و آسیبی به گوآجینگ نرسید. آن تیر را استاد کماندار به گوآجینگ زد. گوآجینگ: استاد جبی، شما برای دستگیری من اینجا هستید. جبی: بله. گوآجینگ: پس بگذارید اول مادرم را دفن کنم. گوآجینگ مشغول کندن زمین شد.

 

 

گوآجینگ مادرش را دفن کرد. گوآجینگ و استاد جبی به مادرش احترام گذاشتند. استاد جبی به گوآجینگ گفت: تو می توانی بروی. ما هیچ چیزی ندیدیم. تو وقتی بچه بودی زندگی‌ات را بخاطر من به خطر انداختی. بعد از سربازان خودش پرسید، شما گوآجینگ را دیده اید. همه گفتند: نه. استاد جبی اسبش را به گوآجینگ داد تا برود که توآلی رسید.

 

 

توآلی به گوآجینگ گفت: برادر تو خوبی. گوآجینگ بخاطر حمایت از استاد جبی گفت: جبی می خواهد من را به خان تحویل دهد. توآلی عصبانی شد و با دست جبی را به عقب هل داد. بعد دست گوآجینگ را گرفت و گفت: من اسب قرمزت را آوردم و مقداری طلا. من تو را از اینجا می برم. توآلی، گوآجینگ را تا انتهای صحرا بدرقه کرد و بعد از هم خداحافظی کردند. گواجینگ سوار اسبش شد و در صحرا راه می رفت.

 

 

گوآجینگ به یک رستوران در چین رفت. او بی حال و بی رمق روی صندلی نشسته بود و در غم از دست دادن مادرش و رُنگ آر بود. چند نفر چینی وارد رستوران شدند و گفتند: او مغولی است. همه با چوب به او حمله کردند و او را زدند. اما گوآجینگ اصلا از خودش دفاع نکرد و فقط کتک می خورد. کشیش چیو که از آنجا می گذشت، گوآجینگ را شناخت و با یک ضربه همه آنها را زد و گوآجینگ را بیرون برد. چیو به گوآجینگ گفت: چرا از خودت دفاع نکردی؟

 

 

گوآجینگ: من از بچگی مهارتهای رزمی را تمرین می کنم، اما من نتوانستم از مادرم مواظبت کنم. من می خواستم انتقام پدرم را بگیرم اما باعث شدم مردم زیادی بمیرند.

 

 

گوآجینگ و استاد چیو در حال حرف زدن بودند که جو و چوآنرن از آنجا عبور کردند. چوآنرن فرار می کرد و جو او را می‌گرفت و کمی هم کتکش می زد. جو در کنار یک درخت چشمهایش را بست و تا 10 شمرد تا چوآنرن فرار کند و او دوباره پیدایش کند. گوآجینگ و چیو می خواستند با جو صحبت کنند که جو به حرفهای آنها گوش نداد و به دنبال چوآنرن رفت.

 

 

جو به دنبال چوآنرن می گشت که وارد یک خانه شد. چوآنرن در خانه برای جو تله گذاشته بود ولی جو پایش در تله نیفتاد. چوآنرن بیرون آمد و با جو صحبت می کرد که جو یک مار را دید و فرار کرد. ( جو بوتون از مار می ترسید) چوآنرن هم نقطه ضعف جو را پیدا کرد.

 

 

چیو و گوآجینگ به طرف خوآشان می رفتند که در راه 5 رزمیکار کله پوک به کشیش چیو حمله کردند. گوآجینگ عقب تر ایستاده بود و فقط نگاه می کرد.

 

 

مبارزه برای استاد چیو کمی مشکل شده بود. گوآجینگ می خواست به چیو کمک کند. ولی می ترسید که دوباره با کسی مبارزه کند. چون در جنگ مغولها آدمهای زیادی را کشته بود، دچار عذاب وجدان شده بود. (این هم یکی از عکسهای آرم اول سریال)

 

 

گوآجینگ در یک گوشه نشسته بود که پیرمردی که صاحب مار سمی بود ( لیان زینگو ) آمد و به گوآجینگ گفت: تو اینجا چکار می کنی؟ گوآجینگ: من نمی دانم تمرین هنرهای رزمی درست است یا غلط. لیان: معلومه غلط است. گوآجینگ: پس من می خواهم هنرهای رزمی خودم را فراموش کنم. لیان: من راه حلش را یاد دارم. گوآجینگ: خوب، به من نشان بده. لیان می خواست خون مارش را که گوآجینگ 2 سال پیش خورده بود، پس بگیرد. برای همین به گوآجینگ گفت: وقتی من تمام خون تو را بخورم، تو دیگر مهارت رزمی نداری. لیان گردن گوآجینگ را گاز گرفت که گوآجینگ گفت: تو داری چکار می کنی. گوآجینگ یک مشت به سر لیان زد و بعد گردنش را گرفت و او را به داخل دره پرت کرد. و لیان مرد.

 

 

گوآجینگ نشسته بود که اُیانگ فنگ را دید که بر روی دستهایش راه می رفت و مثل دیوانه ها رفتار می کرد. بعد فنگ وارد یک غار شد. گوآجینگ اورا تعقیب کرد و دید، رُنگ آر در غار به او آموزش می دهد. فنگ می خواست سریعتر یاد بگیرد. رُنگ آر: حالا که گوآجینگ سه بار زندگی تو را نجات داده، تو دیگر نمی توانی من را مجبور کنی. من هر چیزی که بخواهم به تو یاد می دهم.

 

 

فنگ دست رُنگ آر را گرفت که گوآجینگ وارد غار شد و گفت: من تو را نجات می دهم. فنگ با دیدن گوآجینگ فرار کرد. رُنگ آر ابتدا با دیدن گوآجینگ خوشحال شد اما بعد یادش آمد که با او قهر است. گوآجینگ رُنگ آر را صدا زد. اما رُنگ آر‌ گفت: من تو را نمی شناسم. گوآجینگ: بعد از اینکه تو رفتی من به دنبال تو به صحرا آمدم. وقتی دیدم تو در شنها افتادی خیلی ترسیدم. اما بعد فهمیدم که آن یک مترسک است.

 

 

رُنگ آر رفت و گوآجینگ هم به دنبال او رفت. رُنگ آر: چرا دنبال من می آیی. گوآجینگ: من دیگر نمی خواهم از تو جدا بشوم. رُنگ آر: تو داماد خان هستی، چرا دنبال یک دختر فقیر مثل من می آیی. گوآجینگ: خان مادر من را کشته. من چطور می توانم برگردم. رُنگ آر: پس تو دنبال من آمدی، چون تحت تعقیب هستی. گوآجینگ: می دانم که تو از دست من ناراحت هستی. تو می توانی من را مجروح کنی یا بکشی. رُنگ آر: من این را نمی خواهم. ما هرگز دوباره یکدیگر را نمی بینیم. دیگه دنبال من نیا.

 

 

گوآجینگ: من چکار کنم تا تو من را ببخشی. رُنگ آر راه افتاد و رفت. رُنگ آر: من را فراموش کن. خوآجن دنبال تو می گردد. من به تو اعتماد دارم، اگر تو الان بمیری. گوآجینگ به کنار دره رفت تا به پایین بپرد. رُنگ آر سریع دوید و گوآجینگ را گرفت و گفت: من فقط یک کلمه گفتم و تو می خواهی بپری.

 

 

رُنگ آر ناراحت و غمگین گفت: من در بچگی مادرم را از دست دادم و پدر من را دوست ندارد. حالا من در دنیا هیچ کس را ندارم. در آن هنگام جو بوتون آمد و به رُنگ آر گفت: تو چرا ناراحت هستی؟ چه کسی تو را اذیت کرده؟ رُنگ آر: او.

 

 

جو چند سیلی آهسته به گوآجینگ زد. رُنگ آر: من از او ناراحت هستم. چرا تو او را می زنی. تو کار ساده ای مثل کشتن چوآنرن را نتوانستی انجام بدهی. جو پس من الان می روم و او را می کشم.

 

 

رُنگ آر: فنگ من را مجبور کرد تا کتاب جویین را به او یاد بدهم. من همه را بر عکس به او گفتم و نیروی درونی او تغییر کرد. حالا من تعجب می کنم که چرا او برعکس راه می رود. رُنگ آر: فردا مبارزه در خوآشان است و همه برای مبارزه به آنجا می روند. پدرم، چیکونگ، جوبوتون، فنگ و چوآنرن آنجا می روند. از این 5 نفر جوبوتون بالاترین مهارت رزمی را دارد.

 

 

چوآنرن دو مار در دستش گرفته بود و جو را تعقیب می کرد. جو هم از مار می ترسید و فرار می کرد. در آن هنگام یین گو آمد و با چوآنرن مبارزه کرد. یین گو: تو  آن شب پسر من را کشتی. یین گو با چوآنرن در حال مبارزه بود که چوآنرن او را پرت کرد. یین گو در هوا بود که جو پرید و او را گرفت ( جو شوهر یین گو است، اما جو به دلیل اینکه کمی کم عقل است این موضوع را فراموش کرده است) چوآنرن می خواست یک ضربه به یین گو بزند که چو با یک ضربه او را به عقب پرت کرد.

 

 

در آن هنگام راهب ییدنگ وارد شد. جو می خواست برود که یین گو گفت: تو باید انتقام پسرت را از او بگیری. جو: من یک پسر داشتم؟ رُنگ آر: حالا فهمیدی چرا من از تو خواستم تا چوآنرن را بکشی. یین گو به راهب ییدنگ اشاره کرد و گفت: و همین طور او. من از او خواستم تا با نیروی درونی اش بچه ما را معالجه کند. اما او بچه‌ی ما را رها کرد تا بمیرد.

 

 

جو دست یین گو را گرفت و به یک گوشه برد و پرسید. بچه مان شبیه من بود. یین گو گفت: بله و بعد گریه کرد. جو گفت: گریه نکن، من چوآنرن را بخاطر تو می کشم. چوآنرن می خواست فرار کند که ییدنگ جلوی او را گرفت و گفت: قبل از تسویه حساب کجا می روی.

 

 

جو که زیاد از ماجرا سر در نیاورد از آنجا رفت و یین گو به او می گفت: تو باید چوآنرن را بکشی. چوآنرن می خواست برود که چیکونگ آمد و گفت: صبر کن. چیکونگ: من در عمر 231 نفر را کشتم و تمام آنها انسانهای شیطانی بودند. تو یک بی گناه را کشتی و امروز تو 232 نفر هستی. تو با جین همکاری می کردی و رییس شانگوآن را کشتی. بخاطر پیدا کردن یک مقام در جامعه رزمیکاران.

 

 

 

چوآنرن می خواست از پشت به چیکونگ حمله کند که ییدنگ جلوی او را گرفت. چوآنرن گفت: من هر کس را که بخواهم می کشم. و بعد یک ضربه دیگر زد که ییدنگ جاخالی داد و چوآنرن به داخل دره پرت شد. چوآنرن می گفت: کمک. ییدنگ به داخل دره پرید و گفت: روشت را عوض کن و انسان خوبی باش. بعد چوآنرن را گرفت و او را به بالا کشید. وقتی به بالای دره رسیدند. چوآنرن برای ییدنگ تعظیم کرد. و از کارهای خودش پشیمان بود.

 

 

چوآنرن گفت: لطفا من را به شاگردی قبول کنید. ییدنگ به رُنگ آر گفت: حال شما خوب شده. رُنگ آر: بله. ییدنگ به چیکونگ گفت: من می خواستم فقط دوستان قدیمی خودم را ببینم و برای مبارزه به اینجا نیامدم. و بعد چوآنرن را با خودش برد.

 

 

خوب این قسمت را هم به طور کامل و دقیق برای شما نوشتیم. چون دو قسمت پایانی سریال است و ما می خواهیم در دو قسمت پایانی شما بیشتر با سریال آشنا بشوید و از دیدن آن لذت ببرید، 45 عکس از قسمت چهل و یکم با ابعاد بزرگ برای شما قرار می دهیم. برای دانلود این عکس‌ها بر روی کلمه دانلود در پایین کلیک کنید.

 دانلود

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 26 تیر1387 و ساعت 18:45 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  چهلم

 

ون ین خوآلی خندید. سربازان او را مجبور کردند که زانو بزند. چنگیز بلند شد و پایش را روی سر او گذاشت و بعد گفت بگذارید بلند شود. وقتی ون ین خوآلی بلند شد با تموچین صحبت کرد و حرفی زد که باعث ناراحتی او شد و تموچین با شلاق به صورت ون ین یک ضربه زد و صورتش زخمی شد. چنگیز به ون ین گفت: می خواهی چطوری بمیری؟ ون ین: همسر و پسر من مرده اند و من تنها هستم و انگیزه‌ای برای زنده بودن ندارم. چنگیز: اجازه بدهید او برود.

 

 

گوآجینگ گفت: نه خان. چنگیز: من می دانم که او پدر تو را کشته ولی او کسی بود که به من لغب قهرمان را داد و من نمی توانم او را بکشم. بگذارید او برود. ون ین به طرف در رفت و گفت: من یک شاهزاده جین هستم و از دستور کسی اطاعت نمی کنم. حالا کشور من ویران شده و من بی خانه شدم. من به خوبی می میرم. مردن مثل یک مرد بهتر از زندگی کردن مثل یک سگ است. و بعد یک شمشیر برداشت و گردن خودش را برید.

 

 

چنگیز خان به گوآجینگ گفت: تو از من چه می خواهی؟ ( به عنوان پاداش که شهر را فتح کرد ) گوآجینگ روی زمین زانو زد تا با خان صحبت کند ولی یاد قتل و کشتن مردم شهر افتاد. گوآجینگ از اینکه باعث کشته شدن مردم زیادی شده بود به شدت ناراحت بود و از نظر روحی رنج می برد. گوآجینگ: شما به قول خود عمل می کنید. چنگیز: بله. گوآجینگ: پس زندگی این مردم را ببخشید. چنگیز: مزخرف نگو. گوآجینگ: ولی شما قول دادید. بعد چنگیز دستور داد تا قتل عام مردم را متوقف کنند.

 

 

کشیش چیو پیش چنگیز خان آمده بود. چیو: زندگی مردم مهمترین چیز است. اگر می خواهی زندگی طولانی داشته باشی با دیگران نجنگ. تو سپاه قدرتمندی داری، جنگ را متوقف کن تا نام خوبی از تو بجا بماند. جنگیدن زندگی تو را کوتاه می کند.

 

 

گوآجینگ از در ساختمان بیرون آمد که خوآجن پیش او آمد و او را در آغوش گرفت. رُنگ آر از دور آنها را نگاه میکرد. خوآجن: من خبر خوبی شنیدم. تو گفتی اگر رُنگ آر را پیدا کنی با من ازدواج می کنی. رُنگ آر با دیدن این صحنه سریع از آنجا دور شد. گوآجینگ به خوآجن گفت: ما دوباره در این مورد بحث نمی کنیم. من می خواهم بروم، دنبال من نیا.

 

 

گوآجینگ سوار اسب شد و دنبال رُنگ آر می گشت. فنگ هم به دنبال رُنگ آر بود که از دور دید رُنگ آر در وسط شنهای کویر افتاده و کتاب جویین در دستش بود. فنگ به طرف رُنگ آر دوید که در شنها فرو رفت. در آن قسمت شن روان قرار داشت که اصطلاحا به آن باتلاق شن هم می گویند و آن دختر هم فقط یک مترسک بود.

 

 

فنگ فریاد می زد کمک که گوآجینگ صدای او را شنید و به آن طرف رفت. گوآجینگ پرسید‌ رُنگ آر کجاست. فنگ: من را بیرون بیاور تا به تو بگویم. گوآجینگ: من باید دنبال رُنگ آر بگردم و برای تو وقت ندارم. فنگ: تو قول دادی سه بار جان من را نجات بدهی. گوآجینگ: درسته. بعد سوار اسب شد و یک طناب انداخت و فنگ را بیرون کشید. فنگ بلافاصله به هوا پرید و به نقطه عصبی گوآجینگ ضربه زد و پشت اسب نشست و با گوآجینگ رفت.

 

 

جو بوتون به معبد چیو چوانرن رفت. چوآنرن مشغول تمرین کف دست آهنی بود. چوآنرن دارای مهارت بالایی است و همان کسی است که رُنگ آر را مجروح کرد. جو پیش چوآنرن رفت و او را مثل بچه ها کتک می زد. چوانرن با مهارت بسیار بالایی که داشت در دستان جوبوتون مثل یک کودک بود. جو همچنان مشغول کتک زدن چوآنرن بود و چوآنرن می گفت: من شکست خوردم.

 

 

فنگ، گوآجینگ را بی حس کرده بود و به یک کلبه برد. فنگ به گوآجینگ گفت: من نمی خواهم تو را بکشم. تو کتاب جویین را به من یاد بده. اگر تو بتوانی من را شکست بدهی، من می گذارم تو بروی. بعد فنگ مشغول آشپزی شد. بعد از درست شدن شام، فنگ بدن گواجینگ را از بی حسی بیرون آورد و هر دو مشغول مبارزه شدند.

 

 

چوآنرن از دست جو فرار کرد و به جنگل رفت. جو تا شب دنبال چوانرن بود و او را کتک می زد. صبح، جو دوباره چوآنرن را پیدا کرد و با او مشغول بازی شد. جو بدن چوآنرن را بی حس کرد و با او مشغول صحبت شد، بعد به عنوان صبحانه یک نان به او داد.

 

 

فنگ، گواجینگ را بیدار کرد و برای او صبحانه درست کرده بود. فنگ به گوآجینگ گفت: بعد از صبحانه باید کتاب جویین را به من یاد بدهی. گوآجینگ: تو نمی توانی این مهارت را یاد بگیری. فنگ: اگر تو به من یاد ندهی، من خانم فوانگ را می کشم. گوآجینگ هم غیرتی شد و به فنگ حمله کرد. بعد گوآجینگ یک ضربه به فنگ یاد داد.

 

 

جو و چوآنرن شب را در جنگل خوابیدند. وقتی جو خوابید، چوانرن فرار کرد. صبح چوآنرن کنار رودخانه صورتش را می شست که جو او را داخل رودخانه پرت کرد و سوارش شد و می گفت: مثل کوسه شنا کن. بعد انها از بالای یک تپه به پایین غلتیدند. چوآنرن با خودش گفت: 20 سال تمرین فنون پنجه آهنین، و حالا اینجا هستم! و بعد به حال خودش گریه کرد.

 

 

چوآنرن از دست جو فرار می کرد که وارد خانه ای که فنگ و گوآجینگ در آن بودند شد. گوآجینگ برادرخوانده جو بود. گوآجینگ به جو گفت: فنگ من را گرفته و نمی گذارد من بروم. به من کمک کن. جو تنها کسی است که می تواند با فنگ مبارزه کند. جو مشغول مبارزه با فنگ شد و گوآجینگ فرار کرد.

 

 

گوآجینگ سوار اسب شد و در حال راه رفتن بود. مادرش از دور گوآجینگ را دید. گوآجینگ تقریبا بی حال بر روی اسب بود و در حال بی هوش شدن بود. مادرش گوآجینگ را به داخل چادر برد. گوآجینگ در خواب رُنگ آر را صدا می زد.

 

 

چنگیز نقشه قلمرو خودش را روی زمین گذاشت و به دو پسر بزرگش گفت روی آن بایستند. بعد دور پای هر کدام یک خط کشید و گفت: من این قسمت را به شما دوتا می دهم. توآلی گفت: گوآجینگ در جنگ زحمت زیادی کشید، قسمتی هم به او بدهید. خان گفت: گواجینگ را بیاورید. استاد کماندار گفت: گوآجینگ الان مریض است.

 

 

توالی، گوآجینگ را به چادر خان برد. خان با گوآجینگ، توآلی و یک نفر دیگر در حال صحبت بود. گوآجینگ حرفهایی زد که خان خوشش آمد. چنگیز می خواست سلسله جین را به طور کامل نابود کند. چنگیز سربازان را به سه قسمت تقسیم کرد. گروه چپ را به توآلی داد. گروه وسط را به وکوتای و گروه راست را به گوآجینگ.

 

 

چنگیز سه کیسه کوچک آورد و گفت: هر کدام از شما یکی از آنها را بگیرید. وقتی قلمرو جین را فتح کردیم. با هم کیسه ها را باز کنید و طبق دستور داخل آن عمل کنید. قبل از ورود به دالینگ آنرا باز نکنید. قبل از باز کردن کیسه چک کنید که دیگری کیسه را باز نکرده.

 

 

گوآجینگ موقع رفتن به خان گفت: من بعد از این کار می خواهم از پست خودم استعفا بدهم. گوآجینگ به چادر، پیش مادرش برگشت. مادرش گفت: من کمی نگرانم. اخیرا اتفاقات خوبی افتاده و خان مقداری طلا و نقره به ما داده است. ممکنه این جایزه باشد اما من به اندازه کافی در اینجا بودم تا خان را بشناسم. یک چیزی پشت اینها است. خان از ما می خواهد تا کاری برای او انجام بدهیم. او امروز به تو چی گفت؟ گوآجینگ: او به من یک کیسه داد. بعد گوآجینگ کیسه را به مادرش داد و گفت: اگر مهر طلایی کیسه باز شود، ما می‌میریم.

مادر: من وقتی جوان بودم این کار را یاد گرفتم. لازم نیست تا مهر کیسه را باز کنیم. من با سوزن درز کیسه را باز می کنم و بعد دوباره آنرا می دوزم. مادرش درز کیسه را باز کرد و نامه داخل آنرا بیرون آورد. در نامه نوشته بود: بعد از حمله به جین، توآلی، وکوتای و گوآجینگ سونگ را به طور کامل نابود کنند. ( گوآجینگ و مادرش از نژاد سونگ هستند ) با انجام دادن آن ما صاحب زمین و موقعیت می شویم. هر کس از دستور سرپیچی کند، سر از تنش جدا می شود.

 

 

گواجینگ به مادرش گفت: ما از سونگ هستیم و نمی توانیم این کار را انجام بدهیم. ما باید امشب فرار کنیم. مادرش گفت: درسته، برو اسبها را آماده کن. گوآجینگ اسبها را آورد. وقتی می خواست وارد چادر بشود یک فرمانده بیرون آمد و گفت: ما مادرت را پیش خان بردیم. گوآجینگ هم چون جان مادرش در خطر بود مقاومت نکرد. آنها دستهای گوآجینگ را بستند و پیش خان بردند. خان به گوآجینگ گفت: تو به من خیانت کردی. گوآجینگ: من چطور می توانم به سونگ حمله کنم، در حالی که خودم یکی از آنها هستم. خان: او را گردن بزنید.

 

 

در این موقع توآلی امد و گفت: گوآجینگ یکبار جان من را نجات داد. ما برادر خوانده هستیم و قسم خوردیم با هم بمیریم. من خواهش می کنم او را ببخشید. خان بخاطر توآلی، گوآجینگ را برگرداند. خان از گوآجینگ در مورد جنگ و روش جنگ ومو سوال کرد. خان بخ گوآجینگ گفت: تو سونگ را برای من فتح کن و من تو را به عنوان امپراتور سونگ می گذارم.

 

 

گوآجینگ گفت: اگر من را بکشی قبول نمی کنم. خان دستور داد تا مادر گوآجینگ را به داخل بیاورند. چنگیز: اگر قبول نکنی، اول مادرت را می کشم. توآلی: تو در مغولستان بزرگ شدی. سونگ پدر تو را کشت و مادرت را بی خانمان کرد. مادر گوآجینگ به خان گفت: پسر من در اشتباه است. بگذارید من با او صحبت کنم و نظرش را عوض کنم. خان از این حرف خوشحال شد و گفت: با او صحبت کن. مادر، گوآجینگ را به یک گوشه برد تا با او صحبت کند. گوآجینگ: من لایق فرزند شما نیستم. من شما را گرفتار کردم.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 19 تیر1387 و ساعت 22:50 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز

 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  ششم

 

خان پیشنهاد تاموچین را پذیرفت.گواجین  و خواجن به سمت آنها آمدند و گواجینگ که مورد تحسین تاموچین قرار گرفت.تاموچین از جنگجویان جیانگنان هم که جان توالی را نجات داده بودند تشکر کرد.و به  افرادش دستور داد مقداری پوست و طلا به آنها بدهند و برای اقامت آنها در قبیله چارهایی را فراهم سازند.

 

همه به قبیله برگشتند و گوآجینگ و استادانش به چادر مادر گواجینگ رفتند و از او خواستند که آنها را با مادر تنها بگذارند تا با او صحبت کنند.گواجینگ بیرون رفت ولی از پشت چادر مخفیانه به صحبتهای آنها گوش میداد.

 

جنگجویانگ جیانگنان در مقابل نماد گواشیاوتین زانو زدند و به او ادای احترام کردند و قسم خودند که به گواجینگ هنرهای رزمی را یاد بدهند تا انتقام او را بگیرند.مادر گواجینگ از آنها تشکر کرد.

خنسان به استادان گفت که بهتر آموزش را شروع کنند و آنها هم پذیرفتند . استادان ابتدا به برسی چگونگی آموزش مشغول بودند و در همین حال  گواجینگ که طبق خواسته استادان گارد گرفته بود بعد از چند دقیقه روی زمین ولو شد و مورد سرزنش شدید جنگجویان قرار گرفت.استاد کو به یارانش گفت هر روز 12 ساعت و هر 2 ساعت یکی از ما او را تحت تعلیم قرار میدهیم

 

استاد کو آموزش را با تمرین نیزه آغز کرد و به گواجینگ گفت که اگر میخواهی در این روش به موفقیت برسی باید سرعت عملت بسیار زیاد باشد و به یارانش گفت به سمت او آب بپاشند و آنها هم همین کار را کردند...رئیس کو به قدری سریع نیزه را می چرخاند که حتی یک قطره آب هم به او نریخت.

نوبت گواجینگ بود که این کار را بکند ولی گواجینگ بر عکس کند به قدری کند این حرکت را انجام داد که سر تا پا خیس آب شد.

 

دومین تمرین برای تقویت نیروی درونی بود که در این تمرین هم گواجینگ با شکست مواجه شد.قرار بود که گواجینگ با چوبش سنگی را به دو نیم کند.گواجینگ ضربه ای به سنگ زد و چوب با شدت به سر خودش برگشت شد.البته گواجینگ بچه خنگی بود ولی پشتکار زیادی هم داشت.و دست از تمرین بر نمیداشت.

جوآر سومین تمرین که مربوط به اعضای بدن و البته کارهای ظریف بود  را شروع کرد و باز هم گواجینگ خنگی خود را در آن ثابت کرد.جوآر از روی تمسخر به گواجینگ گف تو باهوشترین بچه ای هستی که من  تا به حال دیدم و گواجینگ که خیلی جدی گرفته بود از استادش به خاطر لطفی که به او ابراز کرده بود تشکر کرد.

خنسان  چهارمین مرحله آموزش را با حرکتهای تازیانه شروع کرد که  در این تمرین قرار شده بود که گواجینگ با تازیانه کوزه ای روی زمین را بشکند و طبق معمول گند زد و به جای کوزه  نزدیک بود خودش را با شلاغ خفه کند.

در مرحله پنجم آموزش خنچی که با مهربانی  با گواجینگ  رفتار میکرد روش مبارزه باشمشیر را به گو.اجینگ آموزش داد.

گواجینگ روزها به این تمرین ها ادامه داد ولی پیشرفت حاصل شده بسیار کم بود.استاد جوآر که میان دیگر استادها نشته بود و تمرین کردن گواجینگ را تماشا میکرد به آنها گفت گروه رزمیکاران جیانان الافه یک بچه خنگ شده.خنسان بلند شد و گفت من دیگه نمیتونم تحمل کنم حقشه یک سیلی آبدار ازم بخوره ولی استاد کو گفت صبر کن ...خنسان پیش استاد کو رفت و علت را پرسید و استاد کو به او گفت یک کشیده هم از طرف من بهش بزن و خنسان با خوشحالی پذیرفت و دو سیلی آبدار در گوش گواجینگ نواخت.

 

تمرینات روز به روز سخت تر از قبل ادامه پیدا کرد تا گواجینگ به بلوغ رسید.و در حالی که 10 سال بعد به تصویر کشیده شده بود که گواجینگ  جوانی 16 ساله شده بود و با سیلی که مجددأ از خنسان دریافت کرد نشان میداد که او کماکان به خنگی دوران کودکی است.

 

گواجینگ  گفت دوباره برای چی میزنی؟خنچی به او نزدیک شدو گفت گواجینگ تو 10 ساله تو این 3 فن موندی!گواجینگ به او گفت از عهدش بر نمیام.خنچی به او گفت گار همیشگیت را بگیر.و گواجینگ هم اینکار را کرد و خنسان با برسی گار و قوای درونی گواجینگ به او لبخند زد و گفت خداراشکر حداقل در تمرین قوای درونی پیشرفت خوبی داشتی.و به او دستور داد این حالت را تا برگشتنشان حفظ کند.

 

بعد از رفتن استادها  خواجن که به نظر میرسید تمام روز گواجینگ را نظاره میکرده جلو آمد و  به او گفت انگار بازم جریمت کردند و گواجینگ هم که میخواستم کم نیاره گفت دارم تمرین تعادل میکنم و خواجن هم که باور نکرده بود شروع به زدن گواجین با شاخه باریکی از یک درخت کرد و به او گفت که تو فقط برای من بلدی قلدوری کنی و جلوی استادانت مثل موش هستی.گواجینگ به او گفت بهتره بری دنبال بازیت من باید تمرین کنم.

 

خواجن که ناراحت بود به او گفت من از  جوشی متنفرم و پدرم میخواد من با اون عروسی کنم برای تو هم که مهم نیست.گواجینگ با کم میلی  گفت کی گقته؟یادت نیست که اون داشت یکبار منو به کشتن میداد؟ منم نمیتونم با حرف پدرت مخالفت کنم.خواچن با شنیدن صحبتهای گواجینگ خوشحال شد و شروع به بو کشیدن گواجینگ کرد.گواجینگ گفت بوی چی میدم؟خواجن گفت  بوی آدمهای احمق را و دوباره شروع به آزار و اذیت کردن گواجینگ کرد که چند نفر از قبیله آمدند و به خواجن گفتند که خان میخواهد او را ببیند و او هم علارقم میلش رفت.

 

شب در چادر گواجینگ خواب بود که با صدای بلندی که از بیرون چادر او را صدا میزد از جا پرید و به گمان خودش که یکی از استادانش او را صدا میزند از جا پرید و بلافاصله شروع به التماس در مورد ناتوانی در اجرای فنون کرد ولی بعد از لحظاتی متوجه شد هیچ کدام از استادانش آنجا نیستند و از چادر بیرون رفت مردی که لباس افراد گروه چوانجن را پوشیده بود او را صدا میزد.

 

گواجینگ گفت شما با من چیکار دارید.مرد  از گواجینگ نامش را پرسید و بعد از اینکه مطمئن شد او گواجینگ است به او حمله کرد و چند ضربه به او زد و گواجینگ که کمی قافلگیر شده بود شروع به مبارزه با او کرد و با اینکه بد مبارزه نکرد ولی در نهایت مقلوب او شد.که در همین بین استادان گواجینگ سر رسیدند.

 

استاد کو از مرد پرسید تو کی هستی؟مرد به او جواب داد که من از شاگردان استاد چیو چو جی هستم و حامل نامه ای از طرف او برای شما هستم.استاد کو او را به درون چادر دعوت کرد.جوآر نامه را گرفت و شروع به خاندن نامه کرد.خلاصه نامه به این شرح بود که حدود 9 سال قبل استاد چیو چوجی فرزند پسر خانواده یانگ را پیدا کرده بود و او را مورد آموزش قرار داده و قرار مسابقه برای دو سال آینده بر قوت خود باقی است و ضمن تشکر از وفادار بودن جنگجویان به عهد و پیمان و ضحماتی که برای تربیت گواجینگ کشیده بود به آنها گفت که به دلیل ضحمات 9 ساله خودش در قبال فرزند یانگ امکان مغلوب شدن در مسابقه را منتفی اعلام کرد.استاد کو به مرد گفت که پس فرزند آقای یانگ یک پسر و اسمش یانگ کانگه و مرد هم تائید کرد.

استاد کو به او گفت تو شاگرد ارشد استاد چیو هستی و مرد گفت نه یانگ کانگ شاگرد ارشده و 2 سال زودتر از من آموزش را آغاز کرده.استاد کو به او گفت برخورد چند لحظه قبل تو با گواجینگ برای محک زدن توانایی های او بود.شاگر با پوزخند گفت نه به هیچ وجه.استاد کو به او گفت به استاد چیو بگو که ما به عهد و پیمانمان پایبند هستیم و نیازی به نامه نگاری دیگر نیست.مرد بلند شد و اجازه مرخصی خواست که استاد کو به او گفت به نظر تو خیلی عاشق پشتک زدن هستی؟و یک ضربه به او زد که با عکسلعمل مرد مواجه شد ولی ضربه استاد کو به قدری محکم بود که او را از چادر به بیرون پرتاب کرد.

 

گواجینگ فردا آن شب مشغول تمرین بود ولی بعد از کمی تمرین شمشیر را به زمین فرو کرد و روی زمین دراز کشید و به آسمان خیره شد که خواجن از دور او را صدا زد و پیشش رفت.خواجن از او خواست با او به تماشای شکارعقابها بیاید ولی گواجینگ بلند سر خود  فریاد زد و گفت من چرا انقدر خنگ هستم؟و خواجن هم بدون توجه دوباره درخواست خود را مطرح کرد و گواجینگ که تازه متوجه درخواست او شده بود با او رفت.

 

خان که با افرادش به تماشای عقابها میپرداختند از نحوه مبارزه عقابهای سفید که تعدادشان کمتر از عقابهای سیاه بود الهام گرفت و آن را به یارانش گوشزد کرد تا در مبارزاتشان از این روش استفاده کنند و گواجینگ و خواجن هم با رسیدنشان به او ادای احترام کردند.

 

خان دو تیر به سمت عقابها پرتاب کرد و دو عقاب را شکار کرد و بعد به افرادش گفت هر کس این کار را انجام دهد من به او جایزه میدم.همه مشغول تیرندازی شدند ولی تعداد محدودی از نفرات توانستند عقاب شکار کنند.گواجینگ  به خواجن گفت خیلی حیف شد من کمانم ندارم که در همین حال استاد جبی(تیرنداز)پیشش آمد و به او کمان خودش را داد.گواجینگ بلافاصله از اسب پیاده شد ولی به دلیل اینکه عقابها از برد تیرها خارج شده بودند گواجینگ مجبور شد مصافتی را دنبال آنها بدود و با پرشی خیره کنند بر روی تخته سنگی بزرگ تیر خود را شلیک کرد و با یک تیری که داشت دو عقاب را بهم دوخت و مورد تشویق حضار قرار گرفت.

 

خان به گواجینگ گفت تو هر چیزی بخواهی من به عنوان جایزه به تو میدم.گواجینگ هم از او تشکر کرد و گفت شما به من و مادر لطف دارین و ما هیچ کمبودی به خاطر شما نداریم.خان اصرار کرد که یک چیزی طلب کند و گواجینگ بعد از کمی فکر و نگاه به خواجن به او گفت من در خواست دارم شما قرار ازدواج بین خواجن و جوشی را باطل اعلام کنند.خان خندید و گفت این  یک درخواست بچه گانست و من نمتونم این را براورده کنم و در عوض خنجر طلایی خودم را به تو پیشکش میکنم تا دشمنان من را توسطش نابود کنی.گواجینگ هم با خوشحالی پذیرفت.خواجن هم که از صحبت پدرش ناراحت شده بود از آنجا رفت.

 

گواجینگ در پایین همان کوههی که عقابها را در آنجا شکار کرده بودند به تمرین مجدد پرداخت.خواجن دوباره پیش او رفت و از او پرسید چرا از پدرم چنین درخواستی کردی؟ گواجینگ در جواب گفت چون  جوشی آدم پستیه و ممکنه تو را اذیت کنه و اینکه تو نباید با او ازدواج کنی...خواجن گفت اگر زن اون نشم پس زن کی بشم؟ گواجینگ هم گفت من نمیدونم و باز هم خواجن از صحبت او ناراحت شد و با ضربه آهسته ای به او گفت تو هم که هیچی نمیدونی...

 

در همین حین مردی مسن  به آنها نزدیک شد و با عزرخواهی از مزاحمتی که برای آنها به وجود آورد به آنها گفت که اون دو بچه عقابی که بالای کوه هستند مادر خورد را از دست داده اند چطور میتوان به آنها کمک کرد؟خواجن گفت فقط کسی که بال داره میتونه اون بالا بره و به اونها کمک کنه.گواجینگ که نگاههای پیرمرد را به سمت خود حس کرده بود به او احترام گذاشت و گفت شما بهتره با خوآجن برای استراحت به چادر من برید من باید به تمرینم ادامه بدم و پیرمرد با تشکر از او گفت که ممنون  شما به تمرینتون ادامه بدید.

گواجینگ که متوجه شده بود که پیرمرد میخواهد تمرین او را ببیند به او گفت که استاد من  به من گفته کسی نباید تو را حین تمرین ببینه...پیرمرد با مهربانی گفت اما با شیوه ای که تو تمیرن میکنی تا 100 سال دیگر هم به جایی نمیرسی...او با یک حرکت سریع شمشیر را از دست گواجینگ قاپ زد و به او گفت حالا خوب نگاه کن و چندین حرکت را به زیبایی و با سرعت انجام داد.بعد ایستاد و گفت که عقابهای سفید خیلی قابل احترام هستند و نسلشون نباید به خطر بیفته و به سرعت از کوه بالا رفت و بچه عقابها را به پائین آورد و به خواجن داد.خواجن هم به گوآجین فت من میرم به اونها غذا میدم ولی قبل از آن استاد پیر به او و گواجینگ گفت که نباید این ماجرا را برای کسی تعرف کنید.

پیرمد داشت میرفت که گواجینگ که حول شده بود به طرز تهدید آمیزی  شمشیرش را جلوی  خود گرفته بود جلوی او را گرفت و عاجزانه از او خواست که نرود.استاد با دیدن شمشیر گفت میخوای چیکار کنی و گواجینگ که تازه متوجه طرز نگه داشتن شمشیرش شده بود شمشیر را کنار کشید و گفت هیچی...و زانو زد و به طور مکرر برای استاد پیر سر بر خاک گذاشت.پیرمرد از او پرسید برای چی این کار را میکنی؟گواجینگ گفت که من آدم کودنی هستم و با اینکه شبانه روز تمرین میکنم نمی تونم رزمیکار خوبی بشم و پیرمرد ادامه داد تو از من میخوای کمکت کنم پس نیمه شب امشب بیا بالای همان کوهی که عقابها را نجات دادم ولی به کسی نگو...گواجینگ به گفت اما چطور بیام بالا ولی دیگر آن مرد رفته بود.

گواجینگ شروع به بالا رفت از کوه کرد ولی راه کوه غیر قابل عبور بود و به کندی بالا میرفت و ناگهان سنگ از زیر پای او کنار رفت و او در استانه سقوط کردن بود که خود را به یک تکه سنگ چسباند ولی دیگر راهی به پالا و پائین نداشت و غروب شد و در اوایل شد خواجن دنبال او  در پایین کوه می گشت ولی صدای گواجینگ را نمیشنید که او را صدا میزد و او هم از آنجا دور شد.

اواسط شب بود استاد پیر از بالای کوه  برای او طناب انداخت و او را بالا کشید.استاد به او گفت روی اون تخته سنگ درازبکش و کمی استراحت کن.استاد به او گفت که من چهار جمله به تو میگم و تو باید به آنها خوب گوش کنی:1.بدون تفکر عمل نکن 2.تا بدنت قوی نشده خطر نکن 3.اگر روحت بیمار باشه به زندگی جاوید نمیرسی 4.با کمک پاکی ها میتونی ناپاکی و پلیدی را دفع کنی. حالا چشمات را ببند و ضحنت را از فکرها ضائد خالی کن و حالا نفس بکش  و گواجینگ بعد از چند ثانیه به خلصه فرو رفت.حالا از ناحیه شکم احساس گرما میکنی و کم کم این گرما به تمام نقاط بدنت میرسد و احساس سرما در بدنت به طور کامل از بین میرود .

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط فن چینیان در سه شنبه 18 تیر1387 و ساعت 2:40 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و نهم

 

گوآجینگ در حال خواندن کتاب جنگ ومو بود. جناب لو وارد چادر گوآجینگ شد. گوآجینگ: شکلهای ببر و مار جزو فرمهای اصلی کتاب ومو است تو چطور انها را می دانی؟ تو دیشب چطور جواب سوال را پیدا کردی؟ لو گفت: من یک پری خدایی را احضار کردم و از او پرسیدم ( همان قصه که روز قبل گفت) گواجینگ اجازه داد لو برود. لو هم از ترس اینکه گوآجینگ متوجه دروغش بشود کلی عرق کرده بود.

 

 

شب اُیانگ فنگ وارد چادر گوآجینگ شد. گوآجینگ ناگهان با دیدن فنگ غافلگیر شد و گفت: رُنگ آر کجاست؟ فنگ: من می خواهم از تو سوال کنم. گوآجینگ: از وقتی تو رُنگ آر را بردی من او را ندیدم. منظور تو این است که رُنگ آر زنده است. از شما متشکرم که رُنگ آر را نکشتید. فنگ: من حقیقت را به تو می گویم. من در معبد آهنی رُنگ آر را اسیر کردم. اما الان دو روز است که او را ندیدم.

 

 

گوآجینگ به فنگ شیر تعارف کرد. فنگ: اگر رُنگ آر را دیدی، بهتره به من تحویل بدهی. گوآجینگ: یعنی تو رُنگ آر را دیدی؟ فنگ: من مدت زیادی در اینجا دنبال رُنگ آر گشتم. تو برای متوقف کردن دو پسر خان از روش کتاب ومو استفاده کردی. به غیر از رُنگ آر کسی این روش را نمی داند. اگر رُنگ آر را به من تحویل ندهی من تو را می کشم.

گوآجینگ: من خیلی خوشحال می شوم که رُنگ آر را ببینم. ولی تو فکر می کنی اگر من رُنگ آر را ببینم به تو تحویل می دهم. فنگ: من هر وقت که بخواهم می توانم تو را بکشم. ما یک قراری می گذاریم. اگر تو رُنگ آر را به من تحویل بدهی، من به او صدمه نمی زنم. اما اگر او را به من تحویل ندهی، من می گردم تا او را پیدا کنم. در آن موقع از من نخواه تا مهربان باشم. گوآجینگ: تو الان از من قویتر هستی. ولی من جوانترم. تو یک روز پیر و ضعیف می شوی. در آن موقع تو حریف من نیستی. و من انتقام استادهایم را از تو می گیرم. و اگر گریه هم بکنی من به تو رحم نمی کنم. فنگ: پس من تا وقتی انرژی دارم تو را می کشم. فنگ به گوآجینگ حمله کرد. گوآجینگ در مبارزه می خواست از روش انگشت یی یانگ، راهب ییدنگ استفاده کند که یاد نداشت. فنگ هم به او خندید.

 

 

گوآجینگ: تو می خواهی تا رُنگ آر کتاب جویین را به تو آموزش بدهد. در هر صورت تو نباید به او آسیب بزنی. فنگ: اگر او کتاب جویین را به من آموزش بدهد من به او آسیب نمی زنم و اگر نخواهد من او را تنبیه می کنم. گوآجینگ: نه، اگر تو به دست من بیفتی، من سه بار تو را رها می کنم. فنگ هم با گوآجینگ در این مورد عهد بست.

 

 

فنگ از چادر بیرون رفت. لو: او گفت که رُنگ آر در اردوگاه است. این حرف مزخرف است. گوآجینگ: من همیشه احساس می کردم که رُنگ آر در این اردوگاه است. وقتی من به مشکلی برمی خوردم او به من کمک می کرد. ولی من در مورد او اشتباه کردم و می ترسم رُنگ آر هرگز نخواهد من را ببیند. لو: شما خسته هستید. استراحت کنید ما فردا راهی برای مقابله با فنگ پیدا می کنیم. گداها از چادر بیرون رفتند.

شب گوآجینگ کمی اطراف را دنبال رُنگ آر گشت ولی او را پیدا نکرد. گوآجینگ خوابید. چند ساعت بعد که نیمه شب بود از خواب بیدار شد و دید یک نفر روی او پتو گذاشته. گواجینگ فهمید که رُنگ آر بوده. گوآجینگ چند بار او را صدا زد.

 

 

گوآجینگ به همراه سپاه به مناطق سردسیر شمالی رفته بود. آقای لو یک نقشه کشید که فنگ را در دام بیندازند. او زیر صندلی گوآجینگ یک چاله بزرگ کند. و روی آنرا پوشاند و صندلی را روی آن گذاشت. فنگ از در وارد شد و روی صندلی پرید ولی داخل چاله افتاد و مقداری کیسه رویش ریخت. لو یک سوتی داد و گفت: خانم فوآنگ واقعا زرنگ است. ( که بعد آنرا ماست مالی کرد.) فنگ با نیروی ویژه از زیر زمین فرار کرد.

گوآجینگ یک ضربه به زیر خاک زد و فنگ را بی حس کرد. بعد به فنگ گفت: من قول دادم سه بار تو را آزاد کنم. این اولین بار است و بعد فنگ را رها کرد.

 

 

چنگیز هم در جنگ به سرمای شدیدی برخورده بود و در حمله به مشکل رسیده بود. به همین دلیل حمله چند روز به تاخیر افتاد.

 

 

گوآجینگ به چادر برگشت و دید که لو دوباره زیر صندلی را کنده. گوآجینگ: این که همان نقشه دیروز است. لو: او انتظار دارد که ما نقشه خودمان را عوض کنیم ولی ما از همان نقشه قبلی استفاده می کنیم ولی به جای کیسه از آب استفاده می کنیم تا یخ بزند.

 

 

آنها در حال حرف زدن بودند که فنگ از در پرید و داخل چاله افتاد و آنها بلافاصله رویش آب ریختند و فنگ به یک مجسمه یخی تبدیل شد. گوآجینگ: من قول دادم سه بار او را آزاد. یخ او را بشکنید و بگذارید برود.

 

 

شب گوآجینگ با لو و دو نفر دیگر شام می خورد. گوآجینگ به لو گفت: این راه حلها از فکر خودت نیست برو به رُنگ آر بگو من می خواهم ببینمش. لو: رُنگ آر اینجا نیست. من چطور می توانم به او بگویم. گوآجینگ: اگر تا فردا ظهر نتوانی راه حلی پیدا کنی من تو را تنبیه می کنم. و بعد به سربازان گفت تا فردا ظهر مواظب او باشید. فردا ظهر گوآجینگ به دیدن لو رفت و گفت مهلت تو تمام شد.

 

 

 لو: من یک راه حل پیدا کردم ولی خیلی مشکل است. رییس فوآنگ در بالای آن کوه منتظر شماست. یک کوه یخی با سطح کاملا صاف مثل دیوار بود. لو: این کار خیلی خطرناک است لطفا از آن منصرف شوید. گوآجینگ دو خنجر برداشت و از کوه بالا رفت (این تصویر را در آرم اول سریال دیده اید)

 

 

وقتی چند متر مانده بود تا گوآجینگ به بالای کوه برسد، رُنگ آر یک نردبان برای او انداخت. گوآجینگ به بالای کوه رسید و رُنگ آر را دید. رُنگ آر: من هر روز می توانستم تو را ببینم ولی تو نمی توانستی من را ببینی. گوآجینگ: پس چرا تو بیرون نیامدی تا من تو را ببینم. رُنگ آر: اگر تو می فهمیدی که من در امنیت هستم. تو می رفتی و با خوآجن ازدواج می کردی.

 

 

گوآجینگ: لطفا من را ببخش. رُنگ آر: من هرگز تو را بخاطر رفتاری که با من در جزیره شکوفه های هلو داشتی نمی بخشم. گوآجینگ: اگر من را نبخشی من خودم را از کوه پرت می کنم پایین. رُنگ آر: نه، من تو را بخشیدم.

رُنگ آر و گوآجینگ در حال حرف زدن بودند که رُنگ آر سایه فنگ را بر روی یک سنگ دید. رُنگ آر به گوآجینگ گفت: ما فردا دوباره به اینجا می آییم تا من کتاب جویین را به تو یاد بدهم. و بعد از کوه پایین رفتند. وقتی به پایین کوه رسیدند. رُنگ آر به گوآجینگ گفت: من فنگ را در بالای کوه دیدم. گوآجینگ: پس تو این حرفها را زدی تا فنگ بشنود. رُنگ آر: بله.

 

 

روز بعد گوآجینگ و رُنگ آر به بالای کوه رفتند و مشغول تمرین شدند. فنگ هم دزدکی نگاه می کرد. انها در حال تمرین بودند که صدای شیپور امد. گواجینگ گفت: خان با ما کار دارد. من باید پایین بروم. گواجینگ و رُنگ آر از کوه پایین رفتند.

 

 

وقتی انها به پایین رسیدند نردبان را سوزاندن. فنگ که در بالای کوه بود دیگر راهی برای پایین آمدن نداشت. فنگ یک صخره یخی به پایین انداخت. رُنگ آر: او باز هم می خواهد با ما بجنگد. تو اینبار نباید زندگی او را نجات بدهی. گوآجینگ: ولی این سومین بار است. رُنگ آر: ما ده روز صبر می کنیم. بعد یک عقاب را می فرستیم تا مقداری طناب برای او ببرد.

 

 

گوآجینگ به چادر خان رفت. پسر بزرگ خان، موتوگن در جنگ کشته شده بود. سربازان برای انتقام، دوباره حمله کردند. شب گوآجینگ به چادر برگشت. رُنگ آر در چادر خوابیده بود. با آمدن گوآجینگ، رُنگ آر بیدار شد. رُنگ آر کمی با گوآجینگ صحبت کرد و بعد گفت: پس تو هنوز هم می خواهی با خوآجن ازدواج کنی. ولی اگر تو بتوانی شهر را فتح کنی خان از تو خوشحال می شود و اجازه می دهد تو بروی.

 

 

صبح گوآجینگ و رُنگ آر در حال صحبت بودند که دیدند فنگ یک چتر برای خودش درست کرده و از کوه پایین آمد. رُنگ آر گفت: با این روش ما می توانیم فردا شهر را فتح کنیم. آن شب گوآجینگ تمام فرماندهان را جمع کرد و به آنها استراتژی جنگی را گفت. روز بعد گوآجینگ و سربازان یک چتر ساختند از بالای کوه که به دیوار شهر نزدیک بود فرود آمدند. بعد از چند ساعت جنگیدن آنها توانستند شهر را فتح کنند.

 

 

 رُنگ آر وارد شهر شد و در اطراف قدم می زد. ناگهان او یک جسد را دید که به نظرش آشنا بود. آن جسد ون ین خوآلی بود. رُنگ آر، گوآجینگ را صدا زد وقتی گوآجینگ آمد فهمیدند که ون ین خوآلی زنده است.

 

 

گواجینگ می خواست او را بکشد که رُنگ آر جلوی او را گرفت و گفت: او را پیش خان ببر و در عوض از او بخواه تا نامزدی تو و خوآجن را لغو کند.

 

 

گوآجینگ: ون ین خوآلی را پیش خان برد. ون ین خوآلی از او خواست تا این کار را نکند ولی گوآجینگ قبول نکرد. ون ین خوآلی وارد چادر چنگیزخان شد و دید که او روی تخت خوابیده. ون ین خوآلی با خنده گفت: نگاه کنید او خوابیده است.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در دوشنبه 10 تیر1387 و ساعت 23:52 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و هشتم

 

شاهزاده به فنگ التماس کرد که کانگ را نجات دهد. فنگ: من چطور می توانم او را نجات دهم در حالی که برادرزاده من را کشته. شاهزاده: برویم و یک دکتر پیدا کنیم تا کانگ را معالجه کند. فنگ: هیچ دکتری نمی تواند سم من را معالجه کند. کانگ مثل دیوانه ها به اطراف می رفت و دست جناب شا را گاز گرفت. وقتی انرژی کانگ تمام شد روی زمین افتاد.

 

 

 شاهزاده کانگ را بغل کرد. کانگ که آخرین نفسهای عمرش بود گفت: من از تو متنفرم، تو باعث مرگ مادر من شدی. و با دستش می خواست شاهزاده را خفه کند اما انرژی نداشت. شاهزاده و 5 رزمیکار از آنجا رفتند.

 

 

فنگ بالا سر کانگ رفت و گفت: این سزای تو برای کشتن برادرزاده من است. فنگ که می دانست رییس که آنجا است گفت: رزمیکار که بیا بیرون. استاد که هم با نیزه به او حمله کرد ولی فنگ مهارت بالایی داشت. فنگ می خواست با دست یک ضربه به استاد که، بزند که رُنگ آر جلوی استاد که، ایستاد و گفت: اگر تو او را بکشی، دستت به کتاب جویین نمی رسد.

 

 

فنگ، باشه. من یک بار دیگه زندگی او را می بخشم. بعد دست رُنگ آر را گرفت و گفت: برویم و تو کتاب جویین را به من یاد بده. رُنگ آر: صبر کن، بعد به استاد که گفت: فراموش نکن من چه خواهشی از تو کردم. فنگ دست رُنگ آر را گرفت و از آنجا برد. استاد که هم متوجه اشتباهش شده بود و دنبال آنها می رفت و رُنگ آر را صدا می زد. رُنگ آر دختر بی گناهی بود که خودش را برای روشن شدن حقیقت قربانی کرد. ( این یکی از غم انگیز ترین صحنه های سریال بود. )

کانگ آخرین ثانیه های زندگی خود را سپری می کرد. او در آخرین لحظات، در رویا نیانسی را دید که پیش او آمده. کانگ به نیانسی گفت: به روستای نیو برگرد. و بعد در حالی که کفش نیانسی در دستش بود مرد.

 

 

روز بعد نیانسی به آنجا آمد و قبر کانگ را دید. او کمی اشک ریخت و بعد رفت.

 

 

استاد که دنبال رُنگ آر می کشت. او واقعا احساس ناراحتی و عذاب وجدان می کرد. گوآجینگ استادش را پیدا کرد. گوآجینگ پیش استاد که رفت. ولی استاد که، خیلی ناراحت بود و یک سیلی به گوآجینگ زد و گفت: ما دوتا احمقهای کوری هستیم. من برای 5 برادر و رُنگ آر احساس تاسف می کنم.

 

 

استاد که ماجرا را برای گوآجینگ تعریف کرد. گوآجینگ گفت: بهتره چیکونگ را پیدا کنیم. من به تنهایی حریف فنگ نیستم. استاد که: عجله کن و رُنگ آر را پیدا کن. اگر تو نتوانی او را برگردانی، من خودم تو را می کشم. گوآجینگ در حال جستجو بود که قبر کانگ را پیدا کرد. گوآجینگ به کانگ گفت: تو استاد های من را کشتی و سرانجام خودت مسموم شدی. حالا من آرام هستم. سرنوشت تو را تنبیه کرد. من رُنگ آر را از دست دادم و سرنوشت آدم کودنی مثل من را تنبیه می کند. بعد سوار اسبش شد و به جستجو ادامه داد.

 

 

گوآجینگ به جستجو در قسمتهای مختلف سرزمین چین پرداخت. گوآجینگ به مدت شش ماه به جستجو پرداخت تا اینکه در جستجوی خود به سرزمینهای شمالی یعنی صحرای مغولستان رسید.

 

 

 مغولها به قتل و غارت مردم می پرداختند که گوآجینگ برادر خوانده خود توآلی را دید. توآلی گفت: با من به اردوگاه بیا، که گوآجینگ گفت: من مدت زیادی است که مادر خودم را ندیدم و با هم به اردوگاه رفتند.

 

 

چنگیز خان به شخصیت خونخوار خودش رسیده بود و در حال جنگ با جین بود. سربازان گزارش جنگ با جین را می دادند که توآلی و گوآجینگ وارد شدند و به خان سلام کردند. خان به گوآجینگ گفت: از چند سال پیش که تو از اینجا رفتی سرزمین مغولها ده برابر بزرگتر شده. ما به افراد و اسبها بیشتری دست پیدا کردیم. گوآجینگ که قلب پاکی داشت گفت: چرا شما به افراد و زمینهای بیشتری نیاز دارید. همه از این حرف گوآجینگ خندیدند و خان گفت: چند سال گذشته ولی تو به کودنی قدیم هستی. تو می توانی بروی.

 

 

گوآجینگ از چادر بیرون آمد تا پیش مادرش برود. در راه یک نفر چشم او را گرفت. گوآجینگ غافلگیر شد و گفت: کی هستی و دید که خوآجن است. خوآجن از دیدن گوآجینگ خوشحال شد و گفت: من دلم برای تو تنگ شده بود. چه کسی بیشتر از دیدن تو خوشحال می شود من یا مادرت؟

 

 

گوآجینگ سوار اسب شد و به طرف چادر مادرش حرکت کرد. وقتی گوآجینگ به چادر مادرش رسید دید یک زن در حال بردن یک سطل آب است. مادرش از چند سال پیش خیلی پیرتر و شکسته تر شده بود. گوآجینگ جلوی مادرش زانو زد و گفت: من برگشتم. آنها به داخل چادر رفتند. گوآجینگ تمام داستان را برای مادرش تعریف کرد. مادر: خانواده عمویت یانگ چه سرنوشت بدی داشتند. گوآجینگ: دوآن تین دو قبل از مرگش همه چیز را برای من تعریف کرد. اگر من ون ین خوالی را پیدا کنم او را هزار تکه می کنم.

 

 

گوآجینگ همه چیز را در مورد رُنگ آر تعریف کرد. مادر: رُنگ آر با ناراحتی تو را ترک کرد. حالا همه در مغولستان می دانند که تو همسر شاهزاده هستی ( همسر خوآجن ). تو می خواهی با خوآجن چکار کنی و از طرفی رُنگ آر؟ گوآجینگ: به تابلوی پدرش گفت: اگر رُنگ آر در امنیت باشد من با خوآجن ازدواج می کنم و اگر اتفاقی برای رُنگ آر بیافتد من ازدواج نمی کنم.

 

 

در آن هنگام یک قاصد آمد و گفت: پیغامی برای همسر شاهزاده. خان 1000 غلام، 100 جین طلا، 500 گاو و 2000 گوسفند به همسر شاهزاده می دهد. و او دستور داده فورا با خوآجن ازدواج کنی. در آن موقع خوآجن دنبال گوآجینگ آمد و او را به کنار دریاچه برد. گوآجینگ: من باید چیزی به تو بگویم. خوآجن: ما می خواهیم با هم ازدواج کنیم. با من مثل دختر خان رفتار نکن. گوآجینگ: تو با من خیلی خوب هستی. اما من شایسته تو نیستم.

خوآجن: تو چه می گویی؟ تو بهترین مرد روی زمین هستی. پدرم و 4 برادرم با تو قابل مقایسه نیستند. اگر تو با من ازدواج نکنی من می میرم. اگر تو صحرا را دوست نداری ما به جنوب می رویم. گوآجینگ: من دوست دارم در جنوب باشم. خوآجن: اگر تو بخواهی ما به جنوب می رویم ولی می ترسم پدر و مادرم اجازه ندهند. اگر آنها مخالف کنند ما پنهانی می رویم. گوآجینگ: من می خواهم تنها با مادرم بروم. خوآجن: اشکش درآمد و گفت: من چه اشتباهی کردم. تو من را سرزنش می کنی که خودم را برای تو نکشتم. گوآجینگ: نه من باید دنبال یک خانم بگردم. خوآجن: چی، خانم فوانگ.

 

 

 

گوآجینگ: او زندگی اش را برای استاد من به خطر انداخت. و الان من او را گم کردم و سرنوشتش نا معلوم است. من شش ماه به دنبال او می گشتم و جستجو، من را به اینجا آورد. من باید او را پیدا کنم اگر من نتوانم او را پیدا کنم خودم را می کشم. خواجن: اگر تو او را پیدا کنی دیگر با من ازدواج نمی کنی، درسته؟ گوآجینگ: نه، بعد از اینکه او در امنیت بود من برمی گردم و با تو ازدواج می کنم اگر تو هنوز من را بخواهی؟ خوآجن گریه کرد و گفت: من همیشه تو را می خواهم. برو و دنبال او بگرد. من منتظر تو می مانم.

 

 

خان همه فرماندهان را به چادرش فراخواند. و گفت: ون ین خوآلی با خوارزمی ها متحد شده ما فردا به سمت غرب حرکت می کنیم و 10000 سرباز به گوآجینگ داد تا فرماندهی آنها را به عهده بگیرد. خان به گوآجینگ گفت: من شنیدم که یک کشیش در جنوب است که می تواند مهارت های جنگی را خوب آموزش بدهد. می توانی او را پیش من بیاوری. گوآجینگ: او از گروه چوآنجن است. و کشیش چیو چوجی بالاترین مهارت را در گروه دارد.

 

 

گوآجینگ به چادر خودش رفت که جناب لو و چند نفر دیگر از گروه گداها به دیدن او آمدند. گوآجینگ: شما خبری از رُنگ آر پیدا کردید. لو: ما همه جا را گشتیم ولی خبری از رییس پیدا نکردیم. ما وقتی فهمیدیم شما اینجا هستید برای کمک به شما آمدیم. همه جامعه رزمیکاران از نامه شما به جناب چیو چوجی خبر دارند.

 

 

 گوآجینگ کتاب جنگ ومو را می خواند که یک عبارت را نفهمید و از جناب لو خواست تا برای او معنی کند. لو گفت: آنرا روی یک کاغذ بنویسید تا من فکر کنم و بعد جواب را برای شما می آورم.

 

 

گوآجینگ لو را تعقیب کرد و دید او در چادر با کسی صحبت می کند. او میخواست وارد چادر بشود که یک نگهبان از گداها آمد و با صدای بلند گفت: فرمانده شما اینجا چکار می کنید. لو شمع را خاموش کرد و از چادر بیرون آمد. گوآجینگ: تو می خواهی جواب را از استادت بپرسی. خوب بگو بیاید بیرون تا او را ببینم. لو: کسی اینجا نیست. گوآجینگ وارد چادر شد و شمع را روشن کرد ولی کسی را ندید. لو هم کلی داستان تعریف کرد تا گوآجینگ را دست به سر کند. بالاخره گوآجینگ گفت: کافیه و بعد رفت. لو هم که کلی ترسیده بود یک نفس راحت کشید.

 

 

خان می خواست یکی از پسرهایش را برای فرماندهی تعیین کند که پسر اول را انتخاب کرد و باعث حسادت پسر دوم شد. برای همین با یکدیگر درگیر شدند. چون با دعوای لفظی و ناسزا گفتن کاری از پیش نرفت تصمیم گرفتند تا شب وقتی خان خواب است با یکدیگر بجنگند. در این هنگام قاصد برای گوآجینگ خبر آورد. و او را برای جدا کردن دو پسر خان برد. دو پسر خان کلی لشکر کشی کرده بودند. گوآجینگ هم جناب لو و سربازانش را فراخواند. لو ترجمه کلمه را آورد. نوشته بود: ( از فرم مار استفاده کنید تا سربازان را از یکدیگر جدا کنید. ) دو برادر در حال کشتن یکدیگر بودند که گوآجینگ رسید و لشگر هر دو را محاصره کرد.

صبح خان دو پسرش را تنبیه کرد.

 

 

خان به خاطر این کار گوآجینگ به او 500 تیل طلا و 100 اسب هدیه داد.

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 29 خرداد1387 و ساعت 23:20 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز

 

خلاصه قسمت  پنجم

ونین هوانگلی در هزور خان بزرگ در حال تعریف و تمجید از او بود  به او گفت بنده دوست دارم با برخی از قهرمانان مغولی هم آشنا بشم که بلافاصله خان بزرگ به سمت  تاموچین و جاموکا رو کرد و گفت این  دو پسر خوانده من از مشهورترین قهرامانان مغول هستند...ونین هوانگلی به خان گفت پسر شما هم جزو بزرگترین قهرمانان چرا اسم اونو نگفتید و خوان در جواب گفت  مسلمأ بعد از مرگ من او رهبر تمام قبایل موغول می شود ولی اون هرگز قابل مقایسه با دو پسر خواندم نیست و از خصائل جاموکا و تاموچین شروع به تعرف کرد و اضافه کرد که تغریبأ تمام قهرمانان موغول حاضرند جانشونو به خاطر این دو بدهند و دوباره از رشادتهای هر کدام تک تک داستانهایی را برای هوانگلی بیان کرد و در مورد چهار قهرمان ارتش تاموچین و  شروع به صحبت کرد که با علاقه شدید هوانگلی آنها به حضور شرف یاب شدند تا از نزدیک معرفی شوند ...هوانگلی بعد از معرفی شدن چهار قهرمان دستور داد 4 جام طلا برای نوشدن شراب با آنها بیاورند و همه با هم نوشیدن و بعد از سپاسگذاری مجلس را ترک کردند.هوانگلی رو به خان کرد و گفت امروز من در جنگ تیراندازی دیدم که هیچ کدام از تیرهاش خطا نمیرفت مایلم اونم ببینم و باهاش آشنابشم که تاموچین گفت و یکی از افراد مخصوص منه که به تازگی به من پیوسته و او را فراخواند و هنگامی که خ.انگلی سعی کرد با او شراب بنوشد پسر خان بزرگ عصبانی شد و گفت تو یک سرباز عادی هستی چطور جرات میکنی با ما بنوشی,هوانگلی گفت ولی باید از قهرمانان جنگی تقدر شود و تاموچین که به نظر خیلی  از دست پسر خان دلخور شده بود بلند شد و به تیرانداز گفت جام را برای من بیار من میخواهم بنوشم و تیرانداز پس از اینکه جام را داد مجلس را ترک کرد...تاموچین هم بعد از نوشیدن به خان بزرگ رو. کرد و گفت اجازه بدید من مرخص بشم و او هم رفت.

 تیرانداز در گوشه ای در کنار آتش نشسته بود و به تنهایی شراب میخورد...تاموچین که مجلس را ترک کرده بود به میان سربازان و نیروهای خود آمده بود و با ستایش سربازانش از پیروزی آن روز به تعریف از مبارزه آن روز تیرانداز مشغول شد که با استقبال سربازان از تیرانداز همراه شد ... تاموچین  درون کلاه خود یکی از دشمنان که خودش کشته بود مقداری شراب ریخت و به تیرنداز داد و او هم با سپاسگذاری مقداری از آن خورد و شروع به خواندن آوازی موغولی شد.

صبح بعد  گواجینگ و توالی با تیرکمانهای خود مشغول شکار بودند که  یک پرنده را شکار کردند و هنگامی که میخواستند شکارشان را بردارند چند پسر دیگر زودتر به شکار رسدند و توالی که ناراحت شده بود به پسر گفت که اینو ما شکار کردیم و تو باید به ما پسش بدی پسر گفت این پرنده را من پروش دادم و تو باید خسارت کشتنشو بدی,گوآجین به پسر گفت این یک پرنده وحشی و تو دروغ میگی...پسر که کم آورده بود گفت میدونی من کیم...من نوه خان بزرگ هستم و پدرم جناب سانکونگه...توآلی هم گفت پدر من هم جناب تاموچین است.پسر گفت اون سالی که وحشی ها مادر تو را بردند این پدر و پدربزرگ من بودند که اونو نجات دادند و حالا تو به من میگی پدرت جناب تاموچینه,پدر تو از پدر من میترسه که با مخالفت توالی روبرو شدو پسر یک تو گوشی به توالی زد که باعث از کوره در رفتن گواجینگ شد و تمام بچه ها با توالی و گواجینگ مشغول دعوا شدند .

در این هنگام  هفت مبارز جیانگنان سر رسیدند...خنسان بر سر بچه ها فریاد کشید و گفت شما خجالت نمیکشید 7 نفر دارید دو نفر را میزنید...پسر با بدهنی به او گفت به تو ربطی ندارد,خنچی از اسب پیاده شد و آنها را از هم جدا کرد,رئیس که به افرادش گفت بهتر بیشتر از این وقتمونو طلف نکنیم و به جستجو ادامه بدیم.پسر به دوستانش گفت به اونا حمله کنید که گواجین خنجری که سالها پیش به او رسیده بود را کشید و گفت اگر جرات دارید بیاید جلو...پسر به گواجینگ گفت شما اگر جرات دارید فردا بیاید برای دعوا و از آنجا رفت.

جوآر با دیدن خنجر با یک حرکت آن را از دست گواجینگ بیرون کشید و با خواندن روی دسته آن گفت یانگ کانگ کدومتونه.گواجینگ گفت اونو مادرم بهم داده,جوآر گفت اسم پدرت چیه؟گوآجین با حرکت سر گفت نمیدونم.یرادر ششم گفت فامیل تو یانگه و گواجینگ گفت نه...خنچی به گواجینگ گفت تو حریف اونا نیستی برو خونتون و دیگه دعوا نکن و جوآر هم خنجر را جلوی پای او به زمین زد و در حال رفتن بودند که توالی نام گواجینگ را صدا زد که از گوشهای تیز رئیس که مخفی نماند.

او سریع از اسب پیاده شدو در حالی که چندین بار به زمین خورد به سرعت خورد را به گوآجینگ رساند و او روی دست بلند کرد و در مورد خانواده او سئوالاتی پرسید که گواجینگ به هیچ کدام نتوانست جواب بدهد و فقط گفت که پدرم به دست افراد شروری کشته شده و من وقتی بزرگ بشم انتقامش را میگیرم, رئیس که گفت اسم قاتلش چیه و گواجینگ به او گفت دئوان تین دو است و همه مبارزان که شکه شدند.رئیس که که گواجینگ را بلند کرده بود او را از روی زمین ول کرد و گفت اون خودشه و همه مبارزان مشغول خوشحالی کردند شدند. توالی و گواجینگ میخواستند فرار کنند که آنها جلوی آنها را گرفتند و آنها را درز آغوش گرفتند

گواجینگ و توالی میخواستند برند و اونا نمی گذاشتند.خنسان به گواجینگ گفت ما شش سال دنبال تو میگشتیم و تو میخوای بری؟خنچی گفت برای چی میخوای بری و گواجینگ گفت ما قرار دعواداریم و باید بریم دنبال برادر بزرگمان.جوآر گفت من به شما فنی یاد میدم که از پس 10 تا از اونا بر بیاید و این حرف او با موافقت رئیس که همراه بود و مشغول آموزش حرکت به گوآجینگ شد که حرکتی ساده ولی کاربردی بود...بعد به توالی گفت که با او تمرین کند و گواجین با اولین حرکتش شکست خورد..

جوآر با براندازی گواجینگ به رئیس که گفت این بچه استعدادش خیلی کمه فکر نمیکنم چیز یاد بگیره.برادر شمشم به رئی که گفت منم با جوآر موافقم تمرین دادن این بچه وقت طلف کردنه اونو باید تحویل استاد چیو بدیم ولی خنچی با آنها مخالفت کرد و گفت برای تصمیمگیری خیلی زوده و ما شش سال وقت گذاشتیم تا اونو پیدا کردیم و نباید زود نامید بشم.نانسی و جانگ او هم از خنچی حمایت کردند و جوآر رو به گواجینگ کرد و گفت تو واقعأ میخوای انتقام پدرتو بگیری؟گواجینگ هم بلافاصله گفت بله...جوآر گفت پس امشب تنها بیا بالای کوه و هیچکس هم نباید از این موضوع با خبر بشه و گواجینگ هم موافقت کرد.شب بالای کوه هفت مبارز داشتند در مورد گواجینگ و خنگی او حرف میزدند و بحث در مورد جرات او بود که امشب به کوه می آید یا نه...که خنچی گفت رئیس بیاید اینجا و آنها سریع آنجا رفتند و دیدند چند جمجمه که سوراخهای عجیبی روی آنها مثل پنجه چنگ خوده بود وجود دارد.رئیس که به نظر میرسید با وضعیت اونجا با خبر بود و قبلأ در همچین وضعیتی قرار گرفته بود به جوآر گفت یکی از جمجمه ها را بیاورد و با آوردن او و لمس کردن  سوراخها با خود گفت اون موفق شده...و به افرادش گفت من به شما دستور میدم سوار اسبهاتون بشید و از اینجا دور بشید و منتظر من بمونید که با مخالفت آنها قرار گرفت جوآر گفت که اونا انسان هستند یا مخلوقات دیگر ... رئیس که گفت اونها یک زوج هستند و باعث نابینا شدند من شدند...فکر میکردم اونا مردند ولی حالا فهمیدم که اونا در اینجا مشغول تمرین فنون پنجه آهنین بودند و اینطور که معلومه تونستند این روش را تکمیل کنند, ما هفت نفر حریف اونا نمیشیم که باز هم با مخالفت گروه همراه بود.رئیس که به یکی از برادران گفت 100 قدم به سمت جنوب برو اونجا یک تابوت است.درست بود همه با هم به سراغ تابوت رفتند و با برداشتن درب آن جنازه درون آن را دیدند.رئیس که گفت آن دو به زودی برای تمرین به سراغ این جنازه میان و من هم به جای جنازه داخل تابوت مخفی میشم و شما هم منتظر علامت من برای غافلگیر کردن آنها بشید و همه به گوشه ای برای مخفی شدند رفتند و قبل از آن با یکدیگر دست برادری دادند.

خنچی از جوآر پرسید تو اون دو نفر را میشناسی  در همین هین زنی از دور نمایان شد و شمشیر خنچی خود به خود از قلاف بیرون آمد و به کناری افتاد که از تاثیرات نیروی درونی آن زن بود.جوآر گفت:اسم مرده چن شوا فنگه و اسم همسرش می چانگ فو...به خاطر دزدی که در جزیره شکوفه های هلو شد مورد قضب استادشون قرار گرفتند و از اونجا اخراج شدند و از اون موقع خیلی بی رحم شدند و دارای  هنرهای بالایی در هنرهای رزمی هستند.شنیدم چندین سال قبل توسط جمعی از رزمیکاران شمالی محاصره شده بودند و همه فکر کردند در اون مبارزه کشته شدند ولی نمیدونند که اونها زنده هستند و مشغول تمرین هنر پنجه آهنین در اینجا بودند.خنچی گفت این چجور فنونیه؟جواآر گفت روشی بیرحمانست ,بهتره آروم باشم ممکنه صدات را بشنوه.

می چانگ فو زیر درختی که از قضا خنسان روش مخفی شده بود تمرکز گرفته بود که  قطره ای از عرقش روی انگشت می چانگ فو ریخت و او را متوجه حضورش کرد و با یک حرکت شاخه ای که روی آن مخفی بود را شکست.خنسن روی زمین افتاد و بلافاصله بلند شد و با شلاغش به می چانگ فو حمله کرد...می چانگ فو به راحتی با یک جا خالی خود را به خنسان رسید و روی هوا با او به سمت عقب حرکت کرد و در همین حین گفت تو کی هستی و اینجا چیکار میکنی؟

خنسن جاخالی داد و لگدی به سینه می چانگ فو زد که با نیروی درونی می چانگ فو مواجه شد و به گوشه ای پرت شد.در همین هنگام دیگر رزمیکاران بجز رئیس که از مخفیگاه هایشان بیرون آمدند و به می چانگ فو حمله کردند و برادر ششم از پشت ضربه ای به او زد که با عکسالعمل شدید می چانگ فو همراه بود و او را مجبور به استفاده از فنون پنجه آهنین کرد که در مبارزه بسیار قدرتمند به نظر میرسید و به زخمی شدند چند تن از مبارزان شد جوآر مشغول مبارزه شد و جند ضربه با انگشتان فرزش به او زد و می چانگ فو هم بادبزن او را از دستش کف رفت که جوآر بلافاصله به او گفت بادبزن صمیه که می چانگ فو هم فریب خورد و بادبزن را به طرف خود او پرت کرد.

 

جوآر به دوستانش فرمان عقب نشینی به سمت تابوت را داد و میچانگ فو هم دنبال آنها رفت و به محض رسیدن به تابوت رئیس کو درب تابوت را به طرف او پرت کرد و بلافاصله با پرت کردن  سوزنهای زهرآلود به سمت چشم او او را کور کرد و خون از چشمانش جاری شد.

می چانگ فو به آنها گفت من با کی طرف هستم؟رئیس که خودش را معرفی کرد و دلیل حمله اش هم انتقام گرفتن اعلام کرد.می چانگ فو گفت فکر میکردم مردی ولی امکان نداره موفق بشی و دوباره مورد حمله قرار گرفت ,اینبار دوباره می چانگ فو با استفاده از نیروی درونی هنر پنجه آهنین برگها درختی در نزدیکیش را به سمت آنها شلیک کرد که با دفاع  مبارزان همراه بود و جوآر که در حرکات سریع در بین آنها بینظیر بود سریع به می چانگ فو رسید و ضربه ای به سینه او زد و او را چند قدم وادار به عقب نشینی کرد.بعد به رئیس که گفت که روش شماره 9و7و 11 را انجام دهد که به ازای هر کدام رئیس که سوزنها یی را به طرف می چنگ پرتاب کرد که تمام آنها تو سط او جاخالی خورد,جانگ او  سنگ بزرگی را به طرفش پرتاب کرد و که می چانگ فو با هنر پنچه اش آن را تکه تکه کرد ولی به نظر میرسید می چانگ فو حسابی خسته بود و درد میکشد...

در همین حین گواجینگ با درخواست کمک دوان دوان به آنجا رسید که پشت سرش مردی او را گرفت او کسی نبود جز چن شوا فنگ شوهر می چانگ فو که گوآجینگ را گرفت.خنسان میخواست  گواجینگ را نجات دهد که با یک لگد چن شوا به گوشه ای پرت شد.سایر جنگجویان هم به خنسان برای نجات گوآجینگ پیوستند و در نهایت برادر ششم او را نجات داد.

چن شوا به میچانگ فو گفت اینا کی هستند؟در جواب او گفت اینا رئیس کو وافرادشند...چن هم با تعجب گفت پس اون هنوز زندست و دوست داره به دست من کشته بشه.رئیس کو و افرادش دوباره به او حمله کردند و روشهای قدرتمند خود را امتحان کردند که هیچ کدام فایده ای نداشت.چن شوا فنگ به طرف خنچی حمله کرد که جانگ او(غول خندان) خنچی را به کناری هل داد و خود در معرض حمله پنچه آهنین چن قرار داد که به شدت مجروح شد و دوباره که چن سعی کرد به خنچی حمله کند بار دیگر مانع او شد و بار دیگر از ناحیه کمر دچار آسیبدیدگی شد.

 چن شوا فنگ گوآجینگ را که مخفی شده بود دید و او را گرفت و گوآجینگ تلاش میکرد که خود را آزاد کند که ناگهان چهره چن شوا دگرگون شد و بلد  شروع به خندیدن کرد و ماجرا به این ترتیب بود که گواجینگ خنجرش را در شکم او فرو کرده بود و در همین هنگام او را رها کرد و خنسن سریع او را از چن دور کرد و می چانگ فو که از ماجرا بو برده بود شوهرش را به سرعت از آنجا دور کرد.

می چانگ فو او را به غاری برد و در حالی که اشک از چشمان خونیش جاری بود دستان او را گرفت.چن شوا به او گفت من نتونستم از تو محافظت کنم, بعد از فرار از جزیره شکوفه های هلو ما قول دادیدم خون به پا کنیم.می چانگ فو به او گفت من 6 تا حب جیااوهلو دارم,اونا رو بگیر, من تو را به جزیره بر میگردونم و خودت از استاد بپرس,چن شوا:نه نمیخواد و بعد به می چانگ فو یک دستنوشته مرموز میده و میگه این دومین مرحله از روش جیواین جن جینگ است.خوب اینو تمرین کن,این میتونه در آینده بهت کمک کنه,مواظب به خودت باش.میچانگ فو به او میگه:چرا ما باید جزیره را ترک میکردیم؟ تو گفتی ما هیچ وقت از هم جدا نمیشیم,چن شوا به او گفت گریه نکن ما از هم جدا نمیشیم فقط... و میمیرد در حالی که در آغوش می چانگ فو است.

در طرف دیگر بالای کوه همه دور جسم نیمه جان جانگ او  حلقه زده بودند,خنچی به او میگفت  در مورد ازدواج و عشقی که او در سینه داشت و هیچوقت رو نکرده بود حرف میزد و هدفش این بود در لحظات پایانی عمر او او را خوشحال کند,گوآجینگ که کمی عقب تر داشت آنها را نگاه میکرد جوآر را دید که به طرف او می آید,جوآر به او گفت تو هنوز میخوای هنرهای رزمی را یاد بگیری؟گواجینگ گفت بله... از حالا به بعد ما هفت نفر استاد تو هستیم,استاد پنجمت الان لحظات پایانی عمرش را پشت سر میزاره,تو باید احترامت را به اون نشون بدی برو و بهش استاد پنجم,گواجین روبری  جانگ او نشست و برای او سجده کرد و به او گفت استاد پنجم.جانگ او به او گفت حالا که تو منو استاد صدا کردی من باید به تو چیزی بیاموزم...و به او اینگونه میگوید: همه مبارزان باید بفهمند جوانمرد کسیه در در مشکلات به دیگران و ضعیفان کمک کنه...بعد رو به خواهر هفتم میکنه و میگه که به این بچه خوب آموزش بده...نباید به اون کشیش کثیف ببیازیم.رئیس که به او گفت:برادر پنجم در آرامش بخواب 7 مبارز جیانگنان شکست نمیخورند و او هم مرد.

فردای آن روز نوهی خان اسبها را به طرف محل قرار دعوا رم داد تا گواجینگ و توالی زیر دست و پای اسبها کشته بشن غافل از اینکه توالی در آنجا با عده ای بغیر از گواجینگ برای دعوا منتظر بود و گواجینگ به محض اینکه موضوع را فهمید سریع برای خبر و نجات جان آنها به طرف محل قرار رفت, خبر به خان بزرگ  رسید و آنها به همراه پسر خان تاموچین و جاموکا به سمت محل رهسپار شدند.خواجن موضوع را فهمیده بود و به محل برای خبر دادن رسید و به توالی هشدار داد که در همین حین اسبها نزدیک شدند تمام بچه ها فرار کردند و خواجن هم دست توالی را گرفت و کشان کشان دنبال خود کشید, توالی در بین راه زمین خورد ولی خنسان به موقع رسید و او را از مسیر اسبها بیرون برد و فقط خواجن مانده بود که گواجین برای نجات جان او اقدام کرد ولی کمی دیر به مل رسید و راه فراری نبود و در حالی که اسبها نزدیک میشدند او خود و خواجن را درون گودالی در نزدیکی انداختند.

بعد از رد شدند اسبها همه با نگاههایشان دنبال آن دو می گشتند که از زیر بوته های آنجا آن دو بیرون آمدند و خواجن که در حال گریه کردن بود به همراه گوآجین  به سمت خان حرکت کردند , در همین حال خان بزرگ نوه اش را به شدت معاخزه کرد و اشکش را دآورد که تاموچین وساطت کرد تا او را دعوا نکنند و در حضور همه گفت که یوشی(نوه خان) در آینده داماد او خواهد شد.

لينک ثابت
نوشته شده توسط فن چینیان در دوشنبه 20 خرداد1387 و ساعت 5:11 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و هفتم

 

یانگ پست، گوآجینگ را گرفته بود و داشت فکر می کرد چطور او را بکشد. گوآجینگ: قبل از اینکه من را بکشی بگذار تو را نصیحتی بکنم. کانگ: خفه شو. گوآجینگ: تو می خواهی شاگرد فنگ بشوی. تو شیطان شدی و دیگر حرف زدن فایده ای ندارد.

 

 

 در این موقع که کانگ می خواست گوآجینگ را بکشد. استاد چیو و دوستانش آمدند و گوآجینگ را نجات دادند. استاد چیو هم کانگ را دعوا کرد. در این موقع فنگ آمد و کانگ را با خودش برد.

 

 

رُنگ آر استاد که، را به یک آلاچیق برده بود. استاد که، می خواست تیری را که در پایش است را بیرون بکشد ولی درد زیادی داشت. رُُنگ آر: تو از خونریزی می میری ولی قبل از مردنت یک نامه به گوآجینگ بنویس که من تو را نکشتم! رُُنگ آر تیر را از پای استاد که، بیرون کشید. استاد که: چرا تو من را نجات می دهی. رُُنگ آر: من دلیل خودم را دارم.

 

 

رُُنگ آر استاد که، را به شهر خودش برد. آنها داخل یک معبد متروکه رفتند و شب را آنجا ماندند. استاد که: من به همراه برادرها و خواهر، وقتی که بچه بودیم به این مکان می آمدیم و بازی می کردیم. رُُنگ آر کمی با استاد که، شوخی کرد که استاد که، ناراحت شد. رُُنگ آر هم گفت با تو شوخی کردم. بعد رُُنگ آر یک عصا که سر آن نیزه داشت را پیدا کرد و چون عصای قبلی استاد که، داخل دریا افتاده بود آنرا به جای عصای قبلی به او داد.

 

 

استاد که نیزه را در دستش گرفت و ناراحت بود. رُُنگ آر: چرا گریه می کنی. تو دوباره به برادرهایت فکر می کنی؟ استاد که: بله. ما وقتی بچه بودیم به این مکان می آمدیم و بازی می کردیم. ما با هم بزرگ شدیم و وارد جامعه رزمیکاران شدیم. حالا آنها من را ترک کرده اند و من نمی توانم انتقام آنها را بگیرم. چند دقیقه بعد رُُنگ آر در یک گوشه دراز کشید و خوابید.

 

 

استاد که، در کنار آتش نشسته بود و به دوران کودکی خودش و 6 برادر و خواهر دیگر فکر می کرد. استاد که، هنوز فکر می کرد که رُُنگ آر و پدرش قاتل هستند. برای همین نیزه را برداشت و بالای سر رُُنگ آر رفت و می خواست او را بکشد. رُُنگ آر: منتظر چی هستی؟ استاد که: تو هنوز بیداری؟ رُُنگ آر: گوآجینگ دیگر من را نمی خواهد پس زندگی برای من ارزشی ندارد. تو می توانی من را بکشی. استاد که: من چطور می توانم خیر خواه خودم را بکشم.

 

 

آنها در معبد متروکه نشسته بودند که رُُنگ آر‌ صدای بلند خنده اُیانگ فنگ را شنید. رُُنگ آر: هر دوی ما حریف او نیستیم. ما باید در جایی مخفی بشویم. فنگ، شاهزاده، کانگ و 5 رزمیکار کله پوک به همراه شاگوآ وارد معبد شدند. انها وارد معبد شدند و می خواستند شب را انجا استراحت کنند. کانگ که می خواست شاگرد فنگ بشود یک جای استراحت برای او درست کرد. و کلی از او و اُیانگ تعریف کرد.

فنگ: برادرزاده من به طرز عجیبی کشته شد. من فکر می کنم کار گوآجینگ یا گروه چوآنجن باشد. حالا کوه شتر سفید وارث ندارد و من می خواهم تو را به عنوان شاگرد قبول کنم. کانگ هم کلی جلوی فنگ تعظیم کرد. همه به کانگ تبریک گفتند. در این موقع شاگوآ آمد و گفت: من گرسنه هستم.

 

 

کانگ به شاگوآ یک کلوچه داد. استاد که: شاگوآ اینجا چکار می کند. در هنگام رعد و برق شاگوآ از مجسمه‌ی بودا ترسید. کانگ: اگر اذیت کنی تو را به جزیره شکوفه های هلو برمی گردانم. شاگوآ گفت: یک غول چاق و کوتاه آنجا است. وقتی همه خوابیدند استاد که به رُُنگ آر گفت: منظور او از غول چاق و کوتاه برادر سوم من است. پدر تو برادرها و خواهر من را کشت. رُُنگ آر: می خواهی جواب سوالت را بدانی. بعد رُُنگ آر می خواست از پشت دیوار که مخفی شده بودند بیرون برود که ، استاد که، دست او را گرفت و گفت: می خواهی چکار کنی. رُُنگ آر: همین جا بایست و نگاه کن. ولی یک قولی به من بده. به پدر من بگو چه کسی من را کشته. استاد که: اگر تو بروی بیرون فنگ تو را می کشد. رُُنگ آر‌: من از مردن نمی ترسم ولی امیدوارم تو و گوآجینگ حقیقت را متوجه بشوید.

 

 

رُُنگ آر از پشت دیوار بیرون آمد. یکی پرسید خانم فوآنگ شما اینجا چکار می کنید. رُُنگ آر: پدرم من را فرستاده تا در اینجا منتظر جناب فنگ باشم. پدرم من را فرستاده تا اسراری را به جناب فنگ بگویم. و بعد شروع کرد به شعر خواندن که چند معنی در شعر نهفته بود. رُُنگ آر: تو می خواهی من 3000 کلمه به تو بگویم یا 5000 کلمه. فنگ: تفاوت آنها چیست؟ رُُنگ آر: اگر تو به گره چوآنجن آسیبی نزنی من 5000 کلمه از کتاب جویین را به تو یاد می دهم ولی اگر تو افراد گروه چوآنجن را بکشی من 3000 کلمه به تو یاد می دهم. برادرزاده تو به دست یکی از اعضای گروه چوآنجن کشته شد. می خواهی من اسم او را به تو بگویم و تو انتقامش را بگیری؟

 

 

رُُنگ آر پیش شاگوآ رفت و گفت: پدر تو را به جزیره برد. تو الان اینجا چکار می کنی؟ شاگوآ: من جزیره را دوست ندارم. ولی به پدر بزرگ نباید بگویی. چون دنبال من می آید و من را تنبیه می کند. رُُنگ آر: من قول می دهم به پدر بزرگ نگویم ولی تو باید به سوالات من جواب بدهی. تو آن مرد کوتاه و چاق را دوباره چه موقع دیدی؟ شاگوآ: آن روز شش نفر به جزیره آمدند.

 

 

استاد خنسان یک کتاب به شاگوآ داد و گفت این را به جناب فوانگ بده. استاد که هم گفت: به جناب فوآنگ بگو 7 مبارز جیانگ نان برای دیدن شما به جزیره آمده اند. شاگوآ پیش فوآنگ رفت و کتاب را به او داد. فوآنگ یک کشتی را دید و فهمید که باید جایی برود. او به شاگوآ گفت: من گرفتارم و نمی توانم آنها را ببینم. تو پیش آنها برو و آنها را به داخل خانه ببر. من دو روز دیگر بر می گردم و آنها را می بینم. رُُنگ آر از شاگوآ پرسید بعد پدرم برگشت. شاگوآ: نه، او هیچ وقت برنگشت. رُُنگ آر: بعد چه اتفاقی افتاد. شاگوآ: بعدا کانگ و فنگ به داخل جزیره آمدند.

 

 

استاد که، فهمید که اشتباه کرده و فوآنگ در آن زمان در جزیره نبوده. شاگوآ: بعد فنگ با چند مار به داخل جزیره آمد و به من هم بیسکویت داد. رُُنگ آر به فنگ گفت: پس شما به شاگوآ بیسکوییت دادید. فنگ: تو واقعا دختر زرنگی هستی. اگر سوال دیگری هم داری بپرس. کانگ که نگران بود قضیه معلوم شود می خواست به طرف رُُنگ آر برود که فنگ گفت: به او کاری نداشته باش. شاگوآ پیش 6 مبارز برگشت و آنها را به طرف قبر مادر رُُنگ آر برد. 6 مبارز که از خارج شدن فوآنگ از جزیره خبر نداشتند، فکر کردند فوآنگ می خواهد آنها را داخل مقبره ببیند و گفتند این کار بی ادبی است.

 

 

آنها وارد مقبره شدند. فنگ یک لباس شبیه فوآنگ پوشیده بود و یک ماسک به صورتش زده بود. آنها فکر کردند که فوآنگ است و به او احترام گذاشتند. استاد دوم جلو رفت تا یک نامه به او بدهد اما دید از زیر لباس او یک مار بیرون آمد. ( اُیانگ فنگ پرورش دهنده مار است برای همین به سمی غرب معروف است) استاد دوم شروع به خندیدن کرد که فنگ شمعها را خاموش کرد و در تاریکی به آنها حمله کرد. وقتی خنچین با کبریت شمع را روشن کرد دید که برادر دوم و ششم مرده اند. استاد خنسان که می خواست بیرون برود به دست کانگ کشته شد. برادر چهارم توانست استاد که، را از مقبره بیرون ببرد و او را فراری بدهد. خنچین در مقبره تنها مانده بود. فنگ پیش او آمد و ماسکش را برداشت. خنچین گفت: ما امروز حریف تو نیستیم ولی روح ما از تو انتقام می گیرد و بعد خودش را کشت. در این هنگام کانگ از پشت دیوار بیرون آمد و پیش فنگ رفت.

 

 

برادر چهارم و استاد که، در حال فرار بودند که در میان درختان گم شدند. در این هنگام فنگ برادر چهارم را با سم مار مسموم کرد ولی استاد که، را زنده گذاشت. رُُنگ آر به فنگ گفت: تو 5 نفر را کشتی ولی گذاشتی ، که جن، برود. درست است که او کور است ولی می تواند اخبار را برساند. هدف تو این بود تا جامعه رزمیکاران را بر علیه پدر من تحریک کنی.

 

 

رُُنگ آر: خیلی نقشه زیرکانه ای کشیدی. فنگ: این نقشه من نبود. کانگ این نقشه را کشید. رُُنگ آر به کانگ گفت: استاد دوم از تو یک کفش دزدید. اگر به خاطر آن کفش نبود من نمی فهمیدم که کار تو بوده. پدر من فنون پنجه آهنی را تمرین نمی کرد، بلکه می چوآفونگ آنرا تمرین می کرد و تو شاگرد او هستی و با این روش یکی از آنها را کشتی.

 

 

فنگ: من و کانگ این نقشه را کشیدیم ولی انتظار نداشتم تو به اسرار آن پی ببری. حالا رُُنگ آر ‌می خواست مرگ اُیانگ را برای فنگ معلوم کند. رُُنگ آر به شاگوآ گفت: آن روز چه کسی آن مرد را در خانه تو کشت. شاگوآ: او کانگ بود. او کسی بود که آن مرد را کشت. من پشت در مخفی شده بودم. رُُنگ آر: یک خانم زیبا هم همراه او بود. تو می دانی آن خانم کی بود. شاگوآ: او زن کانگ بود.

 

 

فنگ که موضوع را فهمید به کانگ گفت: چرا برادرزاده من شایسته مرگ بود. فنگ که نمی فهمید پرسید چرا؟ رُُنگ آر: بگذارید برای شما توضیح بدهم. شما می خواستید تا اُیانگ را به عنوان شاگرد قبول کنید، برای همین کانگ او را کشت تا بتوان شاگرد شما بشود و مهارت بالای شما را یاد بگیرد. اگر او اُیانگ را نمی کشت، فنگ مهارتش را به او نمی آموخت.

 

 

در این هنگام کانگ عصبانی شد و یک ضربه یه سینه رُُنگ آر زد. اما رُُنگ آر زره داشت و دست کانگ زخمی شد. رُُنگ آر: تو خیلی سریع عمل کردی اما فکر نمی کردی من یک زره داشته باشم. کانگ مثل مار گزیده ها به خودش می پیچید. که یکی از آنها گفت: کانگ مسموم شده. رُُنگ آر: من تعجب می کنم، چون زره من سمی نبود. بعد به فنگ گفت: شما چه موقع سم را توزیع کردید. فنگ: من روی زره تو سم نریختم. اما او واقعا بوسیله مارهای عصای من مسموم شده.

 

 

فنگ: اگر من چنین سم قوی نداشته باشم چطور می توانم به عنوان سمی غرب معروف باشم. رُُنگ آر: تو نان شیرن (استاد چهارم) را با سم مخصوص مارهایت کشتی و حالا کانگ نفر دوم است. شاهزاده جلوی فنگ زانو زد تا پادزهر را به او بدهد و کانگ را نجات دهد. فنگ: تو چطور زانو می زنی در حالی که شاهزاده هستی. دیگران به تو می خندند. همین حالا بلند شو.

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در جمعه 17 خرداد1387 و ساعت 21:43 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

شما می دانید شاگوآ یعنی همان دختر کودن قهرمان قسمت 37 است. فردا شب قسمت جدید را در سایت قرار می دهیم.

 

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در پنجشنبه 16 خرداد1387 و ساعت 23:37 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید. بنا به درخواست بعضی خوانندگان خلاصه قسمت یک تا 7 را نیز در این وبلاگ قرار می دهیم. با تشکر از جناب فنچینیان برای ارسال این 7 قسمت.

 

خلاصه قسمت  چهارم

 

مرد مغولی  گواجینگ را به کتک گرفته بود که بگوید تیرنداز را کجا مخفی کرده است ولی گواجینگ بر سر نگفتن به او سماجت میکرد خان مغول که رفتار سربازش را دید گفت تویی-چی تو بلد نیستی با بچه درست رفتار کنی و به یکی دیگر از نفراتش گفت که از گواجینگ جای تیرنداز را بپرسد. مرد از اسب پیاده شد و به پیش گواجینگ رفت و گفت پسر جان اگر تو جای تیرنداز را به ما بگی من این تکه طلا را به تو می‌دهم ... گواجینگ با تندخویی به او گفت من هیچی به تو نمیگم و تویی-چی دوباره مشغول کتک زدن او شد و اینبار از کوره در رفت و خنجرش را کشید. گواجینگ را روی کاههایی که تیرنداز در آن مخفی شده بود انداخت و همینکه می‌خواست او را بکشد تیرنداز با شمشیر شکسته اش جلوی او را گرفت  و او را عقب راند.

 

 

تیرنداز گواجینگ را پشت خود پنهان کرد و به تویی-چی گفت زورت به بچه میرسه؟ تویی-چی با لگد ضربه ای به تیرنداز زد. تیرنداز لبخندی زد و گفت بیا منو بکش ولی من افسوس میخورم که به دست یک مرد کشته نمیشم. خان گفت تو چی گفتی؟ تیرنداز گفت اگر در میدان جنگ و بدست یک مرد کشته میشدم یک افتخار بود ولی الان من مثل یک عقاب زخمی هستم که با یورش گروهی از مورچه ها از پا درآمدم. مردی که کنار خان بود به خان گفت اجازه بده من با او مبارزه کنم تا به این آرزوش برسه که قهرمانانه بمیره. تیرنداز گفت شما کی هستید؟ خان گفت تو باید اسم او را شنیده باشی ایشون  گواشو هستند. تیرنداز گفت درسته اسمشونو شنیدم و به طرف آنها رفت و گفت زندگی من الان در دستان شما است و شما به من اجازه دادید که در مبارزه ای شرکت کنم من باید از شما تشکر کنم.

 خان به گواشو گفت سوار اسب شو و با تیر و کمان من حساب اون را برس. تیرنداز به خان گفت من برای مبارزه با ایشون فقط به یک کمان احتیاج دارم و به تیر نیاز ندارم. گواشو که خیلی عصبانی شده بود خواست به او حمله کند که تویی-چی جلوی او را گرفت و  تیرنداز به گواشو گفت که برای کشتن تو یک کمان خالی هم زیاده تو فکر میکنی یک مبارز هستی. خان با درخواست او موفقت کرد و آنها آماده مبارزه شدند.

 

 

آنها سوار بر اسب دور هم میچرخیدند و گواشو مشغول تیراندازی به تیرانداز شد و تیرانداز که خوب با این وسیله آشنا بود با جا خالی دادن تیرهای او را به هدر می داد. و در همین بین برخی تیرها را از زمین بر می داشت و به سمت گواشو پرتاب می‌کرد. که اولین تیر هم که او پرتاب کرد با تیری که از جانب گواشو می‌آمد برخود کرد و هر دو منحرف شدند. و تیرانداز هم مورد تشویق دشمن قرار گرفت. گواشو یک تیر را خیلی دقیق به کتف تیرانداز نشاند. و قافل از اینکه آن آخرین تیرش بود. هر دو خیلی سریع از روی اسب تیری از روی زمین برداشتند و تیرنداز که پیشدستی کرده بود دو تیر از روی زمین برداشت و یکی از آنها را به سمت او پرتاب کرد و مانع برداشتن تیر او شد و گواشو که اوضاع را خراب میدید رو به او کرد و گفت من حاضرم بمیرم و گذشت تو را قبول نکنم. تیرنداز گفت من تو را در قبال نجات جان آن پسر(گواجینگ) می‌بخشم پس من دوباره با تو مبارزه میکنم و او هم موافقت کرد.

 

 

آنها دوباره به مبارزه مشغول شدند که گواشو 3 تیر پشت سر هم به سمت تیرانداز پراتاب کرد و تیرانداز هر سه تیر را به طروق مختلف یکی پس از دیگر گرفت و همزان هر سه را به سمت گواشو پرتاب کرد و گواشو هم تیرها را با تیر و کمان و لگرد منحرف کرد و مبارزه دوباره ادامه یافت اینبار تیرانداز تیری به سمت او نشانه رفت و اسب او را با آن تیر کشت و گواشو که به زمین افتاده بود سریع تیری برداشت و به سمت او پرتاب کرد و تیرکمان او را شکست ... گواشو که به منابع تیرها که روی زمین ریخته بود دسترسی پیدا کرده بود پشت سر هم تیرانداز را مورد هدف قرار داد و با اینکه تیرنداز جاخالی می‌داد، در نهایت از پشت  توسط تیری زخمی شد و به زمین افتاد. گواشو به بالای سر او رفت و تیر را به سمت او گرفت و آماده شلیک بود و تیرانداز هم به او نگاه میکرد.

 

 

 گواشو به خان گفت از خون او بگذرد و خان به تیرانداز گفت تو هنوز نمیخواهی تسلیم شوی... تیرانداز روی پاهایش ایستاد و گفت شما میتونید منو بکشید اما شما با این کارتون هم خودتون را بدنام کرده اید و هم یک تیرانداز خوب را از دست دادید اما اگر از خون من بگذرید من همیشه خودم را مدیون خان بزرگ خواهم دانست و حاضرم جونم را بخاطر سربلندی شما فدا کنم . خان قول او را پذیرفت  و او را از محافظان مخصوص خود قرار داد و تیرانداز هم به او احترام گذاشت. خان به تیرانداز و گواشو هدیه ای داد به مناسبت آشنایی و دوستی. تیرانداز به خان گفت از شما اجازه میخواهم که این قطعه طلا را به اون بچه بدهم و خان پذیرفت و هر دو با هم به سراغ گواجینگ رفتند و همینکه میخواست آن طلا را به او بدهد گواجینگ رد کرد و گفت مادرم گفته در مقابل پذیرائی از یک مهمان چیزی نگیرم خان که خیلی از گواجینگ خوشش آمده بود به تیرانداز گفت بعضی وقتها او را با خودت پیش من بیار و رفت.

 

 

تیر انداز و گواشو با هم به بالای تپه ای رفتند و با هم پیمان برادری بستند و به نشانه آن اشیاء باارزشی را با هم معاوضه کردند.

گواجینگ و مادرش فردای آن روز داشتند در بیرون از کلبه در مورد حوادث پیش آمده حرف میزدند که گواشو به همراه سربازان زیادی به خانه آنها حمله کرد و تمام وسایل خانه آنها را بار گاری کرد و گروهی دیگر کلبه آنها را خراب کردند. و مادر گواجینگ که سخت ناراحت بود داشت به آنها التماس میکرد که این کار را نکنند که در این میان تیرانداز از دور فریاد کشان آمد و می‌گفت دوست کوچک من، خان بزرگ اجازه داده که تو و مادرت به اردوگاهش بیایید و در آنجا زندگی کنید و آنها هم که در عین خوشحالی تعجب کرده بودند با آنها رهسپار اردوگاه شدند. تیرانداز در راه گفت: خواهر، گواجینگ با اینکه سن کمی دارد اما یک قهرمان واقعیه و من مطمئنم که او در آینده فرمانده قدرتمندی برای خان بزرگ میشود و من دوست دارم استاد تیراندازی او شوم. مادر گواجینگ به او گفت این باعث افتخار من و گواجینگ است.

 

 

 بعد از ساکن شدن آنها در اردوگاه به آنها چادری داده شد و گواجیتنگ هم خیلی سریع با محیط آنجا اوخت گرفت.

روزی گواجینگ با بچه های اردوگاه در حال بازی و زورآزمایی بود و در حالی که از پسری همسن خود داشت کتک میخورد دست از مبارز بر نمیداشت. پسر بچه به گواجینگ گفت تو شکست را قبول داری؟ گواجینگ هم قبول نکرد. پسری دیگر که از لحاظ جسه بزرگتر بود جلو آمد و خواستار مبارزه با اوشد و گواجینگ قبول کرد و با یک حرکت پسر را نقش زمین کرد در همین حین دختر کوچولویی به گواجینگ گفت اگر تو تمام افراد اینجا را هم شکست دهی  من قبول ندارم تو از همه قوی تری تو خنگی. یکی از بچه ها به خواجن (دختر بچه) گفت این قراریه که خودمون گذاشتیم و هرکس بقیه را زد اون قویتر از بقیه است.

 

 

در چادر فرماندهی خان جلسه ای با فرماندهان سپاه خود داشت که گواجینگ و دوستش داخل آنجا آمدند و تا فهمیدند که اشتباه آمدند تعظیم کردند و خان هم خیلی بلند به آنها گفت بیرون بروند و آنها رفتند. خان رو به پسر بزگش کرد و به او گفت شوجی تو باید اسب من را برداری و به همراه پرچم 10000 نفر سرباز به استقبال نماینده حکومت جینگ بروید. چوک تای و اوک تای هم با یک گروه 10000 نفری در جایی دیگر برای استقبال از این دو نماینده مستقر بشوند. گواشو، چینوون، وخولی و وارخو شما چهار نفر از فرماندهان دلیر من هستید شما در کنار من از شاهزادگان حکومت جینگ استقبال میکنید.

 

 

گواجینگ در خانه مشغول خوردن غذا بود که از مادرش پرسید مادر قبول داری من قویترین بچه این اردوگاهم و مادرش خندید و گفت تو فقط به فکر جنگ و دعوا هستی که از بیرون چادر بچه ها او را صدا زدند و گواجینگ هم بلافاصله بیرون رفتند و مشغول بازی شدند که ناگهان متوجه ورود عده ای قریبه (شاهزادگان جینگ) شدند و مثل بقیه راه را برای آنها باز کردند یکی از شاهزاده ها مقداری سکه را به طرف بچه ها پرت کرد و گفت که آنها را بردارند که یکی از این سکه ها محکم به صورت خواجن برخورد کرد و گواجینگ با دیدن این صحنه یکی از سکه ها را از روی زمین برداشت و محکم به صوت شاهزاده زد و گفت ما محتاج پول تو نیستیم ... شاهزاده که خیلی عصبانی شده بود نیزه خود را به سمت گواجینگ که در حال فرار بود پرتاب کرد و همینکه میخواست به او برخورد کند با تیر، تیرانداز منحرف شد و هم گواجینگ و هم تیر انداز مورد تشویق مردم قرار گرفتند و ون ین خوآلی به شاهزاده عصبانی گفت دست از سر به سر گذاشتن بچه ها بردار و آنها به چادر فرماندهی رفتند.

 

 

آنها پس از ورود به چادر فرماندهی طوماری را در آوردند و آن را بلند خواندند: به نام امپراطور جینگ... از آنجا که جناب تائوچین از حاکمان قبایل مغول زحمات زیادی برای حفظ و گسترش قلمرو امپراطوری بزرگ جینگ در مناطق شمالی کشیده اند ضمن قدردانی از ایشان بدین وسیله اعلام میکنم که نامبره به عنوان یکی از سفرای ما که در مناطق شمالی منصوب میگردد و این مقام در خانواده او به ارث خواهد ماند.

تائوچین از عنایت امپراطور بزرگ سپاسگذاری کرد و آن دو را به صرف شراب و استراحت دعوت کرد. تائوچین به شاهزادگان گفت بغیر از من و جناب وانگ خن کسی دیگر هم صاحب پست و مقام دولتی شده اند؟ شاهزاده به او گفت نه و تائوچین گفت لطفأ به برادر خوانده من که از رزمیکاران و دلاوران مغولی است پستی بدهید و در همین بین شاهزاده مغرور گفت اکثر خانها و دلاوران مغولی خود را بزرگ میدادنند اگر قرار باشد به هر کدام از آنها مقامی داده شود امپراطور مقام دولتی کم می آورد (به نظر میرسید به مغولها بر خورده بود)

 

 

در چادر اختصاصی شاهزادگان، شاهزاده مغرور که مست بود و در حال خوردن شراب بود مورد سرزنش شاهزاده ون ین خوالی قرا گرفت و او در جواب گفت آن بی سروپاها ارزش این را دارند که تو سر من داد بزنی و شاهزاده ون ین خوالی گفت هدف اصلی ما اختلاف انداختن بین رهبران مغولی است و ما فقط با این روش میتونیم اونها را همچنان در کنترل خود قرار بدهیم. شاهزاده مغرور هم که کماکان خمار بود به شاهزاده ون ین خوالی گفت که از این به بعد من زیاده روی نمیکنم و به خواسته های تو عمل میکنم.

فردای آن روز گواجینگ و توآلی کنار رودخانه با هم پیمان برادری بستند و آنها هم وسائل با ارزششان را با هم معاوضه کردند.

 

 

خواجن از دور برادرش (توآلی) را صدا میکرد و به طرف او می‌دوید و گفت پدر دستور داده همه جمع بشن و توآلی با دیدن او به گوآجینگ گفت از این به بعد خواجن هم خواهر تو است و همراه خواجن هر دو به پیش دیگر افراد گروه که به دستور خان بزرگ فراخوانی شده بودند رفتند.

خان که هدف اصلی شاهزاده ها را می‌دانست با گواشو در مورد قدرت نظامی جینگ صحبت میکردند و گواشو به او می‌گفت که 1000 نفر از ما به راحتی میتوانند 5000 سرباز جینگ را از پای در بیاورد و خان هم حرف او را تایید کرد و در همین حین گفت من شنیدم امپراطور جینگ یک ارتش منظم و قویه یک میلیون نفری دارد ولی افراد ما پنجاه هزار نفر بیشتر نیستند... گواشو در جواب به او گفت که یک میلیون نفر با هم نمی‌توانند وارد معرکه جنگ شوند ما هر روز تعدادی از انها را میکشیم.

 

 

آنها آن روز با شاهزاده ها قرار گذاشته بودند که به خدمت خان بزرگ وانگ خن بروند برای اعطای مقام دولتی و از این رو آنها زودتر از شاهزادگان به سمت آنجا رهسپار شده بودند. نزدیک اردوگاه وانگ خن تائوچین و دسته ای از سپاه وانگ خن همدیگر را ملاقات کردند که نامش چاموکا بود و آنها به همراه پسر بزرگ وانگ خن به استقبال شاهزادگان رفتند و عدای احترام کردند. شاهزاده ون ین خوالی از اسب پیاده شد و مراحل احترام آنان را پذیرفت.

 

 

شب این دو دوست قدیمی با هم سر کشتی بایکدیگر شرط بندی کردند و به یاد قدیمها با هم شروع به کشتی گرفتن شدند. در مرحله اول تائوچین با حمایت توآلی (پسرش) پیروز شد و آنها پس از کمی گپ دوباره شروع به کشتی گرفتن کردند. بار دوم چاموکا او را به  زمین زد و دوباره هر دو مشغول کشتی گرفتن شدند و اینبار هر دو با هم به زمین خودند و با خنده دیگر به مبارزه ادامه ندادند و با هم به حمام رفتند (البته مغولیش که دو ظرف بزرگ پر از آب داغ بود)...

 

 

چاموکا از تائوچین پرسید بار آخر چه کسی مبارزه را برد تائوچین گفت تو بردی و آن کمربند دولتی که رویش شرط بسته بودیم الان مال توئه...چاموکا گفت حالا که تو علاقه ای به آن نداری من هم ندارم و من در عوض آن چیز دیگری میخواهم حاضری آن را بهم بدهی؟تائوچین به او گفت تو برادر من هستی هر چیزی بخواهی کوتاهی نمیکنم. چاموکا به او گفت من نصف افرادت را میخواهم و با دلیل برای او توضیح داد که ان را برای چه میخواهد و تائوچین هم با لبخندی به او پاسخ داد و در همین حال سربازی هراسان داخل آمد و گفت افراد زیادی دارند به طرف اینجا میان و آن دو سریع لباس پوشیدند و شبانگاه به بیرون رفتند. تائوچین به او گفت تعداد آنها حدود پنجاه هزار نفره احتمالأ برای جنگ به اینطرف می آیند ما باید نقشه درستی برای آنها بکشیم. چاموکا به او گفت برادر در مورد درخواستی که ازت کردم نظرت چیه؟ تائوچین گفت اگر این تقاضای سانکونگه بهتره خودش این درخواست را از من بکنه ولی اگر تو بخوای با کمال میل قبول میکنم و رفت.

 

 

فردای آن روز سپاه پنجاه هزارنفری به اردوگاه چاموکا حمله کردند و چاموکا و تائوچین به دفاع برخواستند شاهزاده ون ین خوالی که متوجه جنگ شده بود به سربازان خود آماده باش داد ولی  دیگر شاهزاده که شخص بزدلی بود به شدت ترسیده بود. یکی از سربازان مغولی پیش شاهزاده ها آمد و به آنها توصیه کرد آنجا را ترک کنند که در همین حین تائوچین و چاموکا وارد شدند و به آنها موفقیت در فراری یاقیان را گزارش دادند. فردی با اسب و پرچمی در دست از دور به آنها پیوست و به تائچین گفت جناب وانگ خن منتظر استقبال از شاهزادگان جینگ هستند. چاموکا و تائوچین سریع به سمت اردوگاه اصلی وانگ خن حرکت کردند و بلافاصله بعد از ورود به آنجا به خدمت وانگ خن رفتند و به او ادای احترام کردند و وانگ خن به کمر آن دو با دست ضربه ای زد و به پیشواز شاهزادگان رفت و به گرمی به آنها خوش آمد گفت.

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 1 خرداد1387 و ساعت 22:24 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و پنجم

 

گوآجینگ و رُنگ آر در کشتی بودند و می خواستند بخوابند. رُنگ آر با ناراحتی گفت: بعد از اینکه تو کارت تمام بشود به مغولستان بر می گردی. فعلا ما با هم هستیم ولی هر که روز بگذرد، یک روز کم می شود. و بعد خوابید. رُنگ آر در خواب حرف می زد و می گفت: با دختر مغولی ازدواج نکن. من می خواهم با تو ازدواج کنم. چوآنرن به آنجا آمده بود و می خواست آن دو را بکشد. گوآجینگ فهمید و می خواست رُنگ آر را بیدار کند که رُنگ آر گفت: من می دانم. ما بالاخره یک روز می میریم. پس برو و بخواب. صبح زود چوآنرن به آنها حمله کرد. گوآجینگ و رُنگ آر از قایق بیرون آمدند و چوآنرن را دیدند.

 

 

 گوآجینگ مشغول مبارزه با چوآنرن شد و رُنگ آر با شاگردانش می جنگید که داخل یک قایق یین گو را دید که چوآنرن او را بسته بود. رُنگ آر، یین گو را باز کرد. یین گو بیرون آمد و گفت: چرا من را بسته بودی. چوآنرن: این دو به کوه ممنوعه رفته بودند و تو به آنها کمک کردی. یین گو: من می روم و دیگر به آنها کمک نمی کنم. چوآنرن شروع به خندیدن کرد که یین گو با تعجب به صدای او گوش کرد.

 

 

وقتی یک آدم نقابدار به خانه یین گو آمد و با ضربه کف دست بچه یین گو را مجروح کرد همین طور می خندید. یین گو: تو. پس تو بودی. تو پسر من را کشتی. و بعد به دنبال چوآنرن رفت.

گوآجینگ به رُنگ آر گفت: من احساسات تو را نفهیدم. من نمی خواهم با خوآجن باشم. من می خواهم ادامه زندگی ام را با تو بگذرانم. من نمی توانم تو را ترک کنم و تو من را. رُنگ آر: پس بیا به جزیره شکوفه های هلو برویم. و بعد سرش را بر دوش گوآجینگ گذاشت.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر در جنگل در حال راه رفتن بودند که از دور 5 رزمیکار کله پوک را دیدند. جوبوتون در جلوی استاد تبت نشسته بود و هر دو بی حرکت بودند. گویا مسابقه ی بی حرکت بودن گذاشته بودند.

 

 

 آن 5 نفر به نزدیکی در غار رفته بودند و می گفتند بیا بیرون. گوآجینگ و رُنگ آر که فکر می کردند چیکونگ در غار است و جانش در خطر است به آنها حمله کردند و بعد از مدتی مبارزه، کتک خوبی به آنها زدند. همه فرار کردند اما گوآجینگ یکی را گرفته بود. او به دوستش گفت: جناب شا بیا و من را نجات بده. شا: ما می رویم و بعدا تو را می بینیم. او هم گفت: من از شما انتقام می گیرم.

 

 

گوآجینگ او را رها کرد تا برود. رُنگ آر به جو گفت: این مسابقه برنده ندارد. من یک راه دیگر دارم. من شما را قلقلک می دهم. هر کس اول خندید بازنده است. بعد از قلقلک دادن جو زودتر خندید. رُنگ آر به راهب تبت گفت: تو برنده شدی، حالا می توانی تکان بخوری. اما او تکان نخورد. رُنگ آر فکر کرد او مرده برای همین یک لگد به او زد و او نقش زمین شد. رُنگ آر نبضش را گرفت و به جو گفت: تو با او چکار کردی. بهتره اول بدنش را از بی حسی دربیاوری. جو هم بی حسی او را از بین برد. راهب تبت هم فرار کرد و جو بوتون به دنبال او می دوید.

 

 

گوآجینگ، چیکونگ و استادش یعنی رییس گروه جیان نان را دید. رییس یک پارچه سفید به سرش بسته بود و یک عبای سفید پوشیده بود. گوآجینگ می خواست حرف بزند که رییس گفت: خفه شو. برو کنار. رُنگ آر می خواست چیزی بگوید که رییس کو صدای او را شنید و گفت: دختر شیطان. من تو را می کشم. استاد کو می خواست یه رُنگ آر حمله کند که گوآجینگ استاد کو را به عقب هول داد. استاد ناراحت شد و به گوآجینگ گفت: تو .... چیکونگ و جو از استاد کو عذر خواهی کردند ولی او گوآجینگ را نبخشید. رُنگ آر به جو گفت: یک خانم می خواهد تو را پیدا کند. جو: من می روم مخفی بشوم. به او نگو من کجا مخفی شدم. گوآجینگ خنجرش را برداشت و گفت: استاد شما 18 سال به دنبال من می گشتید و از من مراقبت کردید برای همین من دستم را می برم. استاد کو جلوی او را گرفت و گفت: اگر می خواهی کاری برای من انجام بدهی سر فوآنگ یائوشی و دخترش را برای من بیاور و بعد رفت.

 

 

5 رزمیکار کله پوک از ترس جو فرار می کردند و جو به دنبال آنها می دوید. سرانجام جو به آنها رسید. آنها به جو التماس می کردند که آنها را نزند ولی جو گفت: یک نفر به دنبال من می آید به او نگویید من اینجا هستم.

 

 

گوآجینگ، رُنگ آر و چیکونگ به یک رستوران رفتند و غذا خوردند. سپس چیکونگ سوار اسب گوآجینگ شد و گفت: من به دنبال استاد کو می روم و از او می خواهم تو را ببخشد.

 

 

 گوآجینگ و رُنگ آر به جزیره شکوفه های هلو رفتند. رُنگ آر: قول بده از الان برای همیشه در جزیره بمانی. پدر من می رود و مادرت را می آورد. من کمی نگران هستم. آنها بعد از اینکه کمی در ساحل صحبت کردند وارد جزیره شدند که ...

 

 

گوآجینگ اسب استاد خنسان را دید که روی زمین افتاده، و مرده بود. بدن اسب خونی بود. گوآجینگ و رُنگ آر ترسیده بودند و اطراف را جستجو می کردند. بر روی چند سنگ خون ریخته بود و اثر خونها آنها را به مقبره مادر رُنگ آر برد.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر وارد مقبره ی مادر رُنگ آر شدند. گوآجینگ جسد استاد خنسان، خنچین، استاد دوم که جیب بری بلد بود و استاد ششم را دید. استاد خنسان بوسیله ی مهارت پنجه آهنی کشته شده بود. گوآجینگ: می چوآفونگ که مرده، پس فقط فوآنگ این مهارت را یاد دارد. رُنگ آر گفت پدر و بعد به طرف خانه دوید. اما خانه خالی بود. در این زمان مشاجره بین گوآجینگ و رُنگ آر شروع شد.

 

 

گوآجینگ: چه کسی آنها را کشته. رُنگ آر: پدر من نبوده. رُنگ آر: ابتدا استادانت را به خاک بسپار.

 

 

 گوآجینگ چهار استادش را به خاک سپرد. رُنگ آر از دور به خاک سپردن آنها را نگاه می کرد و اشک می ریخت.

 

 

 او در جیب استاد دوم یک نوشته پیدا کرد که فوآنگ یائوشی را تقریبا متهم جلوه می داد. گوآجینگ نوشته را به جلوی پای رُنگ آر پرت کرد. و همین طور یک کفش کوچک که اسباب بازی بود.

 

 

گوآجینگ تا شب کنار قبر استادانش بود و به خاطرات گذشته فکر می کرد. رُنگ آر کمی غذا درست کرد و برای گوآجینگ برد. رُنگ آر: کمی غذا بخور. تو یک روز است که غذا نخوردی.  گوآجینگ: از حالا من هیچ غذایی در جزیره شکوفه های هلو نمی خورم. در ان هنگام صدای فریاد استاد چهارم گوآجینگ آمد. گوآجینگ استاد چهارم را گرفت ولی به شدت مجروح شده بود و نمی توانست حرف بزند. استاد سعی کرد اسم قاتل را روی زمین بنویسد ولی قبل از اینکه کلمه تمام شود او مرد. صبح گوآجینگ به سر قبر 5 استاد رفت و قسم خورد فوآنگ را بکشد و بعد آنجا را ترک کرد.

 

 

گوآجینگ وارد جنگل شد. اما جنگل در جزیره خیلی مارپیچ بود و پیدا کردن راه بسیار مشکل. گوآجینگ مدتی در جنگل راه رفت ولی راه را گم کرد. گوآجینگ مدتی دوید و پایش به یک شاخه گیر کرد و زمین خورد. رُنگ آر به بالای سر او آمد و گفت: دنبال من بیا، من راه را به تو نشان می دهم.

 

 

رُنگ آر، گوآجینگ را تا کنار ساحل برد. رُنگ آر جلوی گوآجینگ رفت و گفت: پدرم استادهای تو را نکشته. ولی گوآجینگ جواب نداد. رُنگ آر دوباره و سه باره این حرف را تکرار کرد. گوآجینگ گفت: من فقط چیزی را که می بینم باور می کنم. درسته که فوآنگ یائوشی پدر تو است و بعد رُنگ آر را روی زمین پرت کرد. گوآجینگ سوار قایق شد و جزیره را ترک کرد.

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در جمعه 27 اردیبهشت1387 و ساعت 23:10 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

 

قسمت بعدی در دست تهیه است. من این دو عکس زیبا را برای شما می گذارم تا قسمت بعدی حاضر شود. حدس بزنید نفر دوم کیه؟

خلاصه قسمت بعدی کاملا غیر قابل پیش بینی است و کمی ترسناک و غم انگیز. از کلیه کسانی که ناراحتی قلبی دارند تقاضا می شود از خواندن این قسمت خودداری کنند.

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 و ساعت 14:51 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و چهارم

 

ییدنگ: شما جو بوتون را می شناسید؟ رُنگ آر: بله ما با او دوست هستیم و پدرم او را در جزیره نگه داشته بود. او حتی با گوآجینگ هم برادر خوانده شده. جو بوتون به نامزد من هنرهای رزمی یاد داد. آنها زمان زیادی را با یکدیگر گذراندند. آنها با یکدیگر ازدواج نکردند اما هنر آنها باهم جفت شده بود. استاد آنها را آورد و دستور داد آنها با هم زن و شوهر شوند. جو یک دستمال تهیه کرد و به لیو داد. اما او دستمال را از جو نگرفت. جو هم دستمال را رها کرد و از آنجا رفت. این آخرین باری بود که ما او را دیدیم و دیگری خبری از او ندارم.

 

 

با نگاه کردن به لیو قلب من تحت تاثیر قرار می گرفت. ییدنگ: تا شش ماه من لیو را ندیدم. بالاخره یک شب من توانستم او را ببینم. من از پشت در او را دیدم که یک بچه داشت. لیو همان خانم یین گو است که با جو بوتون ازدواج کرده بود و یک پسر بدنیا آورده بود. من خیلی از این موضوع ناراحت شدم و حدود شش ماه طول کشید تا آنرا فراموش کنم. یک شب مردی به خانه یین گو رفت و با یک ضربه دست پسر یین گو را مجروح کرد.

 

 

یین گو پیش ییدنگ رفت و التماس کرد تا پسرش را نجات دهد. یین گو: من را تنبیه کنید اما پسرم را نجات دهید.  ییدنگ: ضارب مهارت بالایی داشته.

 

 

یین گو: او کی بوده؟ چرا می خواسته پسر من را بکشد. یین گو: من هرگز خنده آن مرد دزد را فراموش نمی کنم. یین گو التماس می کرد تا بچه را نجات بدهم. و من هم راضی شدم تا او را معالجه کنم. اما من دستمال خودم را روی سینه بچه دیدم. ییدنگ: تو و جو می توانید تا زمان پیری با هم باشید اما چرا من باید بچه ای را که از شما دوتا بدنیا آمده نجات بدهم.

 

 

 یین گو پسر را برداشت و گفت: بخواب، وقتی بخوابی درد را احساس نمی کنی. بخواب ... یین گو یک خنجر برداشت و پسرش را کشت بعد مثل دیوانه ها می خندید و دور خودش می چرخید و در مدت یک دقیقه تمام موهایش سفید شد.

 

 

 یین گو به ییدنگ گفت: من روزی برمی گردم و این خنجر را در سینه تو فرو می کنم. بعد یک حلقه سفید رنگ داد و گفت: این هدیه من به تو تا آن روز است.

 

 

حالا ده سال از آن زمان می گذرد. رُنگ آر: شما در کشتن با مسموم کردن او مقصر نبودید. ما به شما کمک می کنیم و جلوی او را می گیریم. در آن موقع یکی از شاگردان وارد شد و گفت: یک نفر این بسته را آورده. ییدنگ بسته را باز کرد و دید همان دستمال روی سینه بچه است که کمی خونی بود. ییدنگ: به یین گو راه بالا آمدن از تپه را نشان بدهید. همه بروید بیرون و هیچ کس حق ندارد جلوی او را بگیرد. همه بیرون رفتند. ییدنگ به گوآجینگ و رُنگ آر گفت: من از شما می خواهم کاری برای من انجام بدهید. به یین گو کمک کنید و او را به جو بوتون برسانید.

 

 

 یین گو با سرعت بسیار زیادی از کوه بالا می رفت. دوتا از شاگردها او را دیدند و گفت: احترام به خانم. یین گو: لیو مرده و من یین گو هستم. پس او خودش را در این کوه مخفی کرده و از زندگی لذت می برد. یین گو دو نفر اول را پشت سر گذاشت و از کوه بالا رفت.

 

 

دو نفر بعدی یین گو را دیدند و گفتند: احترام به شما. آن چهار نفر با یین گو جنگیدند. اما یین گو که پر از خشم بود و مهارتش را از جو بوتون یاد گرفته بود همه انها را زد و از کوه بالا رفت. در راه گواجینگ آمد و به او سلام کرد و گفت: خانم، من از راهنمایی شما خیلی متشکرم. به کمک شما حال دوستم خوب شد. یین گو: پس چرا او خودش شخصا نیامد تا از من تشکر کند.

 

 

 یین گو می خواست به داخل برو که گوآجینگ جلوی او را گرفت. و کمی با هم مبارزه کردند. در حین مبارزه یین گو می خواست داخل رودخانه بیفتد که گوآجینگ دستش را گرفت. یین گو هم از فرصت استفاده کرد و زیر پای گوآجینگ زد و او را به داخل رودخانه انداخت. و وارد حیاط شد.

 

 

در حیاط رُنگ آر آمد و به یین گو سلام کرد. رُنگ آر: اول، من از شما متشکرم که زندگی من را نجات دادید. پدر من به مدت 15 سال جوبوتون را در جزیره شکوفه های هلو نگه داشت. اما کسی نمی تواند مادر من را نجات دهد. یین گو: مگر مادرت چی شده. رُنگ آر: جو بوتون به طور غیر مستقیم باعث مرگ مادرم شد. جو هر چی که من بگویم گوش می کند. اگر می خواهی دوباره او را ببینی این مکان را ترک کن. یین گو: من به حرف تو گوش نمی کنم و از هیچ کس نمی ترسم. رُنگ آر: اگر می خواهی انتقام بگیری به دنبال من بیا. بعد یین گو وارد اتاق شد. اتاق خیلی تاریک بود و او خنجرش را به طرف صندلی زد و گفت: او را کشتم.

یین گو می خندید و به سمت عقب راه می رفت که راهب ییدنگ را در پشت سرش دید. راهب ییدنگ: هیچکس حق ندارد جلوی او را بگیرد. یین گو تو می توانی من را بکشی. یین گو فریاد کشید و از معبد بیرون رفت.

 

 

 گوآجینگ دید که یک بودایی هندی که شاگرد ییدنگ است کلماتی می گوید. گواجینگ: اینها برای من آشنا هستند. جوبوتون من را مجبور کرد که کتاب جویین را حفظ کنم. ییدنگ: این خیلی خوب است معاون من اینجا است او می تواند معنی کلمات را به تو بگویید. شما در آینده می توانید جان انسانهای زیادی را نجات بدهید.

 

 

نیانسی و همراه راهب در معبد بود. نیانسی: الان یک ماه است که من اینجا هستم لطفا اجازه بدهید من راهب بشوم. راهب: تو نمی توانی راهب بشوی. دیروز که من نبض تو را گرفتم متوجه شدم تو حامله هستی. ( به خوانندگان این وبلاگ و دوستاران نیانسی تبریک می گوییم.  بالاخره نیانسی حامله شد. )

در آن هنگام کانگ وارد معبد شد. راهب: حالا که او اینجا است با او صحبت کن. امیدوارم هر دو شما به توافق برسید.

 

 

کانگ پیش نیانسی رفت و سعی کرد با او حرف بزند. کانگ: من قبول دارم که قلبت را شکستم ولی من را ببخش. ما می توانیم برگردیم. نیانسی: ما کجا برگردیم. من می خواهم به یک جای دور بروم و بچه ام را به دنیا بیاورم. کانگ: من را ترک نکن. بگذار بچه کنار هردوی ما باشد. من در آینده بهترین استاد او می شوم و به او هنرهای رزمی را آموزش می دهم. نیانسی: بس کن. نمی خواهم بچه ام یک خائن مثل تو بشود. و بعد نیانسی با گریه کانگ را ترک کرد.

 

 

گواجینگ و رُنگ آر در حیاط قصر بودند که عقاب یک پارچه برای آنها انداخت. رُنگ آر: این پارچه از لباس پدرم است. ما باید زودتر برگردیم. بعد آنها پیش راهب ییدنگ رفتند و از او خداحافظی کردند.

 

 

یین گو در یک اتاق خوابیده بود که افراد چیو چوانرن به داخل اتاق گاز خواب آورد وارد کردند. وقتی یین گو از اتاق بیرون آمد گاز بر روی او اثر کرده بود و بیهوش شد. چوآنرن به آنجا آمد و گفت: من گوآجینگ و رُنگ آر را می خواهم و شما این پیر زن را گرفتید. و یین گو را رها کردند و از آنجا رفتند.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر در شهر راه می رفتند و بعد وارد یک رستوران شدند. رُنگ آر به یک مرد سفارش قایق داد. آنها یک زن با توری مشکی را دیدند که به نظر رُنگ آر آشنا آمد برای همین او را تعقیب کردند. رُنگ آر که کمی شیطون بود گفت: من الان کلاهش را برمی دارم. رُنگ آر پرید و کلاه آن زن را برداشت. آن زن کسی نبود جز نیانسی. رُنگ آر: چرا اینطوری لباس پوشیدی. نیانسی: حتما شما می دانید چه اتفاقی بین من و کانگ افتاده من او را ترک کردم و کانگ هم با پدرش رفت. رُنگ آر با ما به جزیره شکوفه های هلو بیا. نیانسی: نه، من باید تنها سفر کنم و بعد رفت.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر سوار قایق شدند و کمی با هم صحبت کردند. وقتی رُنگ آر می خواست بخوابد گفت: بعدا تو به مغولستان بر می گردی. گوآجینگ: من باید ون ین خوآلی را بکشم به خاطر انتقام پدرم و عمو کانگ. بعد جو بوتون را به یین گو می رسانیم. رُنگ آر با ناراحتی گفت: وقتی اینها تمام بشود تو به مغولستان  بر می گردی.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 و ساعت 18:58 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز

 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید. بنا به درخواست بعضی خوانندگان خلاصه قسمت یک تا 7 را نیز در این وبلاگ قرار می دهیم. با تشکر از جناب فنچینیان برای ارسال این 7 قسمت.

 

خلاصه قسمت  سوم

 

بعد از آنکه نبرد سخت، میان استاد چیو و جنگجویان جیانگ نان  با بی حس شدن بدن تمام مبارزان از جمله استاد چیو و راهب چیه‌لن به پایان رسید، و همه در گوشه ای افتاده بودند، دوان تین دو از معبد بیرون آمد و پشت سرش زن گوا که توسط دو سرباز گرفته شده بود بیرون آورده شد و همه متوجه او شدند. زن بادیدن استاد چیو از او طلب کمک کرد رئیس کو (رئیس جنگجویان جیانگ نان) که حسابی خشمگین شده بود به راهب گفت: تو که گفتی هیچ زنی داخل معبد نیست و تو با این کارت آبروی ما رابردی. دوان تین دو با خنده به بالای سر استاد چیو رفت و گفت: من از همه شما متنفرم مخصوصأ تو که پدر من را درآوردی و شمشیرش را بر گردن او گذاشت. دوان تین دو می خواست او را بکشد که راهب پرید تا مانع او بشود ولی با جاخالی دادن تیان سر راهب به ستونی بخورد کرد و در دم کشته شد. دوان تین دو که خیلی ترسیده بود سریع معبد را ترک کرد.

 

 

شاهزاده و شیروی داشتند با کشتی شهر را ترک می‌کردند. شیروی در ذهنش، با شوهرش اینچنین گفتگو می‌کرد (من علارقم میل باتنیم باید از تو و زادگاهم دور شوم به خاطر فرزندمون  و به خاطر تنها یادگار خانواده یانگ و به خاطر اینکه در آینده بتواند انتقام تو را بگیرد. من علارقم میلم مجبورم مقداری بیشتر زنده بمانم تا هنگامی که فرزندمان به سن بلوغ برسد، و آن وقت من پیش تو خواهم آمد. از روزی که تو رفتی قلب من هم شکست و روحم به سوی تو پر کشید و فقط این جسم من است که در اینجا وجود دارد. از تو می‌خواهم مقداری دیگر تنهایی را تحمل کنی تا من هم به سویت پرواز کنم) و مقداری از موهای خود را با چاقوی یادگاری استاد چیو ( که برای فرزندش یانگ کانگ داده بود) برید و به نشانه عهد با شوهرش به درون دریا ریخت. ( معمولا زنهایی که شوهرشان را از دست می دهند این کار را می کنند. )

 

 

جنگجویان جیانگ نان و استاد چیو که به درون معبد منتقل شده بودند در حال تمرکز و جمع کردن قوای درونی خود بودند به غیر از خنسان که در مبارزه با استاد چیو زیر زنگ بزرگ معبد گیر افتاده بود و راهبان او را بیرون آوردند. خنسان سریع به داخل معبد رفت  و او که از ماجرا خبر نداشت می‌خواست به چیو حمله کند که رئیس کو مانع او شد و گفت: این پادزهر را به استاد چیو بده و خنسان هم علارقم میلش این کار را کرد. استاد چیو که به علم طبابت هم وارد بود به جنگجویان گفت: زخمهای ما سطحی هستند و بعد از یک هفته کاملأ خوب می‌شود. خن‌چین (تنها زن گروه) با عذر خواهی  از استاد چیو بابت این ماجرا گفت: ما در این ماجرا خودمان را مقصر می‌دانیم و ما هم خودمان را در این ماجرا سهیم می‌دانیم.

 

 

 استاد چیو هم از استاد کو و گروهش عذرخواهی کرد و گفت: من هم در این قضیه زیاده روی کردم و بعد گفت: من می‌روم ان دو زن بیچاره را پیدا کنم و امیدوارم روزی شما راببینم و میخواست معبد را ترک کند که استاد کو گفت: من و گروهم دوست نداریم در این ماجرا دخالت کنیم و بهتره همه‌مون سرمون به کار خودمان باشد. استاد چیو گفت که درسته من انتقام راهب را از او میگیرم ولی فعلأ نجات ان دو زن از همه چیز واجب تر است و دوباره قصد رفتن کرد که استاد کو باز او را متوقف کرد و گفت: تو ما را به این روز انداختی و فکر کردی با یک عذرخواهی کار تمام است.

استاد چیو گفت: استاد کو شما میفرمایی من چیکار کنم. استاد کو گفت: من این را یک توهین می‌دونم و باید شما تصمیم دیگری بگیرید و یارانش هم گفته هایش را تائید کردند. استاد چیو که خود را بابت دارو مدیون گروه می‌دانست گفت: من باز هم معذرت می‌خواهم و اعتراف می‌کنم شکست خوردم. استاد کو گفت: اگه شکست را قبول داری باید شمشیرت را به این نشانه اینجا بزاری. استاد چیو گفت: این شمشیر وسیله دفاعیه منه و اهمیتش برای من به اندازه عصای شماست. استاد کو با عصبانیت گفت تو من را به خاطر کور بودن مسخره می‌کنید. استاد چیو هم سریع گفت به هیچ وجه. استاد کو گفت من با شما قراری میزارم که سال آینده در همان رستوران که اولین بار با هم مبارزه کردیم  دوباره مبارزه کنیم. استاد چیو گفت: من در دو مبارزه قبلی شکست خوردم و اگر قرار باشد بار دیگر هم مبارزه کنیم من حرفی ندارم به شرط اینکه نحوه این مبارزه را من تعیین کنم ولاغیر. استاد کو هم گفت قبوله و از او خواست در مورد نحوه مبارزه توضیح بدهد. استاد چیو گفت: در این مبارزه فقط تکیه بر هنرهای رزمی نیست بلکه در کنار آن آزمون هوش و تدبیر و استقامت و مهارت هم هست تا معلوم بشه قهرمان واقعی کیه. شما باید دنبال همسر گوا بگردید و او را پیدا بکنید و من هم دنبال همسر یانگ و به فرزندان آنها. به مدت 18 سال به آن دو بچه هنرهای رزمی را یاد بدهیم و بعد از این زمان در روزی که قرار بهترین رزمیکار کشور انتخاب بشه ما در همین رستوران مبارزه‌ای بین این دو برگزار می‌کنیم تا ببینیم شاگردی که من تربیت کردم بهتر است یا شاگردی که شما تربیت کردید .استاد کو هم قبول کرد و گفت ولی اگر خانم گوا به دست دوان تیان کشته شده باشه چطور؟ استاد چیو گفت: ان وقت دیگه معلوم میشه خدا خواسته که من برنده بشم و بعد از قرار گذاشتن زمان دقیق مبارزه از آنجا رفت.

 

  

استاد کو و گروهش هم بلافاصله به دنبال دوان تین دو رفتند تا مانع از کشته شدن او شوند و در این بین متوجه شدند که ان زن را به سمت شمال برده اند. دوان تین دو که در شهری مرزی در خانه ای مشغول غذا خوردن بود. دستهای لین زن گوا را باز کرد تا مقداری غذا بخورد و در همین هنگام سربازان جینگ به آن شهر حمله کردند و وارد شدند و دوان تین دو که حواسش به سربازان بود و از لایه در بیرون را نگاه می‌کرد لین با چاقوی استاد چیو به او حمله کرد ولی دوان تین دو متوجه شد و ضربه ای به شکم لین وارد کرد و در همین حال سربازان وارد خانه شدند و آنها را با خود بردند.

 

 

از طرف دیگر، شاهزاده برای شیروی که بعد از گذر از رودخانه و مسیری در کوهستان سوار کالسکه بود  سوپ درست کرده بود و به او اصرار میکرد برای سلامتی بچه از سوپ بخورد.

لین (زن گوا) که به همراه گروهی دیگر از مردم توسط سربازان جینگ به اسارت گرفته شده بودند و از میان دو تبه عبور می کردند، مورد حمله مغولی ها قرار گرفتند و تمام افراد کشته و پراکنده شدند. بعد از جنگ دوان تین دو که خود را به مردن زده بود بلند شد و به دزدی از مردگان مغولی و جینگ پرداخت و با بدست آوردن مقداری طلا حسابی شاد شد و از طرف دیگر لین که از معرکه گریخته بود و در بیابان سرگردان بود که درد زایمان او شروع شد و در همین حال هم در خانه شاهزاده درد زایمان شیرو در رختخواب مجلل... لین در بیابان تنها و شیروی در خانه شاهزاده و تحت مراقبت...بالاخره بعد از تمام این مصیبتها بچه ی هر دو بدنیا آمد.

 

 

6سال بعد

پایتخت دولت جینگ

شاهزاده به خانه بازگشت و در همین حال بچه هایی به سمت او رفتند یکی از پسر بچه ها(یانگ کانگ) به شاهزاده گفت: پدر. شاهزاده گفت: چیه پسرم. پسر گفت اینها من را اذیت میکنند. شاهزاده بلند شد و رو به بچه ها گفت نوکرهای زبون نفهم بهتون هالی میکنم اذیت کردن شاهزاده چه عواقبی دارد و دستور داد به آن بچه ها 4 ضربه شلاغ بزنند و یانگ هم خیلی خوشحال و مغررو به نظر میرسید. شاهزاده و کانگ داخل قصر رفتند و می‌خواستند با هم بازی کنند که ناگهان شیروی که بعد از گذشت 6 سال کماکان زیبا بود با لباسی زیبا را دیدند. شاهزاده با دیدن او به کانگ گفت: بیا یک  قولی بدیم. من قول میدم ان مهر طلایی که میخواستی را بهت بدم در عوض تو باید کاری کنی که مادرت بخنده. کانگ هم قبول کرد و به سمت مادرش دوید. شیروی به کانگ گفت: این چه اخلاقه بدیه که تو داری؟ چرا دروغ گفتی؟ کانگ با لحنی شیرین به مادرش گفت: من کار اشتباهی کردم مادر. شما من را باید تنبیه کنید. و ان دخترها (نوکرها) مقصر نبودند. شیروی لبخند غیر محسوسی زد و او را در آغوش گرفت و کانگ هم نگاهی به پدرش کرد.

 

 

صحرای مغولستان

گوآجینگ با ظاهر یک پسر مغولی در حال شمردند گوسفندان بود و مادرش از سمت صحرا باز می‌گشت. گوآجینگ به سمت مادرش رفت و گفت: مادر، امروز یک مرد امده بود اینجا. دو کاسه شیر خورد با پنج سیخ کباب. ده صدتا هم گوسفند داشت. مادرش با خنده گفت: تو باید بگی هزارتا گوسفند چند بار باید بهت یاد بدم (نشان می‌داد گواجینگ خنگ است) بعد داخل خانه رفتند و مادر گوآجینگ به او گفت به یاد بود پدرش که چند تکه چوب بود روی تاقچه است احترام بگذارد و گوآجینگ هم این کار را کرد. لین رو به یاد بود کرد و گفت: شیااوتین این پسرته که بعد از 6 سال داره اسمت را صدا میزنه. نمی‌دونم تو هم وقتی کوچک بودی همین قدر کم هوش (خنگ) بودی؟ گوآجینگ به مادرش گفت: چرا پدر شبیه یک تیکه چوبه؟ لین به او گفت: این یادبود پدرته که وقتی زنده بود آدم درستکار و خوبی بود ولی به دست آدمهای بد کشته شد و بعد به گواجینگ گفت هر چیزی که میگم تکرار کن: نام قاتل پدر تو دوان تین دو است وقتی بزرگ شدی باید بری و انتقام پدرت را بگیری و سر او را برای پدرت بیاری و گوآجین هم تکرار کرد.

 

 

شاهزاده برای شیرو یک اتاق در گوشه ای از کاخ ساخته بود که شبیه  خانه شیروی در شهر خودش بود و حتی وسایل خانه آنها را به آنجا انتقال داده بود تا شیروی در آنجا احساس آرامش کند. شیروی در میان وسایل متوجه نیزه و کمان شوهرش یانگ شد وآن را برداشت. کانگ که آنجا بود پیش مادرش رفت و گفت: مادر این آتاآشغالها چیه که شما اینجا اوردین. شاهزاده خیلی سریع به کانگ گفت: دیگه از این حرفها را نزن این وسایل برای مادرت خیلی ارزش داره. کانگ گفت: این آشغالها که ارز نداره و شیرو و شاهزاده که جا خورده بودند با ناراحتی او را از آنجا بردند.

 

 

شاهزاده به شیرو گفت: من به شما حق میدم که به گذشتتون فکر کنید ولی نباید فراموش کنید که الان یک ملکه‌ی دربار جینگ هستید و کانگ هم یک شاهزاده ولی به هر حال او بچه است و من امیدوارم که او هیچ وقت در مورد اصل و نثبش نشنود  و من امیدوارم شما من را درک کنید و شیروی هم پس از شنیدن آن حرفها از آنجا رفت.

 

 

گواجینگ که از خانه دور شده بود و در صحرا مشغول بازی بود از دور شاهد جنگ در بین مغولی ها شد. مردی با کمان که خیلی در تراندازی ماهر بود مورد تحصین یکی از فرماندهان دشمن قرار گرفته بود و هویت او را جویا شد که یکی از افرادش گفت: او مشهور به پنجه طلایی هست.

 

 

 مرد معروف به پنجه طلایی به قدری در هنر تیرندازی ماهر بود که قادر به شلیک بیش از چهار تیر با هم را داشت و حتی اسب چنگیز خان را با تیر هدف گرفت و او را به زمین انداخت. چنگیز خان هم تمام افرادش را برای جنگ فراخواند و افراد پنجه طلایی را شکست دادند و او را هم زخمی و مجبور به فرارش کردند.

 

 

مادر گوآجینگ برای خرید به شهر رفته بود که پنجه طلایی به خانه آنها رسید  و از روی اسب به زمین افتاد. گوآجینگ با دیدن او در این حال سریع برای او مقداری آب آورد و به او داد و او هم  آب را نوشید و بعد هم مقداری غذا به او داد و پنجه طلایی که بهتر شده بود به او یک دستبند طلایی داد. ولی گوآجینگ که تربیتی درست داشت قبول نکرد و گفت مادرم گفته پذیرائی از مهمان یک وظیفه است و نباید در مقابل، از او چیزی گرفت و پنجه طلایی هم او را تحسین کرد و به او گفت: لطفأ اگر تیر و کمان در خانه داری برای من بیاور. گوآجینگ رفت و تیر و کمان اسباب بازی خود را آورد و باعث خنده پنجه طلایی شد و گفت برای جنگیدن باید یک تیر و کمان واقعی برایم می آوردی برو تیر و کمان پدرت را بیاور. گواجینگ سریع گفت: من پدر ندارم.

 

 

پنجه طلایی بلند شد و گفت: اسب من را از اینجا دور کن و من هم زیر این علوفه ها پنهان میشم و تو هم برو یک جایی قایم شو تا گیر این آشغالها (چنگیز و سربازانش) نیفتی. در هنگامی که گوآجینگ داشت اسب را فراری میداد سربازان رسیدند و او را گرفتند و پیش یکی از فرماندهان بردند و فرمانده از او پرسید او را کجا قایم کردی؟ گواجینگ هم که یک تو سری از فرمانده خورده بود گفت: من که کار بدی نکرد برای چی من را کتک میزنی؟ فرمانده که عصبانی شده بود او را به شدت مورد کتک زدن قرار داد.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 و ساعت 23:7 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و سوم

 

گوآجینگ به مرد کشاورز گفت: ما باید فورا استاد شما را ببینیم. لطفا راه را نشان بدهید و اجازه بدهید ما عبور کنیم. کشاورز: آن چوب نی را بیاور تا من کمی آب بخورم. وقتی گوآجینگ چوب را برداشت یک سنگ خیلی بزرگ رها شد. گوآجینگ سنگ را گرفت اما مرد کشاورز سوار گاو شد و گاو سرش را به گوآجینگ چسباند تا گوآجینگ نتواند از زیر سنگ کنار برود. کشاورز: شما از استاد من می خواهید تا بیماری شما را معالجه کند. از این کار منصرف شوید، در غیر این صورت زندگیت را از دست می دهی. رُنگ آر: من یک نامه از استادم چیکونگ برای استاد شما دارم. اما مهارت او با پدر من فوآنگ یائوشی قابل مقایسه نیست. رُنگ آر: در این موقع فریاد زد پدر. کشاورز برگشت که نگاه کند. در این هنگام رُنگ آر با چوبش یک ضربه بسیار محکم به پای گاو زد. گاو هم فرار کرد و کشاورز روی زمین افتاد. در این هنگام گوآجینگ سنگ را رها کرد و سنگ به طرف مرد کشاورز رفت.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر از آنجا رفتند. آنها در راه به یک مرد شاعر برخوردند که کنار رودخانه نشسته بود و شعر می خواند. گوآجینگ گفت: ببخشید. من می خواهم استاد شما را ببینم لطفا راه را نشان بدهید. اما مرد شاعر همچنان شعر می خواند و به حرفهای گوآجینگ گوش نمی داد. رُنگ آر با آن مرد وارد بحث شد و کمی صحبت کرد. مرد شاعر هم خوشش آمد و گفت: من چند سوال از شما می پرسم اگر توانستی جواب بدهی، اجازه می دهم استادم را ببینی. و اگر نتوانستی جواب بدهی از همین راه بر می گردید. معما: دستان یکسان بادبزن در لرزش بید.

 

 

 رُنگ آر: سایه یکسان در موج کنار نیلوفر آبی. شاعر: عالی بود شما خیلی باهوش هستید. اما یک سوال دیگر. مرد شاعر به هوا پرید و برگهای درخت بید را در هوا پراکنده کرد و گفت: هشتمین نوع مربع در ساختار موسیقی. رُنگ آر در گوش گوآجینگ چیزی گفت، گوآجینگ هم به هوا پرید و با برگها شکل خاصی درست کرد. مرد شاعر: عالی بود. از این طرف بیایید.

 

 

و آنها را به طرف معبد برد. وقتی به داخل حیاط معبد رسیدند مرد شاعر گفت: شما اینجا باشید تا من به استادم پیغام برسانم. گوآجینگ: در زمین کشاورزی دوست شما در زیر یک سنگ بزرگ گیر افتاده بهتره شما او را نجات بدهید!! مرد شاعر هم با عجله آنجا را ترک کرد. رُنگ آر: حالا پاکت زرد را باز کن. گوآجینگ پاکت زرد را باز کرد و داخل آن یک نقاشی بود.

 

 

در این هنگام یک مرد راهب آمد و گفت: دلیل آمدن شما به اینجا چیه؟ راهب: استاد من کسی را نمی بیند، شما بی فایده سفر کردید. رُنگ آر: بگویید رُنگ آر و گوآجینگ برای ملاقات شما آمده اند. ما از دوستان چیکونگ و رییس جزیره شکوفه های هلو هستیم. این نقاشی را هم به ایشان بدهید. راهب به داخل اتاق رفت. در آن هنگام مرد شاعر، کشاورز را به آنجا آورد. راهب برگشت و گفت: شما دوتا می توانید به داخل بیایید.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر به داخل اتاق رفتند و به جناب دوآن، راهب بزرگ احترام گذاشتند. دوآن: برادر چیکونگ چه شاگرد خوبی دارد و برادر فوآنگ چه دختر عفیفی دارد. وقتی من سالها پیش با پدرت در خوآشان مبارزه کردم، هنوز ازدواج نکرده بود. زمان زود می گذارد و او حالا دختر زیبایی دارد. شما چه مدت در راه بودید. رُنگ آر: اگر این آقایان مانع ما نمی شدند ما خیلی زودتر می رسیدیم. دوآن: آنها نگران من هستند که با غریبه ها ملاقات کنم. اسم مذهبی من ییدنگ است.

 

 

در این هنگام رُنگ آر از حال رفت و روی زمین افتاد. گوآجینگ او را گرفت و گفت: لطفا زندگی او را نجات بدهید. دوآن: او چطور مجروح شده. گوآجینگ: او بوسیله چیو چوآنرن کف آهنی مجروح شده. یک خانم به نام یین گو آدرس شما را داد و گفت برای معالجه بیاییم. دوآن: این نقاشی بوسیله یین گو کشیده شده؟ رُنگ آر: وقتی یین گو آمد آن نقاشی در دستیش بود و ما ندیدیم خودش کشیده باشد. دوآن: یک نقاشی دیگر داد و گفت: چه تفاوتی بین این دو نقاشی است. رُنگ آر: کاغذ این دو نقاشی از جنس معمولی است. اما این یکی کاغذ بهتری دارد. این نقاشی احتمالا بوسیله یین گو کشیده نشده. جوهر در اثر مرور زمان رنگش تغییر می کند و این نقاشی سنش از من بیشتر است.

 

 

دوآن گفت: رُنگ آر را به قسمت عقب اتاق ببرند. دو شاگرد استاد دوآن گفتند: اجازه بدهید ما او را معالجه کنیم. دوآن: شما نمی توانید با زندگی دیگران بازی کنید. بروید بیرون. بعد به گوآجینگ گفت: بیرون اتاق بنشین و اجازه نده کسی به داخل بیاید. اگر آنها خواستند داخل بشوند، کتکشان بزن. دوآن به رُنگ آر گفت: هیچ مقاومتی نداشته باش و بدنت را کاملا آزاد بگذار. دوآن پشت سر رُنگ آر نشست و با نیروی انگشت نورانی به پشت رُنگ آر ضربه می زد.

 

 

 بعد از چند بار تکرار معالجه تمام شد و همه به داخل اتاق رفتند. دوآن به علت صرف نیروی زیاد کمی خسته شده بود. رُنگ آر: به ایشان قرص نه گل را بده. گوآجینگ هم برای اینکه خستگی و نیروی از دست رفته دوآن جبران شود یک قرص نه گل به ایشان داد.

 

 

دوآن: شما به داخل یک اتاق بروید و چند روز اینجا استراحت کنید. ولی به هیچ کس نگویید که اینجا بودید حتی به استادتان. دوآن ایستاد که درد دل شد و گفت: پدرت خودش این قرص را درست کرده؟ گوآجینگ: ما خودمان هم از آن قرص خوردیم و هیچ مشکلی پیش نیامد. رُنگ آر: حالا یادم آمد. وقتی ما در مرداب بودیم، یین گو بطری را از ما گرفت و بعد از مدت زیادی به ما برگرداند. دوآن خندید و گفت: چرا این اتفاق افتاد. این مجازات است. یکی از مجازاتهایی که من در زندگیم به آن فکر می کردم. بعد به گوآجینگ و رُنگ آر گفت: بروید و استراحت کنید.

 

 

کانگ و نیانسی داخل اتاق بودند و چند روز از ازدواج آنها می گذرد. ( در مورد مراسم ازدواج کانگ و نیانسی هم باید بگم در فیلم اصلی ازدواج آنها دارای مراسم نبود و ما خلاصه سریال را به طور کامل برای شما نوشتیم. ) کانگ در حال شانه کردن موهای نیانسی بود که خدمتکار آمد و گفت: ششمین شاهزاده اینجا هستند. در تالار منتظر شما هستند. کانگ می خواست برود که نیانسی دستش را گرفت و گفت: می خواهی بروی؟ تو قول دادی همیشه پیش من باشی و دیگر پیش مردم جین نروی. تو می خواهی از حرفت برگردی؟ کانگ: حالا ما ازدواج کردیم. من چطور می توانم از حرفم برگردم.

 

 

چیو چوآنرن پیش شاهزاده بود و گفت: از اینکه گوآجینگ و رُنگ آر فرار کردند باید ببخشید. همچنین برادر دوقلوی من هم به دست آنها کشته شد. ( چیو چوآنجن بعد از آتش گرفتن غار به دنبال گوآجینگ و رُنگ آر دوید. وقتی گوآجینگ و رُنگ آر‌ پای عقاب را گرفتند، چیو هم از ترس کشته شدن بوسیله برادرش- چون وارد غار ممنوعه شده بود- پرید تا پای عقاب را بگیرد اما دستش به آنها نرسید. و سقوط کرد و سرش به یک سنگ خورد و مرد. ) کانگ پیش پدرش رفت. شاهزاده: جناب چیو همه چیز را برای من تعریف کردند. تو در آینده می توانی کارهای بزرگی انجام بدهی. گروه گداها نمی داند چه چیزی برایش خوب است.

 

 

شاهزاده و کانگ به داخل حیاط رفتند و با هم صحبت می کردند. شاهزاده: ما سربازان را به طرف جنوب می بریم. و گروه کف آهنی نیز به ما کمک می کنند. با کمکهای داخلی و خارجی، سربازان جین به راحتی جنوب را تصرف می کنند. شاهزاده از کانگ خواست تا در این لشگر کشی در کنار او باشد و کمکش کند. کانگ: من نمی توانم، من به خانم مو قول دادم. شاهزاده سعی کرد که نظر کانگ را عوض کند. در این هنگام نیانسی به شاهزاده حمله کرد و می خواست او را بکشد. اما کانگ جلوی او را گرفت. کانگ و نیانسی مدتی با هم مبارزه کردند. کانگ با یک ضربه موهای نیانسی را باز کرد. ( این عکس را در آرم اول سریال دیده اید. )

 

 

کانگ گردنش را به شمشیر نیانسی چسباند. نیانسی: چرا اجازه ندادی او را بکشم؟ کانگ: من می خواهم او را ترک کنم و با تو بیاییم. نیانسی: تو اشتباه نمی کنی، من اشتباه می کنم. بعد نیانسی کانگ را ترک کرد.

 

 

 نیانسی با ظاهری آشفته و ژولیده در حال راه رفتن بود. او خیلی بی حال بود و وقتی به نزدیکی در یک معبد رسید بی هوش شد. وقتی نیانسی به هوش آمد، دید که داخل معبد است و یک راهب خانم با او صحبت کرد. این معبد مخصوص راهبه های زن است.

 

 

راهبه: شما بالاخره به هوش آمدید. نیانسی: من می خواهم راهبه بشوم. لطفا من را بپذیرید. راهبه: بهتر است شما برگردید. تو نمی توانی ارتباطت را با دنیا قطع کنی. نیانسی: من فکرهایم را کردم. لطفا آرزوی من را برآورده کنید. راهبه: من می توانم اجازه بدهم تو چند روز اینجا بمانی. در این موقع صدای کانگ آمد. نیانسی: من می خواهم از این مرد دور باشم. او چطور اینجا را پیدا کرد. من هرگز نمی خواهم را ببینم. از او بخواهید از اینجا برود.

راهبه به دیدن کانگ رفت. کانگ: نیانسی همسر من است و من قلب او را شکستم. لطفا بگذارید او را ببینم. راهبه: او نمی خواهد تو را ببیند. لطفا از اینجا برو. کانگ: من آنقدر بیرون می نشینم تا شما اجازه بدهید او را ببینم.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر در یک اتاق نشسته بودند که یک نفر برای آنها غذا آورد. گوآجینگ: یین گو باهوش و حیله گر است. رُنگ آر: کشیش مهارت بالایی دارد. او خوب می شود. من احساس بدی دارم که باعث شدیم او مسموم بشود. گوآجینگ: از نظر من، استادمان، پدرت، جو بوتون و چیو چوانرن حریف راهب ییدنگ نیستند. رُنگ آر: یک چیز عجیب است. چرا با اینکه راهب مهارت بالایی دارد اما شاگردانش آماتور هستند و چرا وقتی کسی می خواهد به دیدن او برود آنها می ترسند. آنها در حال صحبت بودند که شاگردان راهب ییدنگ وارد اتاق شدند. گوآجینگ: شما شنیدید که استادتان گفت تقصیر ما نیست. شاگرد: استادم زندگی‌اش را به خطر انداخت تا شما را نجات دهد. گوآجینگ: زندگیش را به خطر انداخت، لطفا برای ما توضیح بدهید. شاگرد: شما از جراحت داخلی رنج می بردید. استاد من از ترکیب مهارت انگشت یی یانگ و مهارت شیان تیان استفاده کرد تا زندگی شما را نجات دهد. استاد من تنها کسی است که این دو مهارت را می داند. استفاده از این دو مهارت برای معالجه یک نفر موجب از دست دادن نیروی درونی به مدت 5 سال می شود. استاد من برای 5 سال نیروی درونیش را از دست می دهد و اگر اتفاقی بیفتد او مهارت یا زندگیش را از دست می دهد. رُنگ آر: وقتی ما به اینجا آمدیم نمی دانستیم که راهب ییدنگ نیروی درونیش را برای 5 سال از دست می دهد. و همچنین نمی دانستیم آن قرصهای نه گل مسموم است.

 

 

شاگرد: حالا دشمنان ما از کوه بالا می آیند. رُنگ آر: دشمن استاد شما کیه؟ در این هنگام یک نفر آمد و گفت: استاد دستور داده تا مهمانها را به پایین تپه ببرید. گوآجینگ: ما چطور می توانیم اینجا را ترک کنیم در حالی که دشمنان می خواهند به شما حمله کنند. ما هم می خواهیم در کنار شما باشیم. شاگرد: متشکرم ولی استاد اجازه نمی دهد. رُنگ آر: اجازه بدهید خودمان با راهب صحبت کنیم. گوآجینگ و رُنگ آر پیش راهب رفتند و گفتند: به ما اجازه بدهید تا در مقابل دشمنانتان به شما کمک کنیم. دوآن: از همه بخواهید به داخل بیایند می خواهم چیزی بگویم.

 

 

 همه به داخل آمدند. دوآن: اگر من به شما نگویم این داستان ناگفته می ماند. و مردم زیادی آزار می بینند. من می خواهم از گذشته برای شما بگویم. در نبرد کوه خوآشان برای کتاب جویین. گروه چوآنجن یکی از کسانی بود که کتاب را برنده شد. سالها بعد آنها به دالی آمدند تا مهارت شیان تیان را به من بگویند. و ما برای نیم ماه در یک مکان ماندیم. در آن مدت که ما در هنرهای رزمی تمرین می کردیم. معاون رییس، جوبوتون، بی هدف در اطراف پرسه می زد. سر انجام او یک روز خودش را به دردسر انداخت. من مسوب اصلی تمام مشکلات بودم. من تمام وقتم را صرف تمرین کردم و از معشوقم فروگذاری کردم. و به ندرت نامزدم را می دیدم. نامزدم مهارت من را در تمرین می دید و فکر می کرد آن خیلی جالب است. آنها از من می خواستند تا من قسمتی را نیز به آنها یاد بدهم. نامزدم لیو کسی بود که هنرهای رزمی را به من هدیه داد. او قادر بود همه چیز را که من به او یاد می دهم با هم مقایسه کند. یک روز که نامزدم لیو در حال تمرین بود، بطور تصادفی جوبوتون را دید. جو مردی بود که فقط هنرهای رزمی را می دانست. او آدم پاکی بود که ارتباط بین زن و مرد را نمی دانست. او می خواست چند حرکت به لیو یاد بدهد. و با چند حرکت لیو را شکست داد.

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در شنبه 7 اردیبهشت1387 و ساعت 21:46 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید. بنا به درخواست بعضی خوانندگان خلاصه قسمت یک تا 7 را نیز در این وبلاگ قرار می دهیم. با تشکر از جناب فنچینیان برای ارسال این 7 قسمت.

 

خلاصه قسمت  دوم

 

بعد از آن شب سخت که منجر به کشته شدن گوا و یانگ و جدا شدن همسرانشان از یکدیگر شد لی پینگ (همسر گوآ) که در چادر فرمانده سربازان به شدت کتک می‌خورد و فرمانده از او میخواست که بگوید نقشه(نقشه پادگان شهر جیانگ-نان) را کجا گذاشته اند غافل از اینکه استاد چی چو چی  نقشه را قبلأ سوزانده بود. استاد چیو که جسد کانگ را هم پیدا کرده بود هر دوی آنها را به خاک سپرد، و در مقابل قبر انها، قول داد که همسرانشان را پیدا کند و پس از به دنیا آمدن فرزندانشان، از انها دو مبارز بسازد تا یاد آنها را زنده کند.

 

 

استاد چیو بعد از از ترک قبرها به اردوگاه سربازان حمله کرد و تمام سربازان را کشت و شمشیر را بر گردن فرمانده آنها گذاشت و گفت سریع دو زنی که اسیر کردید را آزاد کنید. و گفت تو دوان تین دو هستی؟ فرمانده گفت نه من نیستم دوان تین دو، آن دو زن را با خودش برد ولی نمیدونم کجا، و استاد چیو از آنجا رفت. دوان تین دو با چند سرباز باقی مانده داشت آن دو زن را به پایتخت میبرد که در قبال آنها جایزه بگیرد. که ناگهان گروهی نقابدار به آنها حمله کردند و شیروی را بیهوش کردند و با خود بردند.

 

 

 شیروی که بیهوش بود دوران خوب  گذشته با یانگ تیاوشین را در رویا می‌دید. وقتی بیدار شد خود را درون تختخوابی مجلل دید. شوکه شد و به دو مردی که بالای سرش نشسته بودند با ترس و وحشت گفت شما کی هستید. مردی به ظاهر مهربان و نجیب  که لباس مفخری هم پوشیده بود جلو آمد و گفت: شما نباید از ما بترسید و با اشاره به مرد دیگر گفت: ایشان طبیب هستند و برای معالجه شما آمده اند. شیروی گفت: پس شوهرم کجاست؟ مرد که طبیب را مرخص کرده بود به شیروی گفت: خانم شما من را نمی‌شناسید؟ من همونی هستم که شما به من کمک کردید و زخمم را بستید و مانع از مرگم شدید. به همین دلیل من به شما مدیون بودم و باید جون شما را نجات می‌دادم. شیرو گفت خواهش میکنم به من بگید شوهرم کجاست اون مرده؟ مرد با اشاره سر تایید کرد و شیروی بلافاصله خانه را ترک کرد و مرد با برداشتن لباس گرم برای او به دنبالش به بیرون رفت.

 شیروی داشت با فریاد شوهرش را صدا میکرد و روی زانو نشسته بود و مرد با دیدن او سریع لباس را به روی دوشش انداخت و گفت اینجا از محل زندگی شما خیلی دوره و شما باید مراقب سلامتی خودتون باشید و وقتی دید او از هوش رفته او را به خانه برد.

 

 

از طرف دیگر دوان تین دو که فقط دو سرباز برایش مانده بود، تغییر لباس داده بودند و هنوز همسر گوا را در اختیار داشتند. در مهمانخانه ای اتاق گرفتند و تصمیم داشتند او را هر طور شده تحویل حاکم دهند. شیروی که به هوش آمده بود در اتاق مشغول درست کردند طناب برای حلق آویز کردن خودش بود که مرد از راه رسید و شیروی با دیدن او گفت می‌خواهید جلوی من را بگیرید. مرد گفت: نه، من وفاداری شما را تحسین می‌کنم ولی باید به شما بگم که شما هنوز فرزند یانگ را به دنیا نیاوردید و نباید حق زندگی کردن را از او بگیرید و  با این کار شما نسل خانواده یانگ را قطع خواهید کرد در حالی که هنوز انتقام مرگ او گرفته نشده. و شیروی در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود از این کار منصرف شد. مرد به شیروی گفت: من مدیون شما هستم و وظیفه خودم میدونم تا پایان عمرم از شما محافظت کنم. لطفأ انتقام مرگ شوهرتان را به من بسپارید.

 

 

دوان تین دو که متوجه شده بود، چیو دنبال اوست برای فرار از دست او به معبدی در شهر جیاگ نان پناه برد. از قرار معلوم راهب بزرگ آن معبد عموی دوان تین دو بود. دوان به عمویش در مورد چیو داستانی دروغی سر هم کرد و عمویش را فریب داد و عمویش هم به او گفت: من نمی‌گذارم او به تو آسیب بزند. در همین حال راهبی داخل امد و به راهب بزرگ گفت که شخصی به نام چیو چو چی خواهان دیدار شما هستند و او هم گفت بریم به استقبالشون. دوان از فرصت استفاده کرد و همسر گوا را دریکی از اتاقهای معبد پنهان کرد.

 

 

راهب که با چیو  روی پلی بیرون معبد قرار گذاشته بود روبرو شد و با خوشامدگویی به او دلیل حضور او در اینجا را خواستار شد و چیو با خشم زیاد به او گفت اول دوان را تحویل بده بعد با هم صحبت می‌کنیم. راهب به چیو گفت: این رفتار در خور شان شما نیست. چیو با این حرف به طرف راهب حمله کرد هر دو بعد از کمی مبارزه و شکست نصفه و نیمه راهب ... راهب گفت: ما می توانیم این مشکل را با گفتگو حل کنیم و اگر فکر می‌کنید باید بجنگیم باید بگم که در این شهر قهرمانانی هستند که از پس شما بر بیایند. بله دوان در معبد است ولی تحت حمایت من، و اگر شما بخواهید او را بگیرید باید از روی جسد من رد بشوید. چیو گفت می‌خواهید چیکار کنم. راهب گفت من از شما میخواهم فردا به رستورانی در شیانگ دون بیایید و با بهترین مبارزان پایتخت مبارزه کنید. اگر شما پیروز شدید من او را به شما تحویل می‌دهم. استاد چیو قبول کرد و رفت.

 

 

مردی که شیرو را نجات داده بود او را به شهر جیاشینگ  آوره بود و به مهمانخانه ای رفت و یک اتاق خواست و مرد به او گفت که باید اول پولش را بپردازد و مرد که از قرار پولی نداشت گفت پولم را دزدیده اند و صاحب مسافرخانه به او توهین کرد و گفت من مثل شما ها زیاد دیدم. پس از این حرف مرد شروع به کتک زدن صاحب و کارکنان مسافرخانه شد و انها هم که حریف او نشدند به سراغ سربازان حکومتی رفتند سربازان که آمدند از او پرسیدند اسم او چیه و چرا اینجا اومده. مرد نامه ای به او داد و گفت: این را به رئیست نشون بده و سرباز با گرفتن نامه آن را به دست حاکم شهر رساند. حاکم بلافاصله به مهمانخانه آمد و مراتب احترام خود را به مرد نشان داد و به عنوان پیشکش به مرد مقدار زیادی تیل طلا داد و گفت هر کاری داشتند به او بگویند و دردسر هایی که به وجود آوره اند را هم ببخشند. مرد هم پذیرفت .

 

 

شیروی که از این ماجرا حسابی تعجب کرده بود به مرد گفت این چه نامه ای بود که حاکم شهر را به خدمت تو در آورد. مرد گفت: این یک نوع برگ عبوره که از صدراعظم سونگ دریافت کردم. هدف من از آمدن به اینجا وامی هست که از زاو-کاوو گرفتم. و آشنایی با آداب و رسوم مردم اینجا که خوشبختانه با تو آشنا شدم. شیرو پرسید زاوو-کاوو کیه و موضوع وام چیه؟ مرد گفت: اون پادشاه سلسله سونگه، او بهره سنگینی از وامی که به ما داده میخواد و من امدم او را تحت فشار بزارم تا کمی ملایمتر باشه. شیرو بلند شدو  گفت: مگه شما کی هستید؟ همین که خواست جواب دهد گروهی سرباز وارد شدند و به او احترام گذاشتند و گفتند زنده باد شاهزاده. شاهزاده که متوجه تعجب شیرو شده بود گفت: اسم من وانین-هانگلی نایب السلطنه پادشاه و وزیر امور مالی. شیرو گفت که شما از نژاد جینگ هستید. وان‌ین گفت: بله ولی من تا به حال آزارم به مردم نژاد سونگ نرسیده و ماموریتم حفظ آرامش مناطق مرزی سونگ و جینگ است لطفأ به من اعتماد کنید.

 

 

هفت جنگجو در رستوران بودند که قرار بود استاد چیو برای مبارزه به آنجا بیاید. 6 مرد و یک زن رئیس این گروه 7 نفره شخصی نابینا بود که یک عصا داشت. راهب بزرگ وارد شد و روبروی رزمیکاران نشست و به آنها گفت: شخصی را من به اینجا دعوت کردم تا با من مبارزه کند ولی من از عهدش بر نمیام. ممنون می‌شوم من را در این کار همراهی کنید. رئیس گروه هفت نفره به راهب گفت: این چه فرمایشی است شما می کنید اگر اون شخص در اثر خودخواهی جرات کرده باشه مزاحم شده بشه به این خاطره که قدرت افراد شجاع این شهر را دست کم گرفته. در همین حال بود که استاد چیو در حالی که دیگه سه پای بزرگی پر از آب را با یک دست بالای سرش حمل میکرد از پله بالا آمد و وارد رستوران شد و در مقابل هفت جنگجو مقداری از آب را با همان دیگ نوشید و دیگ را روی زمین گذاشت.

 

 

راهب گفت خوش آمدید ولی میشه لطفأ بگویید این دیگ بزرگ را چرا از معبد به اینجا آوردید. استاد چیو، رو به رزمیکاران کرد و گفت: مایلم بدونم با چه کسانی افتخار آشنایی دارم. راهب گفت: من معرفی می‌کنم و اول استاد چیو چو چی را به رزمیکاران معرفی کرد و بعد یکی یکی رزمیکاران را به شرح زیر معرفی کرد... اول رئیس گروه مبارزان جیانگ نان، کو جن‌او هستند معروف به خفاش آهنی، دوم شاعر توانا به نام جوآر ، سوم استاد سوارکاری خنسان  هستند، چهارم عقاب کوههای ننشان جناب نان‌سو هستند، پنجم غول خندان، جناب جانگ‌او هستند، ششم پاسبان عدالت جوانگ‌لیو و هفتم بانوی شمشیرزن خن‌چین.

 

 

بعد از معرفی، رئیس کوجن به استاد چیو گفت: این گروه جیانگ نان است که همیشه دنبال عدالت و برابری بوده و در مورد شما هم شنیدم که شما هم در راه عدالت قدم بر می‌دارید، جناب چیه‌لن(راهب) سالهاست که از دوستان نزدیک ماست  و انسان شریف و درستکاری بوده، نمیدونم چه اختلافی بین شما افتاده که شما را در مقابل هم قرار داده، امیدوارم ما بتوانیم در حل این اختلاف به شما کمک کنیم. استاد چیو گفت: من دشمنی با ایشان ندارم من فقط می‌خواهم آن دو نفری را که در معبد هستند را به من تحویل دهید. رئیس کوجن می‌پرسه چه کسانی و استاد چیو تمام ماجرا را تعریف میکند و در نهایت میگوید که  همسران دو دوست خود را که باردار هستند، راهب چیه‌لن باید به او تحویل دهد. شما بگویید من باید چه بکنم. راهب با لهن تندی گفت: اینها همش مزخرفه.

 

 

استاد چیو که از کوره در رفته بود دیگ آب را بلند کرد و به طرف او پرت کرد و دو تن از  مبارزان(نان‌سو و جانگ‌او) با کمک هم دیگ را به طرف چیو برگرداندند و چیو دوباره ان را گرفت و به زمین گذاشت.چیو بار دیگر به راهب حمله کرد و وقتی دید گروه مبارزان مانع او میشوند به رئیس گروه گفت من شما را به نوشیدن آب دعوت می‌کنم. استاد چیو دیگ را برداشت و به سمت رئیس کوجن پرتاب کرد ولی در بین راه جانگ‌او مانع دیگ شد و اول او از آب نوشید و دوباره دیگ را به سمت چیو بازگرداند.

 

 

چیو گفت حالا که غول خندان از آب رازی بود نوبت رئیسه که از آب بخوره و آن را به سمت رئیس کوجن پرت کرد رئیس کو-جن با عصا  جلوی  دیگ را گرفت آن را بلند کرد و مقداری نوشید و بعد دیگ را روی عصا به سرعت چرخاند و به سمت چیو پرت کرد.

 

 

استاد چیو با زحمت دیگ را گرفت و دوباره پرت کرد و اینبار به سمت نان‌سو و او هم مثل دیگران از عهده این کار برآمد. در همین حال جانگ‌لیو (پاسبان عدالت) به نان سو گفت من هم می‌خواهم آب بخورم و نان‌سو دیگ را به سمت او انداخت و او هم روی هوا با پا دیگ را گرفت و از آن آب خورد و به استاد چیو برگرداند.

 

 

 جوآر که به شدت خوشش آمده بود از چیو آب را طلب کرد واستاد چیو با چوب دستیش دیگ را برای او انداخت ولی  جوآر به هوا پرید و گفت بدن من نه تحمل وزن این دیگ را دارد ونه معده ام جا برای این مقدار آب و با یک حرکت بدلکاری با بادبزنش مقداری آب از داخل دیگ برداشت و دیگ که کماکان در آسمان بود به خن‌چین نزدیک شد، و خن چی با یک لگد به آن، مقداری از آب آن را بیرون ریخن و خورد. دیگ به بیرون از ساختمان پرت شد که خنسان پرید و با شلاقش آن را به درون رستوران برگرداند و جرعه‌ی آخر آب را خورد و آن دیگ خالی را به استاد چیو بازگرداند.

 

 

استاد چیو که از آنها خوشش آمده بود از آنها تشکر کرد و شکست را قبول کرد و گروه جیانگ نان هم استاد چیو را تحسین کردند. ولی استاد چیو گفت: درسته من شکست خوردم ولی اینجا را ترک میکنم تا برای نجات آن دو زن راه چاره ای پیدا کنم رئیس کو که عصبانی شده بود گفت شما که شکست را قبول دارید نباید روی حرفتان پافشاری کنید و باید حرف راهب را قبول کنید و در همین حین سربازان وارد رستوران شدند و استاد چیو فکر کرد که آنها سربازان را آورده اند تا او را بگیرند و به گروه جیانگ نان بدهنی کرد و دیگ را برداشت و رفت.(در اصل شاهزاده هم در آن رستوران بود و سربازان را او فراخوانده بود)

 

 

استاد چیو به معبد رفت و با دیگ در معبد را شکست و وارد معبد شد.در اولین قدم نان‌سو و جانگ‌او به او حمله کردند که استاد چو آنها را جا گذاشت و رفت.

 

 

در دومین گام، خن‌چین و خنسان با او مبارزه کردند، که چیو هر دو را مغلوب کرد و وارد حیات اصلی معبد شد و تمام مبارزان جیانگ نان بجز رئیس کو او را محاصر و به او حمله کردند.

 

 

 استاد چیو به هر کس یک ضربه کاری وارد می کرد، بطوریکه دیگر نمی توانست از جایش بلند شود. البته استاد چیو خیلی با شرافت مبارزه می کرد و احترام خنچین که یک زن بود را داشت و فقط یک ضربه‌ی آهسته به او زد که در میان مبارزه رئیس کو توسط تیغهای آهنی سمی، استاد چیو را زخمی کرد که یکی از تیغها به خنچین خورد.  استاد چیو تمام مبارزان را مغلوب کرد و در نهایت مبارزه بین رئیس کو و استاد چیو آغاز شد که البته راهب متوجه فریب خوردن خود توسط برادر زاده اش شده بود و می خواست مبارزه را متوقف کند که موفق هم نبود و آن دو به شدت با همدیگر درگیر بودند که در نهایت هر دو ضربه ای به سینه هم زدند  و مثل تمام مبارزان دیگر روی زمین افتادند.

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در شنبه 31 فروردین1387 و ساعت 23:27 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و دوم

 

چوآنرن به داخل ظرف شن ضربه زد و بعد به کیسه ای که داخل آن سنگ بود یک ضربه زد. وقتی کیسه را پایین آوردند، سنگهای داخل آن تبدیل به شن شده بود. گوآجینگ: این مرد مهارت خیلی بالایی دارد. ما حریف او نمی شویم. رُنگ آر: هدف ما پیدا کردن کتاب است. کارهای او فریب آمیز است. گوآجینگ: من فکر می کنم کارهای او واقعی است.

 

 

رُنگ آر: من می روم تا یک نگاهی بکنم. بعد از پنجره به داخل اتاقی نگاه کرد و نیانسی و کانگ را آنجا دید. کانگ به نیانسی گفت: بیا کارهای مربوط به رزمیکاران را ترک کنیم و با هم یک زوج خوشبخت بشویم. نیانسی: پس انتقام پدرت چی می شود؟ کانگ: او 18 سال از من نگهداری کرد. پس در این مورد من را مجبور نکن. بیا زودتر ازدواج کنیم. نیانسی: اگر ون ین خوآلی دوباره دنبال تو آمد چی؟ کانگ: اگر من هر نوع همکاری با سلسله جین داشته باشم. آرزو می کنم که با مارهای سمی گزیده شوم!! نیانسی: من به تو اعتماد دارم. و بعد ... ، رُنگ آر هم که دید کار انها دارد خصوصی می شود از دیدن دست کشید و برگشت.

 

 

رُنگ آر در حالی که می خندید پیش گوآجینگ رفت. گوآجینگ: چرا تو اینقدر خوشحال هستی؟ رُنگ آر خندید و اشاره کرد چیزی نپرس و به جای دیگری رفتند. ناگهان چیو جلوی آنها پرید و گفت: شما چطور وارد قلمروی من شدید. رُنگ آر: من و گوآجینگ اینجا آمدیم تا به شما احترام بگذاریم. طبق قرارمان 7 روز گذشته. چوآنرن: چقدر گستاخ. رُنگ آر: شما چقدر زود فراموش می کنید. دل دردتان چطور است. اگر هنوز خوب نشدی، حریف من نمی شوی. در آن لحظه چوآنرن یک ضربه به پشت رُنگ آر زد. به دلیل اینکه رُنگ آر زره داشت دست چوانرن زخمی شد. اما ضربه خیلی سنگین بود و رُنگ آر نیمه جان در آغوش گوآجینگ افتاد.

 

 

گوآجینگ به قدری عصبانی شد که می خواست چیو را همان جا بکشد اما نجات جان رُنگ آر واجبتر بود. گوآجینگ، رُنگ آر را بغل کرد و از آنجا دور شد. گوآجینگ در حال فرار بود و چیو به همراه شاگردانش در تعقیب او بودند. گوآجینگ یک غار دید و به داخل غار رفت و رُنگ آر را کنار دیوار گذاشت. رُنگ آر: گوآجینگ، سینه من ضربه خورده. گوآجینگ صدایی از داخل غار شنید و گفت: خودت را نشان بده. مرد از تاریکی بیرون آمد. او چیو بود و گفت: ضربه کف آهنی خیلی قدرتمند است. گوآجینگ: تو چطور وارد شدی؟ و بعد با یک ضربه بدن او را بی حس کرد.

 

 

گوآجینگ: به شاگردانت بگو از جلوی غار کنار بروند. وقتی به پایین کوه رسیدیم بدن تو را از بی حسی بیرون می آورم. چیو: به نزدیک در غار برو تا متوجه بشوی. گوآجینگ به در غار رفت و دید چیو بیرون است و گفت: رُنگ آر، یک چیوی دیگر هم بیرون است. رُنگ آر: آنها شبیه هم هستند. یکی واقعا مهارت بالایی دارد و دیگری وانمود می کند. چیو: ما دو قلو هستیم و من بزرگتر هستم. در ابتدا مهارت من از او بهتر بود. اما بعدا مهارت او بهتر از من شد. گواجینگ: کدامیک از شما چیو چوانرن هستید. چیو: من چیو چوانجان هستم. گوآجینگ: چرا آنها جرات نمی کنند وارد غار بشوند. چیو: هیچ کس بدون اجازه من جرات ندارد وارد بشود.

رُنگ آر او به ما راستش را نمی گوید به نقطه ی خنده اش ضربه بزن. گوآجینگ به او یک ضربه زد. چیو: من از خنده می میرم. گوآجینگ: حرف بزن. چیو: اینجا یک زمین مخفی است و هیچ کس زنده از اینجا بیرون نمی رود. اینجا قله مقدس است. و رییس قبلی را اینجا به خاک سپردیم. رُنگ آر: اینجا قله دوم است. طبق نقاشی کتاب باید اینجا باشد. یک نگاهی به اطراف بیانداز. گوآجینگ به انتهای غار رفت. صدای خنده چیو به بیرون غار رفت. و چوانرن گفت: برادر تو هستی؟ یکی از شاگردها گفت: رییس بگذارید ایشان را نجات بدهیم. چیو: مزخرف نگو. اینجا مقبره آخرین رییس است و طبق قوانین گروه هیچ کس نمی تواند زنده از غار خارج شود. حالا که این اتفاق افتاده از من انتظار نداشته باشید که سنگدل نباشم. چیو و شاگردانش به نزدیکی دهانه غار رفتند.

 

 

 

گواجینگ در انتهای غار به چند اسکلت برخورد کرد و یک جعبه دید که روی آن نوشته بود: (( درود بر کسی که این کتاب را بدست می آورد. برای شکست دادن سلسله جین، و دوباره کشور را بدست آوریم. )) بعد پیش رُنگ آر رفت و در جعبه را باز کرد. داخل آن یک کتاب بود. گواجینگ: کتاب جنگ ومو. بعد به دهانه غار نگاه کرد و گفت: آنها تپه را آتش زدند. ما باید از اینجا برویم. چیو: من را نجات دهید. گوآجینگ بدن چیو را از بی حسی بیرون آورد. بعد رُنگ آر را بغل کرد و از غار بیرون رفت. گواجینگ به لبه پرتگاه رسید و دیگر راهی نداشت. رُنگ آر: عقابت را صدا کن، ما باید با او برویم. گوآجینگ: یک سوت زد و گفت: سریع بیا. صدای عقاب به گوش رسید. گوآجینگ با یک دستش رُنگ آر را بغل کرد و بعد پرید و با دست دیگرش پای عقاب را گرفت و از آنجا دور شدند.

 

 

روز بعد چیو دوباره آنها را پیدا کرد. گوآجینگ، رُنگ آر را در آغوش گرفته بود و فرار می کرد. چیو و شاگردانش هم در تعقیب آنها بودند. گوآجینگ، رُنگ آر را به یک درخت تکیه داد و گفت: اینجا استراحت کن تا من به اطراف نگاه کنم. گوآجینگ از یک درخت بالا رفت و در میان یک برکه، کلبه ای را دید. گوآجینگ از درخت پایین آمد، رُنگ آر را بغل کرد و به طرف برکه رفت.

 

 

مسیر تله گذاری شده بود. گواجینگ ( در حالی که رُنگ آر در آغوشش بود. دوباره این عبارت را تکرار نمی کنم در تمام مسیر رُنگ آر در آغوش گواجینگ است و وقتی می گوییم گوآجینگ یعنی رُنگ آر هم در آغوش او است چون در واقع هر دو تبدیل به یک شخص واحد شده اند ) داشت در مسیر راه می رفت که پایش به یک طناب گیر کرد و تیغه های تیزی به اطراف پرتاب می شد. گوآجینگ به سمت بالا و طرفین پرید و از میان تیغه ها عبور کرد و در پشت درختی پناه گرفت. رُنگ آر با دیدن تله گفت: سعی کن در مراحل سه و 7 راه بروی.

 

 

گوآجینگ به مرداب رسید. در میان مرداب چند چوب برای عبور وجود داشت. گوآجینگ پایش را روی اولین چوب قرار داد که ناگهان تمام چوبها به داخل آب فرو رفتند. گوآجینگ داد زد: ما می خواهیم عبور کنیم. یک نفر به سختی مریض است. ما کمی آب می خواهیم. یک خانم از داخل کلبه گفت: اول شما باید لایق وارد شدن باشید. خودتان راه را پیدا کنید. گوآجینگ به رُنگ آر گفت: من به داخل آب می روم و تو را روی دستم نگه می دارم. رُنگ آر: صبر کن یک راه حلی هست. یک سنگ بردار و به داخل آب بینداز. با انداختن سنگ چند چوب در آب ظاهر شد اما مسیر کلبه نبود. رُنگ آر: بر روی چوب ها راه برو. ابتدا مستقیم. سه تا چپ و سه تا در جهت مخالف. همان طور که رُنگ آر گفت، گوآجینگ بر روی چوبها راه رفت و مسیر کلبه ظاهر شد. گوآجینگ، رُنگ آر را بغل کرد و از روی چوبها عبور کرد و وارد کلبه شد.

 

 

در داخل کلبه یک خانم با موهای سفید نشسته بود و با چورتکه کار می کرد. این خانم پشتش به رُنگ آر بود. رُنگ آر با شنیدن صدای چورتکه گفت: 3055 . خانم برگشت و گفت: چه دختر جوانی و دوباره به کارش ادامه داد. رُنگ آر: 3024. خانم اینبار برگشت و گفت: همراه من بیایید.

 

 

خانم، آنها را به یک اتاق برد. کف اتاق از خاک نرمی پوشیده شده بود و روی خاکها شکلهایی کشیده شده بود. خانم: این یک مسئله است. اگر خیلی باهوش هستی این مسئله را حل کن. رُنگ آر به مسئله نگاه کرد و بعد با چوبش روی خاک شکلهایی می کشید و بالاخره مسئله را حل کرد. خانم با تعجب گفت: تو واقعا انسان هستی! رُنگ آر: این یک مسئله ریاضی است. که شامل 19 دایره است. خانم: مهارت ریاضی تو خیلی بیشتر  از من است. تو کی هستی؟ در این موقع چیو بیرون کلبه ایستاده بود و فریاد زد. استاد ریاضی، یین گو، چیو آمده تا تو را ببیند. یین گو: من بیرون نمی آیم. شما بیایید اینجا. چیو: یک خانم و آقا به داخل مرداب تو آمده اند. لطفا آنها را به من تحویل بده. یین گو: چه کسی می تواند راه را پیدا کند؟ چیو و شاگردانش از آنجا رفتند.

 

 

یین گو به داخل کلبه رفت و گفت: چیو از اینجا رفت شما کی هستید؟ گوآجینگ: ما شاگردان چیکونگ هستیم. رُنگ آر به وسیله چوانرن مجروح شده. ما دنبال یک پناهگاه می گردیم. یین گو: نگران نباشد. انها راه را پیدا نکردند و  شما مهمان من هستید و من از شما حمایت می کنم. او بوسیله ی ضربه کف آهنی چوآنرن مجروح شده و هیچ معالجه ای برای ان وجود ندارد. گوآجینگ ناراحت شد و گفت: رُنگ آر، بیا از اینجا برویم. یین گو در را بست و گفت: فکر کردی هر وقت دلت بخواهد می توانی بیایی و بروی؟ گوآجینگ آماده مبارزه شد و گفت: لطفا بی احترامی من را ببخشید.

 

 

یین گو با یک ضربه به گواجینگ حمله کرد. رُنگ آر حالش بد شد و می خواست روی زمین بیفتد که گواجینگ برگشت و رُنگ آر را گرفت. ضربه یین گو هم به پشت کتف گواجینگ برخورد کرد. گواجینگ کتفش را تکان داد و یین گو چند متر به عقب پرت شد. یین گو: این خانم خیلی خوشبخت است که زنده مانده.  به هر حال او سه روز بیشتر زنده نمی ماند. فقط یک نفر در این دنیا است که می تواند او را نجات دهد. گوآجینگ: اگر شما بتوانید به ما کمک کنید، ما از شما سپاسگذار می شویم. یین گو: خواهش کردن از او مشکل است. گوآجینگ: من پیش او التماس می کنم. برای او توضیح می دهم و از کسی شکست نمی خورم. یین گو: کسی خواهش کردن بلد نیست؟ فکر کردی خیلی توانایی؟ چرا او باید شما را نجات بدهد؟ یین گو عصبانی شد و از اتاق بیرون رفت. گوآجینگ، رُنگ آر را در آغوش گرفت و گفت: تو خوب می شوی.

 

 

یین گو سه پاکت آورد و گفت: بعد از اینکه از جنگل خارج بشوید، گروه کف آهنی شما را رها می کنند. و بعد به سمت شمال شرقی بروید. وقتی به مرز تویان رسیدید، پاکت سفید را باز کنید. آن به شما مرحله بعدی را نشان می دهد. قبل از آن بازش نکنید. اگر او نتوانست دوست تو را معالجه کند که هیچ. اما اگر او را معالجه کرد باید یک ماه بعد به اینجا بیایید و یک سال در کنار من بمانید. رُنگ آر: شما از من می خواهید که فرمولهای ریاضی را به شما یاد بدهم. باشه من قول می دهم.

 

 

رُنگ آر دوباره حالش بد شد و گفت: سینه من دوباره ضربه خورد. گوآجینگ: بیا قرص نه گل را بخور. یین گو با شنیدن این اسم برگشت و گفت: قرص نه گل. بده ببینم. این یک قرص مخصوص از جزیره شکوفه های هلو است. شما این را از کجا آروده اید؟ گوآجینگ: او دختر فوآنگ یائوشی، رییس جزیره شکوفه های هلو است. یین گو از اتاق بیرون رفت. رُنگ آر: به نظر میاد او از دشمنان پدرم است. یین گو دوباره برگشت و بطری قرص را به آنها پس داد و گفت: شما می توانید بروید ولی این قرصها برای او ضرر دارد دوباره اجازه نده از این قرصها بخورد. یادت باشد، بعد از معالجه شدن باید یک سال به اینجا بیایی.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر در جنگل در حال راه رفتن بودند. رُنگ آر: شاید این سه پاکت برای ما خطرناک باشد، بیا الآن آنها را باز کنیم. گوآجینگ: بگذار به نصیحت او گوش کنیم و وقتی به تویان رسیدیم بازش کنیم. گوآجینگ در آن موقع صدای اسبش را شنید آنها می خواستند سوار اسب بشوند که از دور صدای چیو و شاگردانش را شنیدند. آنها سریع سوار اسب شدند و از آنجا دور شدند. بالاخره آنها از جنگل خارج شدند و برای غذا در یک رستوران توقف کردند. سخنان یین گو: وقتی به رودخانه رسیدید پاکت قرمز را باز کنید. تا رسیدن به رودخانه دو روز راه بود. گوآجینگ هر طور بود رُنگ آر را می برد. مدتی او را روی اسب در کنار خودش قرار می داد و برای اینکه اسب سواری رُنگ آر را خسته نکند مدتی هم او را کول می کرد.

 

 

 بالاخره آنها به رودخانه رسیدند و گوآجینگ کمک کرد تا رُنگ آر از اسب پیاده شود. در آنجا یک پل بود که مردی بر روی پل مشغول ماهیگیری بود.

 

 

گوآجینگ پاکت قرمز را باز کرد، نوشته بود: جراحت خانم رُنگ آر فقط بوسیله جناب دوآن معالجه می شود. او هیچ کس را ملاقات نمی کند. قبل از اینکه به اقامتگاه او برسید، مرد ماهیگیر شما را می کشد. ادعا کنید که شما از طرف چیکونگ پیغامی آورده اید. این تنها راه موفقیت شماست. گوآجینگ: بیا اول از پل عبور کنیم. پل خیلی باریک بود و مرد ماهیگیر روی پل نشسته بود و کس دیگری نمی توانست از آنجا عبور کند. گوآجینگ و رُنگ آر پیش مرد رفتند. گوآجینگ: ما می خواهیم از روی پل عبور کنیم، می شود شما کنار بروید. ولی مرد جواب نداد. گوآجینگ که عجله داشت مرد را تکان داد و گفت: با شما بودم. یک ماهی به قلاب مرد گیر کرد ولی وقتی مرد چوب را بالا کشید، چوب شکست و خیلی عصبانی گفت: من یک سال منتظر این ماهی بودم و شما آنرا ترساندید. گوآجینگ: ایشان تنها دوست من است و بیمار است. ما باید فورا از پل عبور کنیم. ماهیگیر: چرا می خواهید از پل عبور کنید. گوآجینگ: ما می خواهیم جناب دوآن را ببینیم. ماهیگیر: استاد من، استادم غریبه ها را نمی بینید. من هرگز به شما اجازه نمی دهم که از اینجا عبور کنید. گوآجینگ: ایشان دختر فوآنگ یائوشی و رییس گروه گداها است. بخاطر فوآنگ و چیکونگ بگذارید عبور کنیم. ماهیگیر: نمی شود. رُنگ آر: ایشان زبان خوش سرش نمی شود. بیا از پل عبور کنیم. گوآجینگ هم با قدرت کونگ فو با آن مرد مبارزه کرد.

 

 

گوآجینگ کمی آن مرد را کتک زد بعد رُنگ آر را بغل کرد و از بالای سر مرد عبور کرد و با ضربه ی اژدها پل را تخریب کرد که آن مرد نتواند دنبال آنها بیاید.

 

 

در ادامه راه آنها به یک کوه رسیدند. کوه کاملا صاف بود مثل دیوار. در وسط کوه یک درخت روییده بود و مردی روی درخت نشسته بود و آواز می خواند. رُنگ آر به آن مرد گفت: چقدر جالب و بعد ادامه شعر مرد را خواند. مرد: بروید، من نمی توانم جلوی شما را بگیرم. اما قله در بالا است و من این را به سرنوشت خودتان واگذار می کنم.

 

 

گوآجینگ، رُنگ آر را پشتش گذاشت و از کوه بالا رفت. گوآجینگ دستش را از یک سنگ گرفت. اما سنگ محکم نبود و کنده شد. گوآجینگ و رُنگ آر در حال سقوط بودند. رُنگ آر: بگذار من بروم، بالاخره من می‌میرم. گوآجینگ: من نمی گذارم تو بروی. من هرگز تو را رها نخواهم کرد. رُنگ آر: پس عهد می بندیم که با هم بمیریم. گوآجینگ: بله، با هم می میریم. گواجینگ به اطراف چنگ می زد تا بالاخره یک پیچک را گرفت اما پیچک هم کنده شد. در حالی که پیچک در دست گوآجینگ بود سقوط می کردند. به طور کاملا اتفاقی پیچک به پای آن مرد گیر کرد و آنها نجات پیدا کردند. گوآجینگ: از اینکه ما را نجات دادید متشکرم. مرد: این تقدیر بود و بعد رفت.

 

 

آنها دفعه دوم توانستند به بالای کوه برسند. در بالای کوه یک زمین کشاورزی بود. مرد کشاورز یک طناب به گاوش بسته بود و سعی می کرد گاو را تکان دهد اما گاو تکان نمی خورد. رُنگ آر: این یک مرحله دیگر است. گوآجینگ: بگذار از او سوال کنم. امیدوارم اجازه بدهد ما عبور کنیم.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 22:48 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

چند عکس از قسمت 32

در این قسمت 45 دقیقه ای رُنگ آر 30 دقیقه در آغوش گوآجینگ بود. ( قسمتی رومانتیک ) چرا رُنگ آر در آغوش گوآجینگ بود؟ باید صبر کنید تا خودتان ببینید.

قسمتی بسیار زیبا که حتما باید بخوانید. ما هم اکنون مشغول نوشتن خلاصه این قست هستیم و امیدواریم تا آخر هفته تمام شود. ما معمولا در تمام خلاصه ها حدود 20 یا 21 عکس قرار می دهیم. اما به دلیل زیبایی این قسمت احتمالا تعداد عکسها از این مقدار بیشتر خواهد شد. و همین طور متن این قسمت نیز مفصل تر خواهد بود.

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در دوشنبه 26 فروردین1387 و ساعت 14:11 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید. بنا به درخواست بعضی خوانندگان خلاصه قسمت یک تا 7 را نیز در این وبلاگ قرار می دهیم. با تشکر از جناب فنچینیان برای ارسال این 7 قسمت.

 

خلاصه قسمت یکم

 

مقدمه

در سال 1200 میلادی  مصادف با ششمین سال حکومت سونگ جنوبی کشور چین که پس از مدت ها روی آرامش را به خود دیده بود دوباره دچار هرج و مرج گردید. سربازان حکومت جینگ برای تصرف  مناطق شمالی به این مناطق یورش برده بودند  و از سوی دیگر مغولها حکومت خود را بر نواحیه گسترده ای از دشتهای میانی تثبیت کردند. کشور دچار هرج و مرج فراوان شده بود و در جای جای آن جنگهای خونینی بین گروهای مختلف در گرفته بود و همه جا شرارت و حیله گری حاکم بود و افراد نالایقی که به حکومت می رسیدند با وحشیگری با مردم رفتار می کردند...پادشاه پایتخت را به  لینگ‌آن انتقال داده بود و فقط به فکر خوشگذرانی بود و به مردم اهمیت نمی‌داد در این بین وانگ دائو چینگ نخست وزیر حکومت سونگ  در سدد بود تا با در اختیار گرفتن نقشه پادگان شهر جیانگ‌نان به مهاجمان جینگ  برای تسلط بر پایتخت راه را برای آنها هموار سازد و بدین طریق خوش خدمتی خود را به دشمن نشان دهد و این در حالی است که وضعیت مردم بسیار فلاکت بار بوده و دچار فقر و آوارگی شده بودند. در این وضعیت عدالت خواهان و افراد آزاده دست به شمشیر برده و تا پای جان با این ناعدالتی ها  به مبارزه برخواستند.

 

 

 

شهر چونگ دائو

رزمیکاری میانسال بر بالای خانه ای ایستاده بود و مخفیانه سربازان دولتی که کالسکه ای را با اسکورت وارد شهر می کرند را نظاره می‌کرد  و با ورود آنها به شهر ناگهان شمشیر را کشید با حرکتی سریع به سمت کالسکه یورش برد. سربازان نیز برای محافظت از کالسکه اقدام به دفاع کردند اما تمام سربازان توسط رزمیکار به سادگی کشته شدند و تنها فرمانده سربازان کمی در مقابل آن دوام آورد ولی در نهایت کشده شد رزمیکار بلافاصله به سمت کالسکه حمله کرد با یک حرکت کالسکه و اسب را واژگون کرد و مردی با لباس درباریان از آن بیرون افتاد. مرد از ترس به التماس افتاده بود که او را نکشد ولی رزمیکار به او گفت: آدم فروش خائن و سرش را از تنش جدا کرد و طوماری که مرد حمل می‌کرد را برداشت.

 

 

 

دیکلمه: شکوفه های هلو برای شکفتن منتظر اجازه کسی نمی مانند...هر چند بادهای سیاه، زاغ های سیاه زیادی را به همراه می آورند. اگر چه دشمن توانسته  بخشهای زیادی از سرزمین ما را تصرف کند اما نمی‌دانند که دلاوران ما در هر جا که باشند جلوی انها را خواهند گرفت.

چند روز بعد گروهی سرباز درون شهر به خدمت فردی رفتند و سردسته آنها به آن فرد اینگونه گفت: قربان جناب وانگ دائو چینگ(نخست وزیر حکومت جینگ)  به دست مردی غریبه کشته شده و ما جسد بدون سر اون را پیدا کردیم و در مورد نقشه هم باید بگم  سربازانی که شاهد ماجرا بودند گفتند اون غریبه نقشه را با خودش برده. اسم اون غریبه چیو چو چی بوده. فرد که به نظر می‌رسید شخص با نفوضی است از دورن کالسکه گفت که اونو بکشید و نقشه را برگردانید و سرباز هم احترام گذاشت و رفت.

 

 

در کافه سه مرد داشتند در مورد حکومت و نحوه انتصاب افراد به سمتهای مختلف حکوت  سونگ  با یکدیگر گفتگو می‌کردند و عملکرد پادشاه را زیر سئوال می‌بردند دو نفر از انها که جوانتر بودند  از قیام کردن در برابر حکومت صحبت می‌کردند و یاری نفر سوم را خواستند ولی نفر سوم که پیرمرد بود گفت کمکی از من پیرمرد بر نمیاد و یکی از آن دو نفر به پادشاه با صدای بلند لعنت فرستاد یکی از مشتری ها که در گوشه ای نشسته بود در همین بین خنده بلندی سر داد. یک از آن دو نفر خطاب به او گفت شما قضاوت کنید پادشاه لیایق لعنت نیست؟ مرد جواب داد: چرا لایقش هست ولی مقصر اصلی او نیست درست قضاوت کنید...یکی از ان دو نفر گفت پس اگر اون مقصر نیست کی مقصره؟ مرد گفت مقصر پادشاه نیست حتی اگر اون هم پادشاه نبود یکی دیگه بدتر از اون بود. آن دو مرد هم دست از مجادله با او کشیدند و حرف او را تایید کردند. آن سه دوباره مشغول بحث در مورد نحوه شکنجه حکومت و اعمال آنها شدند و با افسوس دوباره به ناسزا گفتن پرداختند. و بعد از هم جدا شدند و به خانه هایشان بازگشتند. 

 

 

 

سربازان به اسکله رسیدند... چیو چو چی(قاتل نخست وزیر) که داشت با قایق از اسکله دور می‌شد، مورد تیراندازی قرار گرفت ولی تمام تیرها را منحرف کرد. تیر آخر را گرفت و با نگاهی به آن گفت فهمیدم انها کی هستند و از انجا دور شد.

 

 

دو مرد (جمع سه نفره درون کافه) در حالی که مست بودند و آواز میخواندند به خانه بازگشتند... آنها یکدیگر را برادر صدا می‌کردند و در همسایگی یکدیگر زندگی می‌کردند و همسرانشان، هر دو حامله بودند. (این دو مرد عشق حرفهای سیاسی داشتند) یک روز برفی که انها درون خانه نشسته بودند و داشتند در مورد حکومت بایکدیگر صحبت می‌کردند نا گهان مردی را دیدند که دارد از کنار خانه آنها رد می‌شود و آن دو وقتی دیدند که او یک رزمیکار است و به نظر آدم خوبی است از او دعوت کردند که به منزل انها بیاید... رزمیکار کسی نبود جز چیو چو چی که با خنده ای گفت با کمال میل و آنها به درون خانه رفتند.

 

 

یکی از آن دو مرد به او گفت: استاد ما می‌خواستیم غذا بخوریم که دیدیم شما بیرون در برف هستید و انصاف ندیدیم که در این هوای سرد بیرون بمانید... چیو چو چی گفت پس شما برای ترحم من را به خانه خود دعوت کردید و نه به خاطر احترام به من...پس من برای تشکر از محبت شما سر بریده ای که همراهم است را به شما هدیه میکنم.

 

 

آنها جا خوردند ...چیو چو چی به آنها گفت اگر بخواهید من در خوردن  غذا شما را همراهی کنم باید اول ببینم شما در شان من هستید یا نه و بلند شد و به بیرون خانه رفت و به آنها گفت  بیرون بیایند و نشان بدهند که با شهامت هستند و آن دو هم بدون صبر رفتند یکی از انها به چیو چو چی گفت: شمشیرت را بکش. چیو چو جی در جواب گفت: می توانید با هم حمله کنید و  یکی از آن دو گفت: مطمئن باش از عهده تو بر می‌ایم. و به او حمله کرد و گفت بزار بهت نشون بدم خانواده یانگ چه مهارتی دارد .چیو و مرد مشغول مبارزه شدند و آن مرد با اینکه در مبارزه مورد تحسین چیو قرار گرفت ولی در نهایت شکست را پذیرفت و هر دو از چیو چو چی عذرخواهی کردند و چیو هم از آنها بابت رفتارش عذرخواهی کرد.

 

 

مرد مبارز خود را به او معرفی کرد و گفت من دوست شما یانگ تیوشین هستم. و دوست او خود را گوا‌شیاوتین معرفی کرد و آن دو گفتند ما هنوز نمی‌دانیم شما کی هستید...او هم با خنده گفت بنده چیو چو چی هستم و آنها که شهرت او را شنیده بودند با خوشحالی با او به درون خانه رفتند و مشغول گفتگو شدند. او در مورد سر برید به آنها گفت و نقشه پادگان جیانگ نان را هم در آتش انداخت و سوزاند و مشغول خوردن غذا شدند.

 

 

در این میان گروهی نقابدار وارد روستا شدند و دنبال استاد چیو چو چی در انجا می گشتند. استاد که متوجه حضور آنها شده بود گفت شما اینجا بمانید تا من حساب انها را برسم و از کلبه بیرون رفت و مشغول مبارزه با آنها شد و همه را به راحتی شکست داد و همه آنها را کشت و به خانه بازگشت. در بین نقابدارها مردی کماندار، یک تیر به طرف استاد چیو پرتاب کرد که چیو تیر را منحرف کرد و به طرف نقابدار پرتاب کرد. تیر به مرد نقابدار خورد. استاد در خانه مشغول غذا خوردن بود که متوجه شد همسر یانگ تیوشین که شیروی نام داشت حامله است و به او تبریک گفت.

 

 

استاد چیو دوباره مشغول صحبت شد و گفت من در زندگی به 3 چیز پرداختم. اول پزشکی بود هدفم این بود  به دارو حیات بخش دسترسی پیدا کنم ولی وقتی موفق نشدم به شعر و ادبیات روی اوردم و در نهایت هم به سراغ هنرهای رزمی رفتم که البته هنوز هم مبتدی هستم. آن دو وقتی این را شنیدن خندیدند. گوا-شیاوتین  گفت: وقتی استاد با این مهارت می‌گویند مبتدی هستند پس ما چی بگیم ما در مقابل او هیچی نیستیم. تیوشین به استاد گفت شما که دستی در ادبیات دارید برای فرزندان ما که در اینده متولد می‌شوند اسمی انتخاب کنید. استاد بعد از کمی صبر به آن دو رو کرد و گفت اسم فرزند گوا-شیاوتین را  گوآجینگ میگزارم و اسم فرزند یانگ-تیوشین را یانگ کانگ انتخاب میکنم و آن دو با خوشحالی قبول کردند.

استاد دو خنجر از لباسش بیرون آورد و گفت من هدیه مناسبی ندارم که به فرزندانتان بدهم بجز این دو... و روی هر کدام اسم مورد نظر بچه ها را هک کرد. و آن دو خنجر را به آنها داد و گفت وقتی این دو بچه بزرگ شدند خودم استاد هنرهای رزمی انها میشوم.

 

 

 

 گوا به استاد گفت ما خیلی تعریف مهارتهای رزمی شما را شنیده ایم لطفأ به ما چند حرکت را یاد بدهید و استاد با کمال میل پذیرفت و برای تمرین با هم به بیرون رفتند.

بعد از اتمام تمرین ناگهان علامتی در آسمان پدیدار شد. استاد چیو به آن دو رو کرد و گفت این علامت گردهمایی گروه ماست احتمالأ مشکلی پیش آمده و از آن دو خداحافظی کرد و رفت. آن دو به درون خانه رفتند. یانگ به گوا گفت بیا به هم قولی بدهیم. اگر فرزندان ما هر دو پسر بودند آنها با هم برادر خواهند بود اگر هر دو دختر بودند خواهر، و اگر یکی دختر و دیگری پسر در آینده با هم ازدواج خواهند کرد و این را هر دو به هم قول دادند. و به نشانه این قول  خنجرهایشان  را با هم عوض کردند. گوا بلند شد و گفت من می‌روم این خبر را به لی پینگ (همسرش) بدهم و بعد رفت.

 

 

 

 

آن شب مردی نقابدار ( یکی از نقابدارها که با تیر و کمان با چیو جنگیده بود ) که به شدت زخمی شده بود وارد خانه آنها شد و خود را کشان کشان به خانه یانگ رساند و بی هوش شد یانگ خواب بود و شیروی با صدایی بیدار شد و آن مرد را دید که یک تیر در پشتش است.

 

 

شیروی می خواست یانگ (همسرش) را بیدار کند ولی او بیدار نشد و شیروی خودش مشغول مداوای مرد نقابدار شد. شیروی وقتی دید آن مرد  بهوش امده از او پرسید شما کی هستید و اینجا چیکار می‌کنید. مرد با برداشتن نقاب گفت من یک تاجر هستم و در راه مورد حمله قرار گرفتم و زخمی شدم. شیروی گفت: من تیر را از پشت شما درآوردم و زخم شما را بستم. مرد از شیروی تشکر کرد و گفت که مقداری آب به او بدهد ولی او بیهوش شد شیروی که نتوانسته بود مرد را از جایش تکان بدهد مقداری کاه روی او ریخت و به او گفت که تا فردا همینجا استراحت کنید من فردا صبح به شما دوباره سر میزنم.

 

 

 فردا صبح وقتی شیروی از خواب بلند شد و سراغ مرد رفت دید او خانه را ترک کرده برای همین به یانگ چیزی در مورد ان نگفت.

 

 

یک ماه بعد ...

شب خانواده گوا و یانگ  در کنار هم مشغول شام خوردن بودند که گروهی سرباز خانه ی  آنها را محاصره کردند.

 

 

 فرمانده سربازان گوا و یانگ را صدا کرد و به آنها گفت که باید تسلیم بشوند. شیروی گفت باید فرار کنیم ولی یانگ گفت شما همینجا بمانید من و گوا از عهده اونا بر می‌اییم. آنها بیرون رفتند و علت محاصره کردنشان را پرسیدند ...فرمانده سربازان گفت این دستور حاکمه که شما را دستگیر کنم و به پایتخت تحویل دهم و به سربازان گفت آنها را دستگیر کنند ولی آن دو حاضر به تسلیم نشدند و شروع به مبارزه با سربازان کردند. گروهی از سربازان هم به خانه هجوم بردند گوا به یانگ گفت تو زنها را بردار و ببر من خودم با اینها می‌جنگم و یانگ هم علارقم میلش این کار را کرد ولی گوا زیاد نتوانست دوام بیاورد وکشته شد  در راه دوباره سربازان به آنها حمله کردند و این بار یانگ کشته شد و زنها هم توسط سربازان از یکدیگر جداشدند.

 

 

چند ساعت بعد استاد چیو چو چی به خانه آنها رسید و با دیدن اوضاع به دنبال گوا و یانگ گشت و ناگهان جسد گوا را در حالی که جلوی درب خانه اش زانو زده بود را دید.

 

 

چیو در مقابل جسد گوآ زانو زد و گفت من انتقام شما را خواهم گرفت.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در شنبه 24 فروردین1387 و ساعت 23:29 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و یکم

 

گدایی که گوآجینگ و رُنگ آر را دزدیده بود به کانگ گفت: این بدترین فاجعه است که اینطوری برای گروه گداها اتفاق افتاده است. بعد به جناب جیان گفت: ما باید این کار را بدست لو یوجیا بسپاریم. رییس بیشترین تصمیم گیری را در گروه دارد و ما نباید اتحاد گروه را از بین ببریم. و پیش جیان، کلی از کانگ حمایت کرد. جیان هم از رفتارش پیش کانگ عذر خواهی کرد. گوآجینگ و رُنگ آر را به دستور کانگ بسته بودند و به محل تجمع گروه آوردند.

 

 

همه گروه در کنار تپه جمع شده بودند. گوآجینگ و رُنگ آر را بسته شده در پایین تپه قرار دادند. لو یوجیا به بالای تپه رفت و شروع به صحبت کرد او گفت: الان رییس بین ما نیست ولی لی شنگ و لوجائوشن او را در بخش بایینگ دیده اند. دو نفر گدا که در خانه خانم چن چیکونگ را دیده بودند به آنجا آمدند. ( وقتی اُیانگ می خواست خانم چن را بدزدد قسمت 18 ) لی گفت: ما رییس را دیدیم او سلامتی بود و جلوی اُیانگ را گرفت. همچنین دو شاگرد خوب را پذیرفته بود. ( گواجینگ و رُنگ آر ) ُجیان حرف او را قطع کرد و گفت: امروز یک فاجعه بزرگ برای گروه اتفاق افتاده. رییس چیکونگ در لی یان فوت کردند. (گوآجینگ و رُنگ آر از این دروغها تعجب کرده بودند! ) همه گروه به احترام چیکونگ نشستند. لو: کسی هم مرگ رییس را دیده.

 

 

گدای هیپنوتیزم: آیا رییس تاکنون زنده است. کسانی که شاهد مرگ رییس بودند الان اینجا هستند. جناب کانگ لطفا برای همه توضیح بدهید که چه اتفاقی افتاد. کانگ: رییس یک ماه پیش در لی یان فوت کردند. مخالفان او فوآنگ یائوشی و 7 شاگرد چوآنجن ( یعنی استاد خودش، چیو چوچی ) بودند. و چیکونگ در مبارزه با آنها کشته شد. لو: فوآنگ یائوشی رقیب رییس بود ولی گروه 7 مبارز چوآنجن چرا باید با رییس دشمنی کنند. کانگ: چیکونگ در مبارزه با فوآنگ زخمی شد. رییس چوآنجن از چیکونگ خواست تا از شاگردانش محافظت کند. وقتی چیکونگ زخمی شده بود پیش من آمد. من او را در مکانی مخفی کردم و مقداری دارو برایش آوردم. لو پس چرا تو اصلا ناراحت نیستی؟ کانگ: من ناراحتم و الان اینجا هستم تا انتقام رییس را بگیرم.

 

 

یکی از گداهای ارشد گفت: ما باید دو کار مهم انجام بدهیم. اول مطابق خواسته رییس یک نفر را به عنوان رییس انتخاب کنیم. و دوم چطور انتقام چیکونگ را بگیریم. لو: صبر کنید بعد پیش کانگ رفت و پرسید آخرین کلمات رییس چی بوده؟ کانگ: او چیزی نگفت. لو: هیچ چیز نگفت؟ کانگ: فقط چوبش را به من داد و گفت نوزدهمین رییس گروه باش. لو چوب را از کانگ گرفت و به بقیه نشان داد. و همه به چوب چیکونگ احترام گذاشتند. لو: طبق خواسته رییس، کانگ نوزدهمین رییس گروه می شود. و چوب را به کانگ داد و بقیه به کانگ احترام گذاشتند.

 

 

یک گروه شمشیر بدست به آنجا نزدیک می شدند. کانگ گفت: گوآجینگ و رُنگ آر را به اینجا بیاورید تا انتقام رییس را بگیریم. لو: این دو نفر که شاگردان چیکونگ هستند آنها چطور می توانستند به استادشان آسیب برسانند. کانگ: آن دو نفر جاسوس بودند. آنها به استادشان خیانت کردند و او را به دشمن تسلیم کردند. لی: این دو نفر قهرمانان نیکوکاری هستند. من با زندگیم آنها را تضمین می کنم. آنها هیچ ارتباطی با مرگ رییس ندارند. لو: موضوع مهمی است که باید روشن شود. کانگ: می دانی او کیست؟ او دختر فوآنگ یائوشی است. و او هم دامادش است. گدای هیپنوتیزم(جناب پنگ): حالا که رییس توضیح داد چرا آنها را نمی کشید. پنگ می خواست آنها را بکشد که لو جلویش را گرفت. لو خیلی سریع دهان گوآجینگ و رُنگ آر را باز کرد و گفت: توضیح بدهید رییس چطوری مرد.

در آن هنگام یک نفر آمد و گفت: رییس چند نفر از تپه بالا آمده اند و به زودی به اینجا می رسند. همه گداها خیلی سریع از تپه پایین رفتند. فقط گوآجینگ، رُنگ آر و چند نگهبان ماندند. گوآجینگ به رُنگ آرگفت: وقتی پنگ می خواست من را با چوبش بزند من یک ضربه از کتاب جویین را به یاد آوردم. حالت کشیدن استخوان.

 

 

کانگ و بقیه به پایین تپه رفتند. چیو چوآنرن استاد کف آهنی آنجا بود و گفت: احترام گروه کف آهنی به گروه گداها را بپذیرید. پنگ: ایشان چوآنرن هستند. ضربه کف آهنی ایشان در جامعه رزمیکاران معروف است و ایشان هم کانگ رییس جدید گروه ما هستند. چیو: جناب چیکونگ واقعا نیستند. من بعد از طی یک مسافت طولانی نمی توانم ایشان را ببینم. چند گدا به چیو حمله کردند که چیو خیلی راحت آنها را به عقب راند. گوآجینگ توانست دستش را باز کند و بعد خیلی سریع دست رُنگ آر را باز کرد. سپس گوآجینگ و رُنگ آر مشغول کتک زدند نگهبانان شدند. کانگ: لطفا منظور خود را بگویید.

  

 چیو یک صندوق آورد و در آن را باز کرد. داخل آن پر از سکه طلا بود. من این هدیه را بنا به خواسته شاهزاده جین، جائو حاضر کردم. او این طلاها را برای شما فرستاده تا به جنوب بروید و برای خود زمین بخرید. زمینهای جیان نان حاصلخیز و مردمان خوبی دارد. کانگ: کافی است بعدا در این مورد صحبت می کنیم. چیو: تا شما تصمیم نگیرید ما اینجا را ترک نمی کنیم. کانگ: باشه، قبول می کنیم. لو: ما نمی توانیم قبول کنیم. برادرانمان در مکانهای دیگر به ما احتیاج دارند.

 

 دو نفر جلو کانگ زانو زدند و گفتند: هیچ دلیلی ندارد تا ما به جنوب مهاجرت کنیم. پنگ: لی و یو، شما که به جنوب تعلق دارید پس چرا مخالفید. لی: من نمی خواهم جنگ سربازان جین در جنوب را ببینم. برای گروه گداها خیلی شرم آور است که بوسیله کسی مجبور به کاری بشوند. کانگ: من رییس هستم و این آخرین تصمیم من است. لی: اگر شما شهروند سونگ هستید این تصمیم را نمی گرفتید. شما خویشاوندی ندارید که بدست سلسله جین نابود شده باشد. و بعد چوبش را شکست و در شکمش فرو کرد و گفت: لطفا تصمیمتان را لغو کنید. و بعد مرد. یو هم گفت: رییس لطفا تصمیم خود را لغو کنید و او هم به همان شکل خودش را کشت.

 لو بالای سر آنها رفت و گفت: رییس، ما دهها هزار برادر داریم که حاضرند در جنگ با سربازان جین بمیرند. کانگ: چند زندگی نمی تواند تصمیم گروه برای سفر به جنوب را تغییر بدهد. لو عصبانی شد و به چیو حمله کرد اما چیو او را به عقب راند که گوآجینگ به کمک لو آمد و یک ضربه به چیو زد. پنگ پست هم با دیدن گوآجینگ گفت: او را دستگیر کنید. همه گداها به گوآجینگ حمله کردند و گوآجینگ مشغول مبارزه با آنها شد.

 

 

 

کانگ به رُنگ آر حمله کرد. رُنگ آر یک چوب برداشت، و کانگ با چوب مخصوص رییس می جنگید. لو مبارزه آنها را می دید و گفت: مهارت ضربه سگ ( روشی که چیکونگ به رُنگ آر یاد داده بود. این روش را فقط رییس گروه گداها یاد دارد. ) رُنگ آر چوب مخصوص را از کانگ گرفت و با یک ضربه او را نقش زمین کرد.

 

 

 چیو می خواست یک ضربه به رُنگ آر بزند که گوآجینگ با ضربه اژدها او را به عقب پرت کرد. کانگ می خواست خودش را نجات بدهد که رُنگ آر با یک ضربه او را به پایین پله ها پرت کرد و گفت: اعضای گروه گداها گوش کنید. چیکونگ نمرده. این آدم پست داستان را از خودش ساخته. او الان در قصر شاه است. کانگ: به من گوش کنید من رییس هستم. او را دستگیر کنید. رُنگ آر: چوب دست من است و من رییس گروه هستم. کانگ: تو آن را از من گرفتی. رُنگ آر: پس تو چطور رییسی هستی! که چوبت را از تو بگیرند. امروز روز بدی برای گروه گداها بود. لی و یو مردند و جناب لو مجروح شده. شما می دانید او کیست؟ فامیل او ون ین است. او پسر شاهزاده جائو است. اسم او ون ین کانگ است. هدف او از بین بردن سونگ بود.

 

 

لو: این خانم مهارت رییس را دارند. پنگ: او شاگرد رییس بوده و طبیعی است که مهارت او را بداند. لو: مهارت ضربه سگ را فقط رییس گروه یاد دارد. جیان: ما این روش را کامل ندیدیم و نمی توانیم تشخیص بدهیم که درست بوده. لو: خانم لطفا یک بار دیگر روش ضربه سگ را به آنها نشان بدهید. پنگ: اگر او بتواند من را شکست بدهد می تواند رییس باشد. رُنگ آر: بله، لطفا بیا جلو. پنگ به رُنگ آر حمله کرد و رُنگ آر در کمتر از 20 ثانیه او را مثل کرم روی زمین انداخت. پنگ: احترام به رییس. و همه جلوی رُنگ آر زانو زدند و به او احترام گذاشتند.

 

 

کانگ پیش چیو رفت و گفت: حالا باید چه کار کنیم. چیو: در مورد این موضوع بیشتر از این نمی توانیم به زور متوسل بشویم و باید آنرا فراموش کنیم. ما باید برگردیم. کانگ: در موقع برگشتن می توانیم یک روز در یوجو توقف کنیم. من دوستی در آنجا دارم که با من سفر کرده.

نیانسی در مسافرخانه خوابیده بود. کانگ از پنجره وارد اتاق شد. نیانسی: چی شده چرا از پنجره آمدی داخل؟ کانگ: اتفاقی افتاده که باید اینجا را ترک کنیم. در گروه گداها هرج و مرج شده و من دیگه نمی توانم رییس گروه باشم. چیو از گروه کف آهنی کمک می کند تا ما پنهان شویم. ما باید به کوه گروه کف آهنی برویم. سپس کانگ دست نیانسی را گرفت و از آنجا برد.

 

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر در یک رستوران نشسته بودند. رُنگ آر: آسمان و دریا چقدر زیبا هستند. اما افسوس که ما در آینده دیگر نمی توانیم این مناظر را با یکدیگر ببینیم. گوآجینگ: بیا با هم این شربت را بنوشیم. رُنگ آر: تو اصلا آدم خوبی نیستی! گوآجینگ: چرا؟ رُنگ آر: وقتی ما دیشب با چیو چوانرن می جنگیدیم. چرا تو خودت او را دفع کردی. اگر تو بمیری، فکر کردی من چطور به زندگی ادامه بدهم. گوآجینگ: من واقعا اشتباه کردم. ما باید با هم بمیریم.

 

 

گواجینگ و رُنگ آر داشتند صحبت می کردند که چیو وارد رستوران شد و با دیدن آنها فرار کرد. رُنگ آر هم به دنبال او رفت. چیو بالای یک درخت رفت. رُنگ آر چوبش را به طرف چیو پرت کرد. چوب به چیو خورد و از بالای درخت افتاد. گوآجینگ جلوی او را گرفت. چیو: هنوز دل درد من خوب نشده. من نیاز دارم تا خودم را از این وضعیت بحرانی نجات بخشم. 7 روز دیگه به کوه کف آهنی بیایید و من را ملاقات کنید. رُنگ آر: یعنی ما به لانه شیر بیاییم. چیو: در میان رودخانه لو و چن یک کوه است که شبیه 5 انگشت دست است. آنجا کوه کف آهنی است. من آنجا تمرین می کنم و مهارت من مشهور است. رُنگ آر: ما 7 روز دیگه به آنجا می آییم. چیو: خوبه، من الان دلم درد می کند. پس من می روم.

 

 

 

گوآجینگ: مهارت چیو خیلی نیرومند است. و هر دوی ما حریف او نمی شویم. پس چرا او امروز اینطوری با ما بازی کرد. رُنگ آر: من هم نمی دانم. وقتی من با چوب او را زدم هیچ مقاومتی نکرد. گوآجینگ: دیروز که با او مبارزه کردم خیلی قدرتمند بود. رُنگ آر: وقتی به کوه کف آهنی برسیم همه چیز روشن می شود. گوآجینگ: بهتر نیست دنبال استاد برویم. رُنگ آر: دو کلمه در نقاشی یادت است. کلمه (و) در خط اول به کتاب ومو اشاره می کند و با اضافه کردن به خط دوم نشان می دهد که کتاب جنگ ومو در کوه کف آهنی است. گوآجینگ: ما باید فورا به آنجا برویم. اگر آنها کتاب را پیدا کنند به ون ین خوآلی می دهند. رُنگ آر: او گفت کوه شبیه 5 انگشت است. کتاب باید زیر قله وسطی باشد.

 

 

نیانسی و کانگ به مکان گروه کف اهنی رفتند. نیانسی تنها در اتاق بود و از خدمتکار پرسید کانگ کجاست. خدمتکار: او در مورد موضوعی با رییس صحبت می کند. نیانسی: من اینجا تنها هستم و او تمام روز بیرون رفته. نیانسی از اتاق بیرون رفت تا کانگ را پیدا کند. چیو به کانگ گفت: در اقامتگاه من بمانید. کانگ کمی در مورد پدرش و کاری که باید انجام بدهد صحبت کرد. نیانسی هم پشت دیوار بود و حرفهای آنها را شنید.

 

 

کانگ بر روی یک سنگ نشسته بود، نیانسی نیز کنار او نشست. نیانسی: من الان صحبتهای تو با رییس را شنیدم. تو چرا رییس گروه گداها نشدی. کانگ: نمی خواهم در این مورد صحبت کنم. نیانسی: پس بهتره از استادت بخواهی تا یک نفر دیگر را برای این کار تعیین کند. اینطوری از درگیری داخلی در گروه جلوگیری می شود. کانگ: اگر من رییس بشوم با اُیانگ فنگ و چیو چوآنرن مساوی می شوم. پدرم خیلی من را ستایش می کند من نمی توانم بدون هیچ توضیحی او را ترک کنم. نیانسی: تو چطور او را پدر خطاب می کنی وقتی پدرت یانگ است نه ون ین. کانگ: با اینکه او من را به دنیا نیاورده اما 18 سال از من مراقبت کرد. مادرم 18 سال حقیقت را از من مخفی کرد. و بعد کانگ، نیانسی را ترک کرد.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر سوار اسب بودند و به طرف کوه کف آهنی می رفتند. رُنگ آر به گوآجینگ گفت: دوست داری به مغولستان برگردی و با دختر خان ازدواج کنی. گوآجینگ: چرا تو دوباره این مطلب را یادآوری می کنی. رُنگ آر: من هم این موضوع را دوست ندارم. من دشمن تو نیستم. من از خودم متنفرم که زودتر تو را نشناختم. تو تمام چیزی بودی که من در خواب فکر می کردم و وقتی بیدار بشوم و بعد از چند روز که خورشید طلوع بکند زنی که کنار تو ایستاده من نیستم. من فقط می توانم از دور به تو نگاه کنم و از دیگران بشنوم که در مورد تو صحبت می کنند. من بدون تو نمی توانم زندگی کنم. گوآجینگ: من بالاخره یک راه حلی برای تو پیدا می کنم.

 

 

آن شب گوآجینگ و رُنگ آر به بالای کوه کف آهنی رفتند. دو نگهبان آنها را دیدند. رُنگ آر علامت مخصوص چیو را که قبلا از او گرفته بود به نگهبانان نشان داد و به آنها نزدیک شد و خیلی سریع آنها را بی حس کرد. و بعد بالا رفتند.

نیانسی در بیرون اتاق راه می رفت که دید یکنفر کانگ را صدا می زند. کانگ بیرون آمد و گفت: رییس چیو شما هستید. آن مرد گفت:نه، من برادر چیو هستم، چیو چوآنجن. چیو: من شنیدم که یک خانم همراه شما است. که می خواهید با او ازدواج کند. من راه حلی دارم که آرزوی شما را برآورده می کند. در این شیشه مقداری پودر است آن را داخل چای بریزید. و بدهید آن خانم بخورد. اگر او فقط یک بار این را بخورد، شما دیگر قادر نیستید از دست او خلاص شوید. کانگ: متشکرم. چیو: پس شما هم در آینده به من کمک کنید. کانگ: من تو را فراموش نمی کنم.

 

در آن هنگام کانگ نیانسی را دید و گفت: نمی آیی داخل. نیانسی هیچی نگفت. کانگ: یک نفر این را به من داده تا آن را در چایی تو بریزم تا تو پیشنهاد من را قبول کنی. بعد بطری را دور انداخت و گفت: من تو را دوست دارم و به این احتیاجی ندارم.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر به مکان تمرین چیو رسیدند. شاگردان چیو، یک ظرف بزرگ که داخلش شن و سنگ ریزه بود را روی آتش گذاشته بودند. بعد داخل یک کیسه، سنگهای درشتی قرار دادند و از چوبی آویزان کردند. چیو به بالای ظرف شن داغ رفت و با دست به شنهای داخل ظرف ضربه می زد. ( روش تقویت دست و پنجه )

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در پنجشنبه 22 فروردین1387 و ساعت 1:1 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

چند عکس تکمیلی از قسمت 30، صحنه ها به ترتیب است. مکان عکس ها در خلاصه را خودتان حدس بزنید.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در دوشنبه 19 فروردین1387 و ساعت 0:8 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی‌ام

 

فوآنگ: این مدتی که تو در دریا بودی خیلی برای من سخت گذشت. رُنگ آر: بعد از غرق شدن کشتی، ما به یک جزیره‌ی متروکه رفتیم. و با یک قایق چوبی از آنجا خارج شدیم. پدر، رُنگ آر رییس گروه گداها هم شده است. فوآنگ: پس چیکونگ چی شده؟ چطور اجازه داد یک دختر جوان رییس گروه گداها بشود. رُنگ آر: من اینجا یک مراسم عروسی دیدم؟! فوآنگ: این شادترین فرصت در تمام زندگی من بود.

رُنگ آر: همچنین ما شاهد مرگ یک نفر بودیم. اُیانگ، عموزاده سمی بزرگ. فوآنگ: چه کسی او را کشته؟ گوآجینگ: او یان کانگ است. رُنگ آر: فنگ، فقط یک نفر را به شاگردی قبول می کند. کانگ او را کشت تا شاگرد فنگ بشود. گوآجینگ: او همچنین چوب رییس گروه گداها را برداشته، و گداها می خواهند او را رییس گروه بکنند. فوآنگ: اگر او رییس گروه بشود، گداها به مشکل برمی خورند. ما باید راهی برای جلوگیری از این کار پیدا کنیم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 گوآجینگ صدای اسب قرمزش را شنید که به آنجا آمده بود. فوآنگ می خواست برود که رُنگ آر پرسید کجا می روید. فوآنگ: من می خواهم فنگ، استاد تب و چیو چوچی را بکشم.

آنها مشغول صحبت بودند که شاگوآ یک نامه آورد و گفت: یک پیرمرد با ریش سفید این را برای شما فرستاده. رُنگ آر: نامه را خواند و گفت: استاد گم شده. گوآجینگ نامه را خواند، نوشته بود: چیکونگ گم شده و حال جوبوتون خوب است. فوانگ: مهارت جو شکست ناپذیر است. و چیکونگ سریع و هوشیار است، مشکلی برای او پیش نمی آید. رُنگ آر: پدر این دختر شکل چه کسی است؟ بعد به پدرش گفت: به داخل خانه بیایید می خواهم چیزی به شما نشان بدهم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

رییس گروه: گوآجینگ، فوآنگ در مورد ازدواج تو با دخترش چه تصمیمی گرفت؟ گوآجینگ، در جزیره شکوفه های هلو، اتفاقی افتاد که فوآنگ اجازه داد من با دخترش ازدواج کنم. اما بعد جو یک مسخره بازی انجام داد که فوآنگ ناراحت شد و حرفش را عوض کرد. رییس: بالاخره چی شد؟ گوآجینگ: تا اینکه الان ما اینجا هستیم و به نظر می یاد موافق است. گوآجینگ: مطلب دیگری است که باید به شما بگویم. چیکونگ من را به شاگردی پذیرفت.

 

 Image hosted by allyoucanupload.com

 

رُنگ آر پدرش را به داخل اتاق مخفی برد. فوآنگ داخل اتاق راه رفت و بعد قسمتی از دیوار را شکست و پارچه ای از داخل آن بیرون آورد. روی پارچه نوشته بود: به استاد من در جزیره شکوفه های هلو، من این نقاشی ها را برای قدردانی از استادم بدست آورده ام. و من یک دختر دارم. رُنگ آر: او واقعا جناب چیو است. بعد آنها پدر شاگوآ را، که شاگرد فوآنگ بود را دفن کردند. بعد فوآنگ به چیو گفت: در آرامش باش من 5 مهارت یگانه را به دخترت یاد می دهم.

استادان گوآجینگ نگران او بودند که گوآجینگ گفت: من و فوآنگ هر دو رُنگ آر را دوست داریم و مواظب او هستیم. آنها هم مواظب من هستند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

رُنگ آر: ما 7 روز و 7 شب اینجا بودیم. فوآنگ: شما 7 روز و 7 شب اینجا پنهان شده بودید و می دیدید که من به دنبال شما به بالا و پایین می رفتم و شما خودتان را نشان نمی دادید. رُنگ آر: ما داشتیم بهبود می یافتیم و نمی توانستیم کار را بهم بزنیم. بعد یک نقاشی پیدا کردند که بوسیله ومو کشیده شده بود.

 

 Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

گوآجینگ عقابش را دید و گفت: برای توآلی مشکل پیش آمده است. رُنگ آر به پدرش گفت: من و گوآجینگ با اسب جلو می رویم شما و 6 استاد به دنبال ما بیایید. فنگ و چیو ( استاد کف آهنی در قسمت 16 ) توآلی، خوآجن و استاد کماندار را به درخت بسته بودند که گوآجینگ آمد و آنها را باز کرد. فنگ: تو دوباره من  را با مهارت وزغت تهدید کردی؟ گوآجینگ: تو باعث مرگ می چوآفونگ شدی.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

فنگ به چیو گفت: چوآنرن به آنها یک درسی بده. چوآنرن جلو رفت که گوآجینگ به او گفت: بگذارید مهارت این آقا را امتحان کنیم. رُنگ آر: ایشان یک فرد سرشناس در جامعه رزمیکاران هستند ( به شوخی گفت ) در آن هنگام فوآنگ آمد و یک تیکه از لباس اُیانگ را به طرف فنگ پرتاب کرد. فنگ: تو اُیانگ را دیدی؟ او الان کجاست؟ فوآنگ: اُیانگ همان جایی است که شاگرد من می چوآفونگ است. فنگ: او فلج بود چه کسی اینقدر بی رحم بود. فوآنگ: اگر او فلج بود شاگرد من نابینا بود. و می چوآفونگ به سختی شکنجه شد. فنگ: کی او را کشته؟ فوانگ: آن شخص مهارت گروه چوآنجن و جزیره شکوفه های هلو را می داند. تو مدت زیادی است او را می شناسی. دنبالش بگرد. اگر تو این کار را نکنی او دنبال تو می گردد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

فنگ به چوانرن گفت: تو با آن 8 نفر بجنگ و من با فوآنگ. چوآنرن: قبل از اینکه چشمت را به هم بزنی من آنها را می کشم. استاد دوم گوآجینگ به چوانرن گفت: شما جناب چیو نیستید ( در قسمت 16 چیو 7 مبارز را دیده بود ) چیو گفت: چرا من از آن روز خیلی تمرین کردم ولی الان دلم درد می کند بعدا می آیم. و بعد فرار کرد. در هنگام فرار یک قطعه فلزی از لباسش افتاد. فنگ ماند و آنها. فوآنگ گفت: تو می توانی بروی ما یک روز دیگر تسویه حساب می کنیم. فنگ می خواست برود اما برگشت و یک نیروی ویژه به طرف گوآجینگ رها کرد گوآجینگ نتوانست نیروی خودش را حاضر کند اما گارد گرفت و آسیبی ندید. و بعد فنگ رفت.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

رُنگ آر: پدر، چرا گذاشتی او برود. ما می توانستیم انتقام می چوآفونگ را بگیریم. فوآنگ: ما نمی توانستیم اینطوری انتقام بگیریم. رُنگ آر قطعه فلزی را نشان داد و گفت: این چیه؟ فوانگ: این یک قطعه فلزی است که در موقع مشت زدن استفاده می شود.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

گواجینگ با توآلی صحبت می کرد که خواجن آمد و دست گوآجینگ را گرفت و گفت: گوآجینگ من دلم برای تو تنگ شده بود. من و برادرم دنبال تو می گشتیم و بعد سرش را روی دوش گواجینگ گذاشت. رُنگ آر داشت چپ چپ به گوآجینگ نگاه می گرد و گفت: ایشان را معرفی نمی کنی؟ گوآجینگ: من... من ... من الان توضیح می دهم. او ... او ... ( تمام استادان گوآجینگ به نگرانی به او نگاه می کردند ) او خوآجن از مغولستان است. او نامزد من بود. رُنگ آر، او دختر خان مغولستان است.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

ما از بچگی با هم بزرگ شده ایم. برای همین خان او را برای من نامزد کرد. فوانگ خیلی عصبانی شد و جلو آمد و گفت: رُنگ آر، من الآن باید یک کاری را انجام بدهم ( حساب گوآجینگ را برسم ) جلوی من را نگیر. رُنگ آر، اشک در چشمانش جمع شده بود و بغض گلویش را گرفته بود و گفت: نه. فوآنگ: این خیلی بی آبرویی است اگر من این پست فطرت را الان نکشم. رُنگ آر، جلوی گوآجینگ ایستاد ( از حمله پدرش جلوگیری کرد ) و به پدرش گفت: گوآجینگ به من گفته که احساسش نسبت به من صادقانه بوده است.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

فوآنگ به گوآجینگ گفت: چرا اینطور گیج ایستادی. اگر واقعا به دختر من علاقه داری این دختر مغول را بکش تا صداقتت را نشان بدهی. گوآجینگ: من هیچ وقت رُنگ آر را ترک نمی کنم اما هرگز نمی توانم به خوآجن آسیب برسانم. فوآنگ: تو هنوز هم رُنگ آر را از من می خواهی، تو چطور این را توضیح می دهی؟ رُنگ آر با دستش اشکهایش را پاک می کرد. گوآجینگ: من گیج شدم و نمی دانم چه کاری درست است و چه کاری اشتباه. من فقط می خواهم بقیه عمرم را با رُنگ آر بگذرانم. من نمی توانم بدون رُنگ آر زندگی کنم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

فوآنگ: پس حالا جلوی دختر مغول و برادرش و استادت به همه بگو که می خواهی با دختر من ازدواج کنی. توآلی به گوآجینگ گفت: تو هیچ احساسی نسبت به خواهر من نداشتی! امروز برادری بین ما تمام می شود. شجاعت تو زندگی من و پدرم را نجات داد. من از مادرت مراقبت کردم. و بعد به خوآجن گفت: بیا برویم و دست خوآجن را گرفت و برد. وقتی آنها به کنار در رسیدند گوآجینگ گفت: توآلی، استاد کماندار، من خوآجن را به عنوان همسرم قبول می کنم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

بغض گلوی گوآجینگ را گرفته بود او پیش فوآنگ رفت و گفت: من به قولم عمل کردم و با خوآجن ازدواج می کنم. رُنگ آر کنار گوآجینگ آمد و گفت: اولین دیدار ما یادت است. رُنگ آر یک گدای کوچک بود و دنبال کسی می گشت تا به او محبت کند. او عکس العمل دیگران را نسبت به خودش می دید. او می خواست بخت خودش را امتحان کند و از فکر دیگران خبر نداشت. و آن شخص تو بودی. گوآجینگ: رُنگ آر، تو تنها کسی هستی که در قلب من هستی و خودت این را می دانی. رُنگ آر با بغض گفت: پس چرا می خواهی با او ازدواج کنی.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

گوآجینگ با دستش اشکهایش را پاک کرد و گفت: من کودن هستم و نمی فهمم ولی من قول دادم و نمی توانم آنرا بشکنم. و نمی خواهم دروغ هم بگویم و فقط تو در قلب من هستی. رُنگ آر: پس بهتر بود ما در جزیره بیشمار ( جزیره متروکه ) می ماندیم. فوآنگ عصبانی شد و گفت: این ساده است و بعد با یک ضربه به طرف خوآجن حمله کرد. رُنگ آر جلوی خواجن ایستاد و گفت: پدر، اگر او را بکشی، گوآجینگ در ادامه زندگی‌اش ناراحت است. فوآنگ عصبانی شد و گفت: رُنگ آر بیا برویم. رُنگ آر: من نمی توانم بیایم. چیکونگ از من خواسته تا ریاست گروه گداها را به عهده بگیرم. فوانگ یک شعر خواند و از آنجا رفت.

 

 Image hosted by allyoucanupload.com

 

توآلی و خوآجن از گوآجینگ خداحافظی کردند. گوآجینگ به خوآجن گفت: به مادرم بگو من قاتل پدرم را با دست خودم می کشم. و بعد آنها رفتند. یکی از استادان گوآجینگ پرسید: برنامه تو چیست؟ گوآجینگ: برنامه گروه گداها نزدیک است و من باید کانگ را پیدا کنم تا برای گروه مشکلی درست نکند. بعد از آن دنبال چیکونگ می گردم. رییس: ما هم به خانه بر می گردیم. اگر تو رییس فوآنگ را دیدی از او دعوت کن تا برای استراحت به جیاشین بیاید. خنچین: اگر رُنگ آر مایل بود همراهش برو و مواظبش باش. و اگر خواست به جزیره شکوفه های هلو بازگردد، بگذار برود. همه از کلبه خارج شده بودند و فقط گوآجینگ و رُنگ آر مانده بودند. نگاه آن دو به یکدیگر افتاد و دیگر نمی دانستند چه چیزی باید بگویند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

فنگ جسد اُیانگ را پیدا کرد و او را سوزاند. فنگ به اُیانگ گفت: در آرامش باش، من انتقام تو را می گیرم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

رُنگ آر داشت می رفت و گوآجینگ از او خواهش می کرد که با او صحبت کند ولی رُنگ آر خیلی ناراحت بود و با گوآجینگ قهر کرده بود. ناگهان باران شروع شد. گوآجینگ: باران می آید، بیا یک پناهگاه پیدا کنیم. تو با این لباس نازک سرما می خوری. رُنگ آر خیلی ناراحت و عصبانی گفت: برو عقب، تو نگران من نباش. من می خواهم در باران راه بروم. گوآجینگ: تو چی می خواهی؟ رُنگ آر: در بیشتر مواقع ناچار هستی آسیب ببینی؟ تو نمی توانی از این موضوع فرار کنی همین طور که نمی توانی از باران فرار کنی. تو این را می فهمی؟ گوآجینگ: من فقط می دانم اگر تو ناراحت بشوی، من احساس بدبختی می کنم. گوآجینگ آرام دست رُنگ آر را گرفت و رُنگ آر قبول کرد که گوآجینگ همراه او بیاید.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر به یک کلبه رفتند و نقاشی که در کلبه شاگوآ پیدا کرده بودند را باز کردند. در آن نقاشی چند کلمه مخفی وجود داشت. گوآجینگ: این باید کتاب چنگ ومو باشد. روی نقاشی نوشته بود. کف آهنی. رُنگ آر: چیو چوآنرن رییس گروه گداها نیست. این نقاشی کتاب ومو نیست.

گوآجینگ و رُنگ آر‌ به یک رستوران رفتند و رُنگ آر چند نوع غذا سفارش داد و گفت: این غذاها همانهایی هستند که وقتی ما اولین بار یکدیگر را دیدیم سفارش دادم. تو بالاخره به مغولستان برمی گردی، کنار آتش می نشینی و خوآخن برایت شیر گرم می آورد. گوآجینگ گفت: رُنگ آر ( یعنی دیگر ادامه نده ). رُنگ آر: من می خواهم چوآنرن کف آهنی را ببینم. یک گدا که آنجا نشسته بود گفت: شما نمی توانید رییس چیو از گروه کف آهنی را اینجا ببینید. ( این گدا در سریال افسانه شجاعان هم بود. در نقش لو دستیار زومین جو )

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

گوآجینگ به آن گدا کمی غذا داد. کانگ به همراه گروه گداها وارد رستوران شدند. کانگ رُنگ آر را دید و به یکی از گداها چیزی گفت، و به بقیه گفت: همراه من بیایید. رُنگ آر به گوآجینگ گفت: من کانگ را پایین پله ها دیدم. گدا: اسم من لو یوجیا است. گروه کف آهنی در منطقه کنار دریاچه و رودخانه مشهور شده اند. آنها با ماموران جین همدست شده اند. و مشکلاتی را برای جامعه رزمیکاران به وجود آورده اند. رُنگ آر: چیو چوآنرن یک دروغگو است و نمی تواند کاری انجام دهد. لو: اشتباه نکن، من شنیدم او استاد مهارت کف دست آهنی است. او 10 سال است که از مکان گروهش خارج نشده. رُنگ آر: ما با او برخورد کردیم او اصلا مهارتی ندارد. گوآجینگ: ما دنبال سه نفر از گروه شما می گردیم.

لو: گروه ما دو بخش است. لباس تمیز و لباس کثیف. رُنگ آر: شما از گروه لباس کثیف هستید، آنها از گروه لباس تمیز هستند. شما با لباس و موی تمیز بهتر احساس آسایش نمی کنید. لو که فکر کرد او می خواهد تحقیرش کند ناراحت شد و گفت: شما از یک خانواده پولدار هستید و بعد غذا را ریخت و رفت.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر داشتند شوخی می کردند. گوآجینگ به دنبال رُنگ آر می دوید که به یک مرد گدای دیگر برخورد کرد. آن مرد گدا میز غذای آنها را نگاه کرد و گفت: می دانید شما در چه مشکل بزرگی گرفتار شدید. لوی گدا شما را مسموم کرده. شما تا یک ساعت دیگر بیمار می شوید. بگذارید چیزی به شما بگویم به چشمان من نگاه کنید. گوآجینگ و رُنگ آر به چشمان مرد گدا نگاه کردند و مرد گدا آنها را هیپنوتیزم کرد و آنها به خواب رفتند.

دست، پا و دهان گوآجینگ و رُنگ آر را بستند و آنها را در یک گاری گذاشتند. جناب جیان از بزرگان گروه کنار کانگ بود و به او گفت: کانگ جوان، تو کی حقیقت را می گویی؟ کانگ: چرا باید دروغ بگویم اگر شما به حرف من اعتماد ندارید من می روم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در پنجشنبه 15 فروردین1387 و ساعت 23:40 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  بیستم و نهم

 

یان: 7 مبارز آدمهای نیکوکاری هستند چرا شما می خواهید برای آنها مشکل ایجاد کنید. اگر استاد نگفته بود این پیغام را برسانم می ترسیدم آن 6 نفر بوسیله شما از بین بروند. فوانگ: پس تو آدم فضولی هستی. یان: این کار فضولی نیست. کارهای شما بدون دلیل است چه کسی استاد شما بوده؟ فوآنگ: ناراحت شد و یک ضربه به یان زد یان هم روی زمین افتاد و از دهانش خون می آمد. یان: شما ماهر هستید اگر می خواهی من را بکش ولی من تا وقتی زنده هستم دنبال عدالتم. فوآنگ: تو چطور جرات کردی با من اینطوری حرف بزنی؟ بعد یک ضربه دیگر به او زد به طوری که از کلبه پرت شد بیرون. یان هم فرار کرد.

 

 

خانم چن از این حرکت ترسید. لو سعی کرد چن را پشت سرش مخفی کند. فوآنگ به چن گفت: تو هم از منطقه چوآنجن هستی؟ لو به چن اشاره کرد از اینجا برو. چن می خواست برود که فوآنگ گفت: چرا قبل از اینکه جواب بدهی می خواهی بروی؟ چن از ترس، شمشیرش از دستش افتاد. لو جلوی فوآنگ زانو زد و گفت: او از منطقه چوآنجن است اما من با زندگیم او را تضمین می کنم که آدم خوبی است.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

بعد فوآنگ ماسکش را برداشت و به لو گفت: تو معمولا با چشم خودت من را ندیدی؟ ( چون فوآنگ معمولا ماسک دارد ) بعد به چن گفت: دوست داری زن او بشوی؟ چن جواب نداد. به لو گفت: تو دوست داری او همسر تو بشود. لو: من می ترسم لایق او نباشم. فوآنگ: تو پسر شاگرد بزرگ من هستی، چطور لایق نباشی. لو: هرچی شما بگویید انجام می دهم.

بعد به خانم چن گفت: تو چطور. چن: باید از پدرم اجازه بگیرم. فوآنگ عصبانی شد و گفت: لو بیا برویم. لو: اگر موافقی سرت را به علامت موافقت تکان بده و اگر مخالفی به علامت مخالفت. اما چن هیچ کاری نکرد. فوآنگ: لو بیا برویم. لو راه افتاد که با استادش برود که چن گفت: وقتی سرم را تکان نمی دهم یعنی موافقم! فوآنگ خندید و گفت: رو بروی یکدیگر بایستید الآن تشریفات را انجام می دهم. رُنگ آر خندید و گفت: تا به حال ندیده بودم پدرم چنین کاری انجام بدهد. بعد فوانگ خطبه عقد را خواند و گفت: حالا شما زن و شوهر هستید.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

شب فوانگ مشغول نی زدن شد. گوآجینگ: این صدای نی چقدر آرام است. رُنگ آر: پدرم الان به من فکر می کند. وقتی من بچه بودم پدرم از این آهنگ برای خواباندن من استفاده می کرد. الان 7 سال است که پدرم از این آهنگ استفاده نکرده است. گوآجینگ: چرا بیرون نمی روی و پدرت را نمی بینی؟ رُنگ آر‌: الان پدر از تو خوشش نمی آید و معلوم نیست چه کاری انجام دهد. ما 15 ام ماه باید به شهر یویانگ برویم تا گروه گداها را ببینیم. و ریاست گروه را به عهده بگیرم. گوآجینگ: چرا تا حالا چیزی به من نگفته بودی؟ اُیانگ که در زیر نیمکت بود صدای آنها را شنید و گفت: پس خانم فوآنگ هم اینجا است.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

صبح اُیانگ بیدار شد و کمی حالش بهتر شده بود بنابراین تصمیم گرفت کمی کارهای شیطانی انجام بدهد. خانم چن و لو از خواب بیدار شدند. اُیانگ گفت: کمی غذا به من بدهید دارم از گرسنگی می میرم. آنها به اُیانگ نزدیک شدند و اُیانگ یک ضربه سریع به گردن آنها زد و آنها را بی حس کرد. رُنگ آر به گوآجینگ گفت: هنوز می توانی از ضربه اژدهای ایستاده استفاده کنی؟ گوآجینگ: می ترسم ضربه نیروی کافی نداشته باشد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

اُیانگ در اتاق مخفی را باز کرد و گفت: خانم فوآنگ بیایید بیرون. رُنگ آر یک دستش را به گواجینگ گرفته بود و با دست دیگرش چوبش را برداشت و با اُیانگ مبارزه کرد. اُیانگ توانست چوب را از رُنگ آر بگیرد، رُنگ آر هم یک ضربه به او زد و در را بست. در این هنگام نیانسی وارد کلبه شد.

نیانسی چن و لو را دید که روی زمین نشسته اند با تعجب گفت: شما .. اُیانگ خیلی سریع از پشت به او حمله کرد و با یک ضربه او را هم بی حس کرد. نیانسی روی دست اُیانگ افتاد. اُیانگ گفت: دنیای کوچکی است.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 بعد به گواجینگ گفت: من این دوتا دختر را با رُنگ آر عوض می کنم. در این هنگام کانگ وارد شد و گفت: جناب اُیانگ من دنبال شما بودم. اُیانگ: این دخترا قشنگند، درسته؟ یکی را انتخاب کن. کانگ به نیانسی اشاره کرد. اُیانگ نیانسی را به طرف کانگ پرت کرد. به محض اینکه نیانسی از اُیانگ جدا شد، کانگ خنجرش را بیرون آورد و خیلی سریع در شکم اُیانگ فرو کرد و اُیانگ را به دیوار چسباند. اُیانگ: فکر نمی کردم به دست یک بچه مثل تو کشته بشوم. ولی چرا تو من را کشتی؟ به خاطر آن دختر. کانگ: این تنها دلیلش نیست او زن من است.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

انگ خنجر را دوباره در شکم اُیانگ فرو کرد. اُیانگ: تو هم مدت زیادی زنده نخواهی ماند. بعد یک ضربه به کانگ زد و روی زمین افتاد. کانگ ترسیده بود اما اُیانگ مرد. لو و چن از کانگ تشکر کردند و کلبه را ترک کردند. کانگ به نیانسی گفت: باید او را به خاک بسپاریم. اگر کسی بفهمد ما باید با زندگیمان خداحافظی کنیم. عموی اُیانگ مرد شکست ناپذیری است. هیچ کس حریف او نیست.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

کانگ چوب رُنگ آر را از روی زمین برداشت. رُنگ آر با خودش می گفت: آنرا بینداز. اما کانگ از چوب خوشش آمد و چوب را برای خودش برداشت. کانگ، اُیانگ را دفن کرد. آن شب نیانسی غذای خوبی پخت. نیانسی دعا خواند و گفت: پدر، مادر، کانگ اینجاست و اسمش را به یان تغییر داده و قول داده دیگر به ون ین تغییر اسم ندهد؟!! بعد هر دو مشغول شام خوردن شدند. نیانسی: من بعد از شام دنبال یک جای مناسب برای خوابیدن می گردم. کانگ: بیرون باران می آید. چرا اینجا پیش من نمی مانی. نیانسی: ما هنوز ازدواج نکردیم. این درست نیست. کانگ: پس بیا الآن ازدواج کنیم. ما در روستای نیو هستیم و والدین دنبال ما می گردند. نیانسی: بهتره بعد از کشتن ون ین خوآلی این کار را بکنیم تا انتقام پدر را نیز بگیریم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

کانگ عصبانی شد و گفت: تو نمی فهمی. من از 18 سال پیش خبر ندارم و الان پدر و مادر مردند. من می خواهم کنار تو باشم و هر کاری که خواستم انجام بدهم. ازدواج با تو آرزوی من است. امشب می خوابیم فردا صبح به سر خاک پدر و مادر می روم.

 صبح روز بعد آنها به سر خاک پدر و مادر کانگ رفتند. که کانگ متوجه شد یکی از پشت دیوار مواظب آنها است. نیانسی: چی شده؟ کانگ: یک گدا را دیدم که مواظب ما بود. کانگ و نیانسی در حال صحبت بودند که استاد چیو به همراه 6 نفر دیگر به آنجا آمدند. ( 7 شاگرد چوانجن ) کانگ به آنها سلام کرد. چیو: چرا تو با خانم مو نیانسی هستی؟ کانگ: من خانم نیانسی را پیدا کردم و با او به سر خاک پدر و مادرم رفتم. من تصمیم دارم به زودی با خانم نیانسی ازدواج کنم. چیو: باز هم پیش ون ین خوآلی بر می گردی؟ کانگ: من به نصیحت شما گوش می دهم استاد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

دو نفر گدا از آنجا رد می شدند که چوب مخصوص چیکونگ را در دست کانگ دیدند. یکی از دوستان استاد چیو گفت: اینها جزو ارشدان گروه گدایان هستند. یکی از گداها گفت: این چوب در گروه ما به عنوان نشانه رییس گروه در نظر گرفته شده است. رییس اخیرا کجا بوده. خیلی زود باید به جلسه یوجو برویم. جناب جیان 7 روز پیش به آنجا رفته. ما چند روز است که دنبال چوب می گردیم. که آنرا در دست شما می بینیم. اگر شما رییس شده اید اجازه بدهید شما را همراهی کنیم. کانگ که غافلگیر شده بود از موقعیت سو استفاده کرد و همراه گداها رفت. رُنگ آر: نه، آنها چوب را در دست کانگ دیدند و آنها می خواهند او را رییس گروه بکنند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

دوستان استاد چیو در حال صحبت بودند که صدای جو بوتون را از دور شنیدند که می گفت: سمی بزرگ تو از پا در آمدی، درسته؟ تو نمی توانی من را بگیری. وان چوآی: جناب چیو او شبیه جو است. او هنوز زنده است. ( چون جو 12 سال در جزیره شکوفه های هلو به وسیله فوانگ اسیر شده بود و کسی از او خبری نداشت ) چیو: دو مردی که پشت سر او هستند شبیه اُیانگ فنگ و  فوآنگ یائوشی هستند. وان به سه نفر از دوستانش گفت: بروید به جو کمک کنید. بعد به چیو گفت: ما باید اینجا ساکن بشویم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

کانگ ایستاد و به دو نفر گدا گفت: دوستان من اینجا هستند دیگر لازم نیست من را همراهی کنید. گدا: شما باید مهارت بالایی داشته باشید که رییس چوبش را به شما داده. بعد کانگ و نیانسی آنها را ترک کردند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

7 شاگرد چوآنجن در کلبه شاگوآ نشسته بودند. همه جا ساکت بود. گوآجینگ و رُنگ آر در حال تمرین بودند. رُنگ آر: ما 6 روز و 6 شب را گذراندیم بعد از سوراخ داخل دیوار بیرون را نگاه کرد و گفت: این استادان پیر هم بدون حرکت نشسته اند. یکی از آن سه نفر برگشت. چیو: جو بوتون چطور است. چه اتفاقی بین او و فنگ و فوآنگ افتاد. هااو: من به اندازه کافی جو را ندیدم. سرعت او خیلی از من بیشتر بود. بعد از 8 مین کیلومتر او را گم کردم. جناب تان و لیو جلوتر از من بودند. آنها باید یک خبری بیاورند. بعد منتظر بازگشت دو نفر دیگر ماندند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

رُنگ آر: امشب آخرین شب است تو باید به من قول بدهی هر اتفاقی که افتاد از اینجا بیرون نروی. تمام شاگردان چوآنجن کنار یکدیگر جمع شده بودند و آرام نشسته بودند که یکی از آنها که بیرون در خانه ایستاده بود به داخل خانه پرت شد و بعد می چوآفونگ وارد کلبه شد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

7 شاگرد چوآنجن بلند شدند. چیو: تو کی هستی؟ خانم: می چوآفونگ، شما کی هستید و اینجا چه کار می کنید. چیو: 7 شاگرد چوآنجن. چوآفونگ: من را گول نزنید. پس آدمهای کنار کوه چه کسانی بودند. چیو: لازم نیست بدانی. استادت هم از این راه می آید؟ می چوآفونگ: چرا شما دنبال استاد من می گردید. چیو: فوآنگ زندگی یک بیگناه را گرفته. ما باید با ظلم او برخورد کنیم. آرایش ما کامل است تو بهتره بروی. می چوآفونگ: اگر من الآن اینجا را ترک کنم، مایه‌ی ننگ جزیره شکوفه های هلو خواهم بود.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

چیو: استادت را اینجا بیاور. تا به او نشان بدهیم چه توانایی داریم. می چوآفونگ: شما کی هستید؟ شما چطور جرات کردید استاد من را به مبارزه دعوت کنید. چیو: چیو چوچی، بعد به دوستانش گفت: شکل 7 ستاره را اجرا کنید. بعد آنها می چوآفونگ را محاصره کردند و یک مبارزه بی رحمانه و نابرابر شروع شد.

یک نفر تنها، هفت نفر با هم

یک دختر نا بینا، 7 نفر بینا

یک نفر با دست خالی، 7 نفر با شمشیر برهنه

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

6 نفر با مهارت بالا به می چوآفونگ‌ حمله می کردند و او با مهارت بالایی که داشت با آنها مبارزه می کرد. اما استاد چیو یک گوشه ساکت می ایستاد تا می چوآفونگ نتواند جای او را تشخیص دهد. می چوآفونگ با نیروی تمرکز خود متوجه استاد چیو شد که در یک گوشه ایستاده اما مبارزه با آن 6 نفر او را خیلی درگیر کرده بود. در حین مبارزه متوجه شد که چیو در جای خود قرار ندارد. چیو از پشت سر حمله کرد و با شمشیر یک خراش روی گردن می چوآفونگ ایجاد کرد. می چوآفونگ هنوز خودش را جمع نکرده بود که چیو برگشت و یک خراش دیگر نیز به او وارد کرد. اینبار می چوآفونگ خیلی سریع خودش را جمع کرد. اما چیو دوباره مخفی شد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

 

می چوآفونگ با آن 6 نفر به خوبی جنگید و متوجه شد چیو در زیر سقف مخفی شده. می چوآفونگ‌ به بالا پرید تا با چیو مبارزه کند اما چیو زودتر پرید و یک ضربه به او زد. می چوآفونگ تعادلش را از دست داد و داشت سقوط می کرد که 6 نفر دیگر شمشیرهایشان را به صورت مخروط قرار دادند تا می چوآفونگ به روی شمشیرها بیفتد و بمیرد اما فوآنگ به موقع رسید و با پرتاب یک تیغ شمشیرهای آنها را منحرف کرد و می چوآفونگ‌ بدون آسیب دیدن به زمین افتاد. در پشت فوآنگ، جناب فنگ بود، سمی بزرگ. فوآنگ در بالای سر شاگردش بین آن 7 نفر ایستاد. ( درست است که می چوآفونگ از جزیره فرار کرد و به استادش خیانت کرد اما استاد، شاگردش را مثل فرزندش دوست دارد و او را در مقابل دشمنان حمایت می کند )

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

آن 7 نفر به فوآنگ حمله کردند. اما آنها در مقابل فوآنگ مثل کودک بودند. فوآنگ خیلی راحت و بدون هیچ وسیله ای آنها را می زد و به اطراف پرت می کرد. فنگ منتظر لحظه ای بود تا رقیب خودش را بکشد. فنگ گفت: برادر فوآنگ، بگذار به تو کمک کنم. بعد به یکی از آن 7 نفر یک ضربه زد. فوآنگ مشغول مبارزه بود و حواسش به فنگ نبود. فنگ آماده شد تا ضربه دوم را با تمام قدرتش وارد کند اما نه به آن 7 نفر...   ، می چوآفونگ متوجه شد ضربه فنگ به سمت استادش است. او بلند شد و جلوی استادش ایستاد. ضربه کاری فنگ به سینه می چوآفونگ برخورد کرد و صدای خرد شدن استخوانهای سینه می چوآفونگ شنیده شد. می چوآفونگ ناله ای کرد و روی زمین افتاد. فوآنگ او را در آغوش گرفت.

فنگ پست فطرت کنار در ایستاد و گفت: من شاگرد پستت را خلاص کردم. و این 6 نفر باقیمانده را برای تو می گذارم. فنگ و 7 نفر از آنجا رفتند. می چوآفونگ گفت: استاد من را به جزیره شکوفه های هلو ببر. و بعد مرد. گوآجینگ و رُنگ آر نیز از مردن می چوآفونگ ناراحت شدند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

صبح روز بعد 6 مبارز جیان نان یعنی استادان گوآجینگ وارد کلبه شاگوآ شدند که فوآنگ را دیدند. می چوآفونگ هنوز بر روی دستان فوآنگ بود. 6 نفر با دیدن فوآنگ آماده مبارزه شدند. فوآنگ: شاگردم می چوآفونگ، تبریک می گویم. تو انتقام خودت را با دستان خودت خواهی گرفت. در این هنگام رُنگ آر و گوآجینگ در را شکستند و بیرون آمدند. رُنگ آر: پدر، اشتباه نکن. یکی از استادان گوآجینگ پرسید: تو زخمی شدی؟ چه کسی تو را زخمی کرده؟ گواجینگ: من خوبم. من بوسیله فنگ زخمی شدم. فوآنگ، می چوآفونگ را به دخترش نشان داد و بعد برای خاک سپاری او به بیرون کلبه رفتند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

گوآجینگ هم می خواست با آنها برود که استادش گفت: کجا می روی؟ گوآجینگ: من هم می خواهم در خاک سپاری می چوآفونگ شرکت کنم. او هم مثل من بوسیله فنگ مجروح شد. او خودش را فدا کرد تا زندگی رییس فوآنگ را نجات دهد. بقیه اعضای گروه هم فداکاری می چوآفونگ را تحسین کردند و رییس گروه اجازه داد آنها هم در خاک سپاری شرکت کنند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

رییس گفت: شما بروید من هم بعدا می آیم. همه برای خاک سپاری بیرون رفتند به غیر از رییس و خواهر خنچین. خنچین دلش برای برادر پنجم که مرده بود تنگ شده بود. خنجین به رییس گفت: ما باید دشمنی با فوآنگ را کنار بگذاریم. بعد رییس و خنچین هم به سر خاک می چوآفونگ‌ رفتند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

این قسمت زیباترین و مفصل ترین خلاصه ای بود که تاکنون نوشته ام و کار ترجمه آن حدود 10 ساعت طول کشید.

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 7 فروردین1387 و ساعت 19:29 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز

 

کمی در مورد افسانه عقابهای مبارز

 

اولین قسمت سریال افسانه عقابهای مبارز در روز جمعه 25 شهریور 1384 از شبکه یک پخش شد. هفته بعد به دلیل آغاز هفته دفاع مقدس و پخش فیلمهای مربوطه این سریال به مدت دو هفته پخش نشد. و بعد از آن نیز به دلیل شروع ماه رمضان و پخش سریالهای این ماه نیز این سریال به مدت 4 هفته پخش نشد. بالاخره انتظار به پایان رسید و این سریال در جمعه 13 آبان شروع به پخش شد. البته قسمت اول آن به دلیل گذشت زمان طولانی و به جهت یادآوری مجددا پخش شد که از نکات مثبت صدا و سیما بود.

از این روز به بعد ما هر هفته جمعه ها یک قسمت از این سریال را مشاهده می کردیم. تا اینکه در روز جمعه 7 بهمن سیزدهمین قسمت این سریال پخش شد و در هفته بعد بدون هیچ توضیحی از طرف شبکه یک این سریال پخش نشد. و این آخرین قسمتی بود که از شبکه یک پخش شد. طبق دلایلی که از طرف دوستان مطرح شد به دلیل حضور چنگیز خان مغول سازمان ارشاد جلوی پخش این سریال را گرفته است. ولی بعد از قسمت 8 مسیر داستان به کلی عوض شد و مغولها از سریال خارج شدند و داستان همانطور که در این سایت دنبال می کنید در کشور چین ادامه پیدا می کند.

در هر حال قطع این سریال یک حرکت ناجوانمردانه بود و اینکه شبکه یک هیچ توضیحی در مورد قطع این سریال نداد حرکتی بدتر. چون با این کار نشان داد هیچ ارزشی برای بینندگان خود قایل نیست.

حالا ما از کسی که جلوی پخش این سریال را گرفته و همین طور از رییس شبکه یک این سوال را می پرسیم: چرا این سریال را از قسمت 8 تا 36 که مغولها در آن حضور ندارند پخش نمی کنید؟

دو شخصیت در این سریال با افسانه شجاعان مشترک است، یکی گوآجینگ که همان لینخو در سریال افسانه شجاعان است و دیگری معاون چیکونگ  در گروه گداها که هنوز آنرا ندیده‌اید که در افسانه شجاعان در نقش لو معاون زومین جو بود.

فیلمبرداری این سریال از سال 2001 شروع شد و تا پایان سال 2002 ادامه داشت. و در نهایت ساخت این سریال یک سال و نه ماه طول کشید.

13 قسمت این سریال که از شبکه یک پخش شد توسط اینجانب ضبط شده که فیلم آنرا در اختیار یکی از دوستانم گذاشتم که بتواند به علاقه مندان این سریال ارایه دهد. در آدرس زیر می توانید آنرا مشاهده کنید.

 

13 قسمت عقابهای مبارز دوبله

 

حالا کشور چین قصد دارد یکبار دیگر این سریال جذاب را با نام افسانه عقابهای مبارز 2008 بسازد. این سریال به تازگی اکران شده و هنوز در مراحل ابتدایی فیلم برداری است. توضیحات بیشتر در لینک زیر است.

 

افسانه عقابهای مبارز 2008

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در جمعه 2 فروردین1387 و ساعت 16:52 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  بیستم و هشتم

توضیح: چند شخصیت در این قسمت وارد می شوند که شما قبلا آنها را دیده اید و چون احتمال دارد که این شخصیتها را فراموش کرده باشید ما شماره قسمتی را که این شخصیتها در آن بوده اند را نوشته ایم تا با خواندن دوباره قسمت مورد نظر آنها را به یاد آورید.

 

شاهزاده خواب بود. کانگ به بالای سر او آمد که بطری و خنجر مادرش را دید. او یاد مرگ مادرش افتاد و در دل احساس بدی نسبت به شاهزاده پیدا کرد و در فکر بود که شاهزاده بیدار شد. شاهزاده: خواب دیدم تو من را ترک کردی. کانگ: من هرگز شما را ترک نمی کنم. شاهزاده: من می خواستم تو بدانی اینجا روستای نیو است. کانگ: من می دانم. شما گفتید 18 سال پیش اینجا بودید. در آن زمان شما باید مادر را دیده باشید.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

در شب دوم جو و چیکونگ هنوز در قصر بودند و منتظر بودند تا غذای مخصوص پخته شود اما از غذا خبری نبود. چیکونگ: می توانی بروی بیرون و کمی تفریح کنی. جو بوتون قدرت زیادی دارد و گوآجینگ هم نیست جلوی او را بگیرد!! دوتا از رزمیکاران وارد قصر شدند و اطراف قصر را می گشتند. جو یک ماسک ترسناک زده بود و در تاریکی شب آنها را ترساند. جو آنها را کتک زد، چرخاند و پرتاب کرد با سر و صدای ایجاد شده سربازان به آنجا آمدند و جو آنجا را ترک کرد. آن دو نفر ماندند و سربازان.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

جو دو نفر دیگر از رزمیکاران را پیدا کرد. آن دو نفر را با یک ضربه بی حس کرد. به صورت یکی سیلی زد و ابروهای دومی را کند. جو داشت می رفت که فنگ او را دید. فنگ: دیوانه بزرگ. جو: بیا و من را بگیر. گوآجینگ و رُنگ آر مشغول تمرین بودند که صبح شد. رُنگ آر: 5 روز و شب دیگر باقی مانده. و تو باید قول بدهی هرکاری که من گفتم انجام بدهی.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

4 رزمیکار کتک خورده و زخمی به کلبه برگشتند. آنها فکر می کردند که جو بوتون روح بوده. چون خیلی سریع آنها را می زد و در هوا ناپدید می شد. ولی نفر پنجم نبود. آنها نفر پنجم را با دست و پای بسته پیدا کردند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 آن 5 نفر خیلی شرمنده پیش شاهزاده رفتند. شاهزاده: آنجا روح بوده! یکی از آنها هم نحوه کتک خوردنشان را تعریف کرد و گفت ارواح دوباره ظاهر شدند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

شاهزاده: جناب فنگ هنوز باز نگشته. گوآجینگ و رُنگ آر هم متوجه شدند که جو چه بلایی سر آنها آورده است. شاهزاده: برای غذا چیزی نداریم. بعد آن 5 نفر مشغول آشپزی شدند. یکی از آنها مشغول جابجایی ظروف و شستن آنها بود که متوجه شد یکی از ظروف قابل برداشتن نیست. ( همان ظرفی که در اتاق را باز می کند ) و گفت: این کار ارواح است. بقیه هم سعی کردند آنرا بلند کنند اما نشد بنابراین آنرا چرخاندند. که در اتاق باز شد. رُنگ آر چند علف روی یکی از اسکلت ها قرار داد و آنرا جلوی در گذاشت. آن 5 نفر هم که قبلا روح دیده بودند اینبار نیز با دیدن روح فرار کردند البته شاهزاده را هم گرفتند و از آنجا دور کردند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

اُیانگ نمی توانست راه برود برای همین زیر نیمکت رفت و روی خود را با کاه پوشاند. رُنگ آر: آنها رفتند اما یک خانم وارد خانه شده. گوآجینگ: این که خانم چن ( قسمت 18 ) است. (رُنگ آر از اینکه گوآجینگ به زن دیگری نگاه می کرد ناراحت شد و چپ چپ نگاهش می‌کرد. )

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

شاگوآ از زیر میز بیرون آمد که خانم چن را دید. خانم چن: می شود کمی غذا به من بدهید. شاگوآ متوجه بوی غذا شد و دید که در دیگ پلو است. او دو بشقاب پلو کشید. خانم چن: شما می دانید تا روستای نیو چقدر راه است. شاگوآ: اینجا روستای نیو است. خانم چن: شما گوآجینگ را می شناسی. شاگوآ یادش آمد که نباید چیزی بگوید برای همین گفت: نمی گویم من می روم بیرون بازی کنم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

کانگ به 5 نفر گفت: شما از چی ترسیدید. یکی گفت: انجا ما در تصرف ارواح بودیم. کانگ: حتما کسی می خواسته شما را بترساند. یکی گفت: نه، اگر کسی بود من از عهده اش بر می آمدم حتما روح بوده. پس من بر می گردم تا خبری بیاورم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

پسر ارباب منطقه خانه ابری ( پسر آقای لو قسمت 15 ) هم وارد کلبه شد و خانم چن را دید. لو: می شود مقداری غذا به من بدهید. چن: اینجا مال من نیست از خودتان پذیرایی کنید. بعد آقای لو هم یک بشقاب پلو برای خودش کشید. لو: شما می دانید تا روستای نیو چقدر راه است. چن: اینجا روستای نیو است. لو: شما گوآجینگ را می شناسید. چن: شما هم دنبال گوآجینگ می گردید. نه، من او را ندیدم. رُنگ آر به گوآجینگ گفت: تبریک می گویم همه دنبال تو می گردند. گوآجینگ: شوخی نکن. رُنگ آر از اینکه یک دختر دیگر دنبال گوآجینگ بود عصبانی شده بود و گفت: باور نمی کنی. شرط می بندی.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

آن رزمیکار وارد کلبه شد و خانم چن و آقای لو را با ارواح  اشتباه گرفت و گفت: پس شما دوتا روح هستید. حالا روح زن هم می آوری. بعد با آنها مشغول مبارزه شد. آن دو مشغول مبارزه شدند اما حریف او نبودند که شاگرد استاد چیو به کمک آنها آمد. گوآجینگ: اسم او یان جیپین است.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

آنها بعد از مدتی مبارزه توانستند او را شکست بدهند. بعد او را به یک تیر چوبی بستند. یان جیپین به خانم چن گفت:شما باید شاگرد جناب خورشید باشید، احترام یان جیپین را بپذیرید. خانم چن: شما شاگرد چه کسی هستید. یان: جناب چیو. لو: من هم لو گوآن یین هستم. گروه چوآنجن مثل برادر ما هستند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 لو: اجازه بدهید این مرد را بکشم. چن: این کار را نکن. یان: من از طرف استادم اینجا آمدم تا دنبال کسی بگردم. اسم او گوآجین است. لو: ما هم دنبال گوآجین می گردیم. رُنگ آر: تو خیلی شخصیت معروفی شدی. گوآجینگ: چطوره در را باز کنیم و آنها را ببینیم. رُنگ آر: نه ممکنه آنها کار مهمی داشته باشند و در حال حاضر تو نمی توانی کاری انجام بدهی. اگر آسمان هم به زمین بیاید من در را باز نمی کنم. یان: جناب لو، شما چرا دنبال گوآجینگ هستید. لو: به خاطر 6 استاد او.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

آنها می خواستند صحبت کنند که خانم چن یک تکه پارچه در گوش آن رزمیکار گذاشت تا نشنود. بعد یان گفت: هر کدام اسم یکنفر را می نویسیم و خانم آنرا می خواند تا ببیند با هم منطبق هستند. چن: نه غلط است یکی نوشته فوآنگ یایوشی و دیگری شکوفه های هلو کشیده. لو: یان علامت استاد بزرگ من را کشیده. یان: آیا برادر لو اینجا است تا به هفت مبارز جیان نان آسیب برساند. لو: این وظیفه یک رزمیکار است تا خطر را هشدار بدهد. اگر استاد شما برنامه یک جنگ را داشته باشد شما هدف را مطلع می کنید. لو: من دنبال گوآجینگ هستم تا به هفت استادش خبر بدهد که فوآنگ یائوشی به دنبال استادان او است.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

لو می خواست مشکلش را بگویید اما نمی توانست مستقیم بگویید برای همین جلوی یک تابلو ایستاد و حرفش را زد او گفت: من پسر جناب لو هستم. پدرم زمانی شاگرد فوآنگ یائوشی بود. استاد بزرگ برگشته و می خواهد به هفت مبارز آسیب برساند. او به پدرم دستور داده تا مکان آنها را پیدا کند. پدرم آدم خوبی است و می داند 7 مبارز انسانهای شریفی هستند. حالا من می خواهم مشکل را به شاگرد آنها گوآجینگ بگویم. من نتوانستم 7 مبارز را پیدا کنم در عوض دنبال گوآجینگ هستم.

به هر حال او داماد استاد بزرگ است. فوآنگ آنقدر سنگ دل نیست که استادان دامادش را بکشد. اما گواجینگ را هم نتوانستم پیدا کنم. من از 7 شاگرد چوآنجن کمک می خواهم. یان: این کار ساده است من وقتی برگردم به استادانم خبر می دهم. تا زمانی که هفت شاگرد چوآنجن اینجا می رسند بعد به لو گفت: شما از 7 شاگرد چوآنجن چه کمکی می خواهید. لو: استاد بزرگ من به حرف کسی گوش نمی دهد. اگر شما یک رابطه را ذکر کنید او گوش خواهد داد. اما اگر دلیل بیاورید او توجه نمی کند.

 یان: ما به کسی اجازه نمی دهیم تا برای ما مشکل درست کند. لو: ما به کسی اجازه نمی دهیم ما را تحقیر کند. چن: منظور یان این نبود. بعد آنها شروع به مبارزه کردند آنها در حال مبارزه بودند که 4 رزمیکار دیگر وارد شدند و هر سه آنها را بی حس کردند. و رزمیکار بسته شده را آزاد کردند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 کانگ: چطور است کلبه را آتش بزنیم تا تمام ارواح داخل آن بسوزند. رزمیکاران هم گفتند فکر خوبی است سریع آتش بزنیم. در این هنگام شاگوآ وارد شد و گفت: شما می خواهید چه بازی کنید که لیان ناراحت شد و او را روی دستش بلند کرد. شاگوآ هم مهارت زیادی داشت و گفت: بازی خوبی است بعد او لیان را چرخاند به طوری که لیان سرش گیج می رفت. لیان هم یک مشت به بینی شاگوآ زد به طوری که از بینی او خون می آمد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

لیان می خواست باز هم شاگوآ را بزند که یک نفر با نیروی بسیار زیاد آمد و از راه دور به لیان ضربه زد. رُنگ آر با خوشحالی گفت: پدر. البته فوآنگ برای آنکه شناخته نشود ماسک زده بود.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 فوآنگ به شاگوآ گفت: برو و او را بزن. شاگوآ: من حریف او نیستم. فوآنگ: هستی، سه ضربه به بینی او بزن. استاد تب می خواست جلو برود که یکنفر دست او را کشید و گفت: این همان مردی است که در کشتی دیدیم او مهارت بالایی دارد. لیان می خواست از حودش دفاع کند که فوآنگ با نیرویش او را بی حس کرد. و شاگوآ سه ضربه به بینی او زد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 فوآنگ: همه شما از اینجا بروید بیرون. همه بیرون رفتند به غیر از کانگ. فوانگ: من از تو نخواستم بمانی می خواهی بمیری. بعد بقیه دست کانگ را گرفتند و از آنجا بردند وقتی بیرون رفتند کانگ گفت: ما اُیانگ را آنجا جا گذاشتیم او می تواند شاهد خوبی برای ما باشد. بعد به پدرش گفت: شما از اینجا بروید من اُیانگ را می آورم. بعد به رزمیکاران گفت: مواظب پدرم باشید و به طرف کلبه رفت.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

یان به فوآنگ گفت: یان جیپین از شاگردان چوآنجن، احترام من را بپذیرید. فوانگ: من فوآنگ یائوشی هستم و کنجکاوم بدونم چرا گروه چوآنجن در این مغازه دنبال من هستند.

Image hosted by allyoucanupload.com

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در دوشنبه 27 اسفند1386 و ساعت 22:49 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

چند عکس از دختر زیبای فیلم

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در شنبه 25 اسفند1386 و ساعت 22:46 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  بیستم و هفتم

 

گوآجینگ و رُنگ آر در یک صندوق را باز کردند که در آن جواهر بود. رُنگ آر: اگر پدرم اینجا بود می دانست این جواهرات از کجا آمده. گوآجینگ: احتمالا این جواهرات بوسیله چو لین فنگ دزدیده شده تا به مردم فقیر کمک کند و بالاخره بوسیله افسر شی کشته شده. ما باید جناب چو را دفن کنیم.

توآلی و استاد تیر اندازی در یک اتاق در چین بودند. توآلی: ما چطور می توانیم اینجا باشیم در حالی که پدر و برادرم در میدان جنگ هستند. تا وقتی ما اینجا هستیم سلسله سونگ ممکن است پیروز بشود. استاد تیر اندازی: خان هرگز شکست نمی خورد. آنها در حال صحبت کردن بودند که چند سرباز از منطقه وانگ وارد شدند و هدایایی برای آنها آوردند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

جو یک کالسکه آورده بود و همه سوار کالسکه شدند. آنها شاگوآ را با خودشان نبردند رُنگ آر مقداری پول به او داد تا برای خودش غذا بخرد. وقتی به شهر رسیدند جو کنار سربازان ایستاده بود و حاضر نبود بیاید که رُنگ آر گفت: من یک جای جالب سراغ دارم که جو با شنیدن این حرف به دنبال آنها راه افتاد. جو: چه چیز جالبی اینجا است؟ گوآجینگ: رُنگ آر رفته تا برای تو بخرد. وقتی رُنگ آر برگشت گفت: چیزی برای تو نخریدم. جو: من می خواهم بازی کنم. رُنگ آر: ما برای چه اینجا هستیم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

جو به گوآجینگ گفت: تو می دانی همه ی زنهای دنیا شیطان هستند. برای همین است که من ازدواج نکردم. رُنگ آر: من شنیدم چی گفتی. من با گوآجینگ خوش رفتارم چون او پسر خوبی است. جو: ولی من از گوآجینگ بهترم. رُنگ آر: تو چه خصوصیتی داری؟ تو هنوز تا این سن ازدواج نکردی. آنها چیکونگ را به داخل مسافرخانه بردند ولی جو از این حرف ناراحت شده بود و با آنها قهر کرد و حاضر نبود به داخل مسافرخانه بیاید.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

شاهزاده، فنگ و پنج رزمیکار دیگر نیز به انجا آمدند. آنها برای برداشتن کتاب فن جنگ که از یوعه فی به جا مانده بود آمده بود. نام آن منطقه دریاچه غربی بود. رُنگ آر و گوآجینگ وارد مسافرخانه شاهزاده شدند که رُنگ آر با شنیدن صدای خنده گفت: این فنگ است. شاهزاده: اگر ما بتوانیم بر سونگ پیروز شویم می توانیم کنترل همه مناطق را بدست بگیریم. فنگ: سرور من، شما به یک مرد نیاز دارید تا رهبری گروه شما را بدست بگیرد. شاهزاده: ما در این سفر می خواهیم کتاب جنگ ومو را بدست آوریم. اگر ما این کتاب را بدست آوریم همه شما جزو افراد مهم سلسه جین خواهید شد. امشب استراحت کنید ما فرداشب برای بدست آوردن کتاب جنگ ومو به آن مکان نفوذ می کنیم.

گواجینگ با دین ون ین خوآلی می خواست او را بکشد که رُنگ آر دست او را کشید. گوآجینگ: چرا من هر دفعه برای کشتن او ناموفق هستم. رُنگ آر: فنگ اینجا است. بیا از اینجا برویم. گواجینگ: چرا کانگ هنوز با آنهاست. رُنگ آر: او چطور می تواند خودش را از حمایت آنها جدا کند. آنها در مورد کتاب جنگ ومو که متعلق به یوعه فی هست صحبت می کردند. گوآجینگ: ما باید امشب به آن مکان برویم. رُنگ آر: نه، فنگ اینجاست تو نمی توانی از عهده او بربیایی. ولی جو بوتون با ما است.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

آنها به مسافرخانه برگشتند. رُنگ آر: جو، تو هنوز از دست من عصبانی هستی؟ جو: کی عصبانی است. رُنگ آر: یادت است من امروز به تو چی گفتم. جو: گفتی یک چیز جالب برایم می خری. بعد چند ماسک به او داد. و گفت: فنگ هم در این شهر است. من و گوآجینگ می خواهیم با او بجنگیم. تو به ما کمک می کنی. ( این عکس را در آرم اول دیده اید. )

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

روی من حساب کنید. وقتی طرف فنگ باشد من دخالت خواهم کرد. چیکونگ: پس در مورد 5 غذای مورد علاقه من چکار می کنیم. رُنگ آر: نگران نباش استاد. ما می گذاریم شما امشب برای خودتان مهمانی بگیرید. گوآجینگ و سه نفر دیگر وارد قصر شدند. جو در تاریکی شب بین سربازان راه می رفت و گوآجینگ سعی می کرد جلوی او را بگیرد. چیکونگ هم به دنبال آشپزخانه قصر می گشت.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

رُنگ آر: امپراتور امشب چند مهمان مغولی دارد. گوآجینگ: شاید برادرخوانده من توآلی هم بین آنها باشد. چیکونگ: شما دنبال کتاب بگردید من هم یک سری به آشپزخانه می زنم. گوآجینگ: جو تو هم مواظب چیکونگ باش. شاهزاده و بغیه هم وارد قصر شدند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

شاهزاده باغ مخفی را پیدا کرد و گفت غار در پشت آبشار قرار دارد. بعد به 5 رزمیکار گفت: وارد غار بشوید و یک نگاهی بکنید. 5 رزمیکار وارد غار شدند اما نرسیده از غار بیرون افتادند. فنگ و کانگ با دیدن این صحنه خودشان وارد غار شدند. فنگ هنگام ورود از نیروی ویژه استفاده کرد و گوآجینگ و رُنگ آر را دید و گفت: پس شما دوتا هم دنبال کتاب جنگ ومو هستید.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

بعد آنها مشغول مبارزه شدند. گوآجینگ با فنگ و رُنگ آر با کانگ می جنگید آنها به خوبی از عهده حریف خود بر می آمدند اما کانگ نامرد، مبارزه با رُنگ آر را رها کرد و خنجرش را در آورد و از پشت به گوآجینگ حمله کرد. و خنجرش را در شکم او فرو کرد. رُنگ آر با دیدن این صحنه مات و مبهوت شده بود. و بغض گلویش را گرفته بود.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 در این هنگام فنگ یک ضربه به گوآجینگ زد و او را پرت کرد. رُنگ آر گوآجینگ را در آغوش گرفت. فنگ و کانگ نامرد باز هم می خواستند به آنها حمله کنند که رُنگ آر به طرف آنها سوزن پرت کرد و گوآجینگ را در آغوش گرفت و با یک پرش از آنجا فرار کرد. او با یک پرش از کنار شاهزاده رد شد و به طرف او هم سوزن پرت کرد اما به او هم آسیبی نرسید.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

فنگ جعبه را پیدا کرد و پیش شاهزاده برد. شاهزاده: ابتدا مکان خلوتی پیدا کنیم بعد آنرا باز می کنیم. دیگر صبح شده بود. رُنگ آر زیر بغل گوآجینگ را گرفته بود و او را کشان کشان به طرف کلبه شاگوآ برد رُنگ‌آر خیلی ناراحت بود و اشکهایش را در پشت پلک چشمش مخفی می کرد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

بالاخره آنها وارد کلبه شدند. رُنگ آر، گوآجینگ را به دیوار تکیه داد. هنوز خنجر در شکم گوآجینگ بود. رُنگ آر جرات نداشت خنجر را بیرون بکشد اما شاگوآ با یک حرکت خنجر را بیرون کشید. رُنگ آر یک سیلی به شاگوآ زد و اشکهایش سرازیر شد. گوآجینگ: من خوبم، او را نزن. یک بخش از کتاب جویین در رابطه با آسیب دیدن است.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

رُنگ آر: شاگوآ کمی آب بیاور. گوآجینگ اول این قرص نُه گُل را بخور. گوآجینگ: اگر تو بتوانی 7 روز و 7 شب از من مراقبت کنی ما می توانیم از دستورالعمل کتاب جویین برای التیام زخم من استفاده کنیم. اما ما نمی توانیم از مزاحمت دیگران در امان باشیم. رُنگ آر از شاگوآ پرسید: آیا چیز عجیبی در این خانه است. شاگوآ: این اتاق هم عجیب است هم ترسناک. رُنگ آر به گوآجینگ گفت: ما در این اتاق استراحت می کنیم. بهتر است برای 7 روز آب و غذا تهیه کنم. بعد به شاگوآ گفت: به هیچ کس نباید بگی ما اینجا هستیم. شاگوآ: من حتی یک کلمه هم نمی گویم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

آنها در آن اتاق مخفی مشغول تمرین شدند. آنها متوجه یک آینه در دیوار اتاق شدند که از داخل آن می توانستند بیرون را ببینند. در آن هنگام رُنگ آر متوجه شد چند نفر وارد کلبه شدند. آنها شاهزاده 5 رزمیکار، فنگ و اُیانگ بودند. البته اُیانگ نمی توانست راه برود و فنگ او را بغل می کرد. یکی از آنها به شاهزاده گفت من برای تهیه غذا بیرون می روم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

شاهزاده: من 18 سال پیش اینجا بودم. کانگ: اینجا 18 سال پیش هم همینطوری بود. شاهزاده: راهزنها اینجا زندگی می کردند و آنها چندین سرباز را کشتند. امپراتور تصمیم گرفت با آنها برخورد کند و یک گروه سرباز فرستاد تا این روستا را به آتش بکشند. بعد از آن واقعه این روستا به شهر ارواح تبدیل شد. گوآجینگ با شنیدن این حرفها گفت: اینجا باید روستای نیو باشد. مادرم در اینجا دزدیده شد و همچنین پدرم اینجا کشته شد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

شاهزاده و بقیه به خاطر پیدا کردن کتاب جشن گرفته بودند. گوآجینگ از این بابت ناراحت بود و گفت: بالاخره آنها کتاب را بدست آوردند. رُنگ آر: ما می توانیم در آینده آن کتاب را بدست آوریم. استاد دوم تو در جیب بری خیلی ماهر است او می تواند این مشکل را حل کند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

شاهزاده: با بدست آوردن این کتاب، سربازان جین در جنگ پیروز خواهند شد. و سربازان ما می توانند بر مغولها پیروز شوند. همه شما جزو شخصیتهای وفادار به جین هستید. بعد به فنگ گفت: ما همه این اعتبار را مدیون شما هستیم. اگر شما گوآجینگ را شکست نداده بودید ما موفق نمی شدیم. فنگ: من فقط چند ضربه به او زدم. این کانگ نامرد بود که با خنجر به عضو حیاتی او ضربه زد. حالا همه می توانیم یک نگاهی به کتاب جنگ یوعه فی بیندازیم.

 

 Image hosted by allyoucanupload.com

 

کتاب در یک جعبه سنگی بود. بعد از باز کردن در جعبه همه با تعجب دیدند که جعبه خالی است. شاهزاده جعبه را شکست تا شاید چیزی پیدا کند ولی داخل آن هم چیزی نبود. فنگ: ما می توانیم امشب دوباره به آنجا برویم و آنرا بدزدیم. شاهزاده: ما نمی توانیم برویم، بعد از سرقت دیشب حتما سربازان در حال آماده باش هستند. فنگ: حتی اگر آنها در حال آماده باش هم باشند من اصلا از آنها نمی ترسم. شما و کانگ لازم نیست امشب بیایید.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

5 رزمیکار به همراه فنگ خارج شدند. گوآجینگ و رُنگ آر مشغول تمرین بودند. شاگوآ وارد خانه شد که شاهزاده روی او شمشیر کشید. کانگ: او فقط یک عقب مانده ذهنی است. بعد به شاهزاده گفت: نگران نباشید حتی اگر کتاب را پیدا هم نکنیم باز هم می توانیم حکومت خودمان را حفظ کنیم. شاهزاده به بطری دارو و خنجر همسرش شیروی که برای درست کردن دارو از آنها استفاده می کرد نگاه می کرد و آنها را روی میز گذاشت.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 گوآجینگ با دیدن آنها گفت: اینها متعلق به زن عموی من است. دیگر لازم نیست منتظر بمانیم الآن باید بیرون بروم و او را بکشم. رُنگ آر دستش را کشید و گفت: تو الان زخمی هستی و اگر بیرون بروی آنها مخفی گاه ما را هم پیدا می کنند. گوآجینگ: اما اگر بخواهم 6 روز دیگر صبر کنم معلوم نیست چه اتفاقی می افتد. من نتوانستم او را در بایین و لینان بکشم. من او را در روستای نیو هم باید رها کنم. اینجا مکانی است که پدر من کشته شد. رُنگ آر: من و مادرت می خواهیم تو به خوبی زندگی کنی.

Image hosted by allyoucanupload.com

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 22 اسفند1386 و ساعت 23:40 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  بیستم و ششم

 

هر پنج نفر آنها سوار قایق بودند. فنگ گفت: این قایق برای هر پنج نفر ما کافی نیست. بعد چوب هدایت کشتی را به زیر بغل چیکونگ زد و خیلی سریع گردن گوآجینگ و رُنگ آر را گرفت. ضربه چوبی که به چیکونگ خورد باعث شد تا بدن چیکونگ بی حس شود. گوآجینگ: بالاخره یک راهی برای نجات پیدا می کنیم. چیکونگ: هدف او از بین بردن ما است.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

در این لحظه چیکونگ یک کلمه رزمی گفت و رُنگ آر منظور او را فهمید و دست فنگ را پیچاند. گوآجینگ و رُنگ آر هر دو با فنگ مشغول مبارزه شدند. بعد از مدتی مبارزه، آنها یک کشتی را دیدند که از کنار آنها می گذشت. کسانی که در کشتی بودند برای آنها طناب انداختند و آنها را سوار کشتی کردند. اما کشتی مربوط به شاهزاده ون ین خوآلی بود یعنی ناپدری کانگ البته کانگ هم در کشتی بود.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

این 5 رزمیکار کله پوک را هم که به خاطر دارید در قسمت 11 با گوآجینگ و می چوآفونگ در قصر مبارزه کردند. آن 5 نفر با دیدن عموی کانگ، خودشان را به او معرفی کردند و بعد خودشان را به چیکونگ معرفی کردند. فنگ به شاهزاده گفت: مواظب این سه نفر باش آنها مهارت بسیار بالایی دارند.

 

 Image hosted by allyoucanupload.com

 

این پیرمرد لیان زینگو صاحب مار سمی را که به خاطر دارید. او با شنیدن این حرف گفت: من مواظب گوآجینگ هستم و بعد به خاطر تسویه حسابی که به خاطر کشتن مارش داشت دست گوآجینگ را کشید گوآجینگ هم یک ضربه به او زد و او را نقش زمین کرد. لیان با تعجب گفت تو فقط یک ضربه زدی. او دوباره به گوآجینگ حمله کرد، گوآجینگ با چند ضربه اینبار او را به داخل دریا پرتاب کرد. اما همه با تعجب دیدن که او از دریا به داخل کشتی پرتاب شد.

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

گواجینگ به کنار عرشه رفت تا ببیند چه کسی در دریا بوده! کی....؟ او جوبوتون بود. بله جوبوتون زنده بود و بر پشت یک کوسه سوار شده بود. گوآجینگ: تو زنده هستی؟ جوبوتون نمی خواست سوار کشتی شود که رُنگ آر گفت: اینجا چند نفر هستند که می خواهند برادر تو را اذیت کنند. جو با کوسه‌اش سوار کشتی شد و گفت چه کسی جرات کرده؟ چیکونگ تو که نبودی؟ بعد به اطراف رفت و به 5 رزمیکار گفت شما جرات کردید؟ و در آخر به فنگ رسید و گفت: فقط تو، سمی بزرگ، دارای اعمال وحشیانه هستی.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

فنگ: کسی که به دنیا برگشته ولی لایق زنده ماندن نیست. بوتون: درست است، من روزها در دریا بودم تا عدالت را ببینم. بعد بوتون چیکونگ را دید که روی زمین نشسته. رُنگ آر : استاد من جان فنگ را در دریا نجات داد ولی او استاد من را مجروح کرد و بدنش را بی حس کرده. فنگ: تو چطور سوار کوسه شدی؟ این یک بازی بچه گانه است. بوتون: اگر تو بدن چیکونگ را از بی حسی بیرون بیاوری بعد یکی یکی باهم بازی می کنیم. و اینطوری با هم قرار می گذاریم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

فنگ به رزمیکارانی که در کشتی بودند گفت: این دوستی که سوار کوسه بودند جناب جوبوتون بزرگ از منطقه چوآنجن هستند. او به دیوانه بزرگ مشهور است. او یکی از ارشدان چیو چوچی، وان چوآی و سایر هفت شاگرد چوآنجن  است.( یعنی جوبوتون در گروه از هفت شاگرد چوآنجن ارشدتر است ) وقتی او با کوسه در دریا سفر می کرد، من از دست او خلاص شدم. ما قرار گذاشتیم که بازنده به داخل دریا بپرد و خوراک کوسه ها بشود. جو: حالا تو می‌توانی بپری! فنگ: چرا؟

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

 جو: وقتی من به داخل دریا پریدم یک اتفاق عجیبی افتاد. این کوسه را می بینی؟ این کوسه زنده مانده در حالی که ما قرار گذاشتیم تمام کوسه ها بمیرند و حتی یکی هم زنده نماند پس من برنده شدم. گوآجینگ ما فکر کردیم تو مردی! بوتون: من این کوسه را تنها دیدم و پشت او سوار شدم. و با نیرویی که داشتم به او ضربه می زدم. جو پشت آن 5 رزمیکار سوار می شد و روش رام کردن کوسه را آموزش می داد آنها هم مثل کوسه برای نجات خود تلاش می کردند اما آن 5 رزمیکار در دست جو مثل موش در دستان گربه بودند!

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

بعد به فنگ گفت: حالا تو باید به قولت عمل کنی و بدن چیکونگ را از بی حسی در بیاوری. رُنگ آر به جو گفت: اگر دوباره بخواهد به استاد من آسیب بزند چی؟ جو: نگران نباش من مواظبم اگر این کار را بکند من برادرزاده‌اش را به داخل دریا پرت می کنم. بعد فنگ بدن چیکونگ را از بی حسی در آورد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

چیکونگ گفت: جو ما دیگر اینجا کاری نداریم بهتره برویم. جو به شاهزاده گفت: یک قایق به ما بدهید تا ما برویم. شاهزاده: لطفا کمی بیشتر بمانید و به ما چیزی یاد بدهید. جو: می خواهی به تو یاد بدهم چطوری لاک پشت بشوی؟ بعد یقعه شاهزاده را گرفت که آموزش را شروع کند ولی فنگ جلوی او را گرفت و گفت: برای امروز شوخی کافی است. ( البته شاهزاده هم خیلی ترسیده بود. )

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

فنگ به شاهزاده گفت: به این 4 نفر یک قایق بدهید تا بروند. استاد تبت که می خواست جلوی فنگ خودنمایی کند گفت: این اولین بار است که من نام شما را می شنوم؟!!!! اما حالا خیلی ادعا می کنی؟ فنگ که از این حرف ناراحت شد استاد تبت را مثل توپ بلند کرد و گفت: جو بوتون این را بگیر. بعد جو هم کلی با او مثل توپ بازی کرد و سپس او را به طرفی پرتاب کرد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

سرانجام آنها سوار قایق شدند و کشتی را ترک کردند. شاهزاده که دید بین فنگ و استاد تبت کدورت پیش آمده دست آنها را به هم داد و گفت: ما با هم دوست هستیم، فنگ هم تا می توانست دست استاد تبت را فشار داد!

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

 همه در کشتی نشسته بودند که فنگ بلند شد و گفت: به این صدای فلوت گوش دهید. این فوآنگ پدر رُنگ آر بود که سوار قایق بود و دنبال دخترش می گشت. او سوار کشتی شد و با دیدن فنگ گفت: تو دختر من را ندیدی؟ فنگ: او گم شده؟ او بچه زرنگی است هیچ کس نمی تواند او را اذیت کند. شاهزاده: می‏توانم مشخصات دخترتان را بپرسم؟ فنگ: اجازه بدهید معرفی کنم. ایشان فوآنگ یااوشی رییس جزیره شکوفه های هلو است. و ایشان 6مین شاهزاده جین است. و بغیه دوستانی از جامعه رزمیکاران.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

فوآنگ می خواست خداحافظی کند که استاد تبت گفت: تو دنبال یک دختر جوان می گردی؟ فوآنگ: تو او را دیدی؟ استاد تبت: بله، افسوس که من جسد ایشان را دیدم!! سه روز پیش من جسد یک دختر جوان را دیدم که روی دریا شناور بود. او لباس سفید داشت، به همراه روبان موی طلایی رنگ. ( سایر کسانی که در کشتی بودند از این دروغهای شاخدار فکشان باز مانده بود! ) او ادامه داد: سه جسد دیگر هم کنار او بود یکی از آنها مرد جوانی بود با چشمانی درشت، دیگری یک گدای پیر بود با یک کدو تنبل، و آخری یک پیرمرد بود با مو و ریش سفید. فوآنگ به فنگ گفت: برادر فنگ؟ فنگ: کشتی من شکست و من دیروز سوار این کشتی شدم. و این اولین باری است که اینها را می بینم. این جسد ممکن است دختر تو نباشد. فوآنگ از ناراحتی فریاد زد و سوار قایقش شد و آنجا را ترک کرد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

کانگ پیش فنگ رفت و گفت من را به شاگردی قبول کنید. فنگ: من فقط روش را به یک نفر یاد می دهم و او برادرزاده ام است. ولی چند نکته به تو یاد می‏دهم‏. بعد به استاد تبت گفت: وقتی فوآنگ بفهمد که تو بهش دروغ گفتی باید با زندگی ات خداحافظی کنی. حتی شاگردش می چوآفنگ هم می تواند این کار را انجام دهد. اما ناراحت نباش تا زمانی که او فکر می کند گوآجینگ مرده، دنبال 7 مبارز می گردد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

بالاخره گوآجینگ و سه نفر دیگر به ساحل رسیدند. چیکونگ هنوز بیمار بود. چیکونگ: من یک آرزو دارم. جو گفت: تو می‌توانی بمیری! بعد از مردن تو من فنگ را می‌کشم و انتقامت را می‌گیرم!!! چیکونگ: این آرزوی من نیست. بزرگترین آرزوی من این است که از یک مهمانی مجلل لذت ببرم. و غذاهای دربار سلطنتی را بخورم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

آنها سوار یک درشکه شدند و جو آنها را به یک خانه برد. در آن خانه فقط یک دختر عقب مانده ذهنی به نام شاگوآ زندگی می‌کرد. گوآجینگ و رُنگ آر می‌خواستند مشغول آشپزی بشوند که گوآجینگ متوجه یک ظرف فلزی شد که قابل برداشتن نبود. رُنگ آر: تو با این نیرویت نمی‌توانی آنرا برداری؟!! پس آنرا بچرخان. گوآجینگ ظرف را چرخاند و دید که یک در باز شد!

 

 

رُنگ آر از شاگوآ پرسید تو چه مدت اینجا هستی؟ بعد می خواست او را بگیرد که دید او حرکات رزمی از خودش نشان می‌دهد. رُنگ آر: روش او مثل جزیره شکوفه های هلو است. و بعد از کمی مبارزه توانست او را بگیرد و با یک ضربه او را بی حس کرد. در این موقع جو وارد شد و یک نگاهی به داخل اتاق مخفی انداخت. اما با ترس بیرون امد. گوآجینگ: آنجا چی بود. جو:یک چیز مهیج آنجا بود بروید داخل و ببینید.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

آنها به داخل رفتند و اسکلت دو نفر را دیدند که کشته شده بودند یکی با خنجر و یکی با ضربه کف دست. رُنگ آر: شاگوآ مهارتش را از کجا بدست آورده و چه ارتباطی با این دو جسد دارد. بعد آنها یک شعر در کنار یکی از جسدها پیدا کردند و رُنگ آر گفت: این آدم با جزیره شکوفه های هلو در ارتباط بوده. و بعد شمشیر را برداشت و نوشته‌ی روی آنرا خواند و گفت: او باید جناب چو لین فنگ باشد. در میان 6 شاگرد پدرم او بالاترین مهارت را داشت.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 فنگ پیش شاهزاده رفت و گفت: حال اُیانگ خوب نیست. شاهزاده: نگران نباشید یک نفر را برای مراقبت از او فرستادم. من از شما می خواهم تا کانگ را به شاگردی قبول کنید. فنگ: من فقط روش را به یک نفر یاد می دهم و عهدم را نمی شکنم. و بعد رفت. کانگ به پدرش گفت: تا وقتی اُیانگ زنده است او من را قبول نمی کند؟!!!

Image hosted by allyoucanupload.com

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 15 اسفند1386 و ساعت 23:32 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز

 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  بیستم و پنجم

 

رُنگ آر گفت ضربه ای که دیروز دیدی ضربه سگ بود که چیکونگ به من یاد داده بود. حالا تو می خواهی بیستمین رییس گداها باشی. گوآجینگ: چیکونگ این مسئولیت را به تو داده چرا می خواهی به من بدهی. رُنگ آر: یک دختر رییس گروه گداها، کمی غیر عادی است. گوآجینگ و رُنگ آر مشغول صحبت کردن بودند که فنگ آمد و گفت: سریع باید برای نجاتش برویم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

اینبار چند چوب زیر سنگ قرار دادند وقتی جریان آب بالا آمد چوبها را به زیر سنگ فشار داد و بعد پیچکها را به سنگ بستند و مثل دفعه قبل عمل کردند. این دفعه موفق شدند و اُیانگ از زیر سنگ بیرون آمد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر به داخل غار رفتند. چیکونگ به گوآجینگ گفت: آن دو نفر به زودی از رُنگ آر می خواهند تا پیش آنها برود. موضوع اول این است که تو چطور مراقب من خواهی بود که هیچ گیاه دارویی در اینجا وجود ندارد و دوم اینکه چطور با فنگ رفتار کنیم. و سوم، تو چطور به منطقه مرکزی برگردی. در این هنگام فنگ به در غار آمد و گفت: از اینجا بروید بیرون و بگذارید اُیانگ استراحت کند. آنها هم به ناچار غار را ترک کردند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

آنها در کنار درختان یک کلبه چوبی ساده ساختند. گوآجینگ برای غذا دوتا خرگوش گرفته بود. رُنگ آر: باز هم خرگوش! بعد از پختن خرگوشها گوآجینگ یکی را برای فنگ برد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

اُیانگ با عمویش در مورد رُنگ آر صحبت کرد فنگ هم گفت من او را می آورم تا در کنار تو باشد. فنگ پیش آنها رفت به گواجینگ گفت فردا صد تنه درخت بیاور اگر این کار را نکنی تو  را معیوب می کنم. و به رُنگ آر گفت با من به داخل غار بیا.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

فنگ به رُنگ آر گفت: وقتی اُیانگ بیدار شد به او آب و غذا بده و مراقبش باش. چیکونگ به گوآجینگ گفت تو سرگذشت من را می دانی. گوآجینگ: نه. چیکونگ: من یک برده بودم، خانه من بوسیله افراد سلسله جین گرفته شد. پدر من برای جین ها آشپزی می‌کرد و من به اسبها غذا می دادم. من به پشت اسبها بسته می شدم و روی زمین کشیده می شدم تا نیمه جان می شدم. به هر حال من زنده ماندم و حالا به سن پیری رسیدم و دارای مهارت بالایی شدم. گوآجینگ: من منظور شما را فهمیدم من هم قوی خواهم بود و زنده می مانم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

رُنگ آر در غار پیش اُیانگ بود. دارو را در دهان او فشار داد و گفت بیا بخور. اُیانگ بیدار شد و گفت: شما همیشه تند خو با من برخورد می‌کنید. رُنگ آر می خواست از غار برود که اُیانگ گفت اگر عمویم برگردد و ببیند شما نیستید عصبانی می شود. رُنگ آر بالای سر اُیانگ بود که فنگ برگشت و گفت امشب مواظب او باش. رُنگ آر: چرا شما مواظب او نیستید پس من می روم. فنگ: اگر امشب مواظب او نباشی من گوآجینگ را می کشم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

آن شب گوآجینگ با استفاده از ضربه اژدها چند درخت قطع کرد. گوآجینگ پیش چیکونگ رفت و گفت ضربه اژدهای من دیگر کار نمی‌کند. من از 18 امین ضربه اژدها برای قطع درختان استفاده کردم بعد از 22 امین درخت دیگر نتوانستم بر مقاومت درختان غلبه کنم. چیکونگ: همه مهارتها قادرند یک یا دو درخت را قطع کنند. اما تو 21 درخت را قطع کردی. ضربه اژدها قویترین ضربه است اما نیروی تو تمام می‌شود. گوآجینگ کتاب جویین را برای من بخوان.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

رُنگ آر در غار خوابیده بود اُیانگ سینه خیز به طرف او رفت و میخواست به شانه او دست بزند که تیغهای زره رُنگ آر در دستش فرو رفت.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

گوآجینگ با چیکونگ در حال صحبت بود که دستش را به یکی از تیرهای کلبه زد و کلبه لرزید چیکونگ تعجب کرد و گفت یکبار دیگر این کار را بکن و گوآجینگ یک ضربه دیگر زد و اینبار کلبه بیشتر لرزید. گوآجینگ: من وقتی عصبانی می شوم از 72 امین مشت کومینگ، جوبوتون استفاده می کنم. او همچنین 16 شخصیت کتاب وربال را نیز به من یاد داد. این شخصیتها نام یک روش و ضربه است. صبح روز بعد گوآجینگ و چیکونگ با خنجر وسط تنه درختان را سوراخ کردند و با استفاده از مشت کومینگ درختان را قطع کردند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

 فنگ به دنبال گوآجینگ به جنگل رفت و دید که گواجینگ و چیکونگ با قدرت در حال قطع درختان هستند. رُنگ آر با تعجب پرسید چیکونگ شما چطور اینقدر قوی شدید. چیکونگ: تازه این تمام قدرت من نیست مهارت جویین خیلی قوی است ( و کلی فنگ را ترساندند. ) وقتی فنگ رفت چیکونگ گفت: این کتاب شامل حرکات دست و پا هم بود. گوآجینگ: بله. چیکونگ: پس شما دوتا آن را تمرین کنید.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

فنگ در غار مشغول خواندن کتاب جویینی بود که گواجینگ در کشتی برای او نوشته بود اما چیزی نمی‌فهمید.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر در ساحل در حال تمرین بودند و فنگ از دور آنها را تماشا می‌کرد چیکونگ هم متوجه فنگ شد و از گیج شدن او خنده اش گرفت.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

آن روز آنها یک کلک ( قایق ساخته شده با الوار ) ساختند و تصمیم گرفتند روز بعد با آن از جزیره خارج شوند. روز بعد وقتی چیکونگ بیدار شد گفت بیدار شوید قایق ما را دزدیدند. فنگ که قایق را دزدیده بود گفت: از قایقتان متشکرم. رُنگ آر یک سنگ را روی یک چوب به صورت اهرم قرار داد و به گوآجینگ گفت: روی چوب بپر تا سنگ به طرف قایق پرتاب شود.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

سنگ دوم به قایق برخورد کرد اما قایق آسیب ندید برای همین رُنگ آر روی چوب ایستاد و گفت من را پرتاب کن و گوآجینگ یک خنجر به رُنگ آر داد و بعد او را به طرف قایق پرتاب کرد. رُنگ آر توانست چند تا از طناب ها را ببرد ولی به علت ضرباتی که فنگ به زیر آب و به طرف او می زد مجبور شد به ساحل برگردد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

وقتی رُنگ آر به ساحل برگشت گفت: من چند طناب را بریدم و آنها به داخل دریا می افتند. آنها دوباره یک قایق دیگر ساختند و سوار آن شدند. رُنگ آر: استاد برای این جزیره یک اسم بگذارید. چیکونگ: جزیره فشار ارواح! تو در این جزیره اُیانگ را تحت فشار گذاشتی طوری که نمی‌تواند راه برود. رُنگ آر: چه ابرهای زیبایی، چطوره آنرا جزیره بیشمار بنامیم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

گوآجینگ دید که دو نفر در آب هستند و تقاضای کمک می‌کنند. آنها فنگ و اُیانگ بودند که بر روی یک الوار بودند و داشتند غرق می‌شدند. چیکونگ داد زد سمی بزرگ تو هستی؟ فنگ: بله. اگر به من کمک نمی‌کنید حداقل اُیانگ را نجات بدهید. او نمی تواند به شما آزاری برساند. رُنگ آر: استاد از او بخواهید که دیگر کارهای شیطانی نکند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

چیکونگ می خواست دست فنگ را بگیرد تا سوار قایق بشود اما فنگ دست او را کشید و او را به داخل دریا پرت کرد. گوآجینگ و رُنگ آر چیکونگ را به داخل قایق برگرداندند. رُنگ آر: فنگ، استاد من لطف کرد و شما را نجات داد، تو هنوز به او بدی می‌کنی؟ فنگ: منظور من این نبود، معذرت می خواهم برادر. چیکونگ: به نظر می یاد تو می خواستی میزان مهارت واقعی من را ببینی. به آنها مقداری غذا بده. رُنگ آر: ما فقط برای سه نفر غذا داریم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

فنگ: حداقل به برادرزاده من بدهید او مجروح است. گوآجینگ: سهم من را به او بده. رُنگ آر: تو فکر می کنی من بیرحم هستم. من دارم معامله می کنم بعد به فنگ گفت: سم مارهای تو به استاد من آسیب رسانده. او هنوز بهبود نیافته پادزهر را به من بده بعد می توانی هرچی که می خواهی بخوری. فنگ یک بطری از جیبش بیرون آورد و گفت: داخل این بطری پر از آب شده، من پادزهری ندارم. رُنگ آر: پس نسخه آن را به من بده، وقتی به ساحل رسیدیم آنرا تهیه می کنیم. فنگ من فقط یک قلم از آن را به تو می گویم وقتی که به من غذا بدهی. مار من یک گونه کمیاب است. زخم او وخیم است. و آسیب دیدگی چیکونگ به راحتی خوب نمی شود. گوآجینگ: تو الآن می توانی نسخه را به ما بگویی. فنگ: حتی اگر خودم بخواهم آن را درست کنم سه سال طول می کشد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

چیکونگ: او راست می گوید به آنها غذا بده. بعد رُنگ آر مقداری غذا به آنها داد. وقتی فنگ غذا را گرفت گفت: فقط یک نفر است که می تواند چیکونگ را معالجه کند. رُنگ آر: چه کسی. فنگ: چیکونگ خودش می داند. رُنگ آر: استاد او کیه؟ چیکونگ: احتیاجی به خواهش از او نیست. گوآجینگ:چرا اسمش را نمی گویی؟ رُنگ آر: اگر لازم باشد من از پدرم می خواهم سفر کند. چیکونگ: او مهارت بالایی دارد و پدرت حریف او نمی شود. من کاری را که برای خودم نفع داشته باشد و برای دیگران ضرر انجام نمی دهم. دیگر در این مورد صحبت نکنید.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در یکشنبه 5 اسفند1386 و ساعت 14:5 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

چند عکس از قسمت 33

 

این عکس ها را بنا به درخواست یکی از خوانندگان قرار می دهیم. در عکس اول چند روز بعد از ازدواج کانگ و نیانسی است. نیانسی گفت قول بده که به دیدن شاهزاده نروی ولی کانگ همان روز به دیدن شاهزاده رفت و بین نیانسی و کانگ اختلاف افتاد. اگر آرم اول سریال را از سایت ما دانلود کرده باشید عکس 3و 4 را دیده اید. بعد نیانسی کانگ را برای همیشه ترک می کند و به یک معبد که مخصوص راهبه های زن است می رود. راهبه بزرگ به نیانسی می گویید تو ...........

صبر کنید تا بقیه را خودتان ببنید. امیدوارم از سایت ما راضی باشید.

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در شنبه 4 اسفند1386 و ساعت 15:7 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  بیستم و چهارم

 

صبح رُنگ آر کمی از گوشت خرگوش به چیکونگ داد و بعد گفت گوآجینگ نمرده درسته! در آن هنگام اُیانگ وارد غار شد. اُیانگ می خواست جلو بیاید که رُنگ آر خنجرش را به طرف او گرفت. اُیانگ گفت ما چطور می‌خواهیم روزهایمان را در این جزیره متروکه بگذرانیم.

 

 

رُنگ آر گفت بیا برویم بیرون غار با یکدیگر صحبت کنیم. وقتی بیرون رفتند گفت قایق کجاست. اُیانگ گفت حتما امواج آنرا برده.  رُنگ آر کنار ساحل نشسته بود و در دریا سنگ می انداخت. اُیانگ گفت من گذاشتم امواج قایق را ببرند چون می‌خواهم بقیه روزهای عمرم را اینجا در کنار تو باشم. رُنگ آر دست اُیانگ را گرفت و گفت تو خانم نیانسی را دزدیدی؟ اُیانگ گفت او حاضر نشد خودش را تسلیم من کند.

 

 

اُیانگ گفت وقتی ما ازدواج کنیم ...... در این هنگام رُنگ آر دست اُیانگ را پیچاند و خنجرش را روی گردن او گذاشت و گفت: این بار تو را نمی‌کشم ولی دوباره تکرار نشود.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

رُنگ آر به داخل غار رفت که دید حال چیکونگ بد است. چیکونگ گفت سم مار در بدن من است و این سم نیروی من را به مقدار زیادی کاهش داده است. و به رُنگ آر گفت می خواهم یک خواهشی از تو بکنم بیا و کنار من زانو بزن. و بعد چند جمله گفت، رُنگ آر گفت شما از من می خواهید ... چیکونگ گفت بله من هیجدهمین رییس گروه گداها بودم تا امروز و حالا تو نوزدهمین رییس این گروه هستی. و بعد چوب مخصوص را به رُنگ آر داد و گفت 15 ام ماه هفتم چهار نفر از ارشدان و بقیه‌ی اعضای گروه گداها در شهر یویانگ جمع می شوند. این چوب را ببر تا آنها ببیند وقتی آنها چوب را ببینند خودشان متوجه می‌شوند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

حالا من 36 ضربه از ضربه سگ را به تو یاد میدهم. این 36 ضربه بوسیله موسس گروه گداها ابداع شده. این ضربه را فقط رییس گروه یاد دارد. در این هنگام نیمه شب گوآجینگ و فنگ روی یک تخته چوب بودند و به طرف جزیره پارو می‌زند که یک کوسه به آنها نزدیک شد و فنگ با نیروی ویژه کوسه را کشت. ( پس گوآجینگ و اُیانگ فنگ زنده هستند! )

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

آن شب چیکونگ کمی با رُنگ آر روش جدید را تمرین کرد. صبح روز بعد اُیانگ به جلوی غار آمد رُنگ آر پرسید چرا آمدی؟ اُیانگ گفت دلم برای شما تنگ شده بود. رُنگ آر: تو دنبال دردسر می‌گردی. اُیانگ گفت من میخواهم از شما معذرت خواهی کنم ... رُنگ آر: پس تو می توانی گردنت را برای غذا ببری!! اُیانگ: یعنی اگر من بمیرم تو ناراحت نمی‌شوی؟ پس اگر تو اینقدر بی احساسی دیگر نمی‌خواهم با تو زندگی کنم. من می روم تا با آن گدای پیر بجنگم. حالا که تو به من جواب رد دادی من سنگ دل شدم.

رُنگ آر: بسیار خوب من اجازه می دهم تا استادم یک درس به بدهد. رُنگ آر: دنبال من بیا. اُیانگ هم که فکر کرد او قصد بازی کردن دارد دنبال او دوید.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

رُنگ آر به بالای یک صخره رفت و به داخل دریا پرید و وانمود کرد که در حال غرق شدن است اُیانگ بدبخت هم که شنا یاد نداشت برای نجات او به داخل دریا پرید رُنگ آر هم خنجرش را در آورد و بدن اُیانگ را خط خطی کرد. ( به دلیل بد آموزی برای خانمها و خشونت زیاد این قسمت را سانسور می‌کنیم. ) اُیانگ زخمی هم هر طور بود از دریا بیرون آمد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

رُنگ آر در جنگل در حال راه رفتن بود که پایش به یک طناب گیر کرد و یک سنگ بزرگ رها شد البته قبل از اینکه سنگ به رُنگ آر برخورد کند به پیچک درختان گیر کرد و ایستاد. رُنگ آر هم فکری به خاطرش رسید یک سنگ کوچک برداشت و زیر سنگ بزرگ قرار داد و یک طناب به سنگ کوچک بست. بعد پیچک درختان را که سنگ بزرگ را نگه داشته بودند برید و گفت اُیانگ حالا تو می‌میری.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

اُیانگ که می خواست از چیکونگ انتقام بگیرد به داخل غار رفت و گفت رُنگ آر غرق شده! چیکونگ به سختی از جایش بلند شد. وقتی اُیانگ دید چیکونگ اینقدر بیمار است خندید و گفت من امروز تو را می‌کشم. رُنگ آر از بیرون غار صدا زد پدر شما چرا اینجا هستید. عموی اُیانگ شما چرا به سختی مجروح شدید. اُیانگ: دوشیزه فوآنگ، سعی نکن من را فریب بدهی. بعد اُیانگ بیرون رفت و گفت چرا از من نخواستید بیایم بیرون. رُنگ آر گفت دنبال من بیایید و بعد بالای کوه رفت همان جایی که سنگ بزرگ را گذاشته بود.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 اُیانگ هم داشت از کوه بالا می‌رفت. در آن هنگام گوآجینگ و فنگ به نزدیکی جزیره رسیدند و فنگ آنها را بالای کوه دید.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

بعد رُنگ آر یک طناب به اُیانگ داد و گفت این طناب را بگیر این طناب به سنگ کوچک که در زیر سنگ بزرگ بود بسته شده بود. وقتی اُیانگ طناب را کشید سنگ بزرگ رها شد و روی پای اُیانگ افتاد فنگ خودش را سریع به آنجا رساند ولی نتوانست سنگ را تکان دهد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

رُنگ آر، گوآجینگ را پیش چیکونگ برد. گوآجینگ گفت من اینجا هستم فنگ وارد غار شد و گفت من هم اینجا هستم. فنگ بدلیل اُیانگ خیلی عصبانی بود و با آنها مشغول مبارزه شد، گوآجینگ و رُنگ آر را شکست داد و دستش را روی گردن چیکونگ گذاشت و گفت به آنها بگو برای نجات برادرزاده من بیایند. رُنگ آر گفت ما به شما کمک می کنیم ولی شما باید قول بدهید به ما صدمه نزنید. فنگ گفت فقط در این جزیره.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

فنگ از اُیانگ پرسید کی باعث شد این اتفاق بیفتد. اُیانگ گفت هیچ کس، این اشتباه خودم بود. هر سه سنگ را هل دادند ولی سنگ تکان نخورد. رُنگ آر گفت من می‌خواهم تنها به راه حل فکر کنم بعد گوآجینگ و فنگ از آنجا رفتند. رُنگ آر به اُیانگ گفت چرا به عمویت نگفتی؟ ایانگ گفت او از زنها متنفر است و تو را می کشد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

فنگ برگشت و گفت خورشید دارد غروب می‌کند. ولی رُنگ آر راه حلی پیدا نکرده بود. فنگ به رُنگ آر گفت خنجرت را بده تا پای اُیانگ را قطع کند. فنگ نتوانست پای برادرزاده اش را ببرد و از گوآجینگ خواست این کار را بکند. در این هنگام رُنگ آر فکری به ذهنش رسید و گفت ما می توانیم از درختان کمک بگیریم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

فنگ پیچک درختان را دور شاخه ها پیچید و یک سر آن را پایین انداخت و دور سنگ بستند. اما آب نیز بالا آمده بود. فنگ دوباره خنجر را برداشت تا پای اُیانگ را قطع کند. رُنگ آر یک ساقه نی پیدا کرد و به فنگ داد تا اُیانگ بتواند با آن زیر آب نفس بکشد. بعد شاخه درختان را که با طناب به سنگ بسته بودند پایین کشیدند و رها کردند ولی پیچکها نازک بودند و پاره شدند. رُنگ آر گفت بهتره تا فردا صبر کنیم تا پیچکها رشد کنند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

بعد به همراه گواجینگ به داخل غار رفت. آن شب هرسه کنار آتش نشسته بودند و با هم صحبت می‌کردند. چیکونگ به رُنگ آر گفت کسی که رییس گروه می‌شود باید فرق خوب و بد را بداند. گوآجینگ با تعجب پرسید مگر چه کسی رییس گروه شده. رُنگ آر گفت بعدا به تو می‌گویم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

فنگ کنار اُیانگ نسشته بود و با او صحبت می‌کرد البته سر اُیانگ زیر آب بود و چیزی نمی‌شنید. فنگ گفت: من عموی تو نیستم بلکه پدرت هستم. من وقتی 20 سالم بود منطقه غرب را فتح کردم. وقتی 25 سالم شد به مناطق مرکزی سفر کردم. من در تمام عمرم یک زن را دوست داشتم که مادر تو بود. و تو بوسیله برادر ارشد من بزرگ شدی، چون من معبد شتر سفید را ترک کرده بودم تا برای خودم شهرتی پیدا کنم. وقتی من برگشتم مادرت در بستر مرگ بود. رقابت با چیکونگ و فوآنگ یائوشی باعث شد تا من نتوانم مواظب مادرت باشم. و اگر کتاب جویین را بدست بیاورم آنها را در خوآشان می کشم. وقتی آب پایین رفت اُیانگ بیرون آمد و گفت شما چی گفتید من چیزی نشنیدم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

صبح گوآجینگ متوجه شد کسی کنار غار راه می رود گفت: چه کسی آنجاست؟ چیکونگ: فنگ منتظر شماست تا برادرزاده اش را نجات بدهید. رُنگ آر: ما به غیر از الآن فرصت دیگری برای عصبانی کردن او نداریم. فنگ داد زد خانم فوآنگ شما بیدارید؟ گوآجینگ می خواست بیرون برود که رُنگ آر چیزی به او گفت. گوآجینگ بیرون رفت و به فوآنگ گفت: رُنگ آر گفته وقتی او نجات پیدا می‌کند که پیچکها رشد کنند. همه ما باید تا زمان اصلی استراحت کنیم.

Image hosted by allyoucanupload.com

بعد رُنگ آر و گوآجینگ به کنار ساحل رفتند و بازی می کردند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

رُنگ آر و گوآجینگ کنار ساحل نشستند و رُنگ آر مشغول مرتب کردن موهای گوآجینگ بود. گوآجینگ گفت من از مادرم و ششمین استادم دور شدم و همین طور جوبوتون، افسوس که او مرده است. رُنگ آر: به او فکر نکن. گوآجینگ: بهتره به فکری راهی برای بیرون رفتن از این جزیره باشیم.

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در سه شنبه 2 بهمن1386 و ساعت 0:11 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  بیستم و  سوم

 

گوآجینگ و چیکونگ داخل اتاق بودند و لباس عوض کردند بعد گوآجینگ به روی عرشه رفت و دنبال جوبوتون می گشت که فنگ به او گفت من از جو خواستم تا کتاب جویین را برای من بنویسد ولی او سر قولش نبود بنابراین همان طور که در قول دومش گفته بود به داخل دریا پرید. بعد به گوآجینگ گفت اگر جو این کار را نکرد تو باید برای من انجام بدهی.

Image hosted by allyoucanupload.com

گوآجینگ گفت حتی اگر من را بکشی هم این کار را نمی کنم. وقتی گواجینگ و چیکونگ در حال استراحت بودند صدای مار شنیدند و بعد فنگ به انها حمله کرد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 گوآجینگ با روش مبارزه جوبوتون در برابر فنگ مقاومت کرد. و سپس هر دو به روی عرشه‌ی کشتی رفتند گوآجینگ و چیکونگ دیدند که روی عرشه پر از مار است بنابراین روی یکی از دکلهای کشتی رفتند. فنگ گفت: شما چه مدت بدون آب و غذا می توانید آنجا دوام بیاورید؟

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

فنگ به اُیانگ گفت آنها دو روز بیشتر نمی‌توانند دوام بیاورند فردا من با چیکونگ مبارزه می‌کنم و تو با گواجینگ. اُیانگ گفت فهمیدم. فنگ با عصبانیت گفت فهمیدی؟ تو از آن احمق ضعیف‌تری. آیانگ گفت من 90 درصد حریف او می شوم! 70 درصد! حداقل 50 درصد! عمویش گفت فکر نکنم حتی 30 درصد هم حریف او بشوی!

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

موقع ناهار آیانگ و عمویش بر روی عرشه مشغول غذا خوردن شدند تا چیکونگ و گواجینگ را تحریک کنند. چیکونگ به گواجینگ گفت برویم پایین و با انها بجنگیم و یک ظرف غذا برداریم. گوآجینگ گفت من انرژی این کار را ندارم. بعد فنگ بقیه غذاها را داخل دریا ریخت.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

رُنگ آر در قایق خودش دنبال گواجینگ می گشت.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

در آن هنگام گواجینگ عقابش را دید. او تکه‌ای از لباسش را برید و با خون انگشتش روی آن یادداشتی برای رُنگ آر نوشت.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

رُنگ آر که نا امید در قایق نشسته بود، عقاب گوآجینگ را دید و یادداشت را خواند بعد به طرف مسیری که عقاب نشان می داد حرکت کرد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

فنگ برای خوردن غذای دوم به روی عرشه آمد و میز غذای مفصلی چیدند. چیکونگ دیگر نتوانست جلوی گرسنگی خودش را بگیرد و از دکل پایین رفت و در مقابل غذا قبول کرد که گوآجینگ کتاب جویین را برای فنگ بنویسد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

چیکونگ به گوآجینگ گفت: برای فنگ یک کتاب جعلی بنویس. و به گوآجینگ یاد داد چطور جای کلمات را عوض کند. چیکونگ  گفت: بعد فنگ به یک وزغ تبدیل می‌شود. و بعد گوآجینگ مشغول نوشتن کتاب جعلی شد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

صبح روز بعد چیکونگ کتاب را به فنگ داد و گفت این همان کتابی است که ما 20 سال برای آن مبارزه کردیم. اُیانگ گفت عموی من احتیاجی به این کتاب ندارد و از مهارت بالایی برخوردار است.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

اُیانگ و عمویش به طبقه پایین کشتی رفتند و تصمیم گرفتند کشتی را با تمام سرنشینان آن آتش بزنند. چیکونگ و گوآجینگ در اتاق خود نشسته بودند که چیکونگ گفت بهتره برویم بیرون. در روی عرشه انها قایقی را که فنگ برای فرار خودش گذاشته بود را دیدند و با آن فرار کردند اُیانگ آتش را روشن کرد ولی وقتی به روی عرشه آمدند دیدند که چیکونگ قایق آنها را برده!

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

در آن هنگام که رُنگ آر برای پیدا کردن گوآجینگ در حال جستجو بود، وارد کشتی شد. فنگ گردن او را گرفت و  به چیکونگ گفت شاگردت را می خواهی؟ چیکونگ قایق را دورتر نگه داشت و خودش با استفاده از  نیروی ویژه به داخل کشتی رفت.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

چیکونگ و فنگ مشغول مبارزه شدند. اُیانگ، رُنگ آر را برداشت و به داخل قایق پرید. گوآچینگ که خیلی غیرتی شده بود یک ضربه کاری به بازوی اُیانگ زد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

مبارزه بین چیکونگ و فنگ خیلی بالا گرفت و بعد از چند دقیقه مبارزه فنگ یک مار به طرف چیکونگ پرت کرد و مار گردن چیکونگ را نیش زد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

رُنگ آر و گوآجینگ برای نجات چیکونگ وارد کشتی شدند. رُنگ آر، چیکونگ را به داخل قایق برد و گوآجینگ با فنگ مشغول مبارزه شد. رُنگ آر در قایق بود که ناگهان دید کشتی به علت شدت آتش سوزی منفجر شد در حالی که گوآجینگ در کشتی بود. ( صحنه ای بسیار تکان دهنده بود گوآجینگ جلوی چشمان رُنگ‌آر کشته شد. شاید هم نه؟ )

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

 رُنگ آر، چیکونگ و اُیانگ شب را در قایق خوابیدند. صبح وقتی رُنگ آر بیدار شد پرسید گوآجینگ کجاست. اُیانگ با خونسردی گفت عموی من و گوآجینگ کشته شدند. بعد از چند دقیقه پارو زدن اُیانگ گفت آنجا یک جزیره است. رُنگ آر گفت میدانم آن یک جزیره کوچک است.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

بعد از چند دقیقه پارو زدن وارد جزیره شدند. چیکونگ که در اثر سم مار بیمار شده بود در غار استراحت می‌کرد. اُیانگ دو تا خرگوش را برای غذا آورده بود. اُیانگ در غیاب گواجینگ تصمیم داشت نظر رُنگ آر را جلب کند. رُنگ آر به آیانگ گفت تو باید بیرون غار بخوابی ولی اُیانگ گفت من ساکت همین کنار می خوابم. رُنگ آر هم یکی از چوبهای داخل آتش را در مکانی که اُیانگ می خواست بخوابد انداخت و اُیانگ مجبور شد از غار بیرون برود. اُیانگ هنگام بیرون رفتن گفت: هر چقدر تو بیشتر پرخاشگری کنی من بیشتر تو را دوست دارم.