برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.
خلاصه قسمت چهل و دوم
آخرین قسمت افسانه عقابهای مبارز
جو بوتون داشت می دوید و یین گو به دنبالش بود. یین گو به جو گفت: فوآنگ تو را 15 سال در جزیره زندانی کرد. تو در این مدت چه کاری انجام دادی؟ جو خیلی به مغزش فشار آورد تا یادش بیاید ولی هیچ چیز یادش نیامد. جو راه افتاد و رفت و یین گو هم به دنبالش رفت.
رُنگ آر برای غذا سیب زمینی کباب کرده بود. گوآجینگ به چیکونگ گفت: کمی استراحت کنید. مبارزه به زودی شروع می شود. چیکونگ: شاید من پیر شدم، ولی هنوز نیرو و مهارت من خوب است. بعد به رُنگ آر گفت: تو فکر می کنی مهارت من بیشتر است یا پدرت؟ رُنگ آر: مهارت تو و پدرم تقریبا برابر است. ولی اگر تو ببازی من هر روز غذاهای لذیذی برای تو درست می کنم. حالا تو از بردن خوشحال می شوی یا باختن؟
آنها در حال حرف زدن بودند که فنگ آنجا آمد. چیکونگ: تو چقدر زود به اینجا آمدی. فنگ: حالا که من زود آمدم، ما دوتا می توانیم مبارزه را شروع کنیم. بعد هر دو مشغول مبارزه شدند. رُنگ آر: استاد 2 سال از تمرین محروم بوده.
فنگ با تمرین زیاد و یاد گرفتن قسمتی از کتاب جویین توانسته بود مهارت و نیروی درونی خودش را افزایش بدهد. فنگ چند ضربه به چیکونگ زد و اگر مبارزه ادامه پیدا می کرد، چیکونگ حتما آسیب می دید. رُنگ آر برای جلوگیری از مبارزه چند تا از جملات کتاب جویین را که به فنگ یاد داده بود را خواند. البته رُنگ آر همه چیز را برعکس به فنگ اموخته بود. فنگ با شنیدن این جملات نیروی درونی اش به هم ریخت و دچار سر گیجه و بی تعادلی شد و از آنجا رفت.
چیکونگ: تو از روش جالبی استفاده کردی. رُنگ آر: ولی شما این روش را به من یاد ندادید. چیکونگ: درسته. پدرت آن را به تو یاد داده؟ در این موقع فوآنگ آمد و گفت: شما خجالت نمی کشید پشت سر دیگران صحبت می کنید. رُنگ آر به طرف پدرش دوید. فوآنگ: حالا تو کاملا بزرگ شده ای. هر دفعه که من تو را بعد از مدتی می بینم، تو بیشتر به مادرت شبیه می شوی.
گوآجینگ می خواست به فوآنگ سلام کند که فوآنگ اصلا به او محل نداد. ( چون گوآجینگ فکر می کرد، فوآنگ استادهایش را کشته و با او جنگید ) فوآنگ به چیکونگ گفت: به تو تبریک می گویم که فنگ را شکست دادی. چیکونگ: من او را شکست ندادم. من هر وقت که دستپخت دختر تو را می خورم واقعا خوشحال می شوم. رُنگ آر: من به شرطی برای تو آشپزی می کنم که تو به پدرم ببازی. فوآنگ: تو در هر دو صورت باید برای استادت آشپزی کنی. چیکونگ از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد.
فوآنگ به چیکونگ گفت: تو در اثر مبارزه با فنگ، خسته شدی. وقتی که تو تازه نفس شدی ما مبارزه می کنیم. چیکونگ: این را بهانه نکن. بیا جلو و مبارزه کن. رُنگ آر: من یک پیشنهاد دارم که شما می توانید مبارزه کنید. شما مدت زیادی است که با هم دوست هستید. شما دوتا بطور جداگانه با گوآجینگ مبارزه کنید. هر کس که بیشترین ضربه را از او بخورد بازنده است.
فوآنگ و چیکونگ گفتند فکر خوبی است. فوآنگ به طرف گوآجینگ رفت که برای اولین بار چشم تو چشم یکدیگر قرار گرفتند. رُنگ آر: چه اتفاقی می افتد اگر شما با 300 ضربه نتوانید گوآجینگ را شکست بدهید. چیکونگ: هدف رُنگ آر این است که مهارت گوآجینگ را به ما نشان بدهد.
ابتدا نوبت فوآنگ بود که با گوآجینگ مبارزه کند. مبارزه با دست نبود بلکه با استفاده از روشهای نیروی درونی بود. فوآنگ به بالای یک صخره رفت و مشغول نی زدن شد. نیروی درونی فوآنگ از نی به صورت یک تونلی از انرژی خارج می شد. گوآجینگ هم با روش جویین و اژدهای ایستاده به مدت چند دقیقه نیروی درونی خودش را جمع کرد.
بعد شروع به ساختن یک اژدها کرد. این اژدها از سایر اژدهاهایی که او در طول سریال ساخته بود قوی تر و بزرگتر بود. بعد گوآجینگ با یک ضربه اژدها را به طرف فوآنگ پرتاب کرد. اژدها وارد تونل انرژی نی فوآنگ شد ولی نتوانست فوآنگ را شکست بدهد و در داخل تونل انرژی از بین رفت.
در آن لحظه فنگ وارد شد. فنگ یک انرژی بسیار زیاد رها کرد و همه به زمین خوردند، حتی فوآنگ. اُیانگ فنگ که عقل خودش را از دست داده بود، فوآنگ را با راهب ییدنگ اشتباه گرفته بود و به او گفت: مهارت انگشت یی یانگ تو نمی تواند من را شکست بدهد. بعد گوآجینگ را با اُیانگ جوان اشتباه گرفت.
فنگ به گوآجینگ گفت: پدر تو شکست ناپذیر است. گوآجینگ خیلی رسمی گفت: مهارت تو خیلی خوب است و ما نمی توانیم تو را شکست بدهیم. فنگ: تو چرا با من اینطوری صحبت می کنی. من پدر تو هستم. در آن لحظه رُنگ آر گفت: تو گفتی که مهارتت از همه بهتر است، اما یک نفر است که مهارتش از تو بالاتر است. و تو نمی توانی او را شکست بدهی. فنگ: او کی هست؟ رُنگ آر: نام او اُیانگ فنگ است. فنگ: این اسم چقدر آشنا است.
بعد از گوآجینگ پرسید، اسم من چیه؟ گوآجینگ هم که خیلی ساده و راستگو بود گفت: شما اُ... که رُنگ آر به وسط حرفش پرید و گفت: تو خودت اسمت را نمی دانی بعد از ما می پرسی. اُیانگ فنگ می خواهد با تو مبارزه کند و کتاب جویین تو را بدزدد. فنگ: او کجاست؟ رُنگ آر سایهی فنگ را نشان داد و گفت: او هست. فنگ به زمین که سایهاش روی آن افتاده بود مشت می زد که دستش درد گرفت و فرار کرد. چیکونگ و فوآنگ با تعجب به او نگاه کردند و چیکونگ گفت: او زیاد زنده نمی ماند.
گوآجینگ به فوانگ گفت: رییس فوآنگ ... ناگهان فوآنگ و چیکونگ برگشتند و چپ چپ به گوآجینگ نگاه کردند. چیکونگ: من باید یک سیلی به تو بزنم. چرا با فوآنگ اینطوری برخورد می کنی. رُنگ آر: او را درست خطاب کن. گوآجینگ تازه فهمید و گفت: پدر زن. چیکونگ: حالا درست شد. و بعد گوآجینگ به فوآنگ احترام گذاشت. همه خوشحال شدند و می خندیدند، مخصوصا رُنگ آر.
روز بعد همه به یک مسافرخانه رفتند. صبح گوآجینگ برای چیکونگ صبحانه آورد که دید چیکونگ رفته. رُنگ آر و فوآنگ وارد اتاق شدند که گوآجینگ به آنها گفت: چیکونگ رفته. فوآنگ: چیکونگ همیشه اینطوری ناپدید میشه. بعد به گوآجینگ گفت: حالا که مادر تو فوت کرده، نزدیکترین شخص به تو استاد، که جناِ است. او را برای مراسم ازدواج خودت و رُنگ آر به جزیره شکوفه های هلو بیاور. گوآجینگ: خیلی خوب است. رُنگ آر: پسر کودن. فوآنگ چپ چپ به رُنگ آر نگاه کرد و گفت: دوباره هیچ کس نباید به گوآجینگ بگوید کودن. گوآجینگ هم از این حرف خیلی خوشش آمد.
در آن هنگام عقاب گوآجینگ آمد و یک نامه آورد. در نامه نوشته بود: ( سپاه مغولها می خواهند به شیانگ یانگ حمله کنند. من بعد از مرگ مادرت شرمنده هستم تا تو را ببینم. هرگز به صحرا برنگرد ) گوآجینگ: این نامه را خوآجن نوشته. بعد به فوآنگ گفت: مغولها می خواهند به شیانگ یانگ حمله کنند. ما باید چکار کنیم.
فوانگ: تو فورا به شیانگ یانگ برو. اگر فرماندهی آنجا به تو گوش کرد، به او در دفاع از شهر کمک کن. و اگر گوش نکرد، با یک ضربه او را بکش. من و رُنگ آر در جزیره منتظر خبر تو هستیم که رُنگ آر گفت: پدر! فوآنگ: باشه، رُنگ آر هم با تو می آید.
کمی آن طرف تر خانم مو بیهوش روی زمین افتاده بود. رُنگ آر، نیانسی را بیدار کرد. نیانسی گفت: بچه من کجاست و گوآجینگ بچه را به او داد. نیانسی با دیدن رُنگ آر و گوآجینگ خوشحال شد. نیانسی: این بچه از خون کانگ است. کانگ در مدت زندگیاش کارهای شیطانی زیادی انجام داد. وقتی او بزرگ بشود من به او می گویم که کارهای پدرش را دنبال نکند. گوآجینگ: وقتی او بزرگ بشود من تمام مهارتم را به او یاد می دهم.
گوآجینگ و رُنگ آر آماده شدند که بروند. نیانسی به گوآجینگ گفت: این بچه هنوز اسمی ندارد. شما می توانید یک اسم برای او انتخاب کنید. گوآجینگ: من و پدر این بچه برادر خوانده بودیم. من اسم او را یانگ گوآ می گذارم و امیدوارم در آینده مرد خوبی بشود. رُنگ آر: هر وقت که خواستی برای دیدن ما به جزیره شکوفه های هلو بیا. و بعد خداحافظی کردند و رفتند.
شب گوآجینگ و رُنگ آر به کاخ فرماندهی شهر شیانگ یانگ رفتند. فرمانده در حال جشن گرفتن بود که گوآجینگ و رُنگ آر او را گرفتند. گوآجینگ به فرمانده گفت: مغولها به زودی می خواهد به شهر شیانگ یانگ حمله کنند. تو باید شهر را آماده کنی و درخواست کمک کنی. فرمانده هم که خیلی ترسیده بود گفت: من همه چیز را فهمیدم تو می توانی با خیال راحت بروی.
شب گوآجینگ و رُنگ آر می خواستند به چادر یکی از فرماندهی مغولها حمله کنند. گوآجینگ با چاقو کمی از چادر را پاره کرد و دید شخص داخل چادر، توآلی است. در آن هنگام یک قاصد برای توآلی پیام آمد. توآلی: حال خان چطور است؟ قاصد: خان مریض شده است. خان سربازان را بطرف امپراطوری شیشیا هدایت می کرد که از روی اسب افتاد و برای سه روز بیمار بود. دکتر گفته خان برای صد روز زنده می ماند و از شما خواسته تا به شمال برگردید تا شما را ببیند.
در این هنگام گوآجینگ با خنجر چادر را پاره کرد و وارد شد. توآلی با دیدن گوآجینگ گفت: پدر من مریض است. گوآجینگ: من هم با تو به دیدن خان می آیم. و بعد همدیگر را در آغوش گرفتند و گریه کردند. رُنگ آر: تو خودت را قهرمان می نامی اما حالا مثل بچه ها گریه می کنی. گوآجینگ: تو هم با من به مغولستان می آیی؟ رُنگ آر: اگر تو هنوز تصمیم داری همسر شاهزاده بشوی، من تو را می کشم.
گوآجینگ و رُنگ آر به صحرای مغولستان رسیدند. وقتی به نزدیکی چادرها رسیدند گوآجینگ به رُنگ آر گفت: اینجا منتظر من باش. من به دیدن خان می روم. گوآجینگ پیش خان رفت و به او سلام کرد. خان هم از دیدن او خوشحال شد و گفت: من و جاموهی برادر خوانده بودیم و بالاخره او به دست من کشته شد. بعد به گوآجینگ و توآلی گفت: شما دوتا سعی کنید هیچ وقت با یکدیگر نجنگید.
خان و گوآجینگ به کنار همان کوهی که عقابها زندگی می کردند، رفتند. خان یک عقاب را دید. او تیر و کمانش را برداشت تا عقاب را شکار کند. اما تیر به عقاب نخور. خان: این اولین باری است که من شکار یک عقاب را از دست می دهم. گوآجینگ: شما قلمروی زیادی دارید. چند نفر از مردم بخاطر اهداف شما مردند. چند نفر از زنها بیوه شدند، و چند بچه یتیم شدند. خان عصبانی شد و می خواست با شلاق گوآجینگ را بزند. گوآجینگ: شما من را بزرگ کردید و آموزش دادید. اما شما باعث مرگ مادر من شدید. اما من یک سوال از شما دارم. شما قادر هستید چه مقدار زمین را تصرف کنید بعد از اینکه شما را بخاک سپردند؟ خان: هیچ کدام از افرادی که کنار من هستند جرات ندارند اینطوری که تو صحبت کردی با من صحبت کنند.
"در سال 1227 میلادی چنگیز خان فوت کرد." گوآجینگ خان را ترک کرد و پیش رُنگ آر رفت. رُنگ آر: آخرین کلمات خان چی بود؟ وقتی او 14 ساله بود، چهارتا از اسبهای او را دزدیدند. او 5 روز و 5 شب دزدها را تعقیب کرد. او در راه با یک نفر به نام جاموهی آشنا شد. او به خان گفت: سرنوشت همه مردم در همه جا یکسان است. و به او کمک کرد تا از دست دشمنان خلاص شود. رُنگ آر: قبل از اینکه خان بمیرد، او به نرمی سخن گفت: " قهرمان ... "
پایان
در سال 2001 گروه جین یانگ عقابهای مبارز را در چین فیلمبرداری کرد. حالا این سریال با کمک و نظرات شما دوستان به پایان رسید. امیدوارم مورد پسند و رضایت شما واقع شده باشد. اولین قسمت سریال افسانه عقابهای مبارز، از شبکه یک در تاریخ جمعه 25 شهریور 1384 پخش شد و امروز 3 مرداد 1387 ما این سریال را تمام کردیم. از اینکه در این 11 ماه که از تاریخ افتتاح این وبلاگ می گذرد ما را همراهی کردید خیلی متشکرم. 47 عکس از قسمت چهل و دوم با ابعاد بزرگ برای شما قرار می دهیم. برای دانلود این عکسها بر روی کلمه دانلود در پایین کلیک کنید.




