تبليغاتX
افسانه شجاعان و عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  چهل و دوم

آخرین قسمت افسانه عقابهای مبارز

 

جو بوتون داشت می دوید و یین گو به دنبالش بود. یین گو به جو گفت: فوآنگ تو را 15 سال در جزیره زندانی کرد. تو در این مدت چه کاری انجام دادی؟ جو خیلی به مغزش فشار آورد تا یادش بیاید ولی هیچ چیز یادش نیامد. جو راه افتاد و رفت و یین گو هم به دنبالش رفت.

 

 

رُنگ آر برای غذا سیب زمینی کباب کرده بود. گوآجینگ به چیکونگ گفت: کمی استراحت کنید. مبارزه به زودی شروع می شود. چیکونگ: شاید من پیر شدم، ولی هنوز نیرو و مهارت من خوب است. بعد به رُنگ آر گفت: تو فکر می کنی مهارت من بیشتر است یا پدرت؟ رُنگ آر: مهارت تو و پدرم تقریبا برابر است. ولی اگر تو ببازی من هر روز غذاهای لذیذی برای تو درست می کنم. حالا تو از بردن خوشحال می شوی یا باختن؟

 

 

آنها در حال حرف زدن بودند که فنگ آنجا آمد. چیکونگ: تو چقدر زود به اینجا آمدی. فنگ: حالا که من زود آمدم، ما دوتا می توانیم مبارزه را شروع کنیم. بعد هر دو مشغول مبارزه شدند. رُنگ آر: استاد 2 سال از تمرین محروم بوده.

 

 

فنگ با تمرین زیاد و یاد گرفتن قسمتی از کتاب جویین توانسته بود مهارت و نیروی درونی خودش را افزایش بدهد. فنگ چند ضربه به چیکونگ زد و اگر مبارزه ادامه پیدا می کرد، چیکونگ حتما آسیب می دید. رُنگ آر برای جلوگیری از مبارزه چند تا از جملات کتاب جویین را که به فنگ یاد داده بود را خواند. البته رُنگ آر همه چیز را برعکس به فنگ اموخته بود. فنگ با شنیدن این جملات نیروی درونی اش به هم ریخت و دچار سر گیجه و بی تعادلی شد و از آنجا رفت.

 

 

چیکونگ: تو از روش جالبی استفاده کردی. رُنگ آر: ولی شما این روش را به من یاد ندادید. چیکونگ: درسته. پدرت آن را به تو یاد داده؟ در این موقع فوآنگ آمد و گفت: شما خجالت نمی کشید پشت سر دیگران صحبت می کنید. رُنگ آر به طرف پدرش دوید. فوآنگ: حالا تو کاملا بزرگ شده ای. هر دفعه که من تو را بعد از مدتی می بینم، تو بیشتر به مادرت شبیه می شوی.

 

 

گوآجینگ می خواست به فوآنگ سلام کند که فوآنگ اصلا به او محل نداد. ( چون گوآجینگ فکر می کرد، فوآنگ استادهایش را کشته و با او جنگید ) فوآنگ به چیکونگ گفت: به تو تبریک می گویم که فنگ را شکست دادی. چیکونگ: من او را شکست ندادم. من هر وقت که دستپخت دختر تو را می خورم واقعا خوشحال می شوم. رُنگ آر: من به شرطی برای تو آشپزی می کنم که تو به پدرم ببازی. فوآنگ: تو در هر دو صورت باید برای استادت آشپزی کنی. چیکونگ از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد.

 

 

فوآنگ به چیکونگ گفت: تو در اثر مبارزه با فنگ، خسته شدی. وقتی که تو تازه نفس شدی ما مبارزه می کنیم. چیکونگ: این را بهانه نکن. بیا جلو و مبارزه کن. رُنگ آر: من یک پیشنهاد دارم که شما می توانید مبارزه کنید. شما مدت زیادی است که با هم دوست هستید. شما دوتا بطور جداگانه با گوآجینگ مبارزه کنید. هر کس که بیشترین ضربه را از او بخورد بازنده است.

 

 

فوآنگ و چیکونگ گفتند فکر خوبی است. فوآنگ به طرف گوآجینگ رفت که برای اولین بار چشم تو چشم یکدیگر قرار گرفتند. رُنگ آر: چه اتفاقی می افتد اگر شما با 300 ضربه نتوانید گوآجینگ را شکست بدهید. چیکونگ: هدف رُنگ آر این است که مهارت گوآجینگ را به ما نشان بدهد.

 

 

ابتدا نوبت فوآنگ بود که با گوآجینگ مبارزه کند. مبارزه با دست نبود بلکه با استفاده از روشهای نیروی درونی بود. فوآنگ به بالای یک صخره رفت و مشغول نی زدن شد. نیروی درونی فوآنگ از نی به صورت یک تونلی از انرژی خارج می شد. گوآجینگ هم با روش جویین و اژدهای ایستاده به مدت چند دقیقه نیروی درونی خودش را جمع کرد.

 

 

 بعد شروع به ساختن یک اژدها کرد. این اژدها از سایر اژدهاهایی که او در طول سریال ساخته بود قوی تر و بزرگتر بود. بعد گوآجینگ با یک ضربه اژدها را به طرف فوآنگ پرتاب کرد. اژدها وارد تونل انرژی نی فوآنگ شد ولی نتوانست فوآنگ را شکست بدهد و در داخل تونل انرژی از بین رفت.

 

 

در آن لحظه فنگ وارد شد. فنگ یک انرژی بسیار زیاد رها کرد و همه به زمین خوردند، حتی فوآنگ. اُیانگ فنگ که عقل خودش را از دست داده بود، فوآنگ را با راهب ییدنگ اشتباه گرفته بود و به او گفت: مهارت انگشت یی یانگ تو نمی تواند من را شکست بدهد. بعد گوآجینگ را با اُیانگ جوان اشتباه گرفت.

 

 

فنگ به گوآجینگ گفت: پدر تو شکست ناپذیر است. گوآجینگ خیلی رسمی گفت: مهارت تو خیلی خوب است و ما نمی توانیم تو را شکست بدهیم. فنگ: تو چرا با من اینطوری صحبت می کنی. من پدر تو هستم. در آن لحظه رُنگ آر گفت: تو گفتی که مهارتت از همه بهتر است، اما یک نفر است که مهارتش از تو بالاتر است. و تو نمی توانی او را شکست بدهی. فنگ: او کی هست؟ رُنگ آر: نام او اُیانگ فنگ است. فنگ: این اسم چقدر آشنا است.

 

 

بعد از گوآجینگ پرسید، اسم من چیه؟ گوآجینگ هم که خیلی ساده و راستگو بود گفت: شما اُ... که رُنگ آر به وسط حرفش پرید و گفت: تو خودت اسمت را نمی دانی بعد از ما می پرسی. اُیانگ فنگ می خواهد با تو مبارزه کند و کتاب جویین تو را بدزدد. فنگ: او کجاست؟ رُنگ آر سایه‌ی فنگ را نشان داد و گفت: او هست. فنگ به زمین که سایه‌اش روی آن افتاده بود مشت می زد که دستش درد گرفت و فرار کرد. چیکونگ و فوآنگ با تعجب به او نگاه کردند و چیکونگ گفت: او زیاد زنده نمی ماند.

 

 

گوآجینگ به فوانگ گفت: رییس فوآنگ ...  ناگهان فوآنگ و چیکونگ برگشتند و چپ چپ به گوآجینگ نگاه کردند. چیکونگ: من باید یک سیلی به تو بزنم. چرا با فوآنگ اینطوری برخورد می کنی. رُنگ آر: او را درست خطاب کن. گوآجینگ تازه فهمید و گفت: پدر زن. چیکونگ: حالا درست شد. و بعد گوآجینگ به فوآنگ احترام گذاشت. همه خوشحال شدند و می خندیدند، مخصوصا رُنگ آر.

 

 

روز بعد همه به یک مسافرخانه رفتند. صبح گوآجینگ برای چیکونگ صبحانه آورد که دید چیکونگ رفته. رُنگ آر و فوآنگ وارد اتاق شدند که گوآجینگ به آنها گفت: چیکونگ رفته. فوآنگ: چیکونگ همیشه اینطوری ناپدید میشه. بعد به گوآجینگ گفت: حالا که مادر تو فوت کرده، نزدیکترین شخص به تو استاد، که جن‌اِ است. او را برای مراسم ازدواج خودت و رُنگ آر به جزیره شکوفه های هلو بیاور. گوآجینگ: خیلی خوب است. رُنگ آر: پسر کودن. فوآنگ چپ چپ به رُنگ آر نگاه کرد و گفت: دوباره هیچ کس نباید به گوآجینگ بگوید کودن. گوآجینگ هم از این حرف خیلی خوشش آمد.

 

 

در آن هنگام عقاب گوآجینگ آمد و یک نامه آورد. در نامه نوشته بود: ( سپاه مغولها می خواهند به شیانگ یانگ حمله کنند. من بعد از مرگ مادرت شرمنده هستم تا تو را ببینم. هرگز به صحرا برنگرد ) گوآجینگ: این نامه را خوآجن نوشته. بعد به فوآنگ گفت: مغولها می خواهند به شیانگ یانگ حمله کنند. ما باید چکار کنیم.

 

 

فوانگ: تو فورا به شیانگ یانگ برو. اگر فرمانده‌ی آنجا به تو گوش کرد، به او در دفاع از شهر کمک کن. و اگر گوش نکرد، با یک ضربه او را بکش. من و رُنگ آر در جزیره منتظر خبر تو هستیم که رُنگ آر گفت: پدر! فوآنگ: باشه، رُنگ آر هم با تو می آید.

 

 

 گوآجینگ با رُنگ آر در کنار یک درخت ایستاده بود و صحبت می کرد. گوآجینگ: من حالا می فهمم. وقتی خان افرادش را فرستاد تا مادر من را اسیر کنند، مادرم با گرفتن زندگی‌اش می خواست من را راهنمایی کند. گوآجینگ و رُنگ آر سوار اسب بودند و در حال عبور بودند که صدای گریه یک بچه را  شنیدند. رُنگ آر در میان علفها یک بچه را پیدا کرد.

 

 

کمی آن طرف تر خانم مو بیهوش روی زمین افتاده بود. رُنگ آر، نیانسی را بیدار کرد. نیانسی گفت: بچه من کجاست و گوآجینگ بچه را به او داد. نیانسی با دیدن رُنگ آر و گوآجینگ خوشحال شد. نیانسی: این بچه از خون کانگ است. کانگ در مدت زندگی‌اش کارهای شیطانی زیادی انجام داد. وقتی او بزرگ بشود من به او می گویم که کارهای پدرش را دنبال نکند. گوآجینگ: وقتی او بزرگ بشود من تمام مهارتم را به او یاد می دهم.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر آماده شدند که بروند. نیانسی به گوآجینگ گفت: این بچه هنوز اسمی ندارد. شما می توانید یک اسم برای او انتخاب کنید. گوآجینگ: من و پدر این بچه برادر خوانده بودیم. من اسم او را یانگ گوآ می گذارم و امیدوارم در آینده مرد خوبی بشود. رُنگ آر: هر وقت که خواستی برای دیدن ما به جزیره شکوفه های هلو بیا. و بعد خداحافظی کردند و رفتند.

 

 

شب گوآجینگ و رُنگ آر به کاخ فرمانده‌ی شهر شیانگ یانگ رفتند. فرمانده در حال جشن گرفتن بود که گوآجینگ و رُنگ آر او را گرفتند. گوآجینگ به فرمانده گفت: مغولها به زودی می خواهد به شهر شیانگ یانگ حمله کنند. تو باید شهر را آماده کنی و درخواست کمک کنی. فرمانده هم که خیلی ترسیده بود گفت: من همه چیز را فهمیدم تو می توانی با خیال راحت بروی.

 

 

شب گوآجینگ و رُنگ آر می خواستند به چادر یکی از فرمانده‌ی مغولها حمله کنند. گوآجینگ با چاقو کمی از چادر را پاره کرد و دید شخص داخل چادر، توآلی است. در آن هنگام یک قاصد برای توآلی پیام آمد. توآلی: حال خان چطور است؟ قاصد: خان مریض شده است. خان سربازان را بطرف امپراطوری شیشیا هدایت می کرد که از روی اسب افتاد و برای سه روز بیمار بود. دکتر گفته خان برای صد روز زنده می ماند و از شما خواسته تا به شمال برگردید تا شما را ببیند.

 

 

در این هنگام گوآجینگ با خنجر چادر را پاره کرد و وارد شد. توآلی با دیدن گوآجینگ گفت: پدر من مریض است. گوآجینگ: من هم با تو به دیدن خان می آیم. و بعد همدیگر را در آغوش گرفتند و گریه کردند. رُنگ آر: تو خودت را قهرمان می نامی اما حالا مثل بچه ها گریه می کنی. گوآجینگ: تو هم با من به مغولستان می آیی؟ رُنگ آر: اگر تو هنوز تصمیم داری همسر شاهزاده بشوی، من تو را می کشم.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر به صحرای مغولستان رسیدند. وقتی به نزدیکی چادرها رسیدند گوآجینگ به رُنگ آر گفت: اینجا منتظر من باش. من به دیدن خان می روم. گوآجینگ پیش خان رفت و به او سلام کرد. خان هم از دیدن او خوشحال شد و گفت: من و جاموهی برادر خوانده بودیم و بالاخره او به دست من کشته شد. بعد به گوآجینگ و توآلی گفت: شما دوتا سعی کنید هیچ وقت با یکدیگر نجنگید.

 

 

خان و گوآجینگ به کنار همان کوهی که عقابها زندگی می کردند، رفتند. خان یک عقاب را دید. او تیر و کمانش را برداشت تا عقاب را شکار کند. اما تیر به عقاب نخور. خان: این اولین باری است که من شکار یک عقاب را از دست می دهم. گوآجینگ: شما قلمروی زیادی دارید. چند نفر از مردم بخاطر اهداف شما مردند. چند نفر از زنها بیوه شدند، و چند بچه یتیم شدند. خان عصبانی شد و می خواست با شلاق گوآجینگ را بزند. گوآجینگ: شما من را بزرگ کردید و آموزش دادید. اما شما باعث مرگ مادر من شدید. اما من یک سوال از شما دارم. شما قادر هستید چه مقدار زمین را تصرف کنید بعد از اینکه شما را بخاک سپردند؟ خان: هیچ کدام از افرادی که کنار من هستند جرات ندارند اینطوری که تو صحبت کردی با من صحبت کنند.

 

 

"در سال 1227 میلادی چنگیز خان فوت کرد." گوآجینگ خان را ترک کرد و پیش رُنگ آر رفت. رُنگ آر: آخرین کلمات خان چی بود؟ وقتی او 14 ساله بود، چهارتا از اسبهای او را دزدیدند. او 5 روز و 5 شب دزدها را تعقیب کرد. او در راه با یک نفر به نام جاموهی آشنا شد. او به خان گفت: سرنوشت همه مردم در همه جا یکسان است. و به او کمک کرد تا از دست دشمنان خلاص شود. رُنگ آر: قبل از اینکه خان بمیرد، او به نرمی سخن گفت: " قهرمان ... "

 

 

پایان

 

در سال 2001 گروه جین یانگ عقابهای مبارز را در چین فیلمبرداری کرد. حالا این سریال با کمک و نظرات شما دوستان به پایان رسید. امیدوارم مورد پسند و رضایت شما واقع شده باشد. اولین قسمت سریال افسانه عقابهای مبارز، از شبکه یک در تاریخ جمعه 25 شهریور 1384 پخش شد و امروز 3 مرداد 1387 ما این سریال را تمام کردیم. از اینکه در این 11 ماه که از تاریخ افتتاح این وبلاگ می گذرد ما را همراهی کردید خیلی متشکرم. 47 عکس از قسمت چهل و دوم با ابعاد بزرگ برای شما قرار می دهیم. برای دانلود این عکس‌ها بر روی کلمه دانلود در پایین کلیک کنید.

 

 دانلود

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در پنجشنبه 3 مرداد1387 و ساعت 18:25 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز

 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت هفتم

 

گواجینگ تا صبح بالای کوه  خواب بود و به محض بیدار شدن به سراغ استاد رفت که روی سنگی نشسته بود رفت و از او تشکر کرد.استاد به گواجینگ گفت الان میتونی بری  ولی از این به بعد هر نیشه شب اینجا بیا و فقط مواضب باش به کسی نگی چون جون خودت به خطر میفته...ما شاگر و استاد نیستیم...اینو همیشه یادت باشه.

گواجینگ میخواست پائین بره که با دیدن ارتفاع کمی شکه شد و استاد وقتی قیافه مسخره گواجینگ را دید او را به پایئن انداخت.گواجینگ با سرعتی خیره کننده به پائین سقوط میکرد و کمک میخواست که استاد پیر برای او طناب انداخت و او را نزدیک زمین فرود آورد.

دوشی نوه خان بزرگ که نامزد خواجن هم محسوب میشد با هدایای زیادی به قبیله تاموچین اومد و گفت:پدر بزرگم دستور داده هدایای نامزدی را بیارم و تاموچین گفت تو از 10 سال پیش که آخرین بار دیدمت خیلی بزرگتر شدی و به توالی دستور داد که هدایا را تحویل بگیرد.دوشی به خواجن نگاهی چاپلوسانه کرد و گفت خواجن انداخت و گفت منو یادت میاد و خواجن هم بدون توجه پشتش را کرد و رفت.

در خیمه دوشی  که معلوم بود درست تربیت نشده و بی ادبانه رفتار میکند به تاموچین گفت پدربزرگم گفت که شما کی هدایا را میفرستید؟ تاموچین گفت  من فردا خودم شخصأ هدایا را خدمت پدربزرگت می برم.خنچی و گواجینگ با هم  در حضور استادان دیگر تمرین میکردند و به قدری گواجینگ با  خنچی هماهنگ شده بود که  تشویق استادان دیگرش را  برنگیخت.

آنها مشغول تشویق گواجینگ بودند که متوجه گله اسبی شدند و یک اسب چشم خنسان(استاد سوارکاری) را گرفت و به همه گفت نگاه کنید من چطور این اسب را رام میکنم ولی بعد از کمی تعقیب اسب نتونست موفق به گرفتنش بشه...گواجینگ به سرعت دنبال اسب رفت و گفت من این کارو انجام میدم  شروع به رام کردن اسب کرد و موفق شد و این شک استادان گواجینگ را برانگیخت.استاد کو گفت شما چطور با اینکه چشم دارید متوجه این موضوع نشدید که نیروی درونی گواجینگ بیشتر از اونی شده که ما بهش آموزش دادیم.ما هیچ کدوم به این درجه از قدرت نیروی درونی نرسیدیم و دوست دارم بدونم کی اونو مخفیانه آموزش میده.خنسان مخواست بره از او بپرسه که استاد کو گفت که نیازی نیست امشب تعقیبش میکنیم تا بفهمیم. 

 

نیمه شب گواجینگ  مثل معمول به کوه رفت و به سرعت از کوه بالا رفت و استادان که در تعقیب او بودند از این کار متحیر  ماندند و در عین حال از تعقیب باز ماندند.استاد کو گفت همینجا منتظرش میمونیم تا برگرده.گواجینگ به استاد که به طور مرموزی نشسته بود پشت بوتها نزدیک شد و سلام کرد که استاد سریع او را نشاند و ساکت کرد و جمجمه هایی که روی هم چیده شده بود را نشان داد و گواجینگ که این صحنه را در بچگی دیده بود میخواست  حرف بزنه که باز هم استاد او را ساکت کرد.

چند دقیقه بعد می چانگ فو به آنجا رسید و شروع به تمرین هنرهای رزمی مخصوص خود کرد و در حین تمرین با روح همسرش و انتقام گیری او از استادان گواجینگ سخن میگفت و بعد رفت.

استاد پیر بعد از رفتن او به محل تمرین رفت و بعد از برسی جمجمه ها گفت این زن خیلی نیرومدنه.گواجینگ به استاد گفت این زنو میشناسم  اون برای انتقام گرفتن از استادان من اینجا اومده و من میرم به اونا میگم.استاد به گواجینگ گفت اونا حریفش نمیشن.صبح استادان که هنوز پای کوه منتظر بودند بیخبر از اینکه گواجینگ و استاد پیر از طرف دیگر پائین آمدن در گوشه ای نشسته بودند که جوآر به خنسان گفت بیا بریم بالا  شلاق او را گرفت  و آرام آرام با انداختن شلاق به قسمتهای مناسب کوه از آن بالا رفتند.

 گواجینگ و استادش که مخفیانه به اردوگاه خان بزرگ آمده بودند به دنبال می چانگ فو ناگهان  متوجه شدند که در چادر سانکونگ خبرهایی است.و فاالگوش  وایساد و به حرفهای حضار آنجا که خود سانکونگ و ون ین خوالی و جاموکا بود گوش داد.آنها در فکر نابود کردن تاموچین بودند.جاموکا به آنها گفت درسته که اون برادر خونده منه ولی من میدونم اون قصد داره قلمرو منو تصرف کنه و من باید پیمان برادریمونو بشکنم.ون ین خوالی هم  گفت امشب تمام اشیاء قلمرو تاموچین مال جناب سانکونگه و البته سربازانش مال جناب جاموکا.

می چانگ فو در اردوگاه به سرعت دنبال محل اختفای استادان گواجینگ میگشت و استاد هم که این را میدانست به گواجینگ گفت برو و به استادات بگو من میخوام اونا رو ببینم و گواجینگ هم به سرعت رفت.در چادر استادان... جوآر از بالای کوه جمجمه ها را آورده بود و استادان شک کرده بودند به گواجینگ که او دارد به کمک می چانگ فو تمرین میکنه تا انتقام مرگ همسر می چانگ فو را بگیره. که البته خنچی با آنها مخالف بود.استاد کو گفت ما منتظر اون می مانیم و اول کار اونو تمام میکنیم و بعد به سراغ می چانگ فو میریم که البته با مخالفت 3 تا از استادا روبرو شد و آرای آنها مساوی بود و آنها به یاد استاد ششم که سالها پیش فوت کرده بود افتادند.

در چادر تاموچین توالی در مقابل پدرش زانو زده بود با التماس از او میخواست که از ازدواج خواجن و دوشی جلوگیری کند به دلیل اینکه خواجن گواجینگ را دوست دارد  که با مخالفت تاموچین مواجه شد.

گواجینگ وارد چادر استادان شد که استاد کو سریع او را  زمین زد و میخواست به او ضربه نهایی را بزند که خنچی جلوی استاد را گرفت که البته به راهتی استاد شمشیر خنچی را به گوشه ای پرتاب کرد و به همراه 4 استاد دیگر دوباره میخواستند به گواجینگ ضربه بزنند که اینبار خنچی با بدنش گواجینگ را پوشاند تا او را نکشند  و همینطور هم شد.

خنچی گفت بهتره اول ازش سئوال بپرسیم.خنسان به او گفت کی بهت حرکات جدید یاد داده...گواجینگ به او گفت اون داره میاد اینجا و استاد کو و دیگر استادان به سرعت به بیرون چادر رفتند و اطراف را نگاه کردند و در جستوجوی می چانگ فو بوددن البته استاد پیر در جلوی آنها ایستاده بود.گواجینگ بیرون آمد و میخواست به استاد پیر احترام بزارد که جوآر جولی او را گرفت و گفت می چانگ فو کجاست؟گواجینگ گفت اون داره میاد اینجا و استاد کو بقدری اصبانی شد که  ضربه با عصا به طرف گواجینگ زد که البته استاد پیر جلوی ضربه را گرفت.جوآر به او گفت میتونم بگم افتخار آشنایی با کی را دارد.گوایجنگ با خنده گفت اون اسمش مائو است.ولی جوآر زد تو زوقش.استاد مائو  از گروه جنگجویان تعریف کرد.استاد کو به استاد مائو گفت علت حضورشون چیه آیا به قرار مبارزه با استاد چیو مربوطه؟استاد مائو گفت  نه به هیچ وجه به استاد چیو مربوط نیست و گواجینگ هم به طور اتفاقی دیدم و هنگامی که متوجه شدم او جوان درستکاری است روشهای تقویت نیروی درونی را بهش یاد دادم ولی به او هیچ حرکتی یاد ندادم و اونو به شاگردی قبول نکردم.

استاد کو با تقدیر از تلاش استاد مائو او را به داخل چادر هدایت کرد و گواجینگ هم با تحسین استادها رو برو شد.خواجن هم از راه رسید و به گواجینگ در مورد اصرار پدرش برای ازدواج او با دوشی گفت که گواجینگ موضوع را عوض کرد و گفت من متوجه شدم که سانکونگ و جاموکا میخواخند پدرتو در راه محاصره کنند و بکشند و به خواجن گفت که به آنها خبر بده و خواجن هم سریع از آنجا رفت.در چادر استاد مائو و 6 استاد گواجینگ در فکر نقشه ای برای شکست دادن می چانگ فو بودند.

خواجن که به سرعت در راه بازگشت به خانه بود اسیر می چانگ فو شد.و به محل تمرین برده شد.خواجن با دیدن جمجمه ها خیلی ترسید و پرسید برای چی اونو انجا آورده.می چانگ فو گفت تا زمان تمرین فن جدید من روی تو یک ساعت مونده ...من می چانگ فو ...و داستان زندگی خود را برای او تعریف کرد.و بعد از آن میخواست خواجن را بکشد که استادان گواجینگ همگی سر رسیدند و طوری وانمود کردند که انگار تعداد آنها بسیار زیادتر از واقعیت امر باشد و حتی با نقش بازی کردن برای هم باعث ترس می چانگ فو شدند.و حتی در صحبتهای بلندشون با هم اینطور میگفتند که اگر می چانگ فو از آسیب رساندن به دیگران و گروه جنگجویان دست بردارد ما یک فرصت به او میدهیم.

می چانگ فو به آنها گفت استادان محترم صداتون را شنیدم لطفأ مهارتتان را به من نشان بدهید.و از خواجن فاصله گرفت که گواجینگ سریع او را فراری داد ولی خودش به دست می چانگ فو افتاد...استاد مائو به دیگران فرامان داد او را محاصره کنند.آنها با چرخیدن دور می چانگ فو او را گیج کرده بودن ولی می چانگ فو گفت برای آزادی گواجینگ دو سئوال  میپرسد که استاد مائو به او اجازه داد بپرسد.می چانگ فو گفت معنی  جمله ذخیره سرب با جیوه سرب چیه؟استاد گفت یعنی اینکه برای تقویت کلیه باید گرمای درونی بدن انسان ثابت بشه .سئوال دوم معنی  نوزاد خاص چیه؟استاد به او گفت من معنی اینو بهت نمیگم بهتره از اینجا بری.می چانگ فو هم گواجینگ را به گوشه ای انداخت و رفت.

 

استاد به گروه رزمیکاران رو کرد و گفت من مجبور شدم برای نجاتن جان گواجین یکی از رازها را فاش کنم و ممکنه می چانگ فو از این راز برای صدمه زدن به مردم استفاده کنه...مهارت رزمی من از اون پائین تره...اگر اون شاگرده استادش دیگه چه عجوبه ایه؟گواجینگ برای رساندن خبر توطعه به تاموچین از آنجا رفت و استاد کو هم به خواجن گفت تو هم بهتره بری دنبال برادرت تا سربازان را به کمک اونها ببرند.گواجینگ به افراد تاموچین رسید که به سمت اردوگاه خان بزرگ در حرکت بودند...و به تاموچین ماجرا را گفت و تاموچین هم به افرادش دستور داد که حواسشون را بیشتر جمع کنند.و داخل جنگل موضع بگیرند.بعد از چند دقیقه لشکر ون ین خوالی به نزدیک جنگل رسیدند.

تاموچین به آنها پیشنهاد مزاکره داد ولی بعد از کمی گفتگو متوجه شد که آنها فقط برای جنگآمدند و حتی دوشی که جلودار سپاه ون ین بود تاموچین را به بریدن سرش تهدید کرد که با خشم گواجینگ همراه شد.گواجینگ به تنهایی به سمت لشکر دشمن حمله کرد و به سراغ  دوشی رفت و او را با خود به سمت سپاه تاموچین برد که به سمتش تیراندازی کردند که با جاخالی گواجینگ یک تیر اشتباهی به پشت دوشی برخورد کرد که این کار با تحصین سپاه تاموچین همراه بود.

گواجینگ دوشی را به جلوی پای تاموچین انداخت و تاموچین از ساکونگ خواست عقب نشینی کننند و او هم پذیرفت.جاموکا جلو رفت و گفت میخوام با برادر خواندم صحبت کنم و به طرف نیروهای تاموچین رفت.تاموچین به او گفت تو هنوز خودت را برادر من میدونی و با او به گوشه ای رفت. جاموکا به او گفت تو رئیس یک قبیله بزرگ هستی پس چرا میخوای مغولها را بر ضد امپراطوری جینگ بشورونی.تاموچین گفت موغولها باید با هم متحد بشند و دست از باج سبیل دادن به جینگی ها بردارند.

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط فن چینیان در چهارشنبه 2 مرداد1387 و ساعت 1:58 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
   

خلاصه قسمتهای قبلی را چطور بخوانیم؟

 

ما هر دفعه بالای هر خلاصه این موضوع را توضیح می دهیم. تعجب می کنم که شما سوال می کنید. ابتدا در قسمت پیوندهای روزانه بر روی گزینه همه پیوندها چپ کلیک کنید. یک پنجره باز می شود که می توانید بر روی قسمت مورد نظر کلیک کنید تا آنرا بخوانید. چون تعداد قسمتها زیاد است در پایین این پنجره شماره دو و یک وجود دارد که برای خواندن سایر صفحه ها شماره دیگر را انتخاب کنید.

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 26 تیر1387 و ساعت 22:33 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  چهل و یکم

 

مادرش به گوآجینگ گفت: من 20 سال پیش تو را در روستای نیو حامله بودم. یک روز پدرت با کشیش چیو آشنا شد. بعد مادرش خنجر گوآجینگ را بیرون آورد و گفت: او یک خنجر به پدرت داد و یکی به عمویت. او نام تو را گوآجینگ گذاشت. می دانی چرا؟ گوآجینگ: بخاطر اینکه من کارهای شرم آور سلسله جین را فراموش نکنم. مادر: درسته. پسر جناب یانگ ( کانگ ) آبروی پدرش را برد. تو باید آبروی پدرت را حفظ کنی. گوآجینگ: بله.

 

 

مادر: حالا به مادرت گوش کن. زندگی انسان کوتاه است. کار اشتباهی انجام نده. گوآجینگ: بله. مادرش گفت: آفرین و بعد با خنجر طنابهای گوآجینگ را پاره کرد و بعد خودش را کشت. گوآجینگ مادرش را در آغوش گرفت و از چادر خان بیرون رفت. خان هم دستور داد تا سربازان او را دستگیر کنند. توآلی به سربازان دستور داد فقط گوآجینگ را دستگیر کنند و کسی نباید او را مجروح کند.

 

 

سربازان به دنبال گوآجینگ رفتند. گوآجینگ در حالی که مادرش در آغوشش بود فرار می کرد و با سربازان مبارزه می کرد. گواجینگ اسب یکی از سربازان را گرفت و فرار کرد. در راه یک نفر یک تیر به گواجینگ زد و گوآجینگ از روی اسب افتاد. آن تیر پیکان نداشت و آسیبی به گوآجینگ نرسید. آن تیر را استاد کماندار به گوآجینگ زد. گوآجینگ: استاد جبی، شما برای دستگیری من اینجا هستید. جبی: بله. گوآجینگ: پس بگذارید اول مادرم را دفن کنم. گوآجینگ مشغول کندن زمین شد.

 

 

گوآجینگ مادرش را دفن کرد. گوآجینگ و استاد جبی به مادرش احترام گذاشتند. استاد جبی به گوآجینگ گفت: تو می توانی بروی. ما هیچ چیزی ندیدیم. تو وقتی بچه بودی زندگی‌ات را بخاطر من به خطر انداختی. بعد از سربازان خودش پرسید، شما گوآجینگ را دیده اید. همه گفتند: نه. استاد جبی اسبش را به گوآجینگ داد تا برود که توآلی رسید.

 

 

توآلی به گوآجینگ گفت: برادر تو خوبی. گوآجینگ بخاطر حمایت از استاد جبی گفت: جبی می خواهد من را به خان تحویل دهد. توآلی عصبانی شد و با دست جبی را به عقب هل داد. بعد دست گوآجینگ را گرفت و گفت: من اسب قرمزت را آوردم و مقداری طلا. من تو را از اینجا می برم. توآلی، گوآجینگ را تا انتهای صحرا بدرقه کرد و بعد از هم خداحافظی کردند. گواجینگ سوار اسبش شد و در صحرا راه می رفت.

 

 

گوآجینگ به یک رستوران در چین رفت. او بی حال و بی رمق روی صندلی نشسته بود و در غم از دست دادن مادرش و رُنگ آر بود. چند نفر چینی وارد رستوران شدند و گفتند: او مغولی است. همه با چوب به او حمله کردند و او را زدند. اما گوآجینگ اصلا از خودش دفاع نکرد و فقط کتک می خورد. کشیش چیو که از آنجا می گذشت، گوآجینگ را شناخت و با یک ضربه همه آنها را زد و گوآجینگ را بیرون برد. چیو به گوآجینگ گفت: چرا از خودت دفاع نکردی؟

 

 

گوآجینگ: من از بچگی مهارتهای رزمی را تمرین می کنم، اما من نتوانستم از مادرم مواظبت کنم. من می خواستم انتقام پدرم را بگیرم اما باعث شدم مردم زیادی بمیرند.

 

 

گوآجینگ و استاد چیو در حال حرف زدن بودند که جو و چوآنرن از آنجا عبور کردند. چوآنرن فرار می کرد و جو او را می‌گرفت و کمی هم کتکش می زد. جو در کنار یک درخت چشمهایش را بست و تا 10 شمرد تا چوآنرن فرار کند و او دوباره پیدایش کند. گوآجینگ و چیو می خواستند با جو صحبت کنند که جو به حرفهای آنها گوش نداد و به دنبال چوآنرن رفت.

 

 

جو به دنبال چوآنرن می گشت که وارد یک خانه شد. چوآنرن در خانه برای جو تله گذاشته بود ولی جو پایش در تله نیفتاد. چوآنرن بیرون آمد و با جو صحبت می کرد که جو یک مار را دید و فرار کرد. ( جو بوتون از مار می ترسید) چوآنرن هم نقطه ضعف جو را پیدا کرد.

 

 

چیو و گوآجینگ به طرف خوآشان می رفتند که در راه 5 رزمیکار کله پوک به کشیش چیو حمله کردند. گوآجینگ عقب تر ایستاده بود و فقط نگاه می کرد.

 

 

مبارزه برای استاد چیو کمی مشکل شده بود. گوآجینگ می خواست به چیو کمک کند. ولی می ترسید که دوباره با کسی مبارزه کند. چون در جنگ مغولها آدمهای زیادی را کشته بود، دچار عذاب وجدان شده بود. (این هم یکی از عکسهای آرم اول سریال)

 

 

گوآجینگ در یک گوشه نشسته بود که پیرمردی که صاحب مار سمی بود ( لیان زینگو ) آمد و به گوآجینگ گفت: تو اینجا چکار می کنی؟ گوآجینگ: من نمی دانم تمرین هنرهای رزمی درست است یا غلط. لیان: معلومه غلط است. گوآجینگ: پس من می خواهم هنرهای رزمی خودم را فراموش کنم. لیان: من راه حلش را یاد دارم. گوآجینگ: خوب، به من نشان بده. لیان می خواست خون مارش را که گوآجینگ 2 سال پیش خورده بود، پس بگیرد. برای همین به گوآجینگ گفت: وقتی من تمام خون تو را بخورم، تو دیگر مهارت رزمی نداری. لیان گردن گوآجینگ را گاز گرفت که گوآجینگ گفت: تو داری چکار می کنی. گوآجینگ یک مشت به سر لیان زد و بعد گردنش را گرفت و او را به داخل دره پرت کرد. و لیان مرد.

 

 

گوآجینگ نشسته بود که اُیانگ فنگ را دید که بر روی دستهایش راه می رفت و مثل دیوانه ها رفتار می کرد. بعد فنگ وارد یک غار شد. گوآجینگ اورا تعقیب کرد و دید، رُنگ آر در غار به او آموزش می دهد. فنگ می خواست سریعتر یاد بگیرد. رُنگ آر: حالا که گوآجینگ سه بار زندگی تو را نجات داده، تو دیگر نمی توانی من را مجبور کنی. من هر چیزی که بخواهم به تو یاد می دهم.

 

 

فنگ دست رُنگ آر را گرفت که گوآجینگ وارد غار شد و گفت: من تو را نجات می دهم. فنگ با دیدن گوآجینگ فرار کرد. رُنگ آر ابتدا با دیدن گوآجینگ خوشحال شد اما بعد یادش آمد که با او قهر است. گوآجینگ رُنگ آر را صدا زد. اما رُنگ آر‌ گفت: من تو را نمی شناسم. گوآجینگ: بعد از اینکه تو رفتی من به دنبال تو به صحرا آمدم. وقتی دیدم تو در شنها افتادی خیلی ترسیدم. اما بعد فهمیدم که آن یک مترسک است.

 

 

رُنگ آر رفت و گوآجینگ هم به دنبال او رفت. رُنگ آر: چرا دنبال من می آیی. گوآجینگ: من دیگر نمی خواهم از تو جدا بشوم. رُنگ آر: تو داماد خان هستی، چرا دنبال یک دختر فقیر مثل من می آیی. گوآجینگ: خان مادر من را کشته. من چطور می توانم برگردم. رُنگ آر: پس تو دنبال من آمدی، چون تحت تعقیب هستی. گوآجینگ: می دانم که تو از دست من ناراحت هستی. تو می توانی من را مجروح کنی یا بکشی. رُنگ آر: من این را نمی خواهم. ما هرگز دوباره یکدیگر را نمی بینیم. دیگه دنبال من نیا.

 

 

گوآجینگ: من چکار کنم تا تو من را ببخشی. رُنگ آر راه افتاد و رفت. رُنگ آر: من را فراموش کن. خوآجن دنبال تو می گردد. من به تو اعتماد دارم، اگر تو الان بمیری. گوآجینگ به کنار دره رفت تا به پایین بپرد. رُنگ آر سریع دوید و گوآجینگ را گرفت و گفت: من فقط یک کلمه گفتم و تو می خواهی بپری.

 

 

رُنگ آر ناراحت و غمگین گفت: من در بچگی مادرم را از دست دادم و پدر من را دوست ندارد. حالا من در دنیا هیچ کس را ندارم. در آن هنگام جو بوتون آمد و به رُنگ آر گفت: تو چرا ناراحت هستی؟ چه کسی تو را اذیت کرده؟ رُنگ آر: او.

 

 

جو چند سیلی آهسته به گوآجینگ زد. رُنگ آر: من از او ناراحت هستم. چرا تو او را می زنی. تو کار ساده ای مثل کشتن چوآنرن را نتوانستی انجام بدهی. جو پس من الان می روم و او را می کشم.

 

 

رُنگ آر: فنگ من را مجبور کرد تا کتاب جویین را به او یاد بدهم. من همه را بر عکس به او گفتم و نیروی درونی او تغییر کرد. حالا من تعجب می کنم که چرا او برعکس راه می رود. رُنگ آر: فردا مبارزه در خوآشان است و همه برای مبارزه به آنجا می روند. پدرم، چیکونگ، جوبوتون، فنگ و چوآنرن آنجا می روند. از این 5 نفر جوبوتون بالاترین مهارت رزمی را دارد.

 

 

چوآنرن دو مار در دستش گرفته بود و جو را تعقیب می کرد. جو هم از مار می ترسید و فرار می کرد. در آن هنگام یین گو آمد و با چوآنرن مبارزه کرد. یین گو: تو  آن شب پسر من را کشتی. یین گو با چوآنرن در حال مبارزه بود که چوآنرن او را پرت کرد. یین گو در هوا بود که جو پرید و او را گرفت ( جو شوهر یین گو است، اما جو به دلیل اینکه کمی کم عقل است این موضوع را فراموش کرده است) چوآنرن می خواست یک ضربه به یین گو بزند که چو با یک ضربه او را به عقب پرت کرد.

 

 

در آن هنگام راهب ییدنگ وارد شد. جو می خواست برود که یین گو گفت: تو باید انتقام پسرت را از او بگیری. جو: من یک پسر داشتم؟ رُنگ آر: حالا فهمیدی چرا من از تو خواستم تا چوآنرن را بکشی. یین گو به راهب ییدنگ اشاره کرد و گفت: و همین طور او. من از او خواستم تا با نیروی درونی اش بچه ما را معالجه کند. اما او بچه‌ی ما را رها کرد تا بمیرد.

 

 

جو دست یین گو را گرفت و به یک گوشه برد و پرسید. بچه مان شبیه من بود. یین گو گفت: بله و بعد گریه کرد. جو گفت: گریه نکن، من چوآنرن را بخاطر تو می کشم. چوآنرن می خواست فرار کند که ییدنگ جلوی او را گرفت و گفت: قبل از تسویه حساب کجا می روی.

 

 

جو که زیاد از ماجرا سر در نیاورد از آنجا رفت و یین گو به او می گفت: تو باید چوآنرن را بکشی. چوآنرن می خواست برود که چیکونگ آمد و گفت: صبر کن. چیکونگ: من در عمر 231 نفر را کشتم و تمام آنها انسانهای شیطانی بودند. تو یک بی گناه را کشتی و امروز تو 232 نفر هستی. تو با جین همکاری می کردی و رییس شانگوآن را کشتی. بخاطر پیدا کردن یک مقام در جامعه رزمیکاران.

 

 

 

چوآنرن می خواست از پشت به چیکونگ حمله کند که ییدنگ جلوی او را گرفت. چوآنرن گفت: من هر کس را که بخواهم می کشم. و بعد یک ضربه دیگر زد که ییدنگ جاخالی داد و چوآنرن به داخل دره پرت شد. چوآنرن می گفت: کمک. ییدنگ به داخل دره پرید و گفت: روشت را عوض کن و انسان خوبی باش. بعد چوآنرن را گرفت و او را به بالا کشید. وقتی به بالای دره رسیدند. چوآنرن برای ییدنگ تعظیم کرد. و از کارهای خودش پشیمان بود.

 

 

چوآنرن گفت: لطفا من را به شاگردی قبول کنید. ییدنگ به رُنگ آر گفت: حال شما خوب شده. رُنگ آر: بله. ییدنگ به چیکونگ گفت: من می خواستم فقط دوستان قدیمی خودم را ببینم و برای مبارزه به اینجا نیامدم. و بعد چوآنرن را با خودش برد.

 

 

خوب این قسمت را هم به طور کامل و دقیق برای شما نوشتیم. چون دو قسمت پایانی سریال است و ما می خواهیم در دو قسمت پایانی شما بیشتر با سریال آشنا بشوید و از دیدن آن لذت ببرید، 45 عکس از قسمت چهل و یکم با ابعاد بزرگ برای شما قرار می دهیم. برای دانلود این عکس‌ها بر روی کلمه دانلود در پایین کلیک کنید.

 دانلود

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 26 تیر1387 و ساعت 18:45 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  چهلم

 

ون ین خوآلی خندید. سربازان او را مجبور کردند که زانو بزند. چنگیز بلند شد و پایش را روی سر او گذاشت و بعد گفت بگذارید بلند شود. وقتی ون ین خوآلی بلند شد با تموچین صحبت کرد و حرفی زد که باعث ناراحتی او شد و تموچین با شلاق به صورت ون ین یک ضربه زد و صورتش زخمی شد. چنگیز به ون ین گفت: می خواهی چطوری بمیری؟ ون ین: همسر و پسر من مرده اند و من تنها هستم و انگیزه‌ای برای زنده بودن ندارم. چنگیز: اجازه بدهید او برود.

 

 

گوآجینگ گفت: نه خان. چنگیز: من می دانم که او پدر تو را کشته ولی او کسی بود که به من لغب قهرمان را داد و من نمی توانم او را بکشم. بگذارید او برود. ون ین به طرف در رفت و گفت: من یک شاهزاده جین هستم و از دستور کسی اطاعت نمی کنم. حالا کشور من ویران شده و من بی خانه شدم. من به خوبی می میرم. مردن مثل یک مرد بهتر از زندگی کردن مثل یک سگ است. و بعد یک شمشیر برداشت و گردن خودش را برید.

 

 

چنگیز خان به گوآجینگ گفت: تو از من چه می خواهی؟ ( به عنوان پاداش که شهر را فتح کرد ) گوآجینگ روی زمین زانو زد تا با خان صحبت کند ولی یاد قتل و کشتن مردم شهر افتاد. گوآجینگ از اینکه باعث کشته شدن مردم زیادی شده بود به شدت ناراحت بود و از نظر روحی رنج می برد. گوآجینگ: شما به قول خود عمل می کنید. چنگیز: بله. گوآجینگ: پس زندگی این مردم را ببخشید. چنگیز: مزخرف نگو. گوآجینگ: ولی شما قول دادید. بعد چنگیز دستور داد تا قتل عام مردم را متوقف کنند.

 

 

کشیش چیو پیش چنگیز خان آمده بود. چیو: زندگی مردم مهمترین چیز است. اگر می خواهی زندگی طولانی داشته باشی با دیگران نجنگ. تو سپاه قدرتمندی داری، جنگ را متوقف کن تا نام خوبی از تو بجا بماند. جنگیدن زندگی تو را کوتاه می کند.

 

 

گوآجینگ از در ساختمان بیرون آمد که خوآجن پیش او آمد و او را در آغوش گرفت. رُنگ آر از دور آنها را نگاه میکرد. خوآجن: من خبر خوبی شنیدم. تو گفتی اگر رُنگ آر را پیدا کنی با من ازدواج می کنی. رُنگ آر با دیدن این صحنه سریع از آنجا دور شد. گوآجینگ به خوآجن گفت: ما دوباره در این مورد بحث نمی کنیم. من می خواهم بروم، دنبال من نیا.

 

 

گوآجینگ سوار اسب شد و دنبال رُنگ آر می گشت. فنگ هم به دنبال رُنگ آر بود که از دور دید رُنگ آر در وسط شنهای کویر افتاده و کتاب جویین در دستش بود. فنگ به طرف رُنگ آر دوید که در شنها فرو رفت. در آن قسمت شن روان قرار داشت که اصطلاحا به آن باتلاق شن هم می گویند و آن دختر هم فقط یک مترسک بود.

 

 

فنگ فریاد می زد کمک که گوآجینگ صدای او را شنید و به آن طرف رفت. گوآجینگ پرسید‌ رُنگ آر کجاست. فنگ: من را بیرون بیاور تا به تو بگویم. گوآجینگ: من باید دنبال رُنگ آر بگردم و برای تو وقت ندارم. فنگ: تو قول دادی سه بار جان من را نجات بدهی. گوآجینگ: درسته. بعد سوار اسب شد و یک طناب انداخت و فنگ را بیرون کشید. فنگ بلافاصله به هوا پرید و به نقطه عصبی گوآجینگ ضربه زد و پشت اسب نشست و با گوآجینگ رفت.

 

 

جو بوتون به معبد چیو چوانرن رفت. چوآنرن مشغول تمرین کف دست آهنی بود. چوآنرن دارای مهارت بالایی است و همان کسی است که رُنگ آر را مجروح کرد. جو پیش چوآنرن رفت و او را مثل بچه ها کتک می زد. چوانرن با مهارت بسیار بالایی که داشت در دستان جوبوتون مثل یک کودک بود. جو همچنان مشغول کتک زدن چوآنرن بود و چوآنرن می گفت: من شکست خوردم.

 

 

فنگ، گوآجینگ را بی حس کرده بود و به یک کلبه برد. فنگ به گوآجینگ گفت: من نمی خواهم تو را بکشم. تو کتاب جویین را به من یاد بده. اگر تو بتوانی من را شکست بدهی، من می گذارم تو بروی. بعد فنگ مشغول آشپزی شد. بعد از درست شدن شام، فنگ بدن گواجینگ را از بی حسی بیرون آورد و هر دو مشغول مبارزه شدند.

 

 

چوآنرن از دست جو فرار کرد و به جنگل رفت. جو تا شب دنبال چوانرن بود و او را کتک می زد. صبح، جو دوباره چوآنرن را پیدا کرد و با او مشغول بازی شد. جو بدن چوآنرن را بی حس کرد و با او مشغول صحبت شد، بعد به عنوان صبحانه یک نان به او داد.

 

 

فنگ، گواجینگ را بیدار کرد و برای او صبحانه درست کرده بود. فنگ به گوآجینگ گفت: بعد از صبحانه باید کتاب جویین را به من یاد بدهی. گوآجینگ: تو نمی توانی این مهارت را یاد بگیری. فنگ: اگر تو به من یاد ندهی، من خانم فوانگ را می کشم. گوآجینگ هم غیرتی شد و به فنگ حمله کرد. بعد گوآجینگ یک ضربه به فنگ یاد داد.

 

 

جو و چوآنرن شب را در جنگل خوابیدند. وقتی جو خوابید، چوانرن فرار کرد. صبح چوآنرن کنار رودخانه صورتش را می شست که جو او را داخل رودخانه پرت کرد و سوارش شد و می گفت: مثل کوسه شنا کن. بعد انها از بالای یک تپه به پایین غلتیدند. چوآنرن با خودش گفت: 20 سال تمرین فنون پنجه آهنین، و حالا اینجا هستم! و بعد به حال خودش گریه کرد.

 

 

چوآنرن از دست جو فرار می کرد که وارد خانه ای که فنگ و گوآجینگ در آن بودند شد. گوآجینگ برادرخوانده جو بود. گوآجینگ به جو گفت: فنگ من را گرفته و نمی گذارد من بروم. به من کمک کن. جو تنها کسی است که می تواند با فنگ مبارزه کند. جو مشغول مبارزه با فنگ شد و گوآجینگ فرار کرد.

 

 

گوآجینگ سوار اسب شد و در حال راه رفتن بود. مادرش از دور گوآجینگ را دید. گوآجینگ تقریبا بی حال بر روی اسب بود و در حال بی هوش شدن بود. مادرش گوآجینگ را به داخل چادر برد. گوآجینگ در خواب رُنگ آر را صدا می زد.

 

 

چنگیز نقشه قلمرو خودش را روی زمین گذاشت و به دو پسر بزرگش گفت روی آن بایستند. بعد دور پای هر کدام یک خط کشید و گفت: من این قسمت را به شما دوتا می دهم. توآلی گفت: گوآجینگ در جنگ زحمت زیادی کشید، قسمتی هم به او بدهید. خان گفت: گواجینگ را بیاورید. استاد کماندار گفت: گوآجینگ الان مریض است.

 

 

توالی، گوآجینگ را به چادر خان برد. خان با گوآجینگ، توآلی و یک نفر دیگر در حال صحبت بود. گوآجینگ حرفهایی زد که خان خوشش آمد. چنگیز می خواست سلسله جین را به طور کامل نابود کند. چنگیز سربازان را به سه قسمت تقسیم کرد. گروه چپ را به توآلی داد. گروه وسط را به وکوتای و گروه راست را به گوآجینگ.

 

 

چنگیز سه کیسه کوچک آورد و گفت: هر کدام از شما یکی از آنها را بگیرید. وقتی قلمرو جین را فتح کردیم. با هم کیسه ها را باز کنید و طبق دستور داخل آن عمل کنید. قبل از ورود به دالینگ آنرا باز نکنید. قبل از باز کردن کیسه چک کنید که دیگری کیسه را باز نکرده.

 

 

گوآجینگ موقع رفتن به خان گفت: من بعد از این کار می خواهم از پست خودم استعفا بدهم. گوآجینگ به چادر، پیش مادرش برگشت. مادرش گفت: من کمی نگرانم. اخیرا اتفاقات خوبی افتاده و خان مقداری طلا و نقره به ما داده است. ممکنه این جایزه باشد اما من به اندازه کافی در اینجا بودم تا خان را بشناسم. یک چیزی پشت اینها است. خان از ما می خواهد تا کاری برای او انجام بدهیم. او امروز به تو چی گفت؟ گوآجینگ: او به من یک کیسه داد. بعد گوآجینگ کیسه را به مادرش داد و گفت: اگر مهر طلایی کیسه باز شود، ما می‌میریم.

مادر: من وقتی جوان بودم این کار را یاد گرفتم. لازم نیست تا مهر کیسه را باز کنیم. من با سوزن درز کیسه را باز می کنم و بعد دوباره آنرا می دوزم. مادرش درز کیسه را باز کرد و نامه داخل آنرا بیرون آورد. در نامه نوشته بود: بعد از حمله به جین، توآلی، وکوتای و گوآجینگ سونگ را به طور کامل نابود کنند. ( گوآجینگ و مادرش از نژاد سونگ هستند ) با انجام دادن آن ما صاحب زمین و موقعیت می شویم. هر کس از دستور سرپیچی کند، سر از تنش جدا می شود.

 

 

گواجینگ به مادرش گفت: ما از سونگ هستیم و نمی توانیم این کار را انجام بدهیم. ما باید امشب فرار کنیم. مادرش گفت: درسته، برو اسبها را آماده کن. گوآجینگ اسبها را آورد. وقتی می خواست وارد چادر بشود یک فرمانده بیرون آمد و گفت: ما مادرت را پیش خان بردیم. گوآجینگ هم چون جان مادرش در خطر بود مقاومت نکرد. آنها دستهای گوآجینگ را بستند و پیش خان بردند. خان به گوآجینگ گفت: تو به من خیانت کردی. گوآجینگ: من چطور می توانم به سونگ حمله کنم، در حالی که خودم یکی از آنها هستم. خان: او را گردن بزنید.

 

 

در این موقع توآلی امد و گفت: گوآجینگ یکبار جان من را نجات داد. ما برادر خوانده هستیم و قسم خوردیم با هم بمیریم. من خواهش می کنم او را ببخشید. خان بخاطر توآلی، گوآجینگ را برگرداند. خان از گوآجینگ در مورد جنگ و روش جنگ ومو سوال کرد. خان بخ گوآجینگ گفت: تو سونگ را برای من فتح کن و من تو را به عنوان امپراتور سونگ می گذارم.

 

 

گوآجینگ گفت: اگر من را بکشی قبول نمی کنم. خان دستور داد تا مادر گوآجینگ را به داخل بیاورند. چنگیز: اگر قبول نکنی، اول مادرت را می کشم. توآلی: تو در مغولستان بزرگ شدی. سونگ پدر تو را کشت و مادرت را بی خانمان کرد. مادر گوآجینگ به خان گفت: پسر من در اشتباه است. بگذارید من با او صحبت کنم و نظرش را عوض کنم. خان از این حرف خوشحال شد و گفت: با او صحبت کن. مادر، گوآجینگ را به یک گوشه برد تا با او صحبت کند. گوآجینگ: من لایق فرزند شما نیستم. من شما را گرفتار کردم.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 19 تیر1387 و ساعت 22:50 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز

 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  ششم

 

خان پیشنهاد تاموچین را پذیرفت.گواجین  و خواجن به سمت آنها آمدند و گواجینگ که مورد تحسین تاموچین قرار گرفت.تاموچین از جنگجویان جیانگنان هم که جان توالی را نجات داده بودند تشکر کرد.و به  افرادش دستور داد مقداری پوست و طلا به آنها بدهند و برای اقامت آنها در قبیله چارهایی را فراهم سازند.

 

همه به قبیله برگشتند و گوآجینگ و استادانش به چادر مادر گواجینگ رفتند و از او خواستند که آنها را با مادر تنها بگذارند تا با او صحبت کنند.گواجینگ بیرون رفت ولی از پشت چادر مخفیانه به صحبتهای آنها گوش میداد.

 

جنگجویانگ جیانگنان در مقابل نماد گواشیاوتین زانو زدند و به او ادای احترام کردند و قسم خودند که به گواجینگ هنرهای رزمی را یاد بدهند تا انتقام او را بگیرند.مادر گواجینگ از آنها تشکر کرد.

خنسان به استادان گفت که بهتر آموزش را شروع کنند و آنها هم پذیرفتند . استادان ابتدا به برسی چگونگی آموزش مشغول بودند و در همین حال  گواجینگ که طبق خواسته استادان گارد گرفته بود بعد از چند دقیقه روی زمین ولو شد و مورد سرزنش شدید جنگجویان قرار گرفت.استاد کو به یارانش گفت هر روز 12 ساعت و هر 2 ساعت یکی از ما او را تحت تعلیم قرار میدهیم

 

استاد کو آموزش را با تمرین نیزه آغز کرد و به گواجینگ گفت که اگر میخواهی در این روش به موفقیت برسی باید سرعت عملت بسیار زیاد باشد و به یارانش گفت به سمت او آب بپاشند و آنها هم همین کار را کردند...رئیس کو به قدری سریع نیزه را می چرخاند که حتی یک قطره آب هم به او نریخت.

نوبت گواجینگ بود که این کار را بکند ولی گواجینگ بر عکس کند به قدری کند این حرکت را انجام داد که سر تا پا خیس آب شد.

 

دومین تمرین برای تقویت نیروی درونی بود که در این تمرین هم گواجینگ با شکست مواجه شد.قرار بود که گواجینگ با چوبش سنگی را به دو نیم کند.گواجینگ ضربه ای به سنگ زد و چوب با شدت به سر خودش برگشت شد.البته گواجینگ بچه خنگی بود ولی پشتکار زیادی هم داشت.و دست از تمرین بر نمیداشت.

جوآر سومین تمرین که مربوط به اعضای بدن و البته کارهای ظریف بود  را شروع کرد و باز هم گواجینگ خنگی خود را در آن ثابت کرد.جوآر از روی تمسخر به گواجینگ گف تو باهوشترین بچه ای هستی که من  تا به حال دیدم و گواجینگ که خیلی جدی گرفته بود از استادش به خاطر لطفی که به او ابراز کرده بود تشکر کرد.

خنسان  چهارمین مرحله آموزش را با حرکتهای تازیانه شروع کرد که  در این تمرین قرار شده بود که گواجینگ با تازیانه کوزه ای روی زمین را بشکند و طبق معمول گند زد و به جای کوزه  نزدیک بود خودش را با شلاغ خفه کند.

در مرحله پنجم آموزش خنچی که با مهربانی  با گواجینگ  رفتار میکرد روش مبارزه باشمشیر را به گو.اجینگ آموزش داد.

گواجینگ روزها به این تمرین ها ادامه داد ولی پیشرفت حاصل شده بسیار کم بود.استاد جوآر که میان دیگر استادها نشته بود و تمرین کردن گواجینگ را تماشا میکرد به آنها گفت گروه رزمیکاران جیانان الافه یک بچه خنگ شده.خنسان بلند شد و گفت من دیگه نمیتونم تحمل کنم حقشه یک سیلی آبدار ازم بخوره ولی استاد کو گفت صبر کن ...خنسان پیش استاد کو رفت و علت را پرسید و استاد کو به او گفت یک کشیده هم از طرف من بهش بزن و خنسان با خوشحالی پذیرفت و دو سیلی آبدار در گوش گواجینگ نواخت.

 

تمرینات روز به روز سخت تر از قبل ادامه پیدا کرد تا گواجینگ به بلوغ رسید.و در حالی که 10 سال بعد به تصویر کشیده شده بود که گواجینگ  جوانی 16 ساله شده بود و با سیلی که مجددأ از خنسان دریافت کرد نشان میداد که او کماکان به خنگی دوران کودکی است.

 

گواجینگ  گفت دوباره برای چی میزنی؟خنچی به او نزدیک شدو گفت گواجینگ تو 10 ساله تو این 3 فن موندی!گواجینگ به او گفت از عهدش بر نمیام.خنچی به او گفت گار همیشگیت را بگیر.و گواجینگ هم اینکار را کرد و خنسان با برسی گار و قوای درونی گواجینگ به او لبخند زد و گفت خداراشکر حداقل در تمرین قوای درونی پیشرفت خوبی داشتی.و به او دستور داد این حالت را تا برگشتنشان حفظ کند.

 

بعد از رفتن استادها  خواجن که به نظر میرسید تمام روز گواجینگ را نظاره میکرده جلو آمد و  به او گفت انگار بازم جریمت کردند و گواجینگ هم که میخواستم کم نیاره گفت دارم تمرین تعادل میکنم و خواجن هم که باور نکرده بود شروع به زدن گواجین با شاخه باریکی از یک درخت کرد و به او گفت که تو فقط برای من بلدی قلدوری کنی و جلوی استادانت مثل موش هستی.گواجینگ به او گفت بهتره بری دنبال بازیت من باید تمرین کنم.

 

خواجن که ناراحت بود به او گفت من از  جوشی متنفرم و پدرم میخواد من با اون عروسی کنم برای تو هم که مهم نیست.گواجینگ با کم میلی  گفت کی گقته؟یادت نیست که اون داشت یکبار منو به کشتن میداد؟ منم نمیتونم با حرف پدرت مخالفت کنم.خواچن با شنیدن صحبتهای گواجینگ خوشحال شد و شروع به بو کشیدن گواجینگ کرد.گواجینگ گفت بوی چی میدم؟خواجن گفت  بوی آدمهای احمق را و دوباره شروع به آزار و اذیت کردن گواجینگ کرد که چند نفر از قبیله آمدند و به خواجن گفتند که خان میخواهد او را ببیند و او هم علارقم میلش رفت.

 

شب در چادر گواجینگ خواب بود که با صدای بلندی که از بیرون چادر او را صدا میزد از جا پرید و به گمان خودش که یکی از استادانش او را صدا میزند از جا پرید و بلافاصله شروع به التماس در مورد ناتوانی در اجرای فنون کرد ولی بعد از لحظاتی متوجه شد هیچ کدام از استادانش آنجا نیستند و از چادر بیرون رفت مردی که لباس افراد گروه چوانجن را پوشیده بود او را صدا میزد.

 

گواجینگ گفت شما با من چیکار دارید.مرد  از گواجینگ نامش را پرسید و بعد از اینکه مطمئن شد او گواجینگ است به او حمله کرد و چند ضربه به او زد و گواجینگ که کمی قافلگیر شده بود شروع به مبارزه با او کرد و با اینکه بد مبارزه نکرد ولی در نهایت مقلوب او شد.که در همین بین استادان گواجینگ سر رسیدند.

 

استاد کو از مرد پرسید تو کی هستی؟مرد به او جواب داد که من از شاگردان استاد چیو چو جی هستم و حامل نامه ای از طرف او برای شما هستم.استاد کو او را به درون چادر دعوت کرد.جوآر نامه را گرفت و شروع به خاندن نامه کرد.خلاصه نامه به این شرح بود که حدود 9 سال قبل استاد چیو چوجی فرزند پسر خانواده یانگ را پیدا کرده بود و او را مورد آموزش قرار داده و قرار مسابقه برای دو سال آینده بر قوت خود باقی است و ضمن تشکر از وفادار بودن جنگجویان به عهد و پیمان و ضحماتی که برای تربیت گواجینگ کشیده بود به آنها گفت که به دلیل ضحمات 9 ساله خودش در قبال فرزند یانگ امکان مغلوب شدن در مسابقه را منتفی اعلام کرد.استاد کو به مرد گفت که پس فرزند آقای یانگ یک پسر و اسمش یانگ کانگه و مرد هم تائید کرد.

استاد کو به او گفت تو شاگرد ارشد استاد چیو هستی و مرد گفت نه یانگ کانگ شاگرد ارشده و 2 سال زودتر از من آموزش را آغاز کرده.استاد کو به او گفت برخورد چند لحظه قبل تو با گواجینگ برای محک زدن توانایی های او بود.شاگر با پوزخند گفت نه به هیچ وجه.استاد کو به او گفت به استاد چیو بگو که ما به عهد و پیمانمان پایبند هستیم و نیازی به نامه نگاری دیگر نیست.مرد بلند شد و اجازه مرخصی خواست که استاد کو به او گفت به نظر تو خیلی عاشق پشتک زدن هستی؟و یک ضربه به او زد که با عکسلعمل مرد مواجه شد ولی ضربه استاد کو به قدری محکم بود که او را از چادر به بیرون پرتاب کرد.

 

گواجینگ فردا آن شب مشغول تمرین بود ولی بعد از کمی تمرین شمشیر را به زمین فرو کرد و روی زمین دراز کشید و به آسمان خیره شد که خواجن از دور او را صدا زد و پیشش رفت.خواجن از او خواست با او به تماشای شکارعقابها بیاید ولی گواجینگ بلند سر خود  فریاد زد و گفت من چرا انقدر خنگ هستم؟و خواجن هم بدون توجه دوباره درخواست خود را مطرح کرد و گواجینگ که تازه متوجه درخواست او شده بود با او رفت.

 

خان که با افرادش به تماشای عقابها میپرداختند از نحوه مبارزه عقابهای سفید که تعدادشان کمتر از عقابهای سیاه بود الهام گرفت و آن را به یارانش گوشزد کرد تا در مبارزاتشان از این روش استفاده کنند و گواجینگ و خواجن هم با رسیدنشان به او ادای احترام کردند.

 

خان دو تیر به سمت عقابها پرتاب کرد و دو عقاب را شکار کرد و بعد به افرادش گفت هر کس این کار را انجام دهد من به او جایزه میدم.همه مشغول تیرندازی شدند ولی تعداد محدودی از نفرات توانستند عقاب شکار کنند.گواجینگ  به خواجن گفت خیلی حیف شد من کمانم ندارم که در همین حال استاد جبی(تیرنداز)پیشش آمد و به او کمان خودش را داد.گواجینگ بلافاصله از اسب پیاده شد ولی به دلیل اینکه عقابها از برد تیرها خارج شده بودند گواجینگ مجبور شد مصافتی را دنبال آنها بدود و با پرشی خیره کنند بر روی تخته سنگی بزرگ تیر خود را شلیک کرد و با یک تیری که داشت دو عقاب را بهم دوخت و مورد تشویق حضار قرار گرفت.

 

خان به گواجینگ گفت تو هر چیزی بخواهی من به عنوان جایزه به تو میدم.گواجینگ هم از او تشکر کرد و گفت شما به من و مادر لطف دارین و ما هیچ کمبودی به خاطر شما نداریم.خان اصرار کرد که یک چیزی طلب کند و گواجینگ بعد از کمی فکر و نگاه به خواجن به او گفت من در خواست دارم شما قرار ازدواج بین خواجن و جوشی را باطل اعلام کنند.خان خندید و گفت این  یک درخواست بچه گانست و من نمتونم این را براورده کنم و در عوض خنجر طلایی خودم را به تو پیشکش میکنم تا دشمنان من را توسطش نابود کنی.گواجینگ هم با خوشحالی پذیرفت.خواجن هم که از صحبت پدرش ناراحت شده بود از آنجا رفت.

 

گواجینگ در پایین همان کوههی که عقابها را در آنجا شکار کرده بودند به تمرین مجدد پرداخت.خواجن دوباره پیش او رفت و از او پرسید چرا از پدرم چنین درخواستی کردی؟ گواجینگ در جواب گفت چون  جوشی آدم پستیه و ممکنه تو را اذیت کنه و اینکه تو نباید با او ازدواج کنی...خواجن گفت اگر زن اون نشم پس زن کی بشم؟ گواجینگ هم گفت من نمیدونم و باز هم خواجن از صحبت او ناراحت شد و با ضربه آهسته ای به او گفت تو هم که هیچی نمیدونی...

 

در همین حین مردی مسن  به آنها نزدیک شد و با عزرخواهی از مزاحمتی که برای آنها به وجود آورد به آنها گفت که اون دو بچه عقابی که بالای کوه هستند مادر خورد را از دست داده اند چطور میتوان به آنها کمک کرد؟خواجن گفت فقط کسی که بال داره میتونه اون بالا بره و به اونها کمک کنه.گواجینگ که نگاههای پیرمرد را به سمت خود حس کرده بود به او احترام گذاشت و گفت شما بهتره با خوآجن برای استراحت به چادر من برید من باید به تمرینم ادامه بدم و پیرمرد با تشکر از او گفت که ممنون  شما به تمرینتون ادامه بدید.

گواجینگ که متوجه شده بود که پیرمرد میخواهد تمرین او را ببیند به او گفت که استاد من  به من گفته کسی نباید تو را حین تمرین ببینه...پیرمرد با مهربانی گفت اما با شیوه ای که تو تمیرن میکنی تا 100 سال دیگر هم به جایی نمیرسی...او با یک حرکت سریع شمشیر را از دست گواجینگ قاپ زد و به او گفت حالا خوب نگاه کن و چندین حرکت را به زیبایی و با سرعت انجام داد.بعد ایستاد و گفت که عقابهای سفید خیلی قابل احترام هستند و نسلشون نباید به خطر بیفته و به سرعت از کوه بالا رفت و بچه عقابها را به پائین آورد و به خواجن داد.خواجن هم به گوآجین فت من میرم به اونها غذا میدم ولی قبل از آن استاد پیر به او و گواجینگ گفت که نباید این ماجرا را برای کسی تعرف کنید.

پیرمد داشت میرفت که گواجینگ که حول شده بود به طرز تهدید آمیزی  شمشیرش را جلوی  خود گرفته بود جلوی او را گرفت و عاجزانه از او خواست که نرود.استاد با دیدن شمشیر گفت میخوای چیکار کنی و گواجینگ که تازه متوجه طرز نگه داشتن شمشیرش شده بود شمشیر را کنار کشید و گفت هیچی...و زانو زد و به طور مکرر برای استاد پیر سر بر خاک گذاشت.پیرمرد از او پرسید برای چی این کار را میکنی؟گواجینگ گفت که من آدم کودنی هستم و با اینکه شبانه روز تمرین میکنم نمی تونم رزمیکار خوبی بشم و پیرمرد ادامه داد تو از من میخوای کمکت کنم پس نیمه شب امشب بیا بالای همان کوهی که عقابها را نجات دادم ولی به کسی نگو...گواجینگ به گفت اما چطور بیام بالا ولی دیگر آن مرد رفته بود.

گواجینگ شروع به بالا رفت از کوه کرد ولی راه کوه غیر قابل عبور بود و به کندی بالا میرفت و ناگهان سنگ از زیر پای او کنار رفت و او در استانه سقوط کردن بود که خود را به یک تکه سنگ چسباند ولی دیگر راهی به پالا و پائین نداشت و غروب شد و در اوایل شد خواجن دنبال او  در پایین کوه می گشت ولی صدای گواجینگ را نمیشنید که او را صدا میزد و او هم از آنجا دور شد.

اواسط شب بود استاد پیر از بالای کوه  برای او طناب انداخت و او را بالا کشید.استاد به او گفت روی اون تخته سنگ درازبکش و کمی استراحت کن.استاد به او گفت که من چهار جمله به تو میگم و تو باید به آنها خوب گوش کنی:1.بدون تفکر عمل نکن 2.تا بدنت قوی نشده خطر نکن 3.اگر روحت بیمار باشه به زندگی جاوید نمیرسی 4.با کمک پاکی ها میتونی ناپاکی و پلیدی را دفع کنی. حالا چشمات را ببند و ضحنت را از فکرها ضائد خالی کن و حالا نفس بکش  و گواجینگ بعد از چند ثانیه به خلصه فرو رفت.حالا از ناحیه شکم احساس گرما میکنی و کم کم این گرما به تمام نقاط بدنت میرسد و احساس سرما در بدنت به طور کامل از بین میرود .

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط فن چینیان در سه شنبه 18 تیر1387 و ساعت 2:40 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و نهم

 

گوآجینگ در حال خواندن کتاب جنگ ومو بود. جناب لو وارد چادر گوآجینگ شد. گوآجینگ: شکلهای ببر و مار جزو فرمهای اصلی کتاب ومو است تو چطور انها را می دانی؟ تو دیشب چطور جواب سوال را پیدا کردی؟ لو گفت: من یک پری خدایی را احضار کردم و از او پرسیدم ( همان قصه که روز قبل گفت) گواجینگ اجازه داد لو برود. لو هم از ترس اینکه گوآجینگ متوجه دروغش بشود کلی عرق کرده بود.

 

 

شب اُیانگ فنگ وارد چادر گوآجینگ شد. گوآجینگ ناگهان با دیدن فنگ غافلگیر شد و گفت: رُنگ آر کجاست؟ فنگ: من می خواهم از تو سوال کنم. گوآجینگ: از وقتی تو رُنگ آر را بردی من او را ندیدم. منظور تو این است که رُنگ آر زنده است. از شما متشکرم که رُنگ آر را نکشتید. فنگ: من حقیقت را به تو می گویم. من در معبد آهنی رُنگ آر را اسیر کردم. اما الان دو روز است که او را ندیدم.

 

 

گوآجینگ به فنگ شیر تعارف کرد. فنگ: اگر رُنگ آر را دیدی، بهتره به من تحویل بدهی. گوآجینگ: یعنی تو رُنگ آر را دیدی؟ فنگ: من مدت زیادی در اینجا دنبال رُنگ آر گشتم. تو برای متوقف کردن دو پسر خان از روش کتاب ومو استفاده کردی. به غیر از رُنگ آر کسی این روش را نمی داند. اگر رُنگ آر را به من تحویل ندهی من تو را می کشم.

گوآجینگ: من خیلی خوشحال می شوم که رُنگ آر را ببینم. ولی تو فکر می کنی اگر من رُنگ آر را ببینم به تو تحویل می دهم. فنگ: من هر وقت که بخواهم می توانم تو را بکشم. ما یک قراری می گذاریم. اگر تو رُنگ آر را به من تحویل بدهی، من به او صدمه نمی زنم. اما اگر او را به من تحویل ندهی، من می گردم تا او را پیدا کنم. در آن موقع از من نخواه تا مهربان باشم. گوآجینگ: تو الان از من قویتر هستی. ولی من جوانترم. تو یک روز پیر و ضعیف می شوی. در آن موقع تو حریف من نیستی. و من انتقام استادهایم را از تو می گیرم. و اگر گریه هم بکنی من به تو رحم نمی کنم. فنگ: پس من تا وقتی انرژی دارم تو را می کشم. فنگ به گوآجینگ حمله کرد. گوآجینگ در مبارزه می خواست از روش انگشت یی یانگ، راهب ییدنگ استفاده کند که یاد نداشت. فنگ هم به او خندید.

 

 

گوآجینگ: تو می خواهی تا رُنگ آر کتاب جویین را به تو آموزش بدهد. در هر صورت تو نباید به او آسیب بزنی. فنگ: اگر او کتاب جویین را به من آموزش بدهد من به او آسیب نمی زنم و اگر نخواهد من او را تنبیه می کنم. گوآجینگ: نه، اگر تو به دست من بیفتی، من سه بار تو را رها می کنم. فنگ هم با گوآجینگ در این مورد عهد بست.

 

 

فنگ از چادر بیرون رفت. لو: او گفت که رُنگ آر در اردوگاه است. این حرف مزخرف است. گوآجینگ: من همیشه احساس می کردم که رُنگ آر در این اردوگاه است. وقتی من به مشکلی برمی خوردم او به من کمک می کرد. ولی من در مورد او اشتباه کردم و می ترسم رُنگ آر هرگز نخواهد من را ببیند. لو: شما خسته هستید. استراحت کنید ما فردا راهی برای مقابله با فنگ پیدا می کنیم. گداها از چادر بیرون رفتند.

شب گوآجینگ کمی اطراف را دنبال رُنگ آر گشت ولی او را پیدا نکرد. گوآجینگ خوابید. چند ساعت بعد که نیمه شب بود از خواب بیدار شد و دید یک نفر روی او پتو گذاشته. گواجینگ فهمید که رُنگ آر بوده. گوآجینگ چند بار او را صدا زد.

 

 

گوآجینگ به همراه سپاه به مناطق سردسیر شمالی رفته بود. آقای لو یک نقشه کشید که فنگ را در دام بیندازند. او زیر صندلی گوآجینگ یک چاله بزرگ کند. و روی آنرا پوشاند و صندلی را روی آن گذاشت. فنگ از در وارد شد و روی صندلی پرید ولی داخل چاله افتاد و مقداری کیسه رویش ریخت. لو یک سوتی داد و گفت: خانم فوآنگ واقعا زرنگ است. ( که بعد آنرا ماست مالی کرد.) فنگ با نیروی ویژه از زیر زمین فرار کرد.

گوآجینگ یک ضربه به زیر خاک زد و فنگ را بی حس کرد. بعد به فنگ گفت: من قول دادم سه بار تو را آزاد کنم. این اولین بار است و بعد فنگ را رها کرد.

 

 

چنگیز هم در جنگ به سرمای شدیدی برخورده بود و در حمله به مشکل رسیده بود. به همین دلیل حمله چند روز به تاخیر افتاد.

 

 

گوآجینگ به چادر برگشت و دید که لو دوباره زیر صندلی را کنده. گوآجینگ: این که همان نقشه دیروز است. لو: او انتظار دارد که ما نقشه خودمان را عوض کنیم ولی ما از همان نقشه قبلی استفاده می کنیم ولی به جای کیسه از آب استفاده می کنیم تا یخ بزند.

 

 

آنها در حال حرف زدن بودند که فنگ از در پرید و داخل چاله افتاد و آنها بلافاصله رویش آب ریختند و فنگ به یک مجسمه یخی تبدیل شد. گوآجینگ: من قول دادم سه بار او را آزاد. یخ او را بشکنید و بگذارید برود.

 

 

شب گوآجینگ با لو و دو نفر دیگر شام می خورد. گوآجینگ به لو گفت: این راه حلها از فکر خودت نیست برو به رُنگ آر بگو من می خواهم ببینمش. لو: رُنگ آر اینجا نیست. من چطور می توانم به او بگویم. گوآجینگ: اگر تا فردا ظهر نتوانی راه حلی پیدا کنی من تو را تنبیه می کنم. و بعد به سربازان گفت تا فردا ظهر مواظب او باشید. فردا ظهر گوآجینگ به دیدن لو رفت و گفت مهلت تو تمام شد.

 

 

 لو: من یک راه حل پیدا کردم ولی خیلی مشکل است. رییس فوآنگ در بالای آن کوه منتظر شماست. یک کوه یخی با سطح کاملا صاف مثل دیوار بود. لو: این کار خیلی خطرناک است لطفا از آن منصرف شوید. گوآجینگ دو خنجر برداشت و از کوه بالا رفت (این تصویر را در آرم اول سریال دیده اید)

 

 

وقتی چند متر مانده بود تا گوآجینگ به بالای کوه برسد، رُنگ آر یک نردبان برای او انداخت. گوآجینگ به بالای کوه رسید و رُنگ آر را دید. رُنگ آر: من هر روز می توانستم تو را ببینم ولی تو نمی توانستی من را ببینی. گوآجینگ: پس چرا تو بیرون نیامدی تا من تو را ببینم. رُنگ آر: اگر تو می فهمیدی که من در امنیت هستم. تو می رفتی و با خوآجن ازدواج می کردی.

 

 

گوآجینگ: لطفا من را ببخش. رُنگ آر: من هرگز تو را بخاطر رفتاری که با من در جزیره شکوفه های هلو داشتی نمی بخشم. گوآجینگ: اگر من را نبخشی من خودم را از کوه پرت می کنم پایین. رُنگ آر: نه، من تو را بخشیدم.

رُنگ آر و گوآجینگ در حال حرف زدن بودند که رُنگ آر سایه فنگ را بر روی یک سنگ دید. رُنگ آر به گوآجینگ گفت: ما فردا دوباره به اینجا می آییم تا من کتاب جویین را به تو یاد بدهم. و بعد از کوه پایین رفتند. وقتی به پایین کوه رسیدند. رُنگ آر به گوآجینگ گفت: من فنگ را در بالای کوه دیدم. گوآجینگ: پس تو این حرفها را زدی تا فنگ بشنود. رُنگ آر: بله.

 

 

روز بعد گوآجینگ و رُنگ آر به بالای کوه رفتند و مشغول تمرین شدند. فنگ هم دزدکی نگاه می کرد. انها در حال تمرین بودند که صدای شیپور امد. گواجینگ گفت: خان با ما کار دارد. من باید پایین بروم. گواجینگ و رُنگ آر از کوه پایین رفتند.

 

 

وقتی انها به پایین رسیدند نردبان را سوزاندن. فنگ که در بالای کوه بود دیگر راهی برای پایین آمدن نداشت. فنگ یک صخره یخی به پایین انداخت. رُنگ آر: او باز هم می خواهد با ما بجنگد. تو اینبار نباید زندگی او را نجات بدهی. گوآجینگ: ولی این سومین بار است. رُنگ آر: ما ده روز صبر می کنیم. بعد یک عقاب را می فرستیم تا مقداری طناب برای او ببرد.

 

 

گوآجینگ به چادر خان رفت. پسر بزرگ خان، موتوگن در جنگ کشته شده بود. سربازان برای انتقام، دوباره حمله کردند. شب گوآجینگ به چادر برگشت. رُنگ آر در چادر خوابیده بود. با آمدن گوآجینگ، رُنگ آر بیدار شد. رُنگ آر کمی با گوآجینگ صحبت کرد و بعد گفت: پس تو هنوز هم می خواهی با خوآجن ازدواج کنی. ولی اگر تو بتوانی شهر را فتح کنی خان از تو خوشحال می شود و اجازه می دهد تو بروی.

 

 

صبح گوآجینگ و رُنگ آر در حال صحبت بودند که دیدند فنگ یک چتر برای خودش درست کرده و از کوه پایین آمد. رُنگ آر گفت: با این روش ما می توانیم فردا شهر را فتح کنیم. آن شب گوآجینگ تمام فرماندهان را جمع کرد و به آنها استراتژی جنگی را گفت. روز بعد گوآجینگ و سربازان یک چتر ساختند از بالای کوه که به دیوار شهر نزدیک بود فرود آمدند. بعد از چند ساعت جنگیدن آنها توانستند شهر را فتح کنند.

 

 

 رُنگ آر وارد شهر شد و در اطراف قدم می زد. ناگهان او یک جسد را دید که به نظرش آشنا بود. آن جسد ون ین خوآلی بود. رُنگ آر، گوآجینگ را صدا زد وقتی گوآجینگ آمد فهمیدند که ون ین خوآلی زنده است.

 

 

گواجینگ می خواست او را بکشد که رُنگ آر جلوی او را گرفت و گفت: او را پیش خان ببر و در عوض از او بخواه تا نامزدی تو و خوآجن را لغو کند.

 

 

گوآجینگ: ون ین خوآلی را پیش خان برد. ون ین خوآلی از او خواست تا این کار را نکند ولی گوآجینگ قبول نکرد. ون ین خوآلی وارد چادر چنگیزخان شد و دید که او روی تخت خوابیده. ون ین خوآلی با خنده گفت: نگاه کنید او خوابیده است.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در دوشنبه 10 تیر1387 و ساعت 23:52 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و هشتم

 

شاهزاده به فنگ التماس کرد که کانگ را نجات دهد. فنگ: من چطور می توانم او را نجات دهم در حالی که برادرزاده من را کشته. شاهزاده: برویم و یک دکتر پیدا کنیم تا کانگ را معالجه کند. فنگ: هیچ دکتری نمی تواند سم من را معالجه کند. کانگ مثل دیوانه ها به اطراف می رفت و دست جناب شا را گاز گرفت. وقتی انرژی کانگ تمام شد روی زمین افتاد.

 

 

 شاهزاده کانگ را بغل کرد. کانگ که آخرین نفسهای عمرش بود گفت: من از تو متنفرم، تو باعث مرگ مادر من شدی. و با دستش می خواست شاهزاده را خفه کند اما انرژی نداشت. شاهزاده و 5 رزمیکار از آنجا رفتند.

 

 

فنگ بالا سر کانگ رفت و گفت: این سزای تو برای کشتن برادرزاده من است. فنگ که می دانست رییس که آنجا است گفت: رزمیکار که بیا بیرون. استاد که هم با نیزه به او حمله کرد ولی فنگ مهارت بالایی داشت. فنگ می خواست با دست یک ضربه به استاد که، بزند که رُنگ آر جلوی استاد که، ایستاد و گفت: اگر تو او را بکشی، دستت به کتاب جویین نمی رسد.

 

 

فنگ، باشه. من یک بار دیگه زندگی او را می بخشم. بعد دست رُنگ آر را گرفت و گفت: برویم و تو کتاب جویین را به من یاد بده. رُنگ آر: صبر کن، بعد به استاد که گفت: فراموش نکن من چه خواهشی از تو کردم. فنگ دست رُنگ آر را گرفت و از آنجا برد. استاد که هم متوجه اشتباهش شده بود و دنبال آنها می رفت و رُنگ آر را صدا می زد. رُنگ آر دختر بی گناهی بود که خودش را برای روشن شدن حقیقت قربانی کرد. ( این یکی از غم انگیز ترین صحنه های سریال بود. )

کانگ آخرین ثانیه های زندگی خود را سپری می کرد. او در آخرین لحظات، در رویا نیانسی را دید که پیش او آمده. کانگ به نیانسی گفت: به روستای نیو برگرد. و بعد در حالی که کفش نیانسی در دستش بود مرد.

 

 

روز بعد نیانسی به آنجا آمد و قبر کانگ را دید. او کمی اشک ریخت و بعد رفت.

 

 

استاد که دنبال رُنگ آر می کشت. او واقعا احساس ناراحتی و عذاب وجدان می کرد. گوآجینگ استادش را پیدا کرد. گوآجینگ پیش استاد که رفت. ولی استاد که، خیلی ناراحت بود و یک سیلی به گوآجینگ زد و گفت: ما دوتا احمقهای کوری هستیم. من برای 5 برادر و رُنگ آر احساس تاسف می کنم.

 

 

استاد که ماجرا را برای گوآجینگ تعریف کرد. گوآجینگ گفت: بهتره چیکونگ را پیدا کنیم. من به تنهایی حریف فنگ نیستم. استاد که: عجله کن و رُنگ آر را پیدا کن. اگر تو نتوانی او را برگردانی، من خودم تو را می کشم. گوآجینگ در حال جستجو بود که قبر کانگ را پیدا کرد. گوآجینگ به کانگ گفت: تو استاد های من را کشتی و سرانجام خودت مسموم شدی. حالا من آرام هستم. سرنوشت تو را تنبیه کرد. من رُنگ آر را از دست دادم و سرنوشت آدم کودنی مثل من را تنبیه می کند. بعد سوار اسبش شد و به جستجو ادامه داد.

 

 

گوآجینگ به جستجو در قسمتهای مختلف سرزمین چین پرداخت. گوآجینگ به مدت شش ماه به جستجو پرداخت تا اینکه در جستجوی خود به سرزمینهای شمالی یعنی صحرای مغولستان رسید.

 

 

 مغولها به قتل و غارت مردم می پرداختند که گوآجینگ برادر خوانده خود توآلی را دید. توآلی گفت: با من به اردوگاه بیا، که گوآجینگ گفت: من مدت زیادی است که مادر خودم را ندیدم و با هم به اردوگاه رفتند.

 

 

چنگیز خان به شخصیت خونخوار خودش رسیده بود و در حال جنگ با جین بود. سربازان گزارش جنگ با جین را می دادند که توآلی و گوآجینگ وارد شدند و به خان سلام کردند. خان به گوآجینگ گفت: از چند سال پیش که تو از اینجا رفتی سرزمین مغولها ده برابر بزرگتر شده. ما به افراد و اسبها بیشتری دست پیدا کردیم. گوآجینگ که قلب پاکی داشت گفت: چرا شما به افراد و زمینهای بیشتری نیاز دارید. همه از این حرف گوآجینگ خندیدند و خان گفت: چند سال گذشته ولی تو به کودنی قدیم هستی. تو می توانی بروی.

 

 

گوآجینگ از چادر بیرون آمد تا پیش مادرش برود. در راه یک نفر چشم او را گرفت. گوآجینگ غافلگیر شد و گفت: کی هستی و دید که خوآجن است. خوآجن از دیدن گوآجینگ خوشحال شد و گفت: من دلم برای تو تنگ شده بود. چه کسی بیشتر از دیدن تو خوشحال می شود من یا مادرت؟

 

 

گوآجینگ سوار اسب شد و به طرف چادر مادرش حرکت کرد. وقتی گوآجینگ به چادر مادرش رسید دید یک زن در حال بردن یک سطل آب است. مادرش از چند سال پیش خیلی پیرتر و شکسته تر شده بود. گوآجینگ جلوی مادرش زانو زد و گفت: من برگشتم. آنها به داخل چادر رفتند. گوآجینگ تمام داستان را برای مادرش تعریف کرد. مادر: خانواده عمویت یانگ چه سرنوشت بدی داشتند. گوآجینگ: دوآن تین دو قبل از مرگش همه چیز را برای من تعریف کرد. اگر من ون ین خوالی را پیدا کنم او را هزار تکه می کنم.

 

 

گوآجینگ همه چیز را در مورد رُنگ آر تعریف کرد. مادر: رُنگ آر با ناراحتی تو را ترک کرد. حالا همه در مغولستان می دانند که تو همسر شاهزاده هستی ( همسر خوآجن ). تو می خواهی با خوآجن چکار کنی و از طرفی رُنگ آر؟ گوآجینگ: به تابلوی پدرش گفت: اگر رُنگ آر در امنیت باشد من با خوآجن ازدواج می کنم و اگر اتفاقی برای رُنگ آر بیافتد من ازدواج نمی کنم.

 

 

در آن هنگام یک قاصد آمد و گفت: پیغامی برای همسر شاهزاده. خان 1000 غلام، 100 جین طلا، 500 گاو و 2000 گوسفند به همسر شاهزاده می دهد. و او دستور داده فورا با خوآجن ازدواج کنی. در آن موقع خوآجن دنبال گوآجینگ آمد و او را به کنار دریاچه برد. گوآجینگ: من باید چیزی به تو بگویم. خوآجن: ما می خواهیم با هم ازدواج کنیم. با من مثل دختر خان رفتار نکن. گوآجینگ: تو با من خیلی خوب هستی. اما من شایسته تو نیستم.

خوآجن: تو چه می گویی؟ تو بهترین مرد روی زمین هستی. پدرم و 4 برادرم با تو قابل مقایسه نیستند. اگر تو با من ازدواج نکنی من می میرم. اگر تو صحرا را دوست نداری ما به جنوب می رویم. گوآجینگ: من دوست دارم در جنوب باشم. خوآجن: اگر تو بخواهی ما به جنوب می رویم ولی می ترسم پدر و مادرم اجازه ندهند. اگر آنها مخالف کنند ما پنهانی می رویم. گوآجینگ: من می خواهم تنها با مادرم بروم. خوآجن: اشکش درآمد و گفت: من چه اشتباهی کردم. تو من را سرزنش می کنی که خودم را برای تو نکشتم. گوآجینگ: نه من باید دنبال یک خانم بگردم. خوآجن: چی، خانم فوانگ.

 

 

 

گوآجینگ: او زندگی اش را برای استاد من به خطر انداخت. و الان من او را گم کردم و سرنوشتش نا معلوم است. من شش ماه به دنبال او می گشتم و جستجو، من را به اینجا آورد. من باید او را پیدا کنم اگر من نتوانم او را پیدا کنم خودم را می کشم. خواجن: اگر تو او را پیدا کنی دیگر با من ازدواج نمی کنی، درسته؟ گوآجینگ: نه، بعد از اینکه او در امنیت بود من برمی گردم و با تو ازدواج می کنم اگر تو هنوز من را بخواهی؟ خوآجن گریه کرد و گفت: من همیشه تو را می خواهم. برو و دنبال او بگرد. من منتظر تو می مانم.

 

 

خان همه فرماندهان را به چادرش فراخواند. و گفت: ون ین خوآلی با خوارزمی ها متحد شده ما فردا به سمت غرب حرکت می کنیم و 10000 سرباز به گوآجینگ داد تا فرماندهی آنها را به عهده بگیرد. خان به گوآجینگ گفت: من شنیدم که یک کشیش در جنوب است که می تواند مهارت های جنگی را خوب آموزش بدهد. می توانی او را پیش من بیاوری. گوآجینگ: او از گروه چوآنجن است. و کشیش چیو چوجی بالاترین مهارت را در گروه دارد.

 

 

گوآجینگ به چادر خودش رفت که جناب لو و چند نفر دیگر از گروه گداها به دیدن او آمدند. گوآجینگ: شما خبری از رُنگ آر پیدا کردید. لو: ما همه جا را گشتیم ولی خبری از رییس پیدا نکردیم. ما وقتی فهمیدیم شما اینجا هستید برای کمک به شما آمدیم. همه جامعه رزمیکاران از نامه شما به جناب چیو چوجی خبر دارند.

 

 

 گوآجینگ کتاب جنگ ومو را می خواند که یک عبارت را نفهمید و از جناب لو خواست تا برای او معنی کند. لو گفت: آنرا روی یک کاغذ بنویسید تا من فکر کنم و بعد جواب را برای شما می آورم.

 

 

گوآجینگ لو را تعقیب کرد و دید او در چادر با کسی صحبت می کند. او میخواست وارد چادر بشود که یک نگهبان از گداها آمد و با صدای بلند گفت: فرمانده شما اینجا چکار می کنید. لو شمع را خاموش کرد و از چادر بیرون آمد. گوآجینگ: تو می خواهی جواب را از استادت بپرسی. خوب بگو بیاید بیرون تا او را ببینم. لو: کسی اینجا نیست. گوآجینگ وارد چادر شد و شمع را روشن کرد ولی کسی را ندید. لو هم کلی داستان تعریف کرد تا گوآجینگ را دست به سر کند. بالاخره گوآجینگ گفت: کافیه و بعد رفت. لو هم که کلی ترسیده بود یک نفس راحت کشید.

 

 

خان می خواست یکی از پسرهایش را برای فرماندهی تعیین کند که پسر اول را انتخاب کرد و باعث حسادت پسر دوم شد. برای همین با یکدیگر درگیر شدند. چون با دعوای لفظی و ناسزا گفتن کاری از پیش نرفت تصمیم گرفتند تا شب وقتی خان خواب است با یکدیگر بجنگند. در این هنگام قاصد برای گوآجینگ خبر آورد. و او را برای جدا کردن دو پسر خان برد. دو پسر خان کلی لشکر کشی کرده بودند. گوآجینگ هم جناب لو و سربازانش را فراخواند. لو ترجمه کلمه را آورد. نوشته بود: ( از فرم مار استفاده کنید تا سربازان را از یکدیگر جدا کنید. ) دو برادر در حال کشتن یکدیگر بودند که گوآجینگ رسید و لشگر هر دو را محاصره کرد.

صبح خان دو پسرش را تنبیه کرد.

 

 

خان به خاطر این کار گوآجینگ به او 500 تیل طلا و 100 اسب هدیه داد.

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 29 خرداد1387 و ساعت 23:20 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز

 

خلاصه قسمت  پنجم

ونین هوانگلی در هزور خان بزرگ در حال تعریف و تمجید از او بود  به او گفت بنده دوست دارم با برخی از قهرمانان مغولی هم آشنا بشم که بلافاصله خان بزرگ به سمت  تاموچین و جاموکا رو کرد و گفت این  دو پسر خوانده من از مشهورترین قهرامانان مغول هستند...ونین هوانگلی به خان گفت پسر شما هم جزو بزرگترین قهرمانان چرا اسم اونو نگفتید و خوان در جواب گفت  مسلمأ بعد از مرگ من او رهبر تمام قبایل موغول می شود ولی اون هرگز قابل مقایسه با دو پسر خواندم نیست و از خصائل جاموکا و تاموچین شروع به تعرف کرد و اضافه کرد که تغریبأ تمام قهرمانان موغول حاضرند جانشونو به خاطر این دو بدهند و دوباره از رشادتهای هر کدام تک تک داستانهایی را برای هوانگلی بیان کرد و در مورد چهار قهرمان ارتش تاموچین و  شروع به صحبت کرد که با علاقه شدید هوانگلی آنها به حضور شرف یاب شدند تا از نزدیک معرفی شوند ...هوانگلی بعد از معرفی شدن چهار قهرمان دستور داد 4 جام طلا برای نوشدن شراب با آنها بیاورند و همه با هم نوشیدن و بعد از سپاسگذاری مجلس را ترک کردند.هوانگلی رو به خان کرد و گفت امروز من در جنگ تیراندازی دیدم که هیچ کدام از تیرهاش خطا نمیرفت مایلم اونم ببینم و باهاش آشنابشم که تاموچین گفت و یکی از افراد مخصوص منه که به تازگی به من پیوسته و او را فراخواند و هنگامی که خ.انگلی سعی کرد با او شراب بنوشد پسر خان بزرگ عصبانی شد و گفت تو یک سرباز عادی هستی چطور جرات میکنی با ما بنوشی,هوانگلی گفت ولی باید از قهرمانان جنگی تقدر شود و تاموچین که به نظر خیلی  از دست پسر خان دلخور شده بود بلند شد و به تیرانداز گفت جام را برای من بیار من میخواهم بنوشم و تیرانداز پس از اینکه جام را داد مجلس را ترک کرد...تاموچین هم بعد از نوشیدن به خان بزرگ رو. کرد و گفت اجازه بدید من مرخص بشم و او هم رفت.

 تیرانداز در گوشه ای در کنار آتش نشسته بود و به تنهایی شراب میخورد...تاموچین که مجلس را ترک کرده بود به میان سربازان و نیروهای خود آمده بود و با ستایش سربازانش از پیروزی آن روز به تعریف از مبارزه آن روز تیرانداز مشغول شد که با استقبال سربازان از تیرانداز همراه شد ... تاموچین  درون کلاه خود یکی از دشمنان که خودش کشته بود مقداری شراب ریخت و به تیرنداز داد و او هم با سپاسگذاری مقداری از آن خورد و شروع به خواندن آوازی موغولی شد.

صبح بعد  گواجینگ و توالی با تیرکمانهای خود مشغول شکار بودند که  یک پرنده را شکار کردند و هنگامی که میخواستند شکارشان را بردارند چند پسر دیگر زودتر به شکار رسدند و توالی که ناراحت شده بود به پسر گفت که اینو ما شکار کردیم و تو باید به ما پسش بدی پسر گفت این پرنده را من پروش دادم و تو باید خسارت کشتنشو بدی,گوآجین به پسر گفت این یک پرنده وحشی و تو دروغ میگی...پسر که کم آورده بود گفت میدونی من کیم...من نوه خان بزرگ هستم و پدرم جناب سانکونگه...توآلی هم گفت پدر من هم جناب تاموچین است.پسر گفت اون سالی که وحشی ها مادر تو را بردند این پدر و پدربزرگ من بودند که اونو نجات دادند و حالا تو به من میگی پدرت جناب تاموچینه,پدر تو از پدر من میترسه که با مخالفت توالی روبرو شدو پسر یک تو گوشی به توالی زد که باعث از کوره در رفتن گواجینگ شد و تمام بچه ها با توالی و گواجینگ مشغول دعوا شدند .

در این هنگام  هفت مبارز جیانگنان سر رسیدند...خنسان بر سر بچه ها فریاد کشید و گفت شما خجالت نمیکشید 7 نفر دارید دو نفر را میزنید...پسر با بدهنی به او گفت به تو ربطی ندارد,خنچی از اسب پیاده شد و آنها را از هم جدا کرد,رئیس که به افرادش گفت بهتر بیشتر از این وقتمونو طلف نکنیم و به جستجو ادامه بدیم.پسر به دوستانش گفت به اونا حمله کنید که گواجین خنجری که سالها پیش به او رسیده بود را کشید و گفت اگر جرات دارید بیاید جلو...پسر به گواجینگ گفت شما اگر جرات دارید فردا بیاید برای دعوا و از آنجا رفت.

جوآر با دیدن خنجر با یک حرکت آن را از دست گواجینگ بیرون کشید و با خواندن روی دسته آن گفت یانگ کانگ کدومتونه.گواجینگ گفت اونو مادرم بهم داده,جوآر گفت اسم پدرت چیه؟گوآجین با حرکت سر گفت نمیدونم.یرادر ششم گفت فامیل تو یانگه و گواجینگ گفت نه...خنچی به گواجینگ گفت تو حریف اونا نیستی برو خونتون و دیگه دعوا نکن و جوآر هم خنجر را جلوی پای او به زمین زد و در حال رفتن بودند که توالی نام گواجینگ را صدا زد که از گوشهای تیز رئیس که مخفی نماند.

او سریع از اسب پیاده شدو در حالی که چندین بار به زمین خورد به سرعت خورد را به گوآجینگ رساند و او روی دست بلند کرد و در مورد خانواده او سئوالاتی پرسید که گواجینگ به هیچ کدام نتوانست جواب بدهد و فقط گفت که پدرم به دست افراد شروری کشته شده و من وقتی بزرگ بشم انتقامش را میگیرم, رئیس که گفت اسم قاتلش چیه و گواجینگ به او گفت دئوان تین دو است و همه مبارزان که شکه شدند.رئیس که که گواجینگ را بلند کرده بود او را از روی زمین ول کرد و گفت اون خودشه و همه مبارزان مشغول خوشحالی کردند شدند. توالی و گواجینگ میخواستند فرار کنند که آنها جلوی آنها را گرفتند و آنها را درز آغوش گرفتند

گواجینگ و توالی میخواستند برند و اونا نمی گذاشتند.خنسان به گواجینگ گفت ما شش سال دنبال تو میگشتیم و تو میخوای بری؟خنچی گفت برای چی میخوای بری و گواجینگ گفت ما قرار دعواداریم و باید بریم دنبال برادر بزرگمان.جوآر گفت من به شما فنی یاد میدم که از پس 10 تا از اونا بر بیاید و این حرف او با موافقت رئیس که همراه بود و مشغول آموزش حرکت به گوآجینگ شد که حرکتی ساده ولی کاربردی بود...بعد به توالی گفت که با او تمرین کند و گواجین با اولین حرکتش شکست خورد..

جوآر با براندازی گواجینگ به رئیس که گفت این بچه استعدادش خیلی کمه فکر نمیکنم چیز یاد بگیره.برادر شمشم به رئی که گفت منم با جوآر موافقم تمرین دادن این بچه وقت طلف کردنه اونو باید تحویل استاد چیو بدیم ولی خنچی با آنها مخالفت کرد و گفت برای تصمیمگیری خیلی زوده و ما شش سال وقت گذاشتیم تا اونو پیدا کردیم و نباید زود نامید بشم.نانسی و جانگ او هم از خنچی حمایت کردند و جوآر رو به گواجینگ کرد و گفت تو واقعأ میخوای انتقام پدرتو بگیری؟گواجینگ هم بلافاصله گفت بله...جوآر گفت پس امشب تنها بیا بالای کوه و هیچکس هم نباید از این موضوع با خبر بشه و گواجینگ هم موافقت کرد.شب بالای کوه هفت مبارز داشتند در مورد گواجینگ و خنگی او حرف میزدند و بحث در مورد جرات او بود که امشب به کوه می آید یا نه...که خنچی گفت رئیس بیاید اینجا و آنها سریع آنجا رفتند و دیدند چند جمجمه که سوراخهای عجیبی روی آنها مثل پنجه چنگ خوده بود وجود دارد.رئیس که به نظر میرسید با وضعیت اونجا با خبر بود و قبلأ در همچین وضعیتی قرار گرفته بود به جوآر گفت یکی از جمجمه ها را بیاورد و با آوردن او و لمس کردن  سوراخها با خود گفت اون موفق شده...و به افرادش گفت من به شما دستور میدم سوار اسبهاتون بشید و از اینجا دور بشید و منتظر من بمونید که با مخالفت آنها قرار گرفت جوآر گفت که اونا انسان هستند یا مخلوقات دیگر ... رئیس که گفت اونها یک زوج هستند و باعث نابینا شدند من شدند...فکر میکردم اونا مردند ولی حالا فهمیدم که اونا در اینجا مشغول تمرین فنون پنجه آهنین بودند و اینطور که معلومه تونستند این روش را تکمیل کنند, ما هفت نفر حریف اونا نمیشیم که باز هم با مخالفت گروه همراه بود.رئیس که به یکی از برادران گفت 100 قدم به سمت جنوب برو اونجا یک تابوت است.درست بود همه با هم به سراغ تابوت رفتند و با برداشتن درب آن جنازه درون آن را دیدند.رئیس که گفت آن دو به زودی برای تمرین به سراغ این جنازه میان و من هم به جای جنازه داخل تابوت مخفی میشم و شما هم منتظر علامت من برای غافلگیر کردن آنها بشید و همه به گوشه ای برای مخفی شدند رفتند و قبل از آن با یکدیگر دست برادری دادند.

خنچی از جوآر پرسید تو اون دو نفر را میشناسی  در همین هین زنی از دور نمایان شد و شمشیر خنچی خود به خود از قلاف بیرون آمد و به کناری افتاد که از تاثیرات نیروی درونی آن زن بود.جوآر گفت:اسم مرده چن شوا فنگه و اسم همسرش می چانگ فو...به خاطر دزدی که در جزیره شکوفه های هلو شد مورد قضب استادشون قرار گرفتند و از اونجا اخراج شدند و از اون موقع خیلی بی رحم شدند و دارای  هنرهای بالایی در هنرهای رزمی هستند.شنیدم چندین سال قبل توسط جمعی از رزمیکاران شمالی محاصره شده بودند و همه فکر کردند در اون مبارزه کشته شدند ولی نمیدونند که اونها زنده هستند و مشغول تمرین هنر پنجه آهنین در اینجا بودند.خنچی گفت این چجور فنونیه؟جواآر گفت روشی بیرحمانست ,بهتره آروم باشم ممکنه صدات را بشنوه.

می چانگ فو زیر درختی که از قضا خنسان روش مخفی شده بود تمرکز گرفته بود که  قطره ای از عرقش روی انگشت می چانگ فو ریخت و او را متوجه حضورش کرد و با یک حرکت شاخه ای که روی آن مخفی بود را شکست.خنسن روی زمین افتاد و بلافاصله بلند شد و با شلاغش به می چانگ فو حمله کرد...می چانگ فو به راحتی با یک جا خالی خود را به خنسان رسید و روی هوا با او به سمت عقب حرکت کرد و در همین حین گفت تو کی هستی و اینجا چیکار میکنی؟

خنسن جاخالی داد و لگدی به سینه می چانگ فو زد که با نیروی درونی می چانگ فو مواجه شد و به گوشه ای پرت شد.در همین هنگام دیگر رزمیکاران بجز رئیس که از مخفیگاه هایشان بیرون آمدند و به می چانگ فو حمله کردند و برادر ششم از پشت ضربه ای به او زد که با عکسالعمل شدید می چانگ فو همراه بود و او را مجبور به استفاده از فنون پنجه آهنین کرد که در مبارزه بسیار قدرتمند به نظر میرسید و به زخمی شدند چند تن از مبارزان شد جوآر مشغول مبارزه شد و جند ضربه با انگشتان فرزش به او زد و می چانگ فو هم بادبزن او را از دستش کف رفت که جوآر بلافاصله به او گفت بادبزن صمیه که می چانگ فو هم فریب خورد و بادبزن را به طرف خود او پرت کرد.

 

جوآر به دوستانش فرمان عقب نشینی به سمت تابوت را داد و میچانگ فو هم دنبال آنها رفت و به محض رسیدن به تابوت رئیس کو درب تابوت را به طرف او پرت کرد و بلافاصله با پرت کردن  سوزنهای زهرآلود به سمت چشم او او را کور کرد و خون از چشمانش جاری شد.

می چانگ فو به آنها گفت من با کی طرف هستم؟رئیس که خودش را معرفی کرد و دلیل حمله اش هم انتقام گرفتن اعلام کرد.می چانگ فو گفت فکر میکردم مردی ولی امکان نداره موفق بشی و دوباره مورد حمله قرار گرفت ,اینبار دوباره می چانگ فو با استفاده از نیروی درونی هنر پنجه آهنین برگها درختی در نزدیکیش را به سمت آنها شلیک کرد که با دفاع  مبارزان همراه بود و جوآر که در حرکات سریع در بین آنها بینظیر بود سریع به می چانگ فو رسید و ضربه ای به سینه او زد و او را چند قدم وادار به عقب نشینی کرد.بعد به رئیس که گفت که روش شماره 9و7و 11 را انجام دهد که به ازای هر کدام رئیس که سوزنها یی را به طرف می چنگ پرتاب کرد که تمام آنها تو سط او جاخالی خورد,جانگ او  سنگ بزرگی را به طرفش پرتاب کرد و که می چانگ فو با هنر پنچه اش آن را تکه تکه کرد ولی به نظر میرسید می چانگ فو حسابی خسته بود و درد میکشد...

در همین حین گواجینگ با درخواست کمک دوان دوان به آنجا رسید که پشت سرش مردی او را گرفت او کسی نبود جز چن شوا فنگ شوهر می چانگ فو که گوآجینگ را گرفت.خنسان میخواست  گواجینگ را نجات دهد که با یک لگد چن شوا به گوشه ای پرت شد.سایر جنگجویان هم به خنسان برای نجات گوآجینگ پیوستند و در نهایت برادر ششم او را نجات داد.

چن شوا به میچانگ فو گفت اینا کی هستند؟در جواب او گفت اینا رئیس کو وافرادشند...چن هم با تعجب گفت پس اون هنوز زندست و دوست داره به دست من کشته بشه.رئیس کو و افرادش دوباره به او حمله کردند و روشهای قدرتمند خود را امتحان کردند که هیچ کدام فایده ای نداشت.چن شوا فنگ به طرف خنچی حمله کرد که جانگ او(غول خندان) خنچی را به کناری هل داد و خود در معرض حمله پنچه آهنین چن قرار داد که به شدت مجروح شد و دوباره که چن سعی کرد به خنچی حمله کند بار دیگر مانع او شد و بار دیگر از ناحیه کمر دچار آسیبدیدگی شد.

 چن شوا فنگ گوآجینگ را که مخفی شده بود دید و او را گرفت و گوآجینگ تلاش میکرد که خود را آزاد کند که ناگهان چهره چن شوا دگرگون شد و بلد  شروع به خندیدن کرد و ماجرا به این ترتیب بود که گواجینگ خنجرش را در شکم او فرو کرده بود و در همین هنگام او را رها کرد و خنسن سریع او را از چن دور کرد و می چانگ فو که از ماجرا بو برده بود شوهرش را به سرعت از آنجا دور کرد.

می چانگ فو او را به غاری برد و در حالی که اشک از چشمان خونیش جاری بود دستان او را گرفت.چن شوا به او گفت من نتونستم از تو محافظت کنم, بعد از فرار از جزیره شکوفه های هلو ما قول دادیدم خون به پا کنیم.می چانگ فو به او گفت من 6 تا حب جیااوهلو دارم,اونا رو بگیر, من تو را به جزیره بر میگردونم و خودت از استاد بپرس,چن شوا:نه نمیخواد و بعد به می چانگ فو یک دستنوشته مرموز میده و میگه این دومین مرحله از روش جیواین جن جینگ است.خوب اینو تمرین کن,این میتونه در آینده بهت کمک کنه,مواظب به خودت باش.میچانگ فو به او میگه:چرا ما باید جزیره را ترک میکردیم؟ تو گفتی ما هیچ وقت از هم جدا نمیشیم,چن شوا به او گفت گریه نکن ما از هم جدا نمیشیم فقط... و میمیرد در حالی که در آغوش می چانگ فو است.

در طرف دیگر بالای کوه همه دور جسم نیمه جان جانگ او  حلقه زده بودند,خنچی به او میگفت  در مورد ازدواج و عشقی که او در سینه داشت و هیچوقت رو نکرده بود حرف میزد و هدفش این بود در لحظات پایانی عمر او او را خوشحال کند,گوآجینگ که کمی عقب تر داشت آنها را نگاه میکرد جوآر را دید که به طرف او می آید,جوآر به او گفت تو هنوز میخوای هنرهای رزمی را یاد بگیری؟گواجینگ گفت بله... از حالا به بعد ما هفت نفر استاد تو هستیم,استاد پنجمت الان لحظات پایانی عمرش را پشت سر میزاره,تو باید احترامت را به اون نشون بدی برو و بهش استاد پنجم,گواجین روبری  جانگ او نشست و برای او سجده کرد و به او گفت استاد پنجم.جانگ او به او گفت حالا که تو منو استاد صدا کردی من باید به تو چیزی بیاموزم...و به او اینگونه میگوید: همه مبارزان باید بفهمند جوانمرد کسیه در در مشکلات به دیگران و ضعیفان کمک کنه...بعد رو به خواهر هفتم میکنه و میگه که به این بچه خوب آموزش بده...نباید به اون کشیش کثیف ببیازیم.رئیس که به او گفت:برادر پنجم در آرامش بخواب 7 مبارز جیانگنان شکست نمیخورند و او هم مرد.

فردای آن روز نوهی خان اسبها را به طرف محل قرار دعوا رم داد تا گواجینگ و توالی زیر دست و پای اسبها کشته بشن غافل از اینکه توالی در آنجا با عده ای بغیر از گواجینگ برای دعوا منتظر بود و گواجینگ به محض اینکه موضوع را فهمید سریع برای خبر و نجات جان آنها به طرف محل قرار رفت, خبر به خان بزرگ  رسید و آنها به همراه پسر خان تاموچین و جاموکا به سمت محل رهسپار شدند.خواجن موضوع را فهمیده بود و به محل برای خبر دادن رسید و به توالی هشدار داد که در همین حین اسبها نزدیک شدند تمام بچه ها فرار کردند و خواجن هم دست توالی را گرفت و کشان کشان دنبال خود کشید, توالی در بین راه زمین خورد ولی خنسان به موقع رسید و او را از مسیر اسبها بیرون برد و فقط خواجن مانده بود که گواجین برای نجات جان او اقدام کرد ولی کمی دیر به مل رسید و راه فراری نبود و در حالی که اسبها نزدیک میشدند او خود و خواجن را درون گودالی در نزدیکی انداختند.

بعد از رد شدند اسبها همه با نگاههایشان دنبال آن دو می گشتند که از زیر بوته های آنجا آن دو بیرون آمدند و خواجن که در حال گریه کردن بود به همراه گوآجین  به سمت خان حرکت کردند , در همین حال خان بزرگ نوه اش را به شدت معاخزه کرد و اشکش را دآورد که تاموچین وساطت کرد تا او را دعوا نکنند و در حضور همه گفت که یوشی(نوه خان) در آینده داماد او خواهد شد.

لينک ثابت
نوشته شده توسط فن چینیان در دوشنبه 20 خرداد1387 و ساعت 5:11 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و هفتم

 

یانگ پست، گوآجینگ را گرفته بود و داشت فکر می کرد چطور او را بکشد. گوآجینگ: قبل از اینکه من را بکشی بگذار تو را نصیحتی بکنم. کانگ: خفه شو. گوآجینگ: تو می خواهی شاگرد فنگ بشوی. تو شیطان شدی و دیگر حرف زدن فایده ای ندارد.

 

 

 در این موقع که کانگ می خواست گوآجینگ را بکشد. استاد چیو و دوستانش آمدند و گوآجینگ را نجات دادند. استاد چیو هم کانگ را دعوا کرد. در این موقع فنگ آمد و کانگ را با خودش برد.

 

 

رُنگ آر استاد که، را به یک آلاچیق برده بود. استاد که، می خواست تیری را که در پایش است را بیرون بکشد ولی درد زیادی داشت. رُُنگ آر: تو از خونریزی می میری ولی قبل از مردنت یک نامه به گوآجینگ بنویس که من تو را نکشتم! رُُنگ آر تیر را از پای استاد که، بیرون کشید. استاد که: چرا تو من را نجات می دهی. رُُنگ آر: من دلیل خودم را دارم.

 

 

رُُنگ آر استاد که، را به شهر خودش برد. آنها داخل یک معبد متروکه رفتند و شب را آنجا ماندند. استاد که: من به همراه برادرها و خواهر، وقتی که بچه بودیم به این مکان می آمدیم و بازی می کردیم. رُُنگ آر کمی با استاد که، شوخی کرد که استاد که، ناراحت شد. رُُنگ آر هم گفت با تو شوخی کردم. بعد رُُنگ آر یک عصا که سر آن نیزه داشت را پیدا کرد و چون عصای قبلی استاد که، داخل دریا افتاده بود آنرا به جای عصای قبلی به او داد.

 

 

استاد که نیزه را در دستش گرفت و ناراحت بود. رُُنگ آر: چرا گریه می کنی. تو دوباره به برادرهایت فکر می کنی؟ استاد که: بله. ما وقتی بچه بودیم به این مکان می آمدیم و بازی می کردیم. ما با هم بزرگ شدیم و وارد جامعه رزمیکاران شدیم. حالا آنها من را ترک کرده اند و من نمی توانم انتقام آنها را بگیرم. چند دقیقه بعد رُُنگ آر در یک گوشه دراز کشید و خوابید.

 

 

استاد که، در کنار آتش نشسته بود و به دوران کودکی خودش و 6 برادر و خواهر دیگر فکر می کرد. استاد که، هنوز فکر می کرد که رُُنگ آر و پدرش قاتل هستند. برای همین نیزه را برداشت و بالای سر رُُنگ آر رفت و می خواست او را بکشد. رُُنگ آر: منتظر چی هستی؟ استاد که: تو هنوز بیداری؟ رُُنگ آر: گوآجینگ دیگر من را نمی خواهد پس زندگی برای من ارزشی ندارد. تو می توانی من را بکشی. استاد که: من چطور می توانم خیر خواه خودم را بکشم.

 

 

آنها در معبد متروکه نشسته بودند که رُُنگ آر‌ صدای بلند خنده اُیانگ فنگ را شنید. رُُنگ آر: هر دوی ما حریف او نیستیم. ما باید در جایی مخفی بشویم. فنگ، شاهزاده، کانگ و 5 رزمیکار کله پوک به همراه شاگوآ وارد معبد شدند. انها وارد معبد شدند و می خواستند شب را انجا استراحت کنند. کانگ که می خواست شاگرد فنگ بشود یک جای استراحت برای او درست کرد. و کلی از او و اُیانگ تعریف کرد.

فنگ: برادرزاده من به طرز عجیبی کشته شد. من فکر می کنم کار گوآجینگ یا گروه چوآنجن باشد. حالا کوه شتر سفید وارث ندارد و من می خواهم تو را به عنوان شاگرد قبول کنم. کانگ هم کلی جلوی فنگ تعظیم کرد. همه به کانگ تبریک گفتند. در این موقع شاگوآ آمد و گفت: من گرسنه هستم.

 

 

کانگ به شاگوآ یک کلوچه داد. استاد که: شاگوآ اینجا چکار می کند. در هنگام رعد و برق شاگوآ از مجسمه‌ی بودا ترسید. کانگ: اگر اذیت کنی تو را به جزیره شکوفه های هلو برمی گردانم. شاگوآ گفت: یک غول چاق و کوتاه آنجا است. وقتی همه خوابیدند استاد که به رُُنگ آر گفت: منظور او از غول چاق و کوتاه برادر سوم من است. پدر تو برادرها و خواهر من را کشت. رُُنگ آر: می خواهی جواب سوالت را بدانی. بعد رُُنگ آر می خواست از پشت دیوار که مخفی شده بودند بیرون برود که ، استاد که، دست او را گرفت و گفت: می خواهی چکار کنی. رُُنگ آر: همین جا بایست و نگاه کن. ولی یک قولی به من بده. به پدر من بگو چه کسی من را کشته. استاد که: اگر تو بروی بیرون فنگ تو را می کشد. رُُنگ آر‌: من از مردن نمی ترسم ولی امیدوارم تو و گوآجینگ حقیقت را متوجه بشوید.

 

 

رُُنگ آر از پشت دیوار بیرون آمد. یکی پرسید خانم فوآنگ شما اینجا چکار می کنید. رُُنگ آر: پدرم من را فرستاده تا در اینجا منتظر جناب فنگ باشم. پدرم من را فرستاده تا اسراری را به جناب فنگ بگویم. و بعد شروع کرد به شعر خواندن که چند معنی در شعر نهفته بود. رُُنگ آر: تو می خواهی من 3000 کلمه به تو بگویم یا 5000 کلمه. فنگ: تفاوت آنها چیست؟ رُُنگ آر: اگر تو به گره چوآنجن آسیبی نزنی من 5000 کلمه از کتاب جویین را به تو یاد می دهم ولی اگر تو افراد گروه چوآنجن را بکشی من 3000 کلمه به تو یاد می دهم. برادرزاده تو به دست یکی از اعضای گروه چوآنجن کشته شد. می خواهی من اسم او را به تو بگویم و تو انتقامش را بگیری؟

 

 

رُُنگ آر پیش شاگوآ رفت و گفت: پدر تو را به جزیره برد. تو الان اینجا چکار می کنی؟ شاگوآ: من جزیره را دوست ندارم. ولی به پدر بزرگ نباید بگویی. چون دنبال من می آید و من را تنبیه می کند. رُُنگ آر: من قول می دهم به پدر بزرگ نگویم ولی تو باید به سوالات من جواب بدهی. تو آن مرد کوتاه و چاق را دوباره چه موقع دیدی؟ شاگوآ: آن روز شش نفر به جزیره آمدند.

 

 

استاد خنسان یک کتاب به شاگوآ داد و گفت این را به جناب فوانگ بده. استاد که هم گفت: به جناب فوآنگ بگو 7 مبارز جیانگ نان برای دیدن شما به جزیره آمده اند. شاگوآ پیش فوآنگ رفت و کتاب را به او داد. فوآنگ یک کشتی را دید و فهمید که باید جایی برود. او به شاگوآ گفت: من گرفتارم و نمی توانم آنها را ببینم. تو پیش آنها برو و آنها را به داخل خانه ببر. من دو روز دیگر بر می گردم و آنها را می بینم. رُُنگ آر از شاگوآ پرسید بعد پدرم برگشت. شاگوآ: نه، او هیچ وقت برنگشت. رُُنگ آر: بعد چه اتفاقی افتاد. شاگوآ: بعدا کانگ و فنگ به داخل جزیره آمدند.

 

 

استاد که، فهمید که اشتباه کرده و فوآنگ در آن زمان در جزیره نبوده. شاگوآ: بعد فنگ با چند مار به داخل جزیره آمد و به من هم بیسکویت داد. رُُنگ آر به فنگ گفت: پس شما به شاگوآ بیسکوییت دادید. فنگ: تو واقعا دختر زرنگی هستی. اگر سوال دیگری هم داری بپرس. کانگ که نگران بود قضیه معلوم شود می خواست به طرف رُُنگ آر برود که فنگ گفت: به او کاری نداشته باش. شاگوآ پیش 6 مبارز برگشت و آنها را به طرف قبر مادر رُُنگ آر برد. 6 مبارز که از خارج شدن فوآنگ از جزیره خبر نداشتند، فکر کردند فوآنگ می خواهد آنها را داخل مقبره ببیند و گفتند این کار بی ادبی است.

 

 

آنها وارد مقبره شدند. فنگ یک لباس شبیه فوآنگ پوشیده بود و یک ماسک به صورتش زده بود. آنها فکر کردند که فوآنگ است و به او احترام گذاشتند. استاد دوم جلو رفت تا یک نامه به او بدهد اما دید از زیر لباس او یک مار بیرون آمد. ( اُیانگ فنگ پرورش دهنده مار است برای همین به سمی غرب معروف است) استاد دوم شروع به خندیدن کرد که فنگ شمعها را خاموش کرد و در تاریکی به آنها حمله کرد. وقتی خنچین با کبریت شمع را روشن کرد دید که برادر دوم و ششم مرده اند. استاد خنسان که می خواست بیرون برود به دست کانگ کشته شد. برادر چهارم توانست استاد که، را از مقبره بیرون ببرد و او را فراری بدهد. خنچین در مقبره تنها مانده بود. فنگ پیش او آمد و ماسکش را برداشت. خنچین گفت: ما امروز حریف تو نیستیم ولی روح ما از تو انتقام می گیرد و بعد خودش را کشت. در این هنگام کانگ از پشت دیوار بیرون آمد و پیش فنگ رفت.

 

 

برادر چهارم و استاد که، در حال فرار بودند که در میان درختان گم شدند. در این هنگام فنگ برادر چهارم را با سم مار مسموم کرد ولی استاد که، را زنده گذاشت. رُُنگ آر به فنگ گفت: تو 5 نفر را کشتی ولی گذاشتی ، که جن، برود. درست است که او کور است ولی می تواند اخبار را برساند. هدف تو این بود تا جامعه رزمیکاران را بر علیه پدر من تحریک کنی.

 

 

رُُنگ آر: خیلی نقشه زیرکانه ای کشیدی. فنگ: این نقشه من نبود. کانگ این نقشه را کشید. رُُنگ آر به کانگ گفت: استاد دوم از تو یک کفش دزدید. اگر به خاطر آن کفش نبود من نمی فهمیدم که کار تو بوده. پدر من فنون پنجه آهنی را تمرین نمی کرد، بلکه می چوآفونگ آنرا تمرین می کرد و تو شاگرد او هستی و با این روش یکی از آنها را کشتی.

 

 

فنگ: من و کانگ این نقشه را کشیدیم ولی انتظار نداشتم تو به اسرار آن پی ببری. حالا رُُنگ آر ‌می خواست مرگ اُیانگ را برای فنگ معلوم کند. رُُنگ آر به شاگوآ گفت: آن روز چه کسی آن مرد را در خانه تو کشت. شاگوآ: او کانگ بود. او کسی بود که آن مرد را کشت. من پشت در مخفی شده بودم. رُُنگ آر: یک خانم زیبا هم همراه او بود. تو می دانی آن خانم کی بود. شاگوآ: او زن کانگ بود.

 

 

فنگ که موضوع را فهمید به کانگ گفت: چرا برادرزاده من شایسته مرگ بود. فنگ که نمی فهمید پرسید چرا؟ رُُنگ آر: بگذارید برای شما توضیح بدهم. شما می خواستید تا اُیانگ را به عنوان شاگرد قبول کنید، برای همین کانگ او را کشت تا بتوان شاگرد شما بشود و مهارت بالای شما را یاد بگیرد. اگر او اُیانگ را نمی کشت، فنگ مهارتش را به او نمی آموخت.

 

 

در این هنگام کانگ عصبانی شد و یک ضربه یه سینه رُُنگ آر زد. اما رُُنگ آر زره داشت و دست کانگ زخمی شد. رُُنگ آر: تو خیلی سریع عمل کردی اما فکر نمی کردی من یک زره داشته باشم. کانگ مثل مار گزیده ها به خودش می پیچید. که یکی از آنها گفت: کانگ مسموم شده. رُُنگ آر: من تعجب می کنم، چون زره من سمی نبود. بعد به فنگ گفت: شما چه موقع سم را توزیع کردید. فنگ: من روی زره تو سم نریختم. اما او واقعا بوسیله مارهای عصای من مسموم شده.

 

 

فنگ: اگر من چنین سم قوی نداشته باشم چطور می توانم به عنوان سمی غرب معروف باشم. رُُنگ آر: تو نان شیرن (استاد چهارم) را با سم مخصوص مارهایت کشتی و حالا کانگ نفر دوم است. شاهزاده جلوی فنگ زانو زد تا پادزهر را به او بدهد و کانگ را نجات دهد. فنگ: تو چطور زانو می زنی در حالی که شاهزاده هستی. دیگران به تو می خندند. همین حالا بلند شو.

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در جمعه 17 خرداد1387 و ساعت 21:43 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

شما می دانید شاگوآ یعنی همان دختر کودن قهرمان قسمت 37 است. فردا شب قسمت جدید را در سایت قرار می دهیم.

 

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در پنجشنبه 16 خرداد1387 و ساعت 23:37 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید. بنا به درخواست بعضی خوانندگان خلاصه قسمت یک تا 7 را نیز در این وبلاگ قرار می دهیم. با تشکر از جناب فنچینیان برای ارسال این 7 قسمت.

 

خلاصه قسمت  چهارم

 

مرد مغولی  گواجینگ را به کتک گرفته بود که بگوید تیرنداز را کجا مخفی کرده است ولی گواجینگ بر سر نگفتن به او سماجت میکرد خان مغول که رفتار سربازش را دید گفت تویی-چی تو بلد نیستی با بچه درست رفتار کنی و به یکی دیگر از نفراتش گفت که از گواجینگ جای تیرنداز را بپرسد. مرد از اسب پیاده شد و به پیش گواجینگ رفت و گفت پسر جان اگر تو جای تیرنداز را به ما بگی من این تکه طلا را به تو می‌دهم ... گواجینگ با تندخویی به او گفت من هیچی به تو نمیگم و تویی-چی دوباره مشغول کتک زدن او شد و اینبار از کوره در رفت و خنجرش را کشید. گواجینگ را روی کاههایی که تیرنداز در آن مخفی شده بود انداخت و همینکه می‌خواست او را بکشد تیرنداز با شمشیر شکسته اش جلوی او را گرفت  و او را عقب راند.

 

 

تیرنداز گواجینگ را پشت خود پنهان کرد و به تویی-چی گفت زورت به بچه میرسه؟ تویی-چی با لگد ضربه ای به تیرنداز زد. تیرنداز لبخندی زد و گفت بیا منو بکش ولی من افسوس میخورم که به دست یک مرد کشته نمیشم. خان گفت تو چی گفتی؟ تیرنداز گفت اگر در میدان جنگ و بدست یک مرد کشته میشدم یک افتخار بود ولی الان من مثل یک عقاب زخمی هستم که با یورش گروهی از مورچه ها از پا درآمدم. مردی که کنار خان بود به خان گفت اجازه بده من با او مبارزه کنم تا به این آرزوش برسه که قهرمانانه بمیره. تیرنداز گفت شما کی هستید؟ خان گفت تو باید اسم او را شنیده باشی ایشون  گواشو هستند. تیرنداز گفت درسته اسمشونو شنیدم و به طرف آنها رفت و گفت زندگی من الان در دستان شما است و شما به من اجازه دادید که در مبارزه ای شرکت کنم من باید از شما تشکر کنم.

 خان به گواشو گفت سوار اسب شو و با تیر و کمان من حساب اون را برس. تیرنداز به خان گفت من برای مبارزه با ایشون فقط به یک کمان احتیاج دارم و به تیر نیاز ندارم. گواشو که خیلی عصبانی شده بود خواست به او حمله کند که تویی-چی جلوی او را گرفت و  تیرنداز به گواشو گفت که برای کشتن تو یک کمان خالی هم زیاده تو فکر میکنی یک مبارز هستی. خان با درخواست او موفقت کرد و آنها آماده مبارزه شدند.

 

 

آنها سوار بر اسب دور هم میچرخیدند و گواشو مشغول تیراندازی به تیرانداز شد و تیرانداز که خوب با این وسیله آشنا بود با جا خالی دادن تیرهای او را به هدر می داد. و در همین بین برخی تیرها را از زمین بر می داشت و به سمت گواشو پرتاب می‌کرد. که اولین تیر هم که او پرتاب کرد با تیری که از جانب گواشو می‌آمد برخود کرد و هر دو منحرف شدند. و تیرانداز هم مورد تشویق دشمن قرار گرفت. گواشو یک تیر را خیلی دقیق به کتف تیرانداز نشاند. و قافل از اینکه آن آخرین تیرش بود. هر دو خیلی سریع از روی اسب تیری از روی زمین برداشتند و تیرنداز که پیشدستی کرده بود دو تیر از روی زمین برداشت و یکی از آنها را به سمت او پرتاب کرد و مانع برداشتن تیر او شد و گواشو که اوضاع را خراب میدید رو به او کرد و گفت من حاضرم بمیرم و گذشت تو را قبول نکنم. تیرنداز گفت من تو را در قبال نجات جان آن پسر(گواجینگ) می‌بخشم پس من دوباره با تو مبارزه میکنم و او هم موافقت کرد.

 

 

آنها دوباره به مبارزه مشغول شدند که گواشو 3 تیر پشت سر هم به سمت تیرانداز پراتاب کرد و تیرانداز هر سه تیر را به طروق مختلف یکی پس از دیگر گرفت و همزان هر سه را به سمت گواشو پرتاب کرد و گواشو هم تیرها را با تیر و کمان و لگرد منحرف کرد و مبارزه دوباره ادامه یافت اینبار تیرانداز تیری به سمت او نشانه رفت و اسب او را با آن تیر کشت و گواشو که به زمین افتاده بود سریع تیری برداشت و به سمت او پرتاب کرد و تیرکمان او را شکست ... گواشو که به منابع تیرها که روی زمین ریخته بود دسترسی پیدا کرده بود پشت سر هم تیرانداز را مورد هدف قرار داد و با اینکه تیرنداز جاخالی می‌داد، در نهایت از پشت  توسط تیری زخمی شد و به زمین افتاد. گواشو به بالای سر او رفت و تیر را به سمت او گرفت و آماده شلیک بود و تیرانداز هم به او نگاه میکرد.

 

 

 گواشو به خان گفت از خون او بگذرد و خان به تیرانداز گفت تو هنوز نمیخواهی تسلیم شوی... تیرانداز روی پاهایش ایستاد و گفت شما میتونید منو بکشید اما شما با این کارتون هم خودتون را بدنام کرده اید و هم یک تیرانداز خوب را از دست دادید اما اگر از خون من بگذرید من همیشه خودم را مدیون خان بزرگ خواهم دانست و حاضرم جونم را بخاطر سربلندی شما فدا کنم . خان قول او را پذیرفت  و او را از محافظان مخصوص خود قرار داد و تیرانداز هم به او احترام گذاشت. خان به تیرانداز و گواشو هدیه ای داد به مناسبت آشنایی و دوستی. تیرانداز به خان گفت از شما اجازه میخواهم که این قطعه طلا را به اون بچه بدهم و خان پذیرفت و هر دو با هم به سراغ گواجینگ رفتند و همینکه میخواست آن طلا را به او بدهد گواجینگ رد کرد و گفت مادرم گفته در مقابل پذیرائی از یک مهمان چیزی نگیرم خان که خیلی از گواجینگ خوشش آمده بود به تیرانداز گفت بعضی وقتها او را با خودت پیش من بیار و رفت.

 

 

تیر انداز و گواشو با هم به بالای تپه ای رفتند و با هم پیمان برادری بستند و به نشانه آن اشیاء باارزشی را با هم معاوضه کردند.

گواجینگ و مادرش فردای آن روز داشتند در بیرون از کلبه در مورد حوادث پیش آمده حرف میزدند که گواشو به همراه سربازان زیادی به خانه آنها حمله کرد و تمام وسایل خانه آنها را بار گاری کرد و گروهی دیگر کلبه آنها را خراب کردند. و مادر گواجینگ که سخت ناراحت بود داشت به آنها التماس میکرد که این کار را نکنند که در این میان تیرانداز از دور فریاد کشان آمد و می‌گفت دوست کوچک من، خان بزرگ اجازه داده که تو و مادرت به اردوگاهش بیایید و در آنجا زندگی کنید و آنها هم که در عین خوشحالی تعجب کرده بودند با آنها رهسپار اردوگاه شدند. تیرانداز در راه گفت: خواهر، گواجینگ با اینکه سن کمی دارد اما یک قهرمان واقعیه و من مطمئنم که او در آینده فرمانده قدرتمندی برای خان بزرگ میشود و من دوست دارم استاد تیراندازی او شوم. مادر گواجینگ به او گفت این باعث افتخار من و گواجینگ است.

 

 

 بعد از ساکن شدن آنها در اردوگاه به آنها چادری داده شد و گواجیتنگ هم خیلی سریع با محیط آنجا اوخت گرفت.

روزی گواجینگ با بچه های اردوگاه در حال بازی و زورآزمایی بود و در حالی که از پسری همسن خود داشت کتک میخورد دست از مبارز بر نمیداشت. پسر بچه به گواجینگ گفت تو شکست را قبول داری؟ گواجینگ هم قبول نکرد. پسری دیگر که از لحاظ جسه بزرگتر بود جلو آمد و خواستار مبارزه با اوشد و گواجینگ قبول کرد و با یک حرکت پسر را نقش زمین کرد در همین حین دختر کوچولویی به گواجینگ گفت اگر تو تمام افراد اینجا را هم شکست دهی  من قبول ندارم تو از همه قوی تری تو خنگی. یکی از بچه ها به خواجن (دختر بچه) گفت این قراریه که خودمون گذاشتیم و هرکس بقیه را زد اون قویتر از بقیه است.

 

 

در چادر فرماندهی خان جلسه ای با فرماندهان سپاه خود داشت که گواجینگ و دوستش داخل آنجا آمدند و تا فهمیدند که اشتباه آمدند تعظیم کردند و خان هم خیلی بلند به آنها گفت بیرون بروند و آنها رفتند. خان رو به پسر بزگش کرد و به او گفت شوجی تو باید اسب من را برداری و به همراه پرچم 10000 نفر سرباز به استقبال نماینده حکومت جینگ بروید. چوک تای و اوک تای هم با یک گروه 10000 نفری در جایی دیگر برای استقبال از این دو نماینده مستقر بشوند. گواشو، چینوون، وخولی و وارخو شما چهار نفر از فرماندهان دلیر من هستید شما در کنار من از شاهزادگان حکومت جینگ استقبال میکنید.

 

 

گواجینگ در خانه مشغول خوردن غذا بود که از مادرش پرسید مادر قبول داری من قویترین بچه این اردوگاهم و مادرش خندید و گفت تو فقط به فکر جنگ و دعوا هستی که از بیرون چادر بچه ها او را صدا زدند و گواجینگ هم بلافاصله بیرون رفتند و مشغول بازی شدند که ناگهان متوجه ورود عده ای قریبه (شاهزادگان جینگ) شدند و مثل بقیه راه را برای آنها باز کردند یکی از شاهزاده ها مقداری سکه را به طرف بچه ها پرت کرد و گفت که آنها را بردارند که یکی از این سکه ها محکم به صورت خواجن برخورد کرد و گواجینگ با دیدن این صحنه یکی از سکه ها را از روی زمین برداشت و محکم به صوت شاهزاده زد و گفت ما محتاج پول تو نیستیم ... شاهزاده که خیلی عصبانی شده بود نیزه خود را به سمت گواجینگ که در حال فرار بود پرتاب کرد و همینکه میخواست به او برخورد کند با تیر، تیرانداز منحرف شد و هم گواجینگ و هم تیر انداز مورد تشویق مردم قرار گرفتند و ون ین خوآلی به شاهزاده عصبانی گفت دست از سر به سر گذاشتن بچه ها بردار و آنها به چادر فرماندهی رفتند.

 

 

آنها پس از ورود به چادر فرماندهی طوماری را در آوردند و آن را بلند خواندند: به نام امپراطور جینگ... از آنجا که جناب تائوچین از حاکمان قبایل مغول زحمات زیادی برای حفظ و گسترش قلمرو امپراطوری بزرگ جینگ در مناطق شمالی کشیده اند ضمن قدردانی از ایشان بدین وسیله اعلام میکنم که نامبره به عنوان یکی از سفرای ما که در مناطق شمالی منصوب میگردد و این مقام در خانواده او به ارث خواهد ماند.

تائوچین از عنایت امپراطور بزرگ سپاسگذاری کرد و آن دو را به صرف شراب و استراحت دعوت کرد. تائوچین به شاهزادگان گفت بغیر از من و جناب وانگ خن کسی دیگر هم صاحب پست و مقام دولتی شده اند؟ شاهزاده به او گفت نه و تائوچین گفت لطفأ به برادر خوانده من که از رزمیکاران و دلاوران مغولی است پستی بدهید و در همین بین شاهزاده مغرور گفت اکثر خانها و دلاوران مغولی خود را بزرگ میدادنند اگر قرار باشد به هر کدام از آنها مقامی داده شود امپراطور مقام دولتی کم می آورد (به نظر میرسید به مغولها بر خورده بود)

 

 

در چادر اختصاصی شاهزادگان، شاهزاده مغرور که مست بود و در حال خوردن شراب بود مورد سرزنش شاهزاده ون ین خوالی قرا گرفت و او در جواب گفت آن بی سروپاها ارزش این را دارند که تو سر من داد بزنی و شاهزاده ون ین خوالی گفت هدف اصلی ما اختلاف انداختن بین رهبران مغولی است و ما فقط با این روش میتونیم اونها را همچنان در کنترل خود قرار بدهیم. شاهزاده مغرور هم که کماکان خمار بود به شاهزاده ون ین خوالی گفت که از این به بعد من زیاده روی نمیکنم و به خواسته های تو عمل میکنم.

فردای آن روز گواجینگ و توآلی کنار رودخانه با هم پیمان برادری بستند و آنها هم وسائل با ارزششان را با هم معاوضه کردند.

 

 

خواجن از دور برادرش (توآلی) را صدا میکرد و به طرف او می‌دوید و گفت پدر دستور داده همه جمع بشن و توآلی با دیدن او به گوآجینگ گفت از این به بعد خواجن هم خواهر تو است و همراه خواجن هر دو به پیش دیگر افراد گروه که به دستور خان بزرگ فراخوانی شده بودند رفتند.

خان که هدف اصلی شاهزاده ها را می‌دانست با گواشو در مورد قدرت نظامی جینگ صحبت میکردند و گواشو به او می‌گفت که 1000 نفر از ما به راحتی میتوانند 5000 سرباز جینگ را از پای در بیاورد و خان هم حرف او را تایید کرد و در همین حین گفت من شنیدم امپراطور جینگ یک ارتش منظم و قویه یک میلیون نفری دارد ولی افراد ما پنجاه هزار نفر بیشتر نیستند... گواشو در جواب به او گفت که یک میلیون نفر با هم نمی‌توانند وارد معرکه جنگ شوند ما هر روز تعدادی از انها را میکشیم.

 

 

آنها آن روز با شاهزاده ها قرار گذاشته بودند که به خدمت خان بزرگ وانگ خن بروند برای اعطای مقام دولتی و از این رو آنها زودتر از شاهزادگان به سمت آنجا رهسپار شده بودند. نزدیک اردوگاه وانگ خن تائوچین و دسته ای از سپاه وانگ خن همدیگر را ملاقات کردند که نامش چاموکا بود و آنها به همراه پسر بزرگ وانگ خن به استقبال شاهزادگان رفتند و عدای احترام کردند. شاهزاده ون ین خوالی از اسب پیاده شد و مراحل احترام آنان را پذیرفت.

 

 

شب این دو دوست قدیمی با هم سر کشتی بایکدیگر شرط بندی کردند و به یاد قدیمها با هم شروع به کشتی گرفتن شدند. در مرحله اول تائوچین با حمایت توآلی (پسرش) پیروز شد و آنها پس از کمی گپ دوباره شروع به کشتی گرفتن کردند. بار دوم چاموکا او را به  زمین زد و دوباره هر دو مشغول کشتی گرفتن شدند و اینبار هر دو با هم به زمین خودند و با خنده دیگر به مبارزه ادامه ندادند و با هم به حمام رفتند (البته مغولیش که دو ظرف بزرگ پر از آب داغ بود)...

 

 

چاموکا از تائوچین پرسید بار آخر چه کسی مبارزه را برد تائوچین گفت تو بردی و آن کمربند دولتی که رویش شرط بسته بودیم الان مال توئه...چاموکا گفت حالا که تو علاقه ای به آن نداری من هم ندارم و من در عوض آن چیز دیگری میخواهم حاضری آن را بهم بدهی؟تائوچین به او گفت تو برادر من هستی هر چیزی بخواهی کوتاهی نمیکنم. چاموکا به او گفت من نصف افرادت را میخواهم و با دلیل برای او توضیح داد که ان را برای چه میخواهد و تائوچین هم با لبخندی به او پاسخ داد و در همین حال سربازی هراسان داخل آمد و گفت افراد زیادی دارند به طرف اینجا میان و آن دو سریع لباس پوشیدند و شبانگاه به بیرون رفتند. تائوچین به او گفت تعداد آنها حدود پنجاه هزار نفره احتمالأ برای جنگ به اینطرف می آیند ما باید نقشه درستی برای آنها بکشیم. چاموکا به او گفت برادر در مورد درخواستی که ازت کردم نظرت چیه؟ تائوچین گفت اگر این تقاضای سانکونگه بهتره خودش این درخواست را از من بکنه ولی اگر تو بخوای با کمال میل قبول میکنم و رفت.

 

 

فردای آن روز سپاه پنجاه هزارنفری به اردوگاه چاموکا حمله کردند و چاموکا و تائوچین به دفاع برخواستند شاهزاده ون ین خوالی که متوجه جنگ شده بود به سربازان خود آماده باش داد ولی  دیگر شاهزاده که شخص بزدلی بود به شدت ترسیده بود. یکی از سربازان مغولی پیش شاهزاده ها آمد و به آنها توصیه کرد آنجا را ترک کنند که در همین حین تائوچین و چاموکا وارد شدند و به آنها موفقیت در فراری یاقیان را گزارش دادند. فردی با اسب و پرچمی در دست از دور به آنها پیوست و به تائچین گفت جناب وانگ خن منتظر استقبال از شاهزادگان جینگ هستند. چاموکا و تائوچین سریع به سمت اردوگاه اصلی وانگ خن حرکت کردند و بلافاصله بعد از ورود به آنجا به خدمت وانگ خن رفتند و به او ادای احترام کردند و وانگ خن به کمر آن دو با دست ضربه ای زد و به پیشواز شاهزادگان رفت و به گرمی به آنها خوش آمد گفت.

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 1 خرداد1387 و ساعت 22:24 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و پنجم

 

گوآجینگ و رُنگ آر در کشتی بودند و می خواستند بخوابند. رُنگ آر با ناراحتی گفت: بعد از اینکه تو کارت تمام بشود به مغولستان بر می گردی. فعلا ما با هم هستیم ولی هر که روز بگذرد، یک روز کم می شود. و بعد خوابید. رُنگ آر در خواب حرف می زد و می گفت: با دختر مغولی ازدواج نکن. من می خواهم با تو ازدواج کنم. چوآنرن به آنجا آمده بود و می خواست آن دو را بکشد. گوآجینگ فهمید و می خواست رُنگ آر را بیدار کند که رُنگ آر گفت: من می دانم. ما بالاخره یک روز می میریم. پس برو و بخواب. صبح زود چوآنرن به آنها حمله کرد. گوآجینگ و رُنگ آر از قایق بیرون آمدند و چوآنرن را دیدند.

 

 

 گوآجینگ مشغول مبارزه با چوآنرن شد و رُنگ آر با شاگردانش می جنگید که داخل یک قایق یین گو را دید که چوآنرن او را بسته بود. رُنگ آر، یین گو را باز کرد. یین گو بیرون آمد و گفت: چرا من را بسته بودی. چوآنرن: این دو به کوه ممنوعه رفته بودند و تو به آنها کمک کردی. یین گو: من می روم و دیگر به آنها کمک نمی کنم. چوآنرن شروع به خندیدن کرد که یین گو با تعجب به صدای او گوش کرد.

 

 

وقتی یک آدم نقابدار به خانه یین گو آمد و با ضربه کف دست بچه یین گو را مجروح کرد همین طور می خندید. یین گو: تو. پس تو بودی. تو پسر من را کشتی. و بعد به دنبال چوآنرن رفت.

گوآجینگ به رُنگ آر گفت: من احساسات تو را نفهیدم. من نمی خواهم با خوآجن باشم. من می خواهم ادامه زندگی ام را با تو بگذرانم. من نمی توانم تو را ترک کنم و تو من را. رُنگ آر: پس بیا به جزیره شکوفه های هلو برویم. و بعد سرش را بر دوش گوآجینگ گذاشت.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر در جنگل در حال راه رفتن بودند که از دور 5 رزمیکار کله پوک را دیدند. جوبوتون در جلوی استاد تبت نشسته بود و هر دو بی حرکت بودند. گویا مسابقه ی بی حرکت بودن گذاشته بودند.

 

 

 آن 5 نفر به نزدیکی در غار رفته بودند و می گفتند بیا بیرون. گوآجینگ و رُنگ آر که فکر می کردند چیکونگ در غار است و جانش در خطر است به آنها حمله کردند و بعد از مدتی مبارزه، کتک خوبی به آنها زدند. همه فرار کردند اما گوآجینگ یکی را گرفته بود. او به دوستش گفت: جناب شا بیا و من را نجات بده. شا: ما می رویم و بعدا تو را می بینیم. او هم گفت: من از شما انتقام می گیرم.

 

 

گوآجینگ او را رها کرد تا برود. رُنگ آر به جو گفت: این مسابقه برنده ندارد. من یک راه دیگر دارم. من شما را قلقلک می دهم. هر کس اول خندید بازنده است. بعد از قلقلک دادن جو زودتر خندید. رُنگ آر به راهب تبت گفت: تو برنده شدی، حالا می توانی تکان بخوری. اما او تکان نخورد. رُنگ آر فکر کرد او مرده برای همین یک لگد به او زد و او نقش زمین شد. رُنگ آر نبضش را گرفت و به جو گفت: تو با او چکار کردی. بهتره اول بدنش را از بی حسی دربیاوری. جو هم بی حسی او را از بین برد. راهب تبت هم فرار کرد و جو بوتون به دنبال او می دوید.

 

 

گوآجینگ، چیکونگ و استادش یعنی رییس گروه جیان نان را دید. رییس یک پارچه سفید به سرش بسته بود و یک عبای سفید پوشیده بود. گوآجینگ می خواست حرف بزند که رییس گفت: خفه شو. برو کنار. رُنگ آر می خواست چیزی بگوید که رییس کو صدای او را شنید و گفت: دختر شیطان. من تو را می کشم. استاد کو می خواست یه رُنگ آر حمله کند که گوآجینگ استاد کو را به عقب هول داد. استاد ناراحت شد و به گوآجینگ گفت: تو .... چیکونگ و جو از استاد کو عذر خواهی کردند ولی او گوآجینگ را نبخشید. رُنگ آر به جو گفت: یک خانم می خواهد تو را پیدا کند. جو: من می روم مخفی بشوم. به او نگو من کجا مخفی شدم. گوآجینگ خنجرش را برداشت و گفت: استاد شما 18 سال به دنبال من می گشتید و از من مراقبت کردید برای همین من دستم را می برم. استاد کو جلوی او را گرفت و گفت: اگر می خواهی کاری برای من انجام بدهی سر فوآنگ یائوشی و دخترش را برای من بیاور و بعد رفت.

 

 

5 رزمیکار کله پوک از ترس جو فرار می کردند و جو به دنبال آنها می دوید. سرانجام جو به آنها رسید. آنها به جو التماس می کردند که آنها را نزند ولی جو گفت: یک نفر به دنبال من می آید به او نگویید من اینجا هستم.

 

 

گوآجینگ، رُنگ آر و چیکونگ به یک رستوران رفتند و غذا خوردند. سپس چیکونگ سوار اسب گوآجینگ شد و گفت: من به دنبال استاد کو می روم و از او می خواهم تو را ببخشد.

 

 

 گوآجینگ و رُنگ آر به جزیره شکوفه های هلو رفتند. رُنگ آر: قول بده از الان برای همیشه در جزیره بمانی. پدر من می رود و مادرت را می آورد. من کمی نگران هستم. آنها بعد از اینکه کمی در ساحل صحبت کردند وارد جزیره شدند که ...

 

 

گوآجینگ اسب استاد خنسان را دید که روی زمین افتاده، و مرده بود. بدن اسب خونی بود. گوآجینگ و رُنگ آر ترسیده بودند و اطراف را جستجو می کردند. بر روی چند سنگ خون ریخته بود و اثر خونها آنها را به مقبره مادر رُنگ آر برد.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر وارد مقبره ی مادر رُنگ آر شدند. گوآجینگ جسد استاد خنسان، خنچین، استاد دوم که جیب بری بلد بود و استاد ششم را دید. استاد خنسان بوسیله ی مهارت پنجه آهنی کشته شده بود. گوآجینگ: می چوآفونگ که مرده، پس فقط فوآنگ این مهارت را یاد دارد. رُنگ آر گفت پدر و بعد به طرف خانه دوید. اما خانه خالی بود. در این زمان مشاجره بین گوآجینگ و رُنگ آر شروع شد.

 

 

گوآجینگ: چه کسی آنها را کشته. رُنگ آر: پدر من نبوده. رُنگ آر: ابتدا استادانت را به خاک بسپار.

 

 

 گوآجینگ چهار استادش را به خاک سپرد. رُنگ آر از دور به خاک سپردن آنها را نگاه می کرد و اشک می ریخت.

 

 

 او در جیب استاد دوم یک نوشته پیدا کرد که فوآنگ یائوشی را تقریبا متهم جلوه می داد. گوآجینگ نوشته را به جلوی پای رُنگ آر پرت کرد. و همین طور یک کفش کوچک که اسباب بازی بود.

 

 

گوآجینگ تا شب کنار قبر استادانش بود و به خاطرات گذشته فکر می کرد. رُنگ آر کمی غذا درست کرد و برای گوآجینگ برد. رُنگ آر: کمی غذا بخور. تو یک روز است که غذا نخوردی.  گوآجینگ: از حالا من هیچ غذایی در جزیره شکوفه های هلو نمی خورم. در ان هنگام صدای فریاد استاد چهارم گوآجینگ آمد. گوآجینگ استاد چهارم را گرفت ولی به شدت مجروح شده بود و نمی توانست حرف بزند. استاد سعی کرد اسم قاتل را روی زمین بنویسد ولی قبل از اینکه کلمه تمام شود او مرد. صبح گوآجینگ به سر قبر 5 استاد رفت و قسم خورد فوآنگ را بکشد و بعد آنجا را ترک کرد.

 

 

گوآجینگ وارد جنگل شد. اما جنگل در جزیره خیلی مارپیچ بود و پیدا کردن راه بسیار مشکل. گوآجینگ مدتی در جنگل راه رفت ولی راه را گم کرد. گوآجینگ مدتی دوید و پایش به یک شاخه گیر کرد و زمین خورد. رُنگ آر به بالای سر او آمد و گفت: دنبال من بیا، من راه را به تو نشان می دهم.

 

 

رُنگ آر، گوآجینگ را تا کنار ساحل برد. رُنگ آر جلوی گوآجینگ رفت و گفت: پدرم استادهای تو را نکشته. ولی گوآجینگ جواب نداد. رُنگ آر دوباره و سه باره این حرف را تکرار کرد. گوآجینگ گفت: من فقط چیزی را که می بینم باور می کنم. درسته که فوآنگ یائوشی پدر تو است و بعد رُنگ آر را روی زمین پرت کرد. گوآجینگ سوار قایق شد و جزیره را ترک کرد.

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در جمعه 27 اردیبهشت1387 و ساعت 23:10 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

 

قسمت بعدی در دست تهیه است. من این دو عکس زیبا را برای شما می گذارم تا قسمت بعدی حاضر شود. حدس بزنید نفر دوم کیه؟

خلاصه قسمت بعدی کاملا غیر قابل پیش بینی است و کمی ترسناک و غم انگیز. از کلیه کسانی که ناراحتی قلبی دارند تقاضا می شود از خواندن این قسمت خودداری کنند.

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 و ساعت 14:51 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و چهارم

 

ییدنگ: شما جو بوتون را می شناسید؟ رُنگ آر: بله ما با او دوست هستیم و پدرم او را در جزیره نگه داشته بود. او حتی با گوآجینگ هم برادر خوانده شده. جو بوتون به نامزد من هنرهای رزمی یاد داد. آنها زمان زیادی را با یکدیگر گذراندند. آنها با یکدیگر ازدواج نکردند اما هنر آنها باهم جفت شده بود. استاد آنها را آورد و دستور داد آنها با هم زن و شوهر شوند. جو یک دستمال تهیه کرد و به لیو داد. اما او دستمال را از جو نگرفت. جو هم دستمال را رها کرد و از آنجا رفت. این آخرین باری بود که ما او را دیدیم و دیگری خبری از او ندارم.

 

 

با نگاه کردن به لیو قلب من تحت تاثیر قرار می گرفت. ییدنگ: تا شش ماه من لیو را ندیدم. بالاخره یک شب من توانستم او را ببینم. من از پشت در او را دیدم که یک بچه داشت. لیو همان خانم یین گو است که با جو بوتون ازدواج کرده بود و یک پسر بدنیا آورده بود. من خیلی از این موضوع ناراحت شدم و حدود شش ماه طول کشید تا آنرا فراموش کنم. یک شب مردی به خانه یین گو رفت و با یک ضربه دست پسر یین گو را مجروح کرد.

 

 

یین گو پیش ییدنگ رفت و التماس کرد تا پسرش را نجات دهد. یین گو: من را تنبیه کنید اما پسرم را نجات دهید.  ییدنگ: ضارب مهارت بالایی داشته.

 

 

یین گو: او کی بوده؟ چرا می خواسته پسر من را بکشد. یین گو: من هرگز خنده آن مرد دزد را فراموش نمی کنم. یین گو التماس می کرد تا بچه را نجات بدهم. و من هم راضی شدم تا او را معالجه کنم. اما من دستمال خودم را روی سینه بچه دیدم. ییدنگ: تو و جو می توانید تا زمان پیری با هم باشید اما چرا من باید بچه ای را که از شما دوتا بدنیا آمده نجات بدهم.

 

 

 یین گو پسر را برداشت و گفت: بخواب، وقتی بخوابی درد را احساس نمی کنی. بخواب ... یین گو یک خنجر برداشت و پسرش را کشت بعد مثل دیوانه ها می خندید و دور خودش می چرخید و در مدت یک دقیقه تمام موهایش سفید شد.

 

 

 یین گو به ییدنگ گفت: من روزی برمی گردم و این خنجر را در سینه تو فرو می کنم. بعد یک حلقه سفید رنگ داد و گفت: این هدیه من به تو تا آن روز است.

 

 

حالا ده سال از آن زمان می گذرد. رُنگ آر: شما در کشتن با مسموم کردن او مقصر نبودید. ما به شما کمک می کنیم و جلوی او را می گیریم. در آن موقع یکی از شاگردان وارد شد و گفت: یک نفر این بسته را آورده. ییدنگ بسته را باز کرد و دید همان دستمال روی سینه بچه است که کمی خونی بود. ییدنگ: به یین گو راه بالا آمدن از تپه را نشان بدهید. همه بروید بیرون و هیچ کس حق ندارد جلوی او را بگیرد. همه بیرون رفتند. ییدنگ به گوآجینگ و رُنگ آر گفت: من از شما می خواهم کاری برای من انجام بدهید. به یین گو کمک کنید و او را به جو بوتون برسانید.

 

 

 یین گو با سرعت بسیار زیادی از کوه بالا می رفت. دوتا از شاگردها او را دیدند و گفت: احترام به خانم. یین گو: لیو مرده و من یین گو هستم. پس او خودش را در این کوه مخفی کرده و از زندگی لذت می برد. یین گو دو نفر اول را پشت سر گذاشت و از کوه بالا رفت.

 

 

دو نفر بعدی یین گو را دیدند و گفتند: احترام به شما. آن چهار نفر با یین گو جنگیدند. اما یین گو که پر از خشم بود و مهارتش را از جو بوتون یاد گرفته بود همه انها را زد و از کوه بالا رفت. در راه گواجینگ آمد و به او سلام کرد و گفت: خانم، من از راهنمایی شما خیلی متشکرم. به کمک شما حال دوستم خوب شد. یین گو: پس چرا او خودش شخصا نیامد تا از من تشکر کند.

 

 

 یین گو می خواست به داخل برو که گوآجینگ جلوی او را گرفت. و کمی با هم مبارزه کردند. در حین مبارزه یین گو می خواست داخل رودخانه بیفتد که گوآجینگ دستش را گرفت. یین گو هم از فرصت استفاده کرد و زیر پای گوآجینگ زد و او را به داخل رودخانه انداخت. و وارد حیاط شد.

 

 

در حیاط رُنگ آر آمد و به یین گو سلام کرد. رُنگ آر: اول، من از شما متشکرم که زندگی من را نجات دادید. پدر من به مدت 15 سال جوبوتون را در جزیره شکوفه های هلو نگه داشت. اما کسی نمی تواند مادر من را نجات دهد. یین گو: مگر مادرت چی شده. رُنگ آر: جو بوتون به طور غیر مستقیم باعث مرگ مادرم شد. جو هر چی که من بگویم گوش می کند. اگر می خواهی دوباره او را ببینی این مکان را ترک کن. یین گو: من به حرف تو گوش نمی کنم و از هیچ کس نمی ترسم. رُنگ آر: اگر می خواهی انتقام بگیری به دنبال من بیا. بعد یین گو وارد اتاق شد. اتاق خیلی تاریک بود و او خنجرش را به طرف صندلی زد و گفت: او را کشتم.

یین گو می خندید و به سمت عقب راه می رفت که راهب ییدنگ را در پشت سرش دید. راهب ییدنگ: هیچکس حق ندارد جلوی او را بگیرد. یین گو تو می توانی من را بکشی. یین گو فریاد کشید و از معبد بیرون رفت.

 

 

 گوآجینگ دید که یک بودایی هندی که شاگرد ییدنگ است کلماتی می گوید. گواجینگ: اینها برای من آشنا هستند. جوبوتون من را مجبور کرد که کتاب جویین را حفظ کنم. ییدنگ: این خیلی خوب است معاون من اینجا است او می تواند معنی کلمات را به تو بگویید. شما در آینده می توانید جان انسانهای زیادی را نجات بدهید.

 

 

نیانسی و همراه راهب در معبد بود. نیانسی: الان یک ماه است که من اینجا هستم لطفا اجازه بدهید من راهب بشوم. راهب: تو نمی توانی راهب بشوی. دیروز که من نبض تو را گرفتم متوجه شدم تو حامله هستی. ( به خوانندگان این وبلاگ و دوستاران نیانسی تبریک می گوییم.  بالاخره نیانسی حامله شد. )

در آن هنگام کانگ وارد معبد شد. راهب: حالا که او اینجا است با او صحبت کن. امیدوارم هر دو شما به توافق برسید.

 

 

کانگ پیش نیانسی رفت و سعی کرد با او حرف بزند. کانگ: من قبول دارم که قلبت را شکستم ولی من را ببخش. ما می توانیم برگردیم. نیانسی: ما کجا برگردیم. من می خواهم به یک جای دور بروم و بچه ام را به دنیا بیاورم. کانگ: من را ترک نکن. بگذار بچه کنار هردوی ما باشد. من در آینده بهترین استاد او می شوم و به او هنرهای رزمی را آموزش می دهم. نیانسی: بس کن. نمی خواهم بچه ام یک خائن مثل تو بشود. و بعد نیانسی با گریه کانگ را ترک کرد.

 

 

گواجینگ و رُنگ آر در حیاط قصر بودند که عقاب یک پارچه برای آنها انداخت. رُنگ آر: این پارچه از لباس پدرم است. ما باید زودتر برگردیم. بعد آنها پیش راهب ییدنگ رفتند و از او خداحافظی کردند.

 

 

یین گو در یک اتاق خوابیده بود که افراد چیو چوانرن به داخل اتاق گاز خواب آورد وارد کردند. وقتی یین گو از اتاق بیرون آمد گاز بر روی او اثر کرده بود و بیهوش شد. چوآنرن به آنجا آمد و گفت: من گوآجینگ و رُنگ آر را می خواهم و شما این پیر زن را گرفتید. و یین گو را رها کردند و از آنجا رفتند.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر در شهر راه می رفتند و بعد وارد یک رستوران شدند. رُنگ آر به یک مرد سفارش قایق داد. آنها یک زن با توری مشکی را دیدند که به نظر رُنگ آر آشنا آمد برای همین او را تعقیب کردند. رُنگ آر که کمی شیطون بود گفت: من الان کلاهش را برمی دارم. رُنگ آر پرید و کلاه آن زن را برداشت. آن زن کسی نبود جز نیانسی. رُنگ آر: چرا اینطوری لباس پوشیدی. نیانسی: حتما شما می دانید چه اتفاقی بین من و کانگ افتاده من او را ترک کردم و کانگ هم با پدرش رفت. رُنگ آر با ما به جزیره شکوفه های هلو بیا. نیانسی: نه، من باید تنها سفر کنم و بعد رفت.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر سوار قایق شدند و کمی با هم صحبت کردند. وقتی رُنگ آر می خواست بخوابد گفت: بعدا تو به مغولستان بر می گردی. گوآجینگ: من باید ون ین خوآلی را بکشم به خاطر انتقام پدرم و عمو کانگ. بعد جو بوتون را به یین گو می رسانیم. رُنگ آر با ناراحتی گفت: وقتی اینها تمام بشود تو به مغولستان  بر می گردی.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 و ساعت 18:58 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز

 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید. بنا به درخواست بعضی خوانندگان خلاصه قسمت یک تا 7 را نیز در این وبلاگ قرار می دهیم. با تشکر از جناب فنچینیان برای ارسال این 7 قسمت.

 

خلاصه قسمت  سوم

 

بعد از آنکه نبرد سخت، میان استاد چیو و جنگجویان جیانگ نان  با بی حس شدن بدن تمام مبارزان از جمله استاد چیو و راهب چیه‌لن به پایان رسید، و همه در گوشه ای افتاده بودند، دوان تین دو از معبد بیرون آمد و پشت سرش زن گوا که توسط دو سرباز گرفته شده بود بیرون آورده شد و همه متوجه او شدند. زن بادیدن استاد چیو از او طلب کمک کرد رئیس کو (رئیس جنگجویان جیانگ نان) که حسابی خشمگین شده بود به راهب گفت: تو که گفتی هیچ زنی داخل معبد نیست و تو با این کارت آبروی ما رابردی. دوان تین دو با خنده به بالای سر استاد چیو رفت و گفت: من از همه شما متنفرم مخصوصأ تو که پدر من را درآوردی و شمشیرش را بر گردن او گذاشت. دوان تین دو می خواست او را بکشد که راهب پرید تا مانع او بشود ولی با جاخالی دادن تیان سر راهب به ستونی بخورد کرد و در دم کشته شد. دوان تین دو که خیلی ترسیده بود سریع معبد را ترک کرد.

 

 

شاهزاده و شیروی داشتند با کشتی شهر را ترک می‌کردند. شیروی در ذهنش، با شوهرش اینچنین گفتگو می‌کرد (من علارقم میل باتنیم باید از تو و زادگاهم دور شوم به خاطر فرزندمون  و به خاطر تنها یادگار خانواده یانگ و به خاطر اینکه در آینده بتواند انتقام تو را بگیرد. من علارقم میلم مجبورم مقداری بیشتر زنده بمانم تا هنگامی که فرزندمان به سن بلوغ برسد، و آن وقت من پیش تو خواهم آمد. از روزی که تو رفتی قلب من هم شکست و روحم به سوی تو پر کشید و فقط این جسم من است که در اینجا وجود دارد. از تو می‌خواهم مقداری دیگر تنهایی را تحمل کنی تا من هم به سویت پرواز کنم) و مقداری از موهای خود را با چاقوی یادگاری استاد چیو ( که برای فرزندش یانگ کانگ داده بود) برید و به نشانه عهد با شوهرش به درون دریا ریخت. ( معمولا زنهایی که شوهرشان را از دست می دهند این کار را می کنند. )

 

 

جنگجویان جیانگ نان و استاد چیو که به درون معبد منتقل شده بودند در حال تمرکز و جمع کردن قوای درونی خود بودند به غیر از خنسان که در مبارزه با استاد چیو زیر زنگ بزرگ معبد گیر افتاده بود و راهبان او را بیرون آوردند. خنسان سریع به داخل معبد رفت  و او که از ماجرا خبر نداشت می‌خواست به چیو حمله کند که رئیس کو مانع او شد و گفت: این پادزهر را به استاد چیو بده و خنسان هم علارقم میلش این کار را کرد. استاد چیو که به علم طبابت هم وارد بود به جنگجویان گفت: زخمهای ما سطحی هستند و بعد از یک هفته کاملأ خوب می‌شود. خن‌چین (تنها زن گروه) با عذر خواهی  از استاد چیو بابت این ماجرا گفت: ما در این ماجرا خودمان را مقصر می‌دانیم و ما هم خودمان را در این ماجرا سهیم می‌دانیم.

 

 

 استاد چیو هم از استاد کو و گروهش عذرخواهی کرد و گفت: من هم در این قضیه زیاده روی کردم و بعد گفت: من می‌روم ان دو زن بیچاره را پیدا کنم و امیدوارم روزی شما راببینم و میخواست معبد را ترک کند که استاد کو گفت: من و گروهم دوست نداریم در این ماجرا دخالت کنیم و بهتره همه‌مون سرمون به کار خودمان باشد. استاد چیو گفت که درسته من انتقام راهب را از او میگیرم ولی فعلأ نجات ان دو زن از همه چیز واجب تر است و دوباره قصد رفتن کرد که استاد کو باز او را متوقف کرد و گفت: تو ما را به این روز انداختی و فکر کردی با یک عذرخواهی کار تمام است.

استاد چیو گفت: استاد کو شما میفرمایی من چیکار کنم. استاد کو گفت: من این را یک توهین می‌دونم و باید شما تصمیم دیگری بگیرید و یارانش هم گفته هایش را تائید کردند. استاد چیو که خود را بابت دارو مدیون گروه می‌دانست گفت: من باز هم معذرت می‌خواهم و اعتراف می‌کنم شکست خوردم. استاد کو گفت: اگه شکست را قبول داری باید شمشیرت را به این نشانه اینجا بزاری. استاد چیو گفت: این شمشیر وسیله دفاعیه منه و اهمیتش برای من به اندازه عصای شماست. استاد کو با عصبانیت گفت تو من را به خاطر کور بودن مسخره می‌کنید. استاد چیو هم سریع گفت به هیچ وجه. استاد کو گفت من با شما قراری میزارم که سال آینده در همان رستوران که اولین بار با هم مبارزه کردیم  دوباره مبارزه کنیم. استاد چیو گفت: من در دو مبارزه قبلی شکست خوردم و اگر قرار باشد بار دیگر هم مبارزه کنیم من حرفی ندارم به شرط اینکه نحوه این مبارزه را من تعیین کنم ولاغیر. استاد کو هم گفت قبوله و از او خواست در مورد نحوه مبارزه توضیح بدهد. استاد چیو گفت: در این مبارزه فقط تکیه بر هنرهای رزمی نیست بلکه در کنار آن آزمون هوش و تدبیر و استقامت و مهارت هم هست تا معلوم بشه قهرمان واقعی کیه. شما باید دنبال همسر گوا بگردید و او را پیدا بکنید و من هم دنبال همسر یانگ و به فرزندان آنها. به مدت 18 سال به آن دو بچه هنرهای رزمی را یاد بدهیم و بعد از این زمان در روزی که قرار بهترین رزمیکار کشور انتخاب بشه ما در همین رستوران مبارزه‌ای بین این دو برگزار می‌کنیم تا ببینیم شاگردی که من تربیت کردم بهتر است یا شاگردی که شما تربیت کردید .استاد کو هم قبول کرد و گفت ولی اگر خانم گوا به دست دوان تیان کشته شده باشه چطور؟ استاد چیو گفت: ان وقت دیگه معلوم میشه خدا خواسته که من برنده بشم و بعد از قرار گذاشتن زمان دقیق مبارزه از آنجا رفت.

 

  

استاد کو و گروهش هم بلافاصله به دنبال دوان تین دو رفتند تا مانع از کشته شدن او شوند و در این بین متوجه شدند که ان زن را به سمت شمال برده اند. دوان تین دو که در شهری مرزی در خانه ای مشغول غذا خوردن بود. دستهای لین زن گوا را باز کرد تا مقداری غذا بخورد و در همین هنگام سربازان جینگ به آن شهر حمله کردند و وارد شدند و دوان تین دو که حواسش به سربازان بود و از لایه در بیرون را نگاه می‌کرد لین با چاقوی استاد چیو به او حمله کرد ولی دوان تین دو متوجه شد و ضربه ای به شکم لین وارد کرد و در همین حال سربازان وارد خانه شدند و آنها را با خود بردند.

 

 

از طرف دیگر، شاهزاده برای شیروی که بعد از گذر از رودخانه و مسیری در کوهستان سوار کالسکه بود  سوپ درست کرده بود و به او اصرار میکرد برای سلامتی بچه از سوپ بخورد.

لین (زن گوا) که به همراه گروهی دیگر از مردم توسط سربازان جینگ به اسارت گرفته شده بودند و از میان دو تبه عبور می کردند، مورد حمله مغولی ها قرار گرفتند و تمام افراد کشته و پراکنده شدند. بعد از جنگ دوان تین دو که خود را به مردن زده بود بلند شد و به دزدی از مردگان مغولی و جینگ پرداخت و با بدست آوردن مقداری طلا حسابی شاد شد و از طرف دیگر لین که از معرکه گریخته بود و در بیابان سرگردان بود که درد زایمان او شروع شد و در همین حال هم در خانه شاهزاده درد زایمان شیرو در رختخواب مجلل... لین در بیابان تنها و شیروی در خانه شاهزاده و تحت مراقبت...بالاخره بعد از تمام این مصیبتها بچه ی هر دو بدنیا آمد.

 

 

6سال بعد

پایتخت دولت جینگ

شاهزاده به خانه بازگشت و در همین حال بچه هایی به سمت او رفتند یکی از پسر بچه ها(یانگ کانگ) به شاهزاده گفت: پدر. شاهزاده گفت: چیه پسرم. پسر گفت اینها من را اذیت میکنند. شاهزاده بلند شد و رو به بچه ها گفت نوکرهای زبون نفهم بهتون هالی میکنم اذیت کردن شاهزاده چه عواقبی دارد و دستور داد به آن بچه ها 4 ضربه شلاغ بزنند و یانگ هم خیلی خوشحال و مغررو به نظر میرسید. شاهزاده و کانگ داخل قصر رفتند و می‌خواستند با هم بازی کنند که ناگهان شیروی که بعد از گذشت 6 سال کماکان زیبا بود با لباسی زیبا را دیدند. شاهزاده با دیدن او به کانگ گفت: بیا یک  قولی بدیم. من قول میدم ان مهر طلایی که میخواستی را بهت بدم در عوض تو باید کاری کنی که مادرت بخنده. کانگ هم قبول کرد و به سمت مادرش دوید. شیروی به کانگ گفت: این چه اخلاقه بدیه که تو داری؟ چرا دروغ گفتی؟ کانگ با لحنی شیرین به مادرش گفت: من کار اشتباهی کردم مادر. شما من را باید تنبیه کنید. و ان دخترها (نوکرها) مقصر نبودند. شیروی لبخند غیر محسوسی زد و او را در آغوش گرفت و کانگ هم نگاهی به پدرش کرد.

 

 

صحرای مغولستان

گوآجینگ با ظاهر یک پسر مغولی در حال شمردند گوسفندان بود و مادرش از سمت صحرا باز می‌گشت. گوآجینگ به سمت مادرش رفت و گفت: مادر، امروز یک مرد امده بود اینجا. دو کاسه شیر خورد با پنج سیخ کباب. ده صدتا هم گوسفند داشت. مادرش با خنده گفت: تو باید بگی هزارتا گوسفند چند بار باید بهت یاد بدم (نشان می‌داد گواجینگ خنگ است) بعد داخل خانه رفتند و مادر گوآجینگ به او گفت به یاد بود پدرش که چند تکه چوب بود روی تاقچه است احترام بگذارد و گوآجینگ هم این کار را کرد. لین رو به یاد بود کرد و گفت: شیااوتین این پسرته که بعد از 6 سال داره اسمت را صدا میزنه. نمی‌دونم تو هم وقتی کوچک بودی همین قدر کم هوش (خنگ) بودی؟ گوآجینگ به مادرش گفت: چرا پدر شبیه یک تیکه چوبه؟ لین به او گفت: این یادبود پدرته که وقتی زنده بود آدم درستکار و خوبی بود ولی به دست آدمهای بد کشته شد و بعد به گواجینگ گفت هر چیزی که میگم تکرار کن: نام قاتل پدر تو دوان تین دو است وقتی بزرگ شدی باید بری و انتقام پدرت را بگیری و سر او را برای پدرت بیاری و گوآجین هم تکرار کرد.

 

 

شاهزاده برای شیرو یک اتاق در گوشه ای از کاخ ساخته بود که شبیه  خانه شیروی در شهر خودش بود و حتی وسایل خانه آنها را به آنجا انتقال داده بود تا شیروی در آنجا احساس آرامش کند. شیروی در میان وسایل متوجه نیزه و کمان شوهرش یانگ شد وآن را برداشت. کانگ که آنجا بود پیش مادرش رفت و گفت: مادر این آتاآشغالها چیه که شما اینجا اوردین. شاهزاده خیلی سریع به کانگ گفت: دیگه از این حرفها را نزن این وسایل برای مادرت خیلی ارزش داره. کانگ گفت: این آشغالها که ارز نداره و شیرو و شاهزاده که جا خورده بودند با ناراحتی او را از آنجا بردند.

 

 

شاهزاده به شیرو گفت: من به شما حق میدم که به گذشتتون فکر کنید ولی نباید فراموش کنید که الان یک ملکه‌ی دربار جینگ هستید و کانگ هم یک شاهزاده ولی به هر حال او بچه است و من امیدوارم که او هیچ وقت در مورد اصل و نثبش نشنود  و من امیدوارم شما من را درک کنید و شیروی هم پس از شنیدن آن حرفها از آنجا رفت.

 

 

گواجینگ که از خانه دور شده بود و در صحرا مشغول بازی بود از دور شاهد جنگ در بین مغولی ها شد. مردی با کمان که خیلی در تراندازی ماهر بود مورد تحصین