برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.
خلاصه قسمت بیستم و نهم
یان: 7 مبارز آدمهای نیکوکاری هستند چرا شما می خواهید برای آنها مشکل ایجاد کنید. اگر استاد نگفته بود این پیغام را برسانم می ترسیدم آن 6 نفر بوسیله شما از بین بروند. فوانگ: پس تو آدم فضولی هستی. یان: این کار فضولی نیست. کارهای شما بدون دلیل است چه کسی استاد شما بوده؟ فوآنگ: ناراحت شد و یک ضربه به یان زد یان هم روی زمین افتاد و از دهانش خون می آمد. یان: شما ماهر هستید اگر می خواهی من را بکش ولی من تا وقتی زنده هستم دنبال عدالتم. فوآنگ: تو چطور جرات کردی با من اینطوری حرف بزنی؟ بعد یک ضربه دیگر به او زد به طوری که از کلبه پرت شد بیرون. یان هم فرار کرد.

خانم چن از این حرکت ترسید. لو سعی کرد چن را پشت سرش مخفی کند. فوآنگ به چن گفت: تو هم از منطقه چوآنجن هستی؟ لو به چن اشاره کرد از اینجا برو. چن می خواست برود که فوآنگ گفت: چرا قبل از اینکه جواب بدهی می خواهی بروی؟ چن از ترس، شمشیرش از دستش افتاد. لو جلوی فوآنگ زانو زد و گفت: او از منطقه چوآنجن است اما من با زندگیم او را تضمین می کنم که آدم خوبی است.

بعد فوآنگ ماسکش را برداشت و به لو گفت: تو معمولا با چشم خودت من را ندیدی؟ ( چون فوآنگ معمولا ماسک دارد ) بعد به چن گفت: دوست داری زن او بشوی؟ چن جواب نداد. به لو گفت: تو دوست داری او همسر تو بشود. لو: من می ترسم لایق او نباشم. فوآنگ: تو پسر شاگرد بزرگ من هستی، چطور لایق نباشی. لو: هرچی شما بگویید انجام می دهم.
بعد به خانم چن گفت: تو چطور. چن: باید از پدرم اجازه بگیرم. فوآنگ عصبانی شد و گفت: لو بیا برویم. لو: اگر موافقی سرت را به علامت موافقت تکان بده و اگر مخالفی به علامت مخالفت. اما چن هیچ کاری نکرد. فوآنگ: لو بیا برویم. لو راه افتاد که با استادش برود که چن گفت: وقتی سرم را تکان نمی دهم یعنی موافقم! فوآنگ خندید و گفت: رو بروی یکدیگر بایستید الآن تشریفات را انجام می دهم. رُنگ آر خندید و گفت: تا به حال ندیده بودم پدرم چنین کاری انجام بدهد. بعد فوانگ خطبه عقد را خواند و گفت: حالا شما زن و شوهر هستید.

شب فوانگ مشغول نی زدن شد. گوآجینگ: این صدای نی چقدر آرام است. رُنگ آر: پدرم الان به من فکر می کند. وقتی من بچه بودم پدرم از این آهنگ برای خواباندن من استفاده می کرد. الان 7 سال است که پدرم از این آهنگ استفاده نکرده است. گوآجینگ: چرا بیرون نمی روی و پدرت را نمی بینی؟ رُنگ آر: الان پدر از تو خوشش نمی آید و معلوم نیست چه کاری انجام دهد. ما 15 ام ماه باید به شهر یویانگ برویم تا گروه گداها را ببینیم. و ریاست گروه را به عهده بگیرم. گوآجینگ: چرا تا حالا چیزی به من نگفته بودی؟ اُیانگ که در زیر نیمکت بود صدای آنها را شنید و گفت: پس خانم فوآنگ هم اینجا است.

صبح اُیانگ بیدار شد و کمی حالش بهتر شده بود بنابراین تصمیم گرفت کمی کارهای شیطانی انجام بدهد. خانم چن و لو از خواب بیدار شدند. اُیانگ گفت: کمی غذا به من بدهید دارم از گرسنگی می میرم. آنها به اُیانگ نزدیک شدند و اُیانگ یک ضربه سریع به گردن آنها زد و آنها را بی حس کرد. رُنگ آر به گوآجینگ گفت: هنوز می توانی از ضربه اژدهای ایستاده استفاده کنی؟ گوآجینگ: می ترسم ضربه نیروی کافی نداشته باشد.

اُیانگ در اتاق مخفی را باز کرد و گفت: خانم فوآنگ بیایید بیرون. رُنگ آر یک دستش را به گواجینگ گرفته بود و با دست دیگرش چوبش را برداشت و با اُیانگ مبارزه کرد. اُیانگ توانست چوب را از رُنگ آر بگیرد، رُنگ آر هم یک ضربه به او زد و در را بست. در این هنگام نیانسی وارد کلبه شد.
نیانسی چن و لو را دید که روی زمین نشسته اند با تعجب گفت: شما .. اُیانگ خیلی سریع از پشت به او حمله کرد و با یک ضربه او را هم بی حس کرد. نیانسی روی دست اُیانگ افتاد. اُیانگ گفت: دنیای کوچکی است.

بعد به گواجینگ گفت: من این دوتا دختر را با رُنگ آر عوض می کنم. در این هنگام کانگ وارد شد و گفت: جناب اُیانگ من دنبال شما بودم. اُیانگ: این دخترا قشنگند، درسته؟ یکی را انتخاب کن. کانگ به نیانسی اشاره کرد. اُیانگ نیانسی را به طرف کانگ پرت کرد. به محض اینکه نیانسی از اُیانگ جدا شد، کانگ خنجرش را بیرون آورد و خیلی سریع در شکم اُیانگ فرو کرد و اُیانگ را به دیوار چسباند. اُیانگ: فکر نمی کردم به دست یک بچه مثل تو کشته بشوم. ولی چرا تو من را کشتی؟ به خاطر آن دختر. کانگ: این تنها دلیلش نیست او زن من است.

انگ خنجر را دوباره در شکم اُیانگ فرو کرد. اُیانگ: تو هم مدت زیادی زنده نخواهی ماند. بعد یک ضربه به کانگ زد و روی زمین افتاد. کانگ ترسیده بود اما اُیانگ مرد. لو و چن از کانگ تشکر کردند و کلبه را ترک کردند. کانگ به نیانسی گفت: باید او را به خاک بسپاریم. اگر کسی بفهمد ما باید با زندگیمان خداحافظی کنیم. عموی اُیانگ مرد شکست ناپذیری است. هیچ کس حریف او نیست.

کانگ چوب رُنگ آر را از روی زمین برداشت. رُنگ آر با خودش می گفت: آنرا بینداز. اما کانگ از چوب خوشش آمد و چوب را برای خودش برداشت. کانگ، اُیانگ را دفن کرد. آن شب نیانسی غذای خوبی پخت. نیانسی دعا خواند و گفت: پدر، مادر، کانگ اینجاست و اسمش را به یان تغییر داده و قول داده دیگر به ون ین تغییر اسم ندهد؟!! بعد هر دو مشغول شام خوردن شدند. نیانسی: من بعد از شام دنبال یک جای مناسب برای خوابیدن می گردم. کانگ: بیرون باران می آید. چرا اینجا پیش من نمی مانی. نیانسی: ما هنوز ازدواج نکردیم. این درست نیست. کانگ: پس بیا الآن ازدواج کنیم. ما در روستای نیو هستیم و والدین دنبال ما می گردند. نیانسی: بهتره بعد از کشتن ون ین خوآلی این کار را بکنیم تا انتقام پدر را نیز بگیریم.

کانگ عصبانی شد و گفت: تو نمی فهمی. من از 18 سال پیش خبر ندارم و الان پدر و مادر مردند. من می خواهم کنار تو باشم و هر کاری که خواستم انجام بدهم. ازدواج با تو آرزوی من است. امشب می خوابیم فردا صبح به سر خاک پدر و مادر می روم.
صبح روز بعد آنها به سر خاک پدر و مادر کانگ رفتند. که کانگ متوجه شد یکی از پشت دیوار مواظب آنها است. نیانسی: چی شده؟ کانگ: یک گدا را دیدم که مواظب ما بود. کانگ و نیانسی در حال صحبت بودند که استاد چیو به همراه 6 نفر دیگر به آنجا آمدند. ( 7 شاگرد چوانجن ) کانگ به آنها سلام کرد. چیو: چرا تو با خانم مو نیانسی هستی؟ کانگ: من خانم نیانسی را پیدا کردم و با او به سر خاک پدر و مادرم رفتم. من تصمیم دارم به زودی با خانم نیانسی ازدواج کنم. چیو: باز هم پیش ون ین خوآلی بر می گردی؟ کانگ: من به نصیحت شما گوش می دهم استاد.

دو نفر گدا از آنجا رد می شدند که چوب مخصوص چیکونگ را در دست کانگ دیدند. یکی از دوستان استاد چیو گفت: اینها جزو ارشدان گروه گدایان هستند. یکی از گداها گفت: این چوب در گروه ما به عنوان نشانه رییس گروه در نظر گرفته شده است. رییس اخیرا کجا بوده. خیلی زود باید به جلسه یوجو برویم. جناب جیان 7 روز پیش به آنجا رفته. ما چند روز است که دنبال چوب می گردیم. که آنرا در دست شما می بینیم. اگر شما رییس شده اید اجازه بدهید شما را همراهی کنیم. کانگ که غافلگیر شده بود از موقعیت سو استفاده کرد و همراه گداها رفت. رُنگ آر: نه، آنها چوب را در دست کانگ دیدند و آنها می خواهند او را رییس گروه بکنند.

دوستان استاد چیو در حال صحبت بودند که صدای جو بوتون را از دور شنیدند که می گفت: سمی بزرگ تو از پا در آمدی، درسته؟ تو نمی توانی من را بگیری. وان چوآی: جناب چیو او شبیه جو است. او هنوز زنده است. ( چون جو 12 سال در جزیره شکوفه های هلو به وسیله فوانگ اسیر شده بود و کسی از او خبری نداشت ) چیو: دو مردی که پشت سر او هستند شبیه اُیانگ فنگ و فوآنگ یائوشی هستند. وان به سه نفر از دوستانش گفت: بروید به جو کمک کنید. بعد به چیو گفت: ما باید اینجا ساکن بشویم.

کانگ ایستاد و به دو نفر گدا گفت: دوستان من اینجا هستند دیگر لازم نیست من را همراهی کنید. گدا: شما باید مهارت بالایی داشته باشید که رییس چوبش را به شما داده. بعد کانگ و نیانسی آنها را ترک کردند.

7 شاگرد چوآنجن در کلبه شاگوآ نشسته بودند. همه جا ساکت بود. گوآجینگ و رُنگ آر در حال تمرین بودند. رُنگ آر: ما 6 روز و 6 شب را گذراندیم بعد از سوراخ داخل دیوار بیرون را نگاه کرد و گفت: این استادان پیر هم بدون حرکت نشسته اند. یکی از آن سه نفر برگشت. چیو: جو بوتون چطور است. چه اتفاقی بین او و فنگ و فوآنگ افتاد. هااو: من به اندازه کافی جو را ندیدم. سرعت او خیلی از من بیشتر بود. بعد از 8 مین کیلومتر او را گم کردم. جناب تان و لیو جلوتر از من بودند. آنها باید یک خبری بیاورند. بعد منتظر بازگشت دو نفر دیگر ماندند.

رُنگ آر: امشب آخرین شب است تو باید به من قول بدهی هر اتفاقی که افتاد از اینجا بیرون نروی. تمام شاگردان چوآنجن کنار یکدیگر جمع شده بودند و آرام نشسته بودند که یکی از آنها که بیرون در خانه ایستاده بود به داخل خانه پرت شد و بعد می چوآفونگ وارد کلبه شد.

7 شاگرد چوآنجن بلند شدند. چیو: تو کی هستی؟ خانم: می چوآفونگ، شما کی هستید و اینجا چه کار می کنید. چیو: 7 شاگرد چوآنجن. چوآفونگ: من را گول نزنید. پس آدمهای کنار کوه چه کسانی بودند. چیو: لازم نیست بدانی. استادت هم از این راه می آید؟ می چوآفونگ: چرا شما دنبال استاد من می گردید. چیو: فوآنگ زندگی یک بیگناه را گرفته. ما باید با ظلم او برخورد کنیم. آرایش ما کامل است تو بهتره بروی. می چوآفونگ: اگر من الآن اینجا را ترک کنم، مایهی ننگ جزیره شکوفه های هلو خواهم بود.

چیو: استادت را اینجا بیاور. تا به او نشان بدهیم چه توانایی داریم. می چوآفونگ: شما کی هستید؟ شما چطور جرات کردید استاد من را به مبارزه دعوت کنید. چیو: چیو چوچی، بعد به دوستانش گفت: شکل 7 ستاره را اجرا کنید. بعد آنها می چوآفونگ را محاصره کردند و یک مبارزه بی رحمانه و نابرابر شروع شد.
یک نفر تنها، هفت نفر با هم
یک دختر نا بینا، 7 نفر بینا
یک نفر با دست خالی، 7 نفر با شمشیر برهنه

6 نفر با مهارت بالا به می چوآفونگ حمله می کردند و او با مهارت بالایی که داشت با آنها مبارزه می کرد. اما استاد چیو یک گوشه ساکت می ایستاد تا می چوآفونگ نتواند جای او را تشخیص دهد. می چوآفونگ با نیروی تمرکز خود متوجه استاد چیو شد که در یک گوشه ایستاده اما مبارزه با آن 6 نفر او را خیلی درگیر کرده بود. در حین مبارزه متوجه شد که چیو در جای خود قرار ندارد. چیو از پشت سر حمله کرد و با شمشیر یک خراش روی گردن می چوآفونگ ایجاد کرد. می چوآفونگ هنوز خودش را جمع نکرده بود که چیو برگشت و یک خراش دیگر نیز به او وارد کرد. اینبار می چوآفونگ خیلی سریع خودش را جمع کرد. اما چیو دوباره مخفی شد.


می چوآفونگ با آن 6 نفر به خوبی جنگید و متوجه شد چیو در زیر سقف مخفی شده. می چوآفونگ به بالا پرید تا با چیو مبارزه کند اما چیو زودتر پرید و یک ضربه به او زد. می چوآفونگ تعادلش را از دست داد و داشت سقوط می کرد که 6 نفر دیگر شمشیرهایشان را به صورت مخروط قرار دادند تا می چوآفونگ به روی شمشیرها بیفتد و بمیرد اما فوآنگ به موقع رسید و با پرتاب یک تیغ شمشیرهای آنها را منحرف کرد و می چوآفونگ بدون آسیب دیدن به زمین افتاد. در پشت فوآنگ، جناب فنگ بود، سمی بزرگ. فوآنگ در بالای سر شاگردش بین آن 7 نفر ایستاد. ( درست است که می چوآفونگ از جزیره فرار کرد و به استادش خیانت کرد اما استاد، شاگردش را مثل فرزندش دوست دارد و او را در مقابل دشمنان حمایت می کند )

آن 7 نفر به فوآنگ حمله کردند. اما آنها در مقابل فوآنگ مثل کودک بودند. فوآنگ خیلی راحت و بدون هیچ وسیله ای آنها را می زد و به اطراف پرت می کرد. فنگ منتظر لحظه ای بود تا رقیب خودش را بکشد. فنگ گفت: برادر فوآنگ، بگذار به تو کمک کنم. بعد به یکی از آن 7 نفر یک ضربه زد. فوآنگ مشغول مبارزه بود و حواسش به فنگ نبود. فنگ آماده شد تا ضربه دوم را با تمام قدرتش وارد کند اما نه به آن 7 نفر... ، می چوآفونگ متوجه شد ضربه فنگ به سمت استادش است. او بلند شد و جلوی استادش ایستاد. ضربه کاری فنگ به سینه می چوآفونگ برخورد کرد و صدای خرد شدن استخوانهای سینه می چوآفونگ شنیده شد. می چوآفونگ ناله ای کرد و روی زمین افتاد. فوآنگ او را در آغوش گرفت.
فنگ پست فطرت کنار در ایستاد و گفت: من شاگرد پستت را خلاص کردم. و این 6 نفر باقیمانده را برای تو می گذارم. فنگ و 7 نفر از آنجا رفتند. می چوآفونگ گفت: استاد من را به جزیره شکوفه های هلو ببر. و بعد مرد. گوآجینگ و رُنگ آر نیز از مردن می چوآفونگ ناراحت شدند.

صبح روز بعد 6 مبارز جیان نان یعنی استادان گوآجینگ وارد کلبه شاگوآ شدند که فوآنگ را دیدند. می چوآفونگ هنوز بر روی دستان فوآنگ بود. 6 نفر با دیدن فوآنگ آماده مبارزه شدند. فوآنگ: شاگردم می چوآفونگ، تبریک می گویم. تو انتقام خودت را با دستان خودت خواهی گرفت. در این هنگام رُنگ آر و گوآجینگ در را شکستند و بیرون آمدند. رُنگ آر: پدر، اشتباه نکن. یکی از استادان گوآجینگ پرسید: تو زخمی شدی؟ چه کسی تو را زخمی کرده؟ گواجینگ: من خوبم. من بوسیله فنگ زخمی شدم. فوآنگ، می چوآفونگ را به دخترش نشان داد و بعد برای خاک سپاری او به بیرون کلبه رفتند.

گوآجینگ هم می خواست با آنها برود که استادش گفت: کجا می روی؟ گوآجینگ: من هم می خواهم در خاک سپاری می چوآفونگ شرکت کنم. او هم مثل من بوسیله فنگ مجروح شد. او خودش را فدا کرد تا زندگی رییس فوآنگ را نجات دهد. بقیه اعضای گروه هم فداکاری می چوآفونگ را تحسین کردند و رییس گروه اجازه داد آنها هم در خاک سپاری شرکت کنند.

رییس گفت: شما بروید من هم بعدا می آیم. همه برای خاک سپاری بیرون رفتند به غیر از رییس و خواهر خنچین. خنچین دلش برای برادر پنجم که مرده بود تنگ شده بود. خنجین به رییس گفت: ما باید دشمنی با فوآنگ را کنار بگذاریم. بعد رییس و خنچین هم به سر خاک می چوآفونگ رفتند.

این قسمت زیباترین و مفصل ترین خلاصه ای بود که تاکنون نوشته ام و کار ترجمه آن حدود 10 ساعت طول کشید.


