تبليغاتX
افسانه شجاعان و عقابهای مبارز - خلاصه قسمت سی ام
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی‌ام

 

فوآنگ: این مدتی که تو در دریا بودی خیلی برای من سخت گذشت. رُنگ آر: بعد از غرق شدن کشتی، ما به یک جزیره‌ی متروکه رفتیم. و با یک قایق چوبی از آنجا خارج شدیم. پدر، رُنگ آر رییس گروه گداها هم شده است. فوآنگ: پس چیکونگ چی شده؟ چطور اجازه داد یک دختر جوان رییس گروه گداها بشود. رُنگ آر: من اینجا یک مراسم عروسی دیدم؟! فوآنگ: این شادترین فرصت در تمام زندگی من بود.

رُنگ آر: همچنین ما شاهد مرگ یک نفر بودیم. اُیانگ، عموزاده سمی بزرگ. فوآنگ: چه کسی او را کشته؟ گوآجینگ: او یان کانگ است. رُنگ آر: فنگ، فقط یک نفر را به شاگردی قبول می کند. کانگ او را کشت تا شاگرد فنگ بشود. گوآجینگ: او همچنین چوب رییس گروه گداها را برداشته، و گداها می خواهند او را رییس گروه بکنند. فوآنگ: اگر او رییس گروه بشود، گداها به مشکل برمی خورند. ما باید راهی برای جلوگیری از این کار پیدا کنیم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 گوآجینگ صدای اسب قرمزش را شنید که به آنجا آمده بود. فوآنگ می خواست برود که رُنگ آر پرسید کجا می روید. فوآنگ: من می خواهم فنگ، استاد تب و چیو چوچی را بکشم.

آنها مشغول صحبت بودند که شاگوآ یک نامه آورد و گفت: یک پیرمرد با ریش سفید این را برای شما فرستاده. رُنگ آر: نامه را خواند و گفت: استاد گم شده. گوآجینگ نامه را خواند، نوشته بود: چیکونگ گم شده و حال جوبوتون خوب است. فوانگ: مهارت جو شکست ناپذیر است. و چیکونگ سریع و هوشیار است، مشکلی برای او پیش نمی آید. رُنگ آر: پدر این دختر شکل چه کسی است؟ بعد به پدرش گفت: به داخل خانه بیایید می خواهم چیزی به شما نشان بدهم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

رییس گروه: گوآجینگ، فوآنگ در مورد ازدواج تو با دخترش چه تصمیمی گرفت؟ گوآجینگ، در جزیره شکوفه های هلو، اتفاقی افتاد که فوآنگ اجازه داد من با دخترش ازدواج کنم. اما بعد جو یک مسخره بازی انجام داد که فوآنگ ناراحت شد و حرفش را عوض کرد. رییس: بالاخره چی شد؟ گوآجینگ: تا اینکه الان ما اینجا هستیم و به نظر می یاد موافق است. گوآجینگ: مطلب دیگری است که باید به شما بگویم. چیکونگ من را به شاگردی پذیرفت.

 

 Image hosted by allyoucanupload.com

 

رُنگ آر پدرش را به داخل اتاق مخفی برد. فوآنگ داخل اتاق راه رفت و بعد قسمتی از دیوار را شکست و پارچه ای از داخل آن بیرون آورد. روی پارچه نوشته بود: به استاد من در جزیره شکوفه های هلو، من این نقاشی ها را برای قدردانی از استادم بدست آورده ام. و من یک دختر دارم. رُنگ آر: او واقعا جناب چیو است. بعد آنها پدر شاگوآ را، که شاگرد فوآنگ بود را دفن کردند. بعد فوآنگ به چیو گفت: در آرامش باش من 5 مهارت یگانه را به دخترت یاد می دهم.

استادان گوآجینگ نگران او بودند که گوآجینگ گفت: من و فوآنگ هر دو رُنگ آر را دوست داریم و مواظب او هستیم. آنها هم مواظب من هستند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

رُنگ آر: ما 7 روز و 7 شب اینجا بودیم. فوآنگ: شما 7 روز و 7 شب اینجا پنهان شده بودید و می دیدید که من به دنبال شما به بالا و پایین می رفتم و شما خودتان را نشان نمی دادید. رُنگ آر: ما داشتیم بهبود می یافتیم و نمی توانستیم کار را بهم بزنیم. بعد یک نقاشی پیدا کردند که بوسیله ومو کشیده شده بود.

 

 Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

گوآجینگ عقابش را دید و گفت: برای توآلی مشکل پیش آمده است. رُنگ آر به پدرش گفت: من و گوآجینگ با اسب جلو می رویم شما و 6 استاد به دنبال ما بیایید. فنگ و چیو ( استاد کف آهنی در قسمت 16 ) توآلی، خوآجن و استاد کماندار را به درخت بسته بودند که گوآجینگ آمد و آنها را باز کرد. فنگ: تو دوباره من  را با مهارت وزغت تهدید کردی؟ گوآجینگ: تو باعث مرگ می چوآفونگ شدی.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

فنگ به چیو گفت: چوآنرن به آنها یک درسی بده. چوآنرن جلو رفت که گوآجینگ به او گفت: بگذارید مهارت این آقا را امتحان کنیم. رُنگ آر: ایشان یک فرد سرشناس در جامعه رزمیکاران هستند ( به شوخی گفت ) در آن هنگام فوآنگ آمد و یک تیکه از لباس اُیانگ را به طرف فنگ پرتاب کرد. فنگ: تو اُیانگ را دیدی؟ او الان کجاست؟ فوآنگ: اُیانگ همان جایی است که شاگرد من می چوآفونگ است. فنگ: او فلج بود چه کسی اینقدر بی رحم بود. فوآنگ: اگر او فلج بود شاگرد من نابینا بود. و می چوآفونگ به سختی شکنجه شد. فنگ: کی او را کشته؟ فوانگ: آن شخص مهارت گروه چوآنجن و جزیره شکوفه های هلو را می داند. تو مدت زیادی است او را می شناسی. دنبالش بگرد. اگر تو این کار را نکنی او دنبال تو می گردد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

فنگ به چوانرن گفت: تو با آن 8 نفر بجنگ و من با فوآنگ. چوآنرن: قبل از اینکه چشمت را به هم بزنی من آنها را می کشم. استاد دوم گوآجینگ به چوانرن گفت: شما جناب چیو نیستید ( در قسمت 16 چیو 7 مبارز را دیده بود ) چیو گفت: چرا من از آن روز خیلی تمرین کردم ولی الان دلم درد می کند بعدا می آیم. و بعد فرار کرد. در هنگام فرار یک قطعه فلزی از لباسش افتاد. فنگ ماند و آنها. فوآنگ گفت: تو می توانی بروی ما یک روز دیگر تسویه حساب می کنیم. فنگ می خواست برود اما برگشت و یک نیروی ویژه به طرف گوآجینگ رها کرد گوآجینگ نتوانست نیروی خودش را حاضر کند اما گارد گرفت و آسیبی ندید. و بعد فنگ رفت.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

رُنگ آر: پدر، چرا گذاشتی او برود. ما می توانستیم انتقام می چوآفونگ را بگیریم. فوآنگ: ما نمی توانستیم اینطوری انتقام بگیریم. رُنگ آر قطعه فلزی را نشان داد و گفت: این چیه؟ فوانگ: این یک قطعه فلزی است که در موقع مشت زدن استفاده می شود.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

گواجینگ با توآلی صحبت می کرد که خواجن آمد و دست گوآجینگ را گرفت و گفت: گوآجینگ من دلم برای تو تنگ شده بود. من و برادرم دنبال تو می گشتیم و بعد سرش را روی دوش گواجینگ گذاشت. رُنگ آر داشت چپ چپ به گوآجینگ نگاه می گرد و گفت: ایشان را معرفی نمی کنی؟ گوآجینگ: من... من ... من الان توضیح می دهم. او ... او ... ( تمام استادان گوآجینگ به نگرانی به او نگاه می کردند ) او خوآجن از مغولستان است. او نامزد من بود. رُنگ آر، او دختر خان مغولستان است.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

ما از بچگی با هم بزرگ شده ایم. برای همین خان او را برای من نامزد کرد. فوانگ خیلی عصبانی شد و جلو آمد و گفت: رُنگ آر، من الآن باید یک کاری را انجام بدهم ( حساب گوآجینگ را برسم ) جلوی من را نگیر. رُنگ آر، اشک در چشمانش جمع شده بود و بغض گلویش را گرفته بود و گفت: نه. فوآنگ: این خیلی بی آبرویی است اگر من این پست فطرت را الان نکشم. رُنگ آر، جلوی گوآجینگ ایستاد ( از حمله پدرش جلوگیری کرد ) و به پدرش گفت: گوآجینگ به من گفته که احساسش نسبت به من صادقانه بوده است.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

فوآنگ به گوآجینگ گفت: چرا اینطور گیج ایستادی. اگر واقعا به دختر من علاقه داری این دختر مغول را بکش تا صداقتت را نشان بدهی. گوآجینگ: من هیچ وقت رُنگ آر را ترک نمی کنم اما هرگز نمی توانم به خوآجن آسیب برسانم. فوآنگ: تو هنوز هم رُنگ آر را از من می خواهی، تو چطور این را توضیح می دهی؟ رُنگ آر با دستش اشکهایش را پاک می کرد. گوآجینگ: من گیج شدم و نمی دانم چه کاری درست است و چه کاری اشتباه. من فقط می خواهم بقیه عمرم را با رُنگ آر بگذرانم. من نمی توانم بدون رُنگ آر زندگی کنم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

فوآنگ: پس حالا جلوی دختر مغول و برادرش و استادت به همه بگو که می خواهی با دختر من ازدواج کنی. توآلی به گوآجینگ گفت: تو هیچ احساسی نسبت به خواهر من نداشتی! امروز برادری بین ما تمام می شود. شجاعت تو زندگی من و پدرم را نجات داد. من از مادرت مراقبت کردم. و بعد به خوآجن گفت: بیا برویم و دست خوآجن را گرفت و برد. وقتی آنها به کنار در رسیدند گوآجینگ گفت: توآلی، استاد کماندار، من خوآجن را به عنوان همسرم قبول می کنم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

بغض گلوی گوآجینگ را گرفته بود او پیش فوآنگ رفت و گفت: من به قولم عمل کردم و با خوآجن ازدواج می کنم. رُنگ آر کنار گوآجینگ آمد و گفت: اولین دیدار ما یادت است. رُنگ آر یک گدای کوچک بود و دنبال کسی می گشت تا به او محبت کند. او عکس العمل دیگران را نسبت به خودش می دید. او می خواست بخت خودش را امتحان کند و از فکر دیگران خبر نداشت. و آن شخص تو بودی. گوآجینگ: رُنگ آر، تو تنها کسی هستی که در قلب من هستی و خودت این را می دانی. رُنگ آر با بغض گفت: پس چرا می خواهی با او ازدواج کنی.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

گوآجینگ با دستش اشکهایش را پاک کرد و گفت: من کودن هستم و نمی فهمم ولی من قول دادم و نمی توانم آنرا بشکنم. و نمی خواهم دروغ هم بگویم و فقط تو در قلب من هستی. رُنگ آر: پس بهتر بود ما در جزیره بیشمار ( جزیره متروکه ) می ماندیم. فوآنگ عصبانی شد و گفت: این ساده است و بعد با یک ضربه به طرف خوآجن حمله کرد. رُنگ آر جلوی خواجن ایستاد و گفت: پدر، اگر او را بکشی، گوآجینگ در ادامه زندگی‌اش ناراحت است. فوآنگ عصبانی شد و گفت: رُنگ آر بیا برویم. رُنگ آر: من نمی توانم بیایم. چیکونگ از من خواسته تا ریاست گروه گداها را به عهده بگیرم. فوانگ یک شعر خواند و از آنجا رفت.

 

 Image hosted by allyoucanupload.com

 

توآلی و خوآجن از گوآجینگ خداحافظی کردند. گوآجینگ به خوآجن گفت: به مادرم بگو من قاتل پدرم را با دست خودم می کشم. و بعد آنها رفتند. یکی از استادان گوآجینگ پرسید: برنامه تو چیست؟ گوآجینگ: برنامه گروه گداها نزدیک است و من باید کانگ را پیدا کنم تا برای گروه مشکلی درست نکند. بعد از آن دنبال چیکونگ می گردم. رییس: ما هم به خانه بر می گردیم. اگر تو رییس فوآنگ را دیدی از او دعوت کن تا برای استراحت به جیاشین بیاید. خنچین: اگر رُنگ آر مایل بود همراهش برو و مواظبش باش. و اگر خواست به جزیره شکوفه های هلو بازگردد، بگذار برود. همه از کلبه خارج شده بودند و فقط گوآجینگ و رُنگ آر مانده بودند. نگاه آن دو به یکدیگر افتاد و دیگر نمی دانستند چه چیزی باید بگویند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

فنگ جسد اُیانگ را پیدا کرد و او را سوزاند. فنگ به اُیانگ گفت: در آرامش باش، من انتقام تو را می گیرم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

رُنگ آر داشت می رفت و گوآجینگ از او خواهش می کرد که با او صحبت کند ولی رُنگ آر خیلی ناراحت بود و با گوآجینگ قهر کرده بود. ناگهان باران شروع شد. گوآجینگ: باران می آید، بیا یک پناهگاه پیدا کنیم. تو با این لباس نازک سرما می خوری. رُنگ آر خیلی ناراحت و عصبانی گفت: برو عقب، تو نگران من نباش. من می خواهم در باران راه بروم. گوآجینگ: تو چی می خواهی؟ رُنگ آر: در بیشتر مواقع ناچار هستی آسیب ببینی؟ تو نمی توانی از این موضوع فرار کنی همین طور که نمی توانی از باران فرار کنی. تو این را می فهمی؟ گوآجینگ: من فقط می دانم اگر تو ناراحت بشوی، من احساس بدبختی می کنم. گوآجینگ آرام دست رُنگ آر را گرفت و رُنگ آر قبول کرد که گوآجینگ همراه او بیاید.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر به یک کلبه رفتند و نقاشی که در کلبه شاگوآ پیدا کرده بودند را باز کردند. در آن نقاشی چند کلمه مخفی وجود داشت. گوآجینگ: این باید کتاب چنگ ومو باشد. روی نقاشی نوشته بود. کف آهنی. رُنگ آر: چیو چوآنرن رییس گروه گداها نیست. این نقاشی کتاب ومو نیست.

گوآجینگ و رُنگ آر‌ به یک رستوران رفتند و رُنگ آر چند نوع غذا سفارش داد و گفت: این غذاها همانهایی هستند که وقتی ما اولین بار یکدیگر را دیدیم سفارش دادم. تو بالاخره به مغولستان برمی گردی، کنار آتش می نشینی و خوآخن برایت شیر گرم می آورد. گوآجینگ گفت: رُنگ آر ( یعنی دیگر ادامه نده ). رُنگ آر: من می خواهم چوآنرن کف آهنی را ببینم. یک گدا که آنجا نشسته بود گفت: شما نمی توانید رییس چیو از گروه کف آهنی را اینجا ببینید. ( این گدا در سریال افسانه شجاعان هم بود. در نقش لو دستیار زومین جو )

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

گوآجینگ به آن گدا کمی غذا داد. کانگ به همراه گروه گداها وارد رستوران شدند. کانگ رُنگ آر را دید و به یکی از گداها چیزی گفت، و به بقیه گفت: همراه من بیایید. رُنگ آر به گوآجینگ گفت: من کانگ را پایین پله ها دیدم. گدا: اسم من لو یوجیا است. گروه کف آهنی در منطقه کنار دریاچه و رودخانه مشهور شده اند. آنها با ماموران جین همدست شده اند. و مشکلاتی را برای جامعه رزمیکاران به وجود آورده اند. رُنگ آر: چیو چوآنرن یک دروغگو است و نمی تواند کاری انجام دهد. لو: اشتباه نکن، من شنیدم او استاد مهارت کف دست آهنی است. او 10 سال است که از مکان گروهش خارج نشده. رُنگ آر: ما با او برخورد کردیم او اصلا مهارتی ندارد. گوآجینگ: ما دنبال سه نفر از گروه شما می گردیم.

لو: گروه ما دو بخش است. لباس تمیز و لباس کثیف. رُنگ آر: شما از گروه لباس کثیف هستید، آنها از گروه لباس تمیز هستند. شما با لباس و موی تمیز بهتر احساس آسایش نمی کنید. لو که فکر کرد او می خواهد تحقیرش کند ناراحت شد و گفت: شما از یک خانواده پولدار هستید و بعد غذا را ریخت و رفت.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر داشتند شوخی می کردند. گوآجینگ به دنبال رُنگ آر می دوید که به یک مرد گدای دیگر برخورد کرد. آن مرد گدا میز غذای آنها را نگاه کرد و گفت: می دانید شما در چه مشکل بزرگی گرفتار شدید. لوی گدا شما را مسموم کرده. شما تا یک ساعت دیگر بیمار می شوید. بگذارید چیزی به شما بگویم به چشمان من نگاه کنید. گوآجینگ و رُنگ آر به چشمان مرد گدا نگاه کردند و مرد گدا آنها را هیپنوتیزم کرد و آنها به خواب رفتند.

دست، پا و دهان گوآجینگ و رُنگ آر را بستند و آنها را در یک گاری گذاشتند. جناب جیان از بزرگان گروه کنار کانگ بود و به او گفت: کانگ جوان، تو کی حقیقت را می گویی؟ کانگ: چرا باید دروغ بگویم اگر شما به حرف من اعتماد ندارید من می روم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در پنجشنبه 15 فروردین1387 و ساعت 23:40 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز

خوش آمديد

  POWERED BY BLOGFA.COM