تبليغاتX
افسانه شجاعان و عقابهای مبارز - خلاصه قسمت سی و یکم
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و یکم

 

گدایی که گوآجینگ و رُنگ آر را دزدیده بود به کانگ گفت: این بدترین فاجعه است که اینطوری برای گروه گداها اتفاق افتاده است. بعد به جناب جیان گفت: ما باید این کار را بدست لو یوجیا بسپاریم. رییس بیشترین تصمیم گیری را در گروه دارد و ما نباید اتحاد گروه را از بین ببریم. و پیش جیان، کلی از کانگ حمایت کرد. جیان هم از رفتارش پیش کانگ عذر خواهی کرد. گوآجینگ و رُنگ آر را به دستور کانگ بسته بودند و به محل تجمع گروه آوردند.

 

 

همه گروه در کنار تپه جمع شده بودند. گوآجینگ و رُنگ آر را بسته شده در پایین تپه قرار دادند. لو یوجیا به بالای تپه رفت و شروع به صحبت کرد او گفت: الان رییس بین ما نیست ولی لی شنگ و لوجائوشن او را در بخش بایینگ دیده اند. دو نفر گدا که در خانه خانم چن چیکونگ را دیده بودند به آنجا آمدند. ( وقتی اُیانگ می خواست خانم چن را بدزدد قسمت 18 ) لی گفت: ما رییس را دیدیم او سلامتی بود و جلوی اُیانگ را گرفت. همچنین دو شاگرد خوب را پذیرفته بود. ( گواجینگ و رُنگ آر ) ُجیان حرف او را قطع کرد و گفت: امروز یک فاجعه بزرگ برای گروه اتفاق افتاده. رییس چیکونگ در لی یان فوت کردند. (گوآجینگ و رُنگ آر از این دروغها تعجب کرده بودند! ) همه گروه به احترام چیکونگ نشستند. لو: کسی هم مرگ رییس را دیده.

 

 

گدای هیپنوتیزم: آیا رییس تاکنون زنده است. کسانی که شاهد مرگ رییس بودند الان اینجا هستند. جناب کانگ لطفا برای همه توضیح بدهید که چه اتفاقی افتاد. کانگ: رییس یک ماه پیش در لی یان فوت کردند. مخالفان او فوآنگ یائوشی و 7 شاگرد چوآنجن ( یعنی استاد خودش، چیو چوچی ) بودند. و چیکونگ در مبارزه با آنها کشته شد. لو: فوآنگ یائوشی رقیب رییس بود ولی گروه 7 مبارز چوآنجن چرا باید با رییس دشمنی کنند. کانگ: چیکونگ در مبارزه با فوآنگ زخمی شد. رییس چوآنجن از چیکونگ خواست تا از شاگردانش محافظت کند. وقتی چیکونگ زخمی شده بود پیش من آمد. من او را در مکانی مخفی کردم و مقداری دارو برایش آوردم. لو پس چرا تو اصلا ناراحت نیستی؟ کانگ: من ناراحتم و الان اینجا هستم تا انتقام رییس را بگیرم.

 

 

یکی از گداهای ارشد گفت: ما باید دو کار مهم انجام بدهیم. اول مطابق خواسته رییس یک نفر را به عنوان رییس انتخاب کنیم. و دوم چطور انتقام چیکونگ را بگیریم. لو: صبر کنید بعد پیش کانگ رفت و پرسید آخرین کلمات رییس چی بوده؟ کانگ: او چیزی نگفت. لو: هیچ چیز نگفت؟ کانگ: فقط چوبش را به من داد و گفت نوزدهمین رییس گروه باش. لو چوب را از کانگ گرفت و به بقیه نشان داد. و همه به چوب چیکونگ احترام گذاشتند. لو: طبق خواسته رییس، کانگ نوزدهمین رییس گروه می شود. و چوب را به کانگ داد و بقیه به کانگ احترام گذاشتند.

 

 

یک گروه شمشیر بدست به آنجا نزدیک می شدند. کانگ گفت: گوآجینگ و رُنگ آر را به اینجا بیاورید تا انتقام رییس را بگیریم. لو: این دو نفر که شاگردان چیکونگ هستند آنها چطور می توانستند به استادشان آسیب برسانند. کانگ: آن دو نفر جاسوس بودند. آنها به استادشان خیانت کردند و او را به دشمن تسلیم کردند. لی: این دو نفر قهرمانان نیکوکاری هستند. من با زندگیم آنها را تضمین می کنم. آنها هیچ ارتباطی با مرگ رییس ندارند. لو: موضوع مهمی است که باید روشن شود. کانگ: می دانی او کیست؟ او دختر فوآنگ یائوشی است. و او هم دامادش است. گدای هیپنوتیزم(جناب پنگ): حالا که رییس توضیح داد چرا آنها را نمی کشید. پنگ می خواست آنها را بکشد که لو جلویش را گرفت. لو خیلی سریع دهان گوآجینگ و رُنگ آر را باز کرد و گفت: توضیح بدهید رییس چطوری مرد.

در آن هنگام یک نفر آمد و گفت: رییس چند نفر از تپه بالا آمده اند و به زودی به اینجا می رسند. همه گداها خیلی سریع از تپه پایین رفتند. فقط گوآجینگ، رُنگ آر و چند نگهبان ماندند. گوآجینگ به رُنگ آرگفت: وقتی پنگ می خواست من را با چوبش بزند من یک ضربه از کتاب جویین را به یاد آوردم. حالت کشیدن استخوان.

 

 

کانگ و بقیه به پایین تپه رفتند. چیو چوآنرن استاد کف آهنی آنجا بود و گفت: احترام گروه کف آهنی به گروه گداها را بپذیرید. پنگ: ایشان چوآنرن هستند. ضربه کف آهنی ایشان در جامعه رزمیکاران معروف است و ایشان هم کانگ رییس جدید گروه ما هستند. چیو: جناب چیکونگ واقعا نیستند. من بعد از طی یک مسافت طولانی نمی توانم ایشان را ببینم. چند گدا به چیو حمله کردند که چیو خیلی راحت آنها را به عقب راند. گوآجینگ توانست دستش را باز کند و بعد خیلی سریع دست رُنگ آر را باز کرد. سپس گوآجینگ و رُنگ آر مشغول کتک زدند نگهبانان شدند. کانگ: لطفا منظور خود را بگویید.

  

 چیو یک صندوق آورد و در آن را باز کرد. داخل آن پر از سکه طلا بود. من این هدیه را بنا به خواسته شاهزاده جین، جائو حاضر کردم. او این طلاها را برای شما فرستاده تا به جنوب بروید و برای خود زمین بخرید. زمینهای جیان نان حاصلخیز و مردمان خوبی دارد. کانگ: کافی است بعدا در این مورد صحبت می کنیم. چیو: تا شما تصمیم نگیرید ما اینجا را ترک نمی کنیم. کانگ: باشه، قبول می کنیم. لو: ما نمی توانیم قبول کنیم. برادرانمان در مکانهای دیگر به ما احتیاج دارند.

 

 دو نفر جلو کانگ زانو زدند و گفتند: هیچ دلیلی ندارد تا ما به جنوب مهاجرت کنیم. پنگ: لی و یو، شما که به جنوب تعلق دارید پس چرا مخالفید. لی: من نمی خواهم جنگ سربازان جین در جنوب را ببینم. برای گروه گداها خیلی شرم آور است که بوسیله کسی مجبور به کاری بشوند. کانگ: من رییس هستم و این آخرین تصمیم من است. لی: اگر شما شهروند سونگ هستید این تصمیم را نمی گرفتید. شما خویشاوندی ندارید که بدست سلسله جین نابود شده باشد. و بعد چوبش را شکست و در شکمش فرو کرد و گفت: لطفا تصمیمتان را لغو کنید. و بعد مرد. یو هم گفت: رییس لطفا تصمیم خود را لغو کنید و او هم به همان شکل خودش را کشت.

 لو بالای سر آنها رفت و گفت: رییس، ما دهها هزار برادر داریم که حاضرند در جنگ با سربازان جین بمیرند. کانگ: چند زندگی نمی تواند تصمیم گروه برای سفر به جنوب را تغییر بدهد. لو عصبانی شد و به چیو حمله کرد اما چیو او را به عقب راند که گوآجینگ به کمک لو آمد و یک ضربه به چیو زد. پنگ پست هم با دیدن گوآجینگ گفت: او را دستگیر کنید. همه گداها به گوآجینگ حمله کردند و گوآجینگ مشغول مبارزه با آنها شد.

 

 

 

کانگ به رُنگ آر حمله کرد. رُنگ آر یک چوب برداشت، و کانگ با چوب مخصوص رییس می جنگید. لو مبارزه آنها را می دید و گفت: مهارت ضربه سگ ( روشی که چیکونگ به رُنگ آر یاد داده بود. این روش را فقط رییس گروه گداها یاد دارد. ) رُنگ آر چوب مخصوص را از کانگ گرفت و با یک ضربه او را نقش زمین کرد.

 

 

 چیو می خواست یک ضربه به رُنگ آر بزند که گوآجینگ با ضربه اژدها او را به عقب پرت کرد. کانگ می خواست خودش را نجات بدهد که رُنگ آر با یک ضربه او را به پایین پله ها پرت کرد و گفت: اعضای گروه گداها گوش کنید. چیکونگ نمرده. این آدم پست داستان را از خودش ساخته. او الان در قصر شاه است. کانگ: به من گوش کنید من رییس هستم. او را دستگیر کنید. رُنگ آر: چوب دست من است و من رییس گروه هستم. کانگ: تو آن را از من گرفتی. رُنگ آر: پس تو چطور رییسی هستی! که چوبت را از تو بگیرند. امروز روز بدی برای گروه گداها بود. لی و یو مردند و جناب لو مجروح شده. شما می دانید او کیست؟ فامیل او ون ین است. او پسر شاهزاده جائو است. اسم او ون ین کانگ است. هدف او از بین بردن سونگ بود.

 

 

لو: این خانم مهارت رییس را دارند. پنگ: او شاگرد رییس بوده و طبیعی است که مهارت او را بداند. لو: مهارت ضربه سگ را فقط رییس گروه یاد دارد. جیان: ما این روش را کامل ندیدیم و نمی توانیم تشخیص بدهیم که درست بوده. لو: خانم لطفا یک بار دیگر روش ضربه سگ را به آنها نشان بدهید. پنگ: اگر او بتواند من را شکست بدهد می تواند رییس باشد. رُنگ آر: بله، لطفا بیا جلو. پنگ به رُنگ آر حمله کرد و رُنگ آر در کمتر از 20 ثانیه او را مثل کرم روی زمین انداخت. پنگ: احترام به رییس. و همه جلوی رُنگ آر زانو زدند و به او احترام گذاشتند.

 

 

کانگ پیش چیو رفت و گفت: حالا باید چه کار کنیم. چیو: در مورد این موضوع بیشتر از این نمی توانیم به زور متوسل بشویم و باید آنرا فراموش کنیم. ما باید برگردیم. کانگ: در موقع برگشتن می توانیم یک روز در یوجو توقف کنیم. من دوستی در آنجا دارم که با من سفر کرده.

نیانسی در مسافرخانه خوابیده بود. کانگ از پنجره وارد اتاق شد. نیانسی: چی شده چرا از پنجره آمدی داخل؟ کانگ: اتفاقی افتاده که باید اینجا را ترک کنیم. در گروه گداها هرج و مرج شده و من دیگه نمی توانم رییس گروه باشم. چیو از گروه کف آهنی کمک می کند تا ما پنهان شویم. ما باید به کوه گروه کف آهنی برویم. سپس کانگ دست نیانسی را گرفت و از آنجا برد.

 

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر در یک رستوران نشسته بودند. رُنگ آر: آسمان و دریا چقدر زیبا هستند. اما افسوس که ما در آینده دیگر نمی توانیم این مناظر را با یکدیگر ببینیم. گوآجینگ: بیا با هم این شربت را بنوشیم. رُنگ آر: تو اصلا آدم خوبی نیستی! گوآجینگ: چرا؟ رُنگ آر: وقتی ما دیشب با چیو چوانرن می جنگیدیم. چرا تو خودت او را دفع کردی. اگر تو بمیری، فکر کردی من چطور به زندگی ادامه بدهم. گوآجینگ: من واقعا اشتباه کردم. ما باید با هم بمیریم.

 

 

گواجینگ و رُنگ آر داشتند صحبت می کردند که چیو وارد رستوران شد و با دیدن آنها فرار کرد. رُنگ آر هم به دنبال او رفت. چیو بالای یک درخت رفت. رُنگ آر چوبش را به طرف چیو پرت کرد. چوب به چیو خورد و از بالای درخت افتاد. گوآجینگ جلوی او را گرفت. چیو: هنوز دل درد من خوب نشده. من نیاز دارم تا خودم را از این وضعیت بحرانی نجات بخشم. 7 روز دیگه به کوه کف آهنی بیایید و من را ملاقات کنید. رُنگ آر: یعنی ما به لانه شیر بیاییم. چیو: در میان رودخانه لو و چن یک کوه است که شبیه 5 انگشت دست است. آنجا کوه کف آهنی است. من آنجا تمرین می کنم و مهارت من مشهور است. رُنگ آر: ما 7 روز دیگه به آنجا می آییم. چیو: خوبه، من الان دلم درد می کند. پس من می روم.

 

 

 

گوآجینگ: مهارت چیو خیلی نیرومند است. و هر دوی ما حریف او نمی شویم. پس چرا او امروز اینطوری با ما بازی کرد. رُنگ آر: من هم نمی دانم. وقتی من با چوب او را زدم هیچ مقاومتی نکرد. گوآجینگ: دیروز که با او مبارزه کردم خیلی قدرتمند بود. رُنگ آر: وقتی به کوه کف آهنی برسیم همه چیز روشن می شود. گوآجینگ: بهتر نیست دنبال استاد برویم. رُنگ آر: دو کلمه در نقاشی یادت است. کلمه (و) در خط اول به کتاب ومو اشاره می کند و با اضافه کردن به خط دوم نشان می دهد که کتاب جنگ ومو در کوه کف آهنی است. گوآجینگ: ما باید فورا به آنجا برویم. اگر آنها کتاب را پیدا کنند به ون ین خوآلی می دهند. رُنگ آر: او گفت کوه شبیه 5 انگشت است. کتاب باید زیر قله وسطی باشد.

 

 

نیانسی و کانگ به مکان گروه کف اهنی رفتند. نیانسی تنها در اتاق بود و از خدمتکار پرسید کانگ کجاست. خدمتکار: او در مورد موضوعی با رییس صحبت می کند. نیانسی: من اینجا تنها هستم و او تمام روز بیرون رفته. نیانسی از اتاق بیرون رفت تا کانگ را پیدا کند. چیو به کانگ گفت: در اقامتگاه من بمانید. کانگ کمی در مورد پدرش و کاری که باید انجام بدهد صحبت کرد. نیانسی هم پشت دیوار بود و حرفهای آنها را شنید.

 

 

کانگ بر روی یک سنگ نشسته بود، نیانسی نیز کنار او نشست. نیانسی: من الان صحبتهای تو با رییس را شنیدم. تو چرا رییس گروه گداها نشدی. کانگ: نمی خواهم در این مورد صحبت کنم. نیانسی: پس بهتره از استادت بخواهی تا یک نفر دیگر را برای این کار تعیین کند. اینطوری از درگیری داخلی در گروه جلوگیری می شود. کانگ: اگر من رییس بشوم با اُیانگ فنگ و چیو چوآنرن مساوی می شوم. پدرم خیلی من را ستایش می کند من نمی توانم بدون هیچ توضیحی او را ترک کنم. نیانسی: تو چطور او را پدر خطاب می کنی وقتی پدرت یانگ است نه ون ین. کانگ: با اینکه او من را به دنیا نیاورده اما 18 سال از من مراقبت کرد. مادرم 18 سال حقیقت را از من مخفی کرد. و بعد کانگ، نیانسی را ترک کرد.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر سوار اسب بودند و به طرف کوه کف آهنی می رفتند. رُنگ آر به گوآجینگ گفت: دوست داری به مغولستان برگردی و با دختر خان ازدواج کنی. گوآجینگ: چرا تو دوباره این مطلب را یادآوری می کنی. رُنگ آر: من هم این موضوع را دوست ندارم. من دشمن تو نیستم. من از خودم متنفرم که زودتر تو را نشناختم. تو تمام چیزی بودی که من در خواب فکر می کردم و وقتی بیدار بشوم و بعد از چند روز که خورشید طلوع بکند زنی که کنار تو ایستاده من نیستم. من فقط می توانم از دور به تو نگاه کنم و از دیگران بشنوم که در مورد تو صحبت می کنند. من بدون تو نمی توانم زندگی کنم. گوآجینگ: من بالاخره یک راه حلی برای تو پیدا می کنم.

 

 

آن شب گوآجینگ و رُنگ آر به بالای کوه کف آهنی رفتند. دو نگهبان آنها را دیدند. رُنگ آر علامت مخصوص چیو را که قبلا از او گرفته بود به نگهبانان نشان داد و به آنها نزدیک شد و خیلی سریع آنها را بی حس کرد. و بعد بالا رفتند.

نیانسی در بیرون اتاق راه می رفت که دید یکنفر کانگ را صدا می زند. کانگ بیرون آمد و گفت: رییس چیو شما هستید. آن مرد گفت:نه، من برادر چیو هستم، چیو چوآنجن. چیو: من شنیدم که یک خانم همراه شما است. که می خواهید با او ازدواج کند. من راه حلی دارم که آرزوی شما را برآورده می کند. در این شیشه مقداری پودر است آن را داخل چای بریزید. و بدهید آن خانم بخورد. اگر او فقط یک بار این را بخورد، شما دیگر قادر نیستید از دست او خلاص شوید. کانگ: متشکرم. چیو: پس شما هم در آینده به من کمک کنید. کانگ: من تو را فراموش نمی کنم.

 

در آن هنگام کانگ نیانسی را دید و گفت: نمی آیی داخل. نیانسی هیچی نگفت. کانگ: یک نفر این را به من داده تا آن را در چایی تو بریزم تا تو پیشنهاد من را قبول کنی. بعد بطری را دور انداخت و گفت: من تو را دوست دارم و به این احتیاجی ندارم.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر به مکان تمرین چیو رسیدند. شاگردان چیو، یک ظرف بزرگ که داخلش شن و سنگ ریزه بود را روی آتش گذاشته بودند. بعد داخل یک کیسه، سنگهای درشتی قرار دادند و از چوبی آویزان کردند. چیو به بالای ظرف شن داغ رفت و با دست به شنهای داخل ظرف ضربه می زد. ( روش تقویت دست و پنجه )

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در پنجشنبه 22 فروردین1387 و ساعت 1:1 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز

خوش آمديد

  POWERED BY BLOGFA.COM