تبليغاتX
افسانه شجاعان و عقابهای مبارز - خلاصه قسمت سی و دوم
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و دوم

 

چوآنرن به داخل ظرف شن ضربه زد و بعد به کیسه ای که داخل آن سنگ بود یک ضربه زد. وقتی کیسه را پایین آوردند، سنگهای داخل آن تبدیل به شن شده بود. گوآجینگ: این مرد مهارت خیلی بالایی دارد. ما حریف او نمی شویم. رُنگ آر: هدف ما پیدا کردن کتاب است. کارهای او فریب آمیز است. گوآجینگ: من فکر می کنم کارهای او واقعی است.

 

 

رُنگ آر: من می روم تا یک نگاهی بکنم. بعد از پنجره به داخل اتاقی نگاه کرد و نیانسی و کانگ را آنجا دید. کانگ به نیانسی گفت: بیا کارهای مربوط به رزمیکاران را ترک کنیم و با هم یک زوج خوشبخت بشویم. نیانسی: پس انتقام پدرت چی می شود؟ کانگ: او 18 سال از من نگهداری کرد. پس در این مورد من را مجبور نکن. بیا زودتر ازدواج کنیم. نیانسی: اگر ون ین خوآلی دوباره دنبال تو آمد چی؟ کانگ: اگر من هر نوع همکاری با سلسله جین داشته باشم. آرزو می کنم که با مارهای سمی گزیده شوم!! نیانسی: من به تو اعتماد دارم. و بعد ... ، رُنگ آر هم که دید کار انها دارد خصوصی می شود از دیدن دست کشید و برگشت.

 

 

رُنگ آر در حالی که می خندید پیش گوآجینگ رفت. گوآجینگ: چرا تو اینقدر خوشحال هستی؟ رُنگ آر خندید و اشاره کرد چیزی نپرس و به جای دیگری رفتند. ناگهان چیو جلوی آنها پرید و گفت: شما چطور وارد قلمروی من شدید. رُنگ آر: من و گوآجینگ اینجا آمدیم تا به شما احترام بگذاریم. طبق قرارمان 7 روز گذشته. چوآنرن: چقدر گستاخ. رُنگ آر: شما چقدر زود فراموش می کنید. دل دردتان چطور است. اگر هنوز خوب نشدی، حریف من نمی شوی. در آن لحظه چوآنرن یک ضربه به پشت رُنگ آر زد. به دلیل اینکه رُنگ آر زره داشت دست چوانرن زخمی شد. اما ضربه خیلی سنگین بود و رُنگ آر نیمه جان در آغوش گوآجینگ افتاد.

 

 

گوآجینگ به قدری عصبانی شد که می خواست چیو را همان جا بکشد اما نجات جان رُنگ آر واجبتر بود. گوآجینگ، رُنگ آر را بغل کرد و از آنجا دور شد. گوآجینگ در حال فرار بود و چیو به همراه شاگردانش در تعقیب او بودند. گوآجینگ یک غار دید و به داخل غار رفت و رُنگ آر را کنار دیوار گذاشت. رُنگ آر: گوآجینگ، سینه من ضربه خورده. گوآجینگ صدایی از داخل غار شنید و گفت: خودت را نشان بده. مرد از تاریکی بیرون آمد. او چیو بود و گفت: ضربه کف آهنی خیلی قدرتمند است. گوآجینگ: تو چطور وارد شدی؟ و بعد با یک ضربه بدن او را بی حس کرد.

 

 

گوآجینگ: به شاگردانت بگو از جلوی غار کنار بروند. وقتی به پایین کوه رسیدیم بدن تو را از بی حسی بیرون می آورم. چیو: به نزدیک در غار برو تا متوجه بشوی. گوآجینگ به در غار رفت و دید چیو بیرون است و گفت: رُنگ آر، یک چیوی دیگر هم بیرون است. رُنگ آر: آنها شبیه هم هستند. یکی واقعا مهارت بالایی دارد و دیگری وانمود می کند. چیو: ما دو قلو هستیم و من بزرگتر هستم. در ابتدا مهارت من از او بهتر بود. اما بعدا مهارت او بهتر از من شد. گواجینگ: کدامیک از شما چیو چوانرن هستید. چیو: من چیو چوانجان هستم. گوآجینگ: چرا آنها جرات نمی کنند وارد غار بشوند. چیو: هیچ کس بدون اجازه من جرات ندارد وارد بشود.

رُنگ آر او به ما راستش را نمی گوید به نقطه ی خنده اش ضربه بزن. گوآجینگ به او یک ضربه زد. چیو: من از خنده می میرم. گوآجینگ: حرف بزن. چیو: اینجا یک زمین مخفی است و هیچ کس زنده از اینجا بیرون نمی رود. اینجا قله مقدس است. و رییس قبلی را اینجا به خاک سپردیم. رُنگ آر: اینجا قله دوم است. طبق نقاشی کتاب باید اینجا باشد. یک نگاهی به اطراف بیانداز. گوآجینگ به انتهای غار رفت. صدای خنده چیو به بیرون غار رفت. و چوانرن گفت: برادر تو هستی؟ یکی از شاگردها گفت: رییس بگذارید ایشان را نجات بدهیم. چیو: مزخرف نگو. اینجا مقبره آخرین رییس است و طبق قوانین گروه هیچ کس نمی تواند زنده از غار خارج شود. حالا که این اتفاق افتاده از من انتظار نداشته باشید که سنگدل نباشم. چیو و شاگردانش به نزدیکی دهانه غار رفتند.

 

 

 

گواجینگ در انتهای غار به چند اسکلت برخورد کرد و یک جعبه دید که روی آن نوشته بود: (( درود بر کسی که این کتاب را بدست می آورد. برای شکست دادن سلسله جین، و دوباره کشور را بدست آوریم. )) بعد پیش رُنگ آر رفت و در جعبه را باز کرد. داخل آن یک کتاب بود. گواجینگ: کتاب جنگ ومو. بعد به دهانه غار نگاه کرد و گفت: آنها تپه را آتش زدند. ما باید از اینجا برویم. چیو: من را نجات دهید. گوآجینگ بدن چیو را از بی حسی بیرون آورد. بعد رُنگ آر را بغل کرد و از غار بیرون رفت. گواجینگ به لبه پرتگاه رسید و دیگر راهی نداشت. رُنگ آر: عقابت را صدا کن، ما باید با او برویم. گوآجینگ: یک سوت زد و گفت: سریع بیا. صدای عقاب به گوش رسید. گوآجینگ با یک دستش رُنگ آر را بغل کرد و بعد پرید و با دست دیگرش پای عقاب را گرفت و از آنجا دور شدند.

 

 

روز بعد چیو دوباره آنها را پیدا کرد. گوآجینگ، رُنگ آر را در آغوش گرفته بود و فرار می کرد. چیو و شاگردانش هم در تعقیب آنها بودند. گوآجینگ، رُنگ آر را به یک درخت تکیه داد و گفت: اینجا استراحت کن تا من به اطراف نگاه کنم. گوآجینگ از یک درخت بالا رفت و در میان یک برکه، کلبه ای را دید. گوآجینگ از درخت پایین آمد، رُنگ آر را بغل کرد و به طرف برکه رفت.

 

 

مسیر تله گذاری شده بود. گواجینگ ( در حالی که رُنگ آر در آغوشش بود. دوباره این عبارت را تکرار نمی کنم در تمام مسیر رُنگ آر در آغوش گواجینگ است و وقتی می گوییم گوآجینگ یعنی رُنگ آر هم در آغوش او است چون در واقع هر دو تبدیل به یک شخص واحد شده اند ) داشت در مسیر راه می رفت که پایش به یک طناب گیر کرد و تیغه های تیزی به اطراف پرتاب می شد. گوآجینگ به سمت بالا و طرفین پرید و از میان تیغه ها عبور کرد و در پشت درختی پناه گرفت. رُنگ آر با دیدن تله گفت: سعی کن در مراحل سه و 7 راه بروی.

 

 

گوآجینگ به مرداب رسید. در میان مرداب چند چوب برای عبور وجود داشت. گوآجینگ پایش را روی اولین چوب قرار داد که ناگهان تمام چوبها به داخل آب فرو رفتند. گوآجینگ داد زد: ما می خواهیم عبور کنیم. یک نفر به سختی مریض است. ما کمی آب می خواهیم. یک خانم از داخل کلبه گفت: اول شما باید لایق وارد شدن باشید. خودتان راه را پیدا کنید. گوآجینگ به رُنگ آر گفت: من به داخل آب می روم و تو را روی دستم نگه می دارم. رُنگ آر: صبر کن یک راه حلی هست. یک سنگ بردار و به داخل آب بینداز. با انداختن سنگ چند چوب در آب ظاهر شد اما مسیر کلبه نبود. رُنگ آر: بر روی چوب ها راه برو. ابتدا مستقیم. سه تا چپ و سه تا در جهت مخالف. همان طور که رُنگ آر گفت، گوآجینگ بر روی چوبها راه رفت و مسیر کلبه ظاهر شد. گوآجینگ، رُنگ آر را بغل کرد و از روی چوبها عبور کرد و وارد کلبه شد.

 

 

در داخل کلبه یک خانم با موهای سفید نشسته بود و با چورتکه کار می کرد. این خانم پشتش به رُنگ آر بود. رُنگ آر با شنیدن صدای چورتکه گفت: 3055 . خانم برگشت و گفت: چه دختر جوانی و دوباره به کارش ادامه داد. رُنگ آر: 3024. خانم اینبار برگشت و گفت: همراه من بیایید.

 

 

خانم، آنها را به یک اتاق برد. کف اتاق از خاک نرمی پوشیده شده بود و روی خاکها شکلهایی کشیده شده بود. خانم: این یک مسئله است. اگر خیلی باهوش هستی این مسئله را حل کن. رُنگ آر به مسئله نگاه کرد و بعد با چوبش روی خاک شکلهایی می کشید و بالاخره مسئله را حل کرد. خانم با تعجب گفت: تو واقعا انسان هستی! رُنگ آر: این یک مسئله ریاضی است. که شامل 19 دایره است. خانم: مهارت ریاضی تو خیلی بیشتر  از من است. تو کی هستی؟ در این موقع چیو بیرون کلبه ایستاده بود و فریاد زد. استاد ریاضی، یین گو، چیو آمده تا تو را ببیند. یین گو: من بیرون نمی آیم. شما بیایید اینجا. چیو: یک خانم و آقا به داخل مرداب تو آمده اند. لطفا آنها را به من تحویل بده. یین گو: چه کسی می تواند راه را پیدا کند؟ چیو و شاگردانش از آنجا رفتند.

 

 

یین گو به داخل کلبه رفت و گفت: چیو از اینجا رفت شما کی هستید؟ گوآجینگ: ما شاگردان چیکونگ هستیم. رُنگ آر به وسیله چوانرن مجروح شده. ما دنبال یک پناهگاه می گردیم. یین گو: نگران نباشد. انها راه را پیدا نکردند و  شما مهمان من هستید و من از شما حمایت می کنم. او بوسیله ی ضربه کف آهنی چوآنرن مجروح شده و هیچ معالجه ای برای ان وجود ندارد. گوآجینگ ناراحت شد و گفت: رُنگ آر، بیا از اینجا برویم. یین گو در را بست و گفت: فکر کردی هر وقت دلت بخواهد می توانی بیایی و بروی؟ گوآجینگ آماده مبارزه شد و گفت: لطفا بی احترامی من را ببخشید.

 

 

یین گو با یک ضربه به گواجینگ حمله کرد. رُنگ آر حالش بد شد و می خواست روی زمین بیفتد که گواجینگ برگشت و رُنگ آر را گرفت. ضربه یین گو هم به پشت کتف گواجینگ برخورد کرد. گواجینگ کتفش را تکان داد و یین گو چند متر به عقب پرت شد. یین گو: این خانم خیلی خوشبخت است که زنده مانده.  به هر حال او سه روز بیشتر زنده نمی ماند. فقط یک نفر در این دنیا است که می تواند او را نجات دهد. گوآجینگ: اگر شما بتوانید به ما کمک کنید، ما از شما سپاسگذار می شویم. یین گو: خواهش کردن از او مشکل است. گوآجینگ: من پیش او التماس می کنم. برای او توضیح می دهم و از کسی شکست نمی خورم. یین گو: کسی خواهش کردن بلد نیست؟ فکر کردی خیلی توانایی؟ چرا او باید شما را نجات بدهد؟ یین گو عصبانی شد و از اتاق بیرون رفت. گوآجینگ، رُنگ آر را در آغوش گرفت و گفت: تو خوب می شوی.

 

 

یین گو سه پاکت آورد و گفت: بعد از اینکه از جنگل خارج بشوید، گروه کف آهنی شما را رها می کنند. و بعد به سمت شمال شرقی بروید. وقتی به مرز تویان رسیدید، پاکت سفید را باز کنید. آن به شما مرحله بعدی را نشان می دهد. قبل از آن بازش نکنید. اگر او نتوانست دوست تو را معالجه کند که هیچ. اما اگر او را معالجه کرد باید یک ماه بعد به اینجا بیایید و یک سال در کنار من بمانید. رُنگ آر: شما از من می خواهید که فرمولهای ریاضی را به شما یاد بدهم. باشه من قول می دهم.

 

 

رُنگ آر دوباره حالش بد شد و گفت: سینه من دوباره ضربه خورد. گوآجینگ: بیا قرص نه گل را بخور. یین گو با شنیدن این اسم برگشت و گفت: قرص نه گل. بده ببینم. این یک قرص مخصوص از جزیره شکوفه های هلو است. شما این را از کجا آروده اید؟ گوآجینگ: او دختر فوآنگ یائوشی، رییس جزیره شکوفه های هلو است. یین گو از اتاق بیرون رفت. رُنگ آر: به نظر میاد او از دشمنان پدرم است. یین گو دوباره برگشت و بطری قرص را به آنها پس داد و گفت: شما می توانید بروید ولی این قرصها برای او ضرر دارد دوباره اجازه نده از این قرصها بخورد. یادت باشد، بعد از معالجه شدن باید یک سال به اینجا بیایی.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر در جنگل در حال راه رفتن بودند. رُنگ آر: شاید این سه پاکت برای ما خطرناک باشد، بیا الآن آنها را باز کنیم. گوآجینگ: بگذار به نصیحت او گوش کنیم و وقتی به تویان رسیدیم بازش کنیم. گوآجینگ در آن موقع صدای اسبش را شنید آنها می خواستند سوار اسب بشوند که از دور صدای چیو و شاگردانش را شنیدند. آنها سریع سوار اسب شدند و از آنجا دور شدند. بالاخره آنها از جنگل خارج شدند و برای غذا در یک رستوران توقف کردند. سخنان یین گو: وقتی به رودخانه رسیدید پاکت قرمز را باز کنید. تا رسیدن به رودخانه دو روز راه بود. گوآجینگ هر طور بود رُنگ آر را می برد. مدتی او را روی اسب در کنار خودش قرار می داد و برای اینکه اسب سواری رُنگ آر را خسته نکند مدتی هم او را کول می کرد.

 

 

 بالاخره آنها به رودخانه رسیدند و گوآجینگ کمک کرد تا رُنگ آر از اسب پیاده شود. در آنجا یک پل بود که مردی بر روی پل مشغول ماهیگیری بود.

 

 

گوآجینگ پاکت قرمز را باز کرد، نوشته بود: جراحت خانم رُنگ آر فقط بوسیله جناب دوآن معالجه می شود. او هیچ کس را ملاقات نمی کند. قبل از اینکه به اقامتگاه او برسید، مرد ماهیگیر شما را می کشد. ادعا کنید که شما از طرف چیکونگ پیغامی آورده اید. این تنها راه موفقیت شماست. گوآجینگ: بیا اول از پل عبور کنیم. پل خیلی باریک بود و مرد ماهیگیر روی پل نشسته بود و کس دیگری نمی توانست از آنجا عبور کند. گوآجینگ و رُنگ آر پیش مرد رفتند. گوآجینگ: ما می خواهیم از روی پل عبور کنیم، می شود شما کنار بروید. ولی مرد جواب نداد. گوآجینگ که عجله داشت مرد را تکان داد و گفت: با شما بودم. یک ماهی به قلاب مرد گیر کرد ولی وقتی مرد چوب را بالا کشید، چوب شکست و خیلی عصبانی گفت: من یک سال منتظر این ماهی بودم و شما آنرا ترساندید. گوآجینگ: ایشان تنها دوست من است و بیمار است. ما باید فورا از پل عبور کنیم. ماهیگیر: چرا می خواهید از پل عبور کنید. گوآجینگ: ما می خواهیم جناب دوآن را ببینیم. ماهیگیر: استاد من، استادم غریبه ها را نمی بینید. من هرگز به شما اجازه نمی دهم که از اینجا عبور کنید. گوآجینگ: ایشان دختر فوآنگ یائوشی و رییس گروه گداها است. بخاطر فوآنگ و چیکونگ بگذارید عبور کنیم. ماهیگیر: نمی شود. رُنگ آر: ایشان زبان خوش سرش نمی شود. بیا از پل عبور کنیم. گوآجینگ هم با قدرت کونگ فو با آن مرد مبارزه کرد.

 

 

گوآجینگ کمی آن مرد را کتک زد بعد رُنگ آر را بغل کرد و از بالای سر مرد عبور کرد و با ضربه ی اژدها پل را تخریب کرد که آن مرد نتواند دنبال آنها بیاید.

 

 

در ادامه راه آنها به یک کوه رسیدند. کوه کاملا صاف بود مثل دیوار. در وسط کوه یک درخت روییده بود و مردی روی درخت نشسته بود و آواز می خواند. رُنگ آر به آن مرد گفت: چقدر جالب و بعد ادامه شعر مرد را خواند. مرد: بروید، من نمی توانم جلوی شما را بگیرم. اما قله در بالا است و من این را به سرنوشت خودتان واگذار می کنم.

 

 

گوآجینگ، رُنگ آر را پشتش گذاشت و از کوه بالا رفت. گوآجینگ دستش را از یک سنگ گرفت. اما سنگ محکم نبود و کنده شد. گوآجینگ و رُنگ آر در حال سقوط بودند. رُنگ آر: بگذار من بروم، بالاخره من می‌میرم. گوآجینگ: من نمی گذارم تو بروی. من هرگز تو را رها نخواهم کرد. رُنگ آر: پس عهد می بندیم که با هم بمیریم. گوآجینگ: بله، با هم می میریم. گواجینگ به اطراف چنگ می زد تا بالاخره یک پیچک را گرفت اما پیچک هم کنده شد. در حالی که پیچک در دست گوآجینگ بود سقوط می کردند. به طور کاملا اتفاقی پیچک به پای آن مرد گیر کرد و آنها نجات پیدا کردند. گوآجینگ: از اینکه ما را نجات دادید متشکرم. مرد: این تقدیر بود و بعد رفت.

 

 

آنها دفعه دوم توانستند به بالای کوه برسند. در بالای کوه یک زمین کشاورزی بود. مرد کشاورز یک طناب به گاوش بسته بود و سعی می کرد گاو را تکان دهد اما گاو تکان نمی خورد. رُنگ آر: این یک مرحله دیگر است. گوآجینگ: بگذار از او سوال کنم. امیدوارم اجازه بدهد ما عبور کنیم.

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 22:48 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز

خوش آمديد

  POWERED BY BLOGFA.COM