تبليغاتX
افسانه شجاعان و عقابهای مبارز - خلاصه قسمت سی و سوم
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  سی و سوم

 

گوآجینگ به مرد کشاورز گفت: ما باید فورا استاد شما را ببینیم. لطفا راه را نشان بدهید و اجازه بدهید ما عبور کنیم. کشاورز: آن چوب نی را بیاور تا من کمی آب بخورم. وقتی گوآجینگ چوب را برداشت یک سنگ خیلی بزرگ رها شد. گوآجینگ سنگ را گرفت اما مرد کشاورز سوار گاو شد و گاو سرش را به گوآجینگ چسباند تا گوآجینگ نتواند از زیر سنگ کنار برود. کشاورز: شما از استاد من می خواهید تا بیماری شما را معالجه کند. از این کار منصرف شوید، در غیر این صورت زندگیت را از دست می دهی. رُنگ آر: من یک نامه از استادم چیکونگ برای استاد شما دارم. اما مهارت او با پدر من فوآنگ یائوشی قابل مقایسه نیست. رُنگ آر: در این موقع فریاد زد پدر. کشاورز برگشت که نگاه کند. در این هنگام رُنگ آر با چوبش یک ضربه بسیار محکم به پای گاو زد. گاو هم فرار کرد و کشاورز روی زمین افتاد. در این هنگام گوآجینگ سنگ را رها کرد و سنگ به طرف مرد کشاورز رفت.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر از آنجا رفتند. آنها در راه به یک مرد شاعر برخوردند که کنار رودخانه نشسته بود و شعر می خواند. گوآجینگ گفت: ببخشید. من می خواهم استاد شما را ببینم لطفا راه را نشان بدهید. اما مرد شاعر همچنان شعر می خواند و به حرفهای گوآجینگ گوش نمی داد. رُنگ آر با آن مرد وارد بحث شد و کمی صحبت کرد. مرد شاعر هم خوشش آمد و گفت: من چند سوال از شما می پرسم اگر توانستی جواب بدهی، اجازه می دهم استادم را ببینی. و اگر نتوانستی جواب بدهی از همین راه بر می گردید. معما: دستان یکسان بادبزن در لرزش بید.

 

 

 رُنگ آر: سایه یکسان در موج کنار نیلوفر آبی. شاعر: عالی بود شما خیلی باهوش هستید. اما یک سوال دیگر. مرد شاعر به هوا پرید و برگهای درخت بید را در هوا پراکنده کرد و گفت: هشتمین نوع مربع در ساختار موسیقی. رُنگ آر در گوش گوآجینگ چیزی گفت، گوآجینگ هم به هوا پرید و با برگها شکل خاصی درست کرد. مرد شاعر: عالی بود. از این طرف بیایید.

 

 

و آنها را به طرف معبد برد. وقتی به داخل حیاط معبد رسیدند مرد شاعر گفت: شما اینجا باشید تا من به استادم پیغام برسانم. گوآجینگ: در زمین کشاورزی دوست شما در زیر یک سنگ بزرگ گیر افتاده بهتره شما او را نجات بدهید!! مرد شاعر هم با عجله آنجا را ترک کرد. رُنگ آر: حالا پاکت زرد را باز کن. گوآجینگ پاکت زرد را باز کرد و داخل آن یک نقاشی بود.

 

 

در این هنگام یک مرد راهب آمد و گفت: دلیل آمدن شما به اینجا چیه؟ راهب: استاد من کسی را نمی بیند، شما بی فایده سفر کردید. رُنگ آر: بگویید رُنگ آر و گوآجینگ برای ملاقات شما آمده اند. ما از دوستان چیکونگ و رییس جزیره شکوفه های هلو هستیم. این نقاشی را هم به ایشان بدهید. راهب به داخل اتاق رفت. در آن هنگام مرد شاعر، کشاورز را به آنجا آورد. راهب برگشت و گفت: شما دوتا می توانید به داخل بیایید.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر به داخل اتاق رفتند و به جناب دوآن، راهب بزرگ احترام گذاشتند. دوآن: برادر چیکونگ چه شاگرد خوبی دارد و برادر فوآنگ چه دختر عفیفی دارد. وقتی من سالها پیش با پدرت در خوآشان مبارزه کردم، هنوز ازدواج نکرده بود. زمان زود می گذارد و او حالا دختر زیبایی دارد. شما چه مدت در راه بودید. رُنگ آر: اگر این آقایان مانع ما نمی شدند ما خیلی زودتر می رسیدیم. دوآن: آنها نگران من هستند که با غریبه ها ملاقات کنم. اسم مذهبی من ییدنگ است.

 

 

در این هنگام رُنگ آر از حال رفت و روی زمین افتاد. گوآجینگ او را گرفت و گفت: لطفا زندگی او را نجات بدهید. دوآن: او چطور مجروح شده. گوآجینگ: او بوسیله چیو چوآنرن کف آهنی مجروح شده. یک خانم به نام یین گو آدرس شما را داد و گفت برای معالجه بیاییم. دوآن: این نقاشی بوسیله یین گو کشیده شده؟ رُنگ آر: وقتی یین گو آمد آن نقاشی در دستیش بود و ما ندیدیم خودش کشیده باشد. دوآن: یک نقاشی دیگر داد و گفت: چه تفاوتی بین این دو نقاشی است. رُنگ آر: کاغذ این دو نقاشی از جنس معمولی است. اما این یکی کاغذ بهتری دارد. این نقاشی احتمالا بوسیله یین گو کشیده نشده. جوهر در اثر مرور زمان رنگش تغییر می کند و این نقاشی سنش از من بیشتر است.

 

 

دوآن گفت: رُنگ آر را به قسمت عقب اتاق ببرند. دو شاگرد استاد دوآن گفتند: اجازه بدهید ما او را معالجه کنیم. دوآن: شما نمی توانید با زندگی دیگران بازی کنید. بروید بیرون. بعد به گوآجینگ گفت: بیرون اتاق بنشین و اجازه نده کسی به داخل بیاید. اگر آنها خواستند داخل بشوند، کتکشان بزن. دوآن به رُنگ آر گفت: هیچ مقاومتی نداشته باش و بدنت را کاملا آزاد بگذار. دوآن پشت سر رُنگ آر نشست و با نیروی انگشت نورانی به پشت رُنگ آر ضربه می زد.

 

 

 بعد از چند بار تکرار معالجه تمام شد و همه به داخل اتاق رفتند. دوآن به علت صرف نیروی زیاد کمی خسته شده بود. رُنگ آر: به ایشان قرص نه گل را بده. گوآجینگ هم برای اینکه خستگی و نیروی از دست رفته دوآن جبران شود یک قرص نه گل به ایشان داد.

 

 

دوآن: شما به داخل یک اتاق بروید و چند روز اینجا استراحت کنید. ولی به هیچ کس نگویید که اینجا بودید حتی به استادتان. دوآن ایستاد که درد دل شد و گفت: پدرت خودش این قرص را درست کرده؟ گوآجینگ: ما خودمان هم از آن قرص خوردیم و هیچ مشکلی پیش نیامد. رُنگ آر: حالا یادم آمد. وقتی ما در مرداب بودیم، یین گو بطری را از ما گرفت و بعد از مدت زیادی به ما برگرداند. دوآن خندید و گفت: چرا این اتفاق افتاد. این مجازات است. یکی از مجازاتهایی که من در زندگیم به آن فکر می کردم. بعد به گوآجینگ و رُنگ آر گفت: بروید و استراحت کنید.

 

 

کانگ و نیانسی داخل اتاق بودند و چند روز از ازدواج آنها می گذرد. ( در مورد مراسم ازدواج کانگ و نیانسی هم باید بگم در فیلم اصلی ازدواج آنها دارای مراسم نبود و ما خلاصه سریال را به طور کامل برای شما نوشتیم. ) کانگ در حال شانه کردن موهای نیانسی بود که خدمتکار آمد و گفت: ششمین شاهزاده اینجا هستند. در تالار منتظر شما هستند. کانگ می خواست برود که نیانسی دستش را گرفت و گفت: می خواهی بروی؟ تو قول دادی همیشه پیش من باشی و دیگر پیش مردم جین نروی. تو می خواهی از حرفت برگردی؟ کانگ: حالا ما ازدواج کردیم. من چطور می توانم از حرفم برگردم.

 

 

چیو چوآنرن پیش شاهزاده بود و گفت: از اینکه گوآجینگ و رُنگ آر فرار کردند باید ببخشید. همچنین برادر دوقلوی من هم به دست آنها کشته شد. ( چیو چوآنجن بعد از آتش گرفتن غار به دنبال گوآجینگ و رُنگ آر دوید. وقتی گوآجینگ و رُنگ آر‌ پای عقاب را گرفتند، چیو هم از ترس کشته شدن بوسیله برادرش- چون وارد غار ممنوعه شده بود- پرید تا پای عقاب را بگیرد اما دستش به آنها نرسید. و سقوط کرد و سرش به یک سنگ خورد و مرد. ) کانگ پیش پدرش رفت. شاهزاده: جناب چیو همه چیز را برای من تعریف کردند. تو در آینده می توانی کارهای بزرگی انجام بدهی. گروه گداها نمی داند چه چیزی برایش خوب است.

 

 

شاهزاده و کانگ به داخل حیاط رفتند و با هم صحبت می کردند. شاهزاده: ما سربازان را به طرف جنوب می بریم. و گروه کف آهنی نیز به ما کمک می کنند. با کمکهای داخلی و خارجی، سربازان جین به راحتی جنوب را تصرف می کنند. شاهزاده از کانگ خواست تا در این لشگر کشی در کنار او باشد و کمکش کند. کانگ: من نمی توانم، من به خانم مو قول دادم. شاهزاده سعی کرد که نظر کانگ را عوض کند. در این هنگام نیانسی به شاهزاده حمله کرد و می خواست او را بکشد. اما کانگ جلوی او را گرفت. کانگ و نیانسی مدتی با هم مبارزه کردند. کانگ با یک ضربه موهای نیانسی را باز کرد. ( این عکس را در آرم اول سریال دیده اید. )

 

 

کانگ گردنش را به شمشیر نیانسی چسباند. نیانسی: چرا اجازه ندادی او را بکشم؟ کانگ: من می خواهم او را ترک کنم و با تو بیاییم. نیانسی: تو اشتباه نمی کنی، من اشتباه می کنم. بعد نیانسی کانگ را ترک کرد.

 

 

 نیانسی با ظاهری آشفته و ژولیده در حال راه رفتن بود. او خیلی بی حال بود و وقتی به نزدیکی در یک معبد رسید بی هوش شد. وقتی نیانسی به هوش آمد، دید که داخل معبد است و یک راهب خانم با او صحبت کرد. این معبد مخصوص راهبه های زن است.

 

 

راهبه: شما بالاخره به هوش آمدید. نیانسی: من می خواهم راهبه بشوم. لطفا من را بپذیرید. راهبه: بهتر است شما برگردید. تو نمی توانی ارتباطت را با دنیا قطع کنی. نیانسی: من فکرهایم را کردم. لطفا آرزوی من را برآورده کنید. راهبه: من می توانم اجازه بدهم تو چند روز اینجا بمانی. در این موقع صدای کانگ آمد. نیانسی: من می خواهم از این مرد دور باشم. او چطور اینجا را پیدا کرد. من هرگز نمی خواهم را ببینم. از او بخواهید از اینجا برود.

راهبه به دیدن کانگ رفت. کانگ: نیانسی همسر من است و من قلب او را شکستم. لطفا بگذارید او را ببینم. راهبه: او نمی خواهد تو را ببیند. لطفا از اینجا برو. کانگ: من آنقدر بیرون می نشینم تا شما اجازه بدهید او را ببینم.

 

 

گوآجینگ و رُنگ آر در یک اتاق نشسته بودند که یک نفر برای آنها غذا آورد. گوآجینگ: یین گو باهوش و حیله گر است. رُنگ آر: کشیش مهارت بالایی دارد. او خوب می شود. من احساس بدی دارم که باعث شدیم او مسموم بشود. گوآجینگ: از نظر من، استادمان، پدرت، جو بوتون و چیو چوانرن حریف راهب ییدنگ نیستند. رُنگ آر: یک چیز عجیب است. چرا با اینکه راهب مهارت بالایی دارد اما شاگردانش آماتور هستند و چرا وقتی کسی می خواهد به دیدن او برود آنها می ترسند. آنها در حال صحبت بودند که شاگردان راهب ییدنگ وارد اتاق شدند. گوآجینگ: شما شنیدید که استادتان گفت تقصیر ما نیست. شاگرد: استادم زندگی‌اش را به خطر انداخت تا شما را نجات دهد. گوآجینگ: زندگیش را به خطر انداخت، لطفا برای ما توضیح بدهید. شاگرد: شما از جراحت داخلی رنج می بردید. استاد من از ترکیب مهارت انگشت یی یانگ و مهارت شیان تیان استفاده کرد تا زندگی شما را نجات دهد. استاد من تنها کسی است که این دو مهارت را می داند. استفاده از این دو مهارت برای معالجه یک نفر موجب از دست دادن نیروی درونی به مدت 5 سال می شود. استاد من برای 5 سال نیروی درونیش را از دست می دهد و اگر اتفاقی بیفتد او مهارت یا زندگیش را از دست می دهد. رُنگ آر: وقتی ما به اینجا آمدیم نمی دانستیم که راهب ییدنگ نیروی درونیش را برای 5 سال از دست می دهد. و همچنین نمی دانستیم آن قرصهای نه گل مسموم است.

 

 

شاگرد: حالا دشمنان ما از کوه بالا می آیند. رُنگ آر: دشمن استاد شما کیه؟ در این هنگام یک نفر آمد و گفت: استاد دستور داده تا مهمانها را به پایین تپه ببرید. گوآجینگ: ما چطور می توانیم اینجا را ترک کنیم در حالی که دشمنان می خواهند به شما حمله کنند. ما هم می خواهیم در کنار شما باشیم. شاگرد: متشکرم ولی استاد اجازه نمی دهد. رُنگ آر: اجازه بدهید خودمان با راهب صحبت کنیم. گوآجینگ و رُنگ آر پیش راهب رفتند و گفتند: به ما اجازه بدهید تا در مقابل دشمنانتان به شما کمک کنیم. دوآن: از همه بخواهید به داخل بیایند می خواهم چیزی بگویم.

 

 

 همه به داخل آمدند. دوآن: اگر من به شما نگویم این داستان ناگفته می ماند. و مردم زیادی آزار می بینند. من می خواهم از گذشته برای شما بگویم. در نبرد کوه خوآشان برای کتاب جویین. گروه چوآنجن یکی از کسانی بود که کتاب را برنده شد. سالها بعد آنها به دالی آمدند تا مهارت شیان تیان را به من بگویند. و ما برای نیم ماه در یک مکان ماندیم. در آن مدت که ما در هنرهای رزمی تمرین می کردیم. معاون رییس، جوبوتون، بی هدف در اطراف پرسه می زد. سر انجام او یک روز خودش را به دردسر انداخت. من مسوب اصلی تمام مشکلات بودم. من تمام وقتم را صرف تمرین کردم و از معشوقم فروگذاری کردم. و به ندرت نامزدم را می دیدم. نامزدم مهارت من را در تمرین می دید و فکر می کرد آن خیلی جالب است. آنها از من می خواستند تا من قسمتی را نیز به آنها یاد بدهم. نامزدم لیو کسی بود که هنرهای رزمی را به من هدیه داد. او قادر بود همه چیز را که من به او یاد می دهم با هم مقایسه کند. یک روز که نامزدم لیو در حال تمرین بود، بطور تصادفی جوبوتون را دید. جو مردی بود که فقط هنرهای رزمی را می دانست. او آدم پاکی بود که ارتباط بین زن و مرد را نمی دانست. او می خواست چند حرکت به لیو یاد بدهد. و با چند حرکت لیو را شکست داد.

 

 

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در شنبه 7 اردیبهشت1387 و ساعت 21:46 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز

خوش آمديد

  POWERED BY BLOGFA.COM