تبليغاتX
افسانه شجاعان و عقابهای مبارز - خلاصه قسمت بیستم و چهارم
 

برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.

 

خلاصه قسمت  بیستم و چهارم

 

صبح رُنگ آر کمی از گوشت خرگوش به چیکونگ داد و بعد گفت گوآجینگ نمرده درسته! در آن هنگام اُیانگ وارد غار شد. اُیانگ می خواست جلو بیاید که رُنگ آر خنجرش را به طرف او گرفت. اُیانگ گفت ما چطور می‌خواهیم روزهایمان را در این جزیره متروکه بگذرانیم.

 

 

رُنگ آر گفت بیا برویم بیرون غار با یکدیگر صحبت کنیم. وقتی بیرون رفتند گفت قایق کجاست. اُیانگ گفت حتما امواج آنرا برده.  رُنگ آر کنار ساحل نشسته بود و در دریا سنگ می انداخت. اُیانگ گفت من گذاشتم امواج قایق را ببرند چون می‌خواهم بقیه روزهای عمرم را اینجا در کنار تو باشم. رُنگ آر دست اُیانگ را گرفت و گفت تو خانم نیانسی را دزدیدی؟ اُیانگ گفت او حاضر نشد خودش را تسلیم من کند.

 

 

اُیانگ گفت وقتی ما ازدواج کنیم ...... در این هنگام رُنگ آر دست اُیانگ را پیچاند و خنجرش را روی گردن او گذاشت و گفت: این بار تو را نمی‌کشم ولی دوباره تکرار نشود.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

رُنگ آر به داخل غار رفت که دید حال چیکونگ بد است. چیکونگ گفت سم مار در بدن من است و این سم نیروی من را به مقدار زیادی کاهش داده است. و به رُنگ آر گفت می خواهم یک خواهشی از تو بکنم بیا و کنار من زانو بزن. و بعد چند جمله گفت، رُنگ آر گفت شما از من می خواهید ... چیکونگ گفت بله من هیجدهمین رییس گروه گداها بودم تا امروز و حالا تو نوزدهمین رییس این گروه هستی. و بعد چوب مخصوص را به رُنگ آر داد و گفت 15 ام ماه هفتم چهار نفر از ارشدان و بقیه‌ی اعضای گروه گداها در شهر یویانگ جمع می شوند. این چوب را ببر تا آنها ببیند وقتی آنها چوب را ببینند خودشان متوجه می‌شوند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

حالا من 36 ضربه از ضربه سگ را به تو یاد میدهم. این 36 ضربه بوسیله موسس گروه گداها ابداع شده. این ضربه را فقط رییس گروه یاد دارد. در این هنگام نیمه شب گوآجینگ و فنگ روی یک تخته چوب بودند و به طرف جزیره پارو می‌زند که یک کوسه به آنها نزدیک شد و فنگ با نیروی ویژه کوسه را کشت. ( پس گوآجینگ و اُیانگ فنگ زنده هستند! )

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

آن شب چیکونگ کمی با رُنگ آر روش جدید را تمرین کرد. صبح روز بعد اُیانگ به جلوی غار آمد رُنگ آر پرسید چرا آمدی؟ اُیانگ گفت دلم برای شما تنگ شده بود. رُنگ آر: تو دنبال دردسر می‌گردی. اُیانگ گفت من میخواهم از شما معذرت خواهی کنم ... رُنگ آر: پس تو می توانی گردنت را برای غذا ببری!! اُیانگ: یعنی اگر من بمیرم تو ناراحت نمی‌شوی؟ پس اگر تو اینقدر بی احساسی دیگر نمی‌خواهم با تو زندگی کنم. من می روم تا با آن گدای پیر بجنگم. حالا که تو به من جواب رد دادی من سنگ دل شدم.

رُنگ آر: بسیار خوب من اجازه می دهم تا استادم یک درس به بدهد. رُنگ آر: دنبال من بیا. اُیانگ هم که فکر کرد او قصد بازی کردن دارد دنبال او دوید.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

رُنگ آر به بالای یک صخره رفت و به داخل دریا پرید و وانمود کرد که در حال غرق شدن است اُیانگ بدبخت هم که شنا یاد نداشت برای نجات او به داخل دریا پرید رُنگ آر هم خنجرش را در آورد و بدن اُیانگ را خط خطی کرد. ( به دلیل بد آموزی برای خانمها و خشونت زیاد این قسمت را سانسور می‌کنیم. ) اُیانگ زخمی هم هر طور بود از دریا بیرون آمد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

رُنگ آر در جنگل در حال راه رفتن بود که پایش به یک طناب گیر کرد و یک سنگ بزرگ رها شد البته قبل از اینکه سنگ به رُنگ آر برخورد کند به پیچک درختان گیر کرد و ایستاد. رُنگ آر هم فکری به خاطرش رسید یک سنگ کوچک برداشت و زیر سنگ بزرگ قرار داد و یک طناب به سنگ کوچک بست. بعد پیچک درختان را که سنگ بزرگ را نگه داشته بودند برید و گفت اُیانگ حالا تو می‌میری.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

اُیانگ که می خواست از چیکونگ انتقام بگیرد به داخل غار رفت و گفت رُنگ آر غرق شده! چیکونگ به سختی از جایش بلند شد. وقتی اُیانگ دید چیکونگ اینقدر بیمار است خندید و گفت من امروز تو را می‌کشم. رُنگ آر از بیرون غار صدا زد پدر شما چرا اینجا هستید. عموی اُیانگ شما چرا به سختی مجروح شدید. اُیانگ: دوشیزه فوآنگ، سعی نکن من را فریب بدهی. بعد اُیانگ بیرون رفت و گفت چرا از من نخواستید بیایم بیرون. رُنگ آر گفت دنبال من بیایید و بعد بالای کوه رفت همان جایی که سنگ بزرگ را گذاشته بود.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 اُیانگ هم داشت از کوه بالا می‌رفت. در آن هنگام گوآجینگ و فنگ به نزدیکی جزیره رسیدند و فنگ آنها را بالای کوه دید.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

بعد رُنگ آر یک طناب به اُیانگ داد و گفت این طناب را بگیر این طناب به سنگ کوچک که در زیر سنگ بزرگ بود بسته شده بود. وقتی اُیانگ طناب را کشید سنگ بزرگ رها شد و روی پای اُیانگ افتاد فنگ خودش را سریع به آنجا رساند ولی نتوانست سنگ را تکان دهد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

رُنگ آر، گوآجینگ را پیش چیکونگ برد. گوآجینگ گفت من اینجا هستم فنگ وارد غار شد و گفت من هم اینجا هستم. فنگ بدلیل اُیانگ خیلی عصبانی بود و با آنها مشغول مبارزه شد، گوآجینگ و رُنگ آر را شکست داد و دستش را روی گردن چیکونگ گذاشت و گفت به آنها بگو برای نجات برادرزاده من بیایند. رُنگ آر گفت ما به شما کمک می کنیم ولی شما باید قول بدهید به ما صدمه نزنید. فنگ گفت فقط در این جزیره.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

فنگ از اُیانگ پرسید کی باعث شد این اتفاق بیفتد. اُیانگ گفت هیچ کس، این اشتباه خودم بود. هر سه سنگ را هل دادند ولی سنگ تکان نخورد. رُنگ آر گفت من می‌خواهم تنها به راه حل فکر کنم بعد گوآجینگ و فنگ از آنجا رفتند. رُنگ آر به اُیانگ گفت چرا به عمویت نگفتی؟ ایانگ گفت او از زنها متنفر است و تو را می کشد.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

فنگ برگشت و گفت خورشید دارد غروب می‌کند. ولی رُنگ آر راه حلی پیدا نکرده بود. فنگ به رُنگ آر گفت خنجرت را بده تا پای اُیانگ را قطع کند. فنگ نتوانست پای برادرزاده اش را ببرد و از گوآجینگ خواست این کار را بکند. در این هنگام رُنگ آر فکری به ذهنش رسید و گفت ما می توانیم از درختان کمک بگیریم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

فنگ پیچک درختان را دور شاخه ها پیچید و یک سر آن را پایین انداخت و دور سنگ بستند. اما آب نیز بالا آمده بود. فنگ دوباره خنجر را برداشت تا پای اُیانگ را قطع کند. رُنگ آر یک ساقه نی پیدا کرد و به فنگ داد تا اُیانگ بتواند با آن زیر آب نفس بکشد. بعد شاخه درختان را که با طناب به سنگ بسته بودند پایین کشیدند و رها کردند ولی پیچکها نازک بودند و پاره شدند. رُنگ آر گفت بهتره تا فردا صبر کنیم تا پیچکها رشد کنند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

بعد به همراه گواجینگ به داخل غار رفت. آن شب هرسه کنار آتش نشسته بودند و با هم صحبت می‌کردند. چیکونگ به رُنگ آر گفت کسی که رییس گروه می‌شود باید فرق خوب و بد را بداند. گوآجینگ با تعجب پرسید مگر چه کسی رییس گروه شده. رُنگ آر گفت بعدا به تو می‌گویم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

فنگ کنار اُیانگ نسشته بود و با او صحبت می‌کرد البته سر اُیانگ زیر آب بود و چیزی نمی‌شنید. فنگ گفت: من عموی تو نیستم بلکه پدرت هستم. من وقتی 20 سالم بود منطقه غرب را فتح کردم. وقتی 25 سالم شد به مناطق مرکزی سفر کردم. من در تمام عمرم یک زن را دوست داشتم که مادر تو بود. و تو بوسیله برادر ارشد من بزرگ شدی، چون من معبد شتر سفید را ترک کرده بودم تا برای خودم شهرتی پیدا کنم. وقتی من برگشتم مادرت در بستر مرگ بود. رقابت با چیکونگ و فوآنگ یائوشی باعث شد تا من نتوانم مواظب مادرت باشم. و اگر کتاب جویین را بدست بیاورم آنها را در خوآشان می کشم. وقتی آب پایین رفت اُیانگ بیرون آمد و گفت شما چی گفتید من چیزی نشنیدم.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

صبح گوآجینگ متوجه شد کسی کنار غار راه می رود گفت: چه کسی آنجاست؟ چیکونگ: فنگ منتظر شماست تا برادرزاده اش را نجات بدهید. رُنگ آر: ما به غیر از الآن فرصت دیگری برای عصبانی کردن او نداریم. فنگ داد زد خانم فوآنگ شما بیدارید؟ گوآجینگ می خواست بیرون برود که رُنگ آر چیزی به او گفت. گوآجینگ بیرون رفت و به فوآنگ گفت: رُنگ آر گفته وقتی او نجات پیدا می‌کند که پیچکها رشد کنند. همه ما باید تا زمان اصلی استراحت کنیم.

Image hosted by allyoucanupload.com

بعد رُنگ آر و گوآجینگ به کنار ساحل رفتند و بازی می کردند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

رُنگ آر و گوآجینگ کنار ساحل نشستند و رُنگ آر مشغول مرتب کردن موهای گوآجینگ بود. گوآجینگ گفت من از مادرم و ششمین استادم دور شدم و همین طور جوبوتون، افسوس که او مرده است. رُنگ آر: به او فکر نکن. گوآجینگ: بهتره به فکری راهی برای بیرون رفتن از این جزیره باشیم.

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

لينک ثابت
نوشته شده توسط شنگو (مدیر) در سه شنبه 2 بهمن1386 و ساعت 0:11 | موضوع: افسانه عقابهای مبارز

خوش آمديد

  POWERED BY BLOGFA.COM