برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.
خلاصه قسمت بیستم و پنجم
رُنگ آر گفت ضربه ای که دیروز دیدی ضربه سگ بود که چیکونگ به من یاد داده بود. حالا تو می خواهی بیستمین رییس گداها باشی. گوآجینگ: چیکونگ این مسئولیت را به تو داده چرا می خواهی به من بدهی. رُنگ آر: یک دختر رییس گروه گداها، کمی غیر عادی است. گوآجینگ و رُنگ آر مشغول صحبت کردن بودند که فنگ آمد و گفت: سریع باید برای نجاتش برویم.

اینبار چند چوب زیر سنگ قرار دادند وقتی جریان آب بالا آمد چوبها را به زیر سنگ فشار داد و بعد پیچکها را به سنگ بستند و مثل دفعه قبل عمل کردند. این دفعه موفق شدند و اُیانگ از زیر سنگ بیرون آمد.

گوآجینگ و رُنگ آر به داخل غار رفتند. چیکونگ به گوآجینگ گفت: آن دو نفر به زودی از رُنگ آر می خواهند تا پیش آنها برود. موضوع اول این است که تو چطور مراقب من خواهی بود که هیچ گیاه دارویی در اینجا وجود ندارد و دوم اینکه چطور با فنگ رفتار کنیم. و سوم، تو چطور به منطقه مرکزی برگردی. در این هنگام فنگ به در غار آمد و گفت: از اینجا بروید بیرون و بگذارید اُیانگ استراحت کند. آنها هم به ناچار غار را ترک کردند.

آنها در کنار درختان یک کلبه چوبی ساده ساختند. گوآجینگ برای غذا دوتا خرگوش گرفته بود. رُنگ آر: باز هم خرگوش! بعد از پختن خرگوشها گوآجینگ یکی را برای فنگ برد.

اُیانگ با عمویش در مورد رُنگ آر صحبت کرد فنگ هم گفت من او را می آورم تا در کنار تو باشد. فنگ پیش آنها رفت به گواجینگ گفت فردا صد تنه درخت بیاور اگر این کار را نکنی تو را معیوب می کنم. و به رُنگ آر گفت با من به داخل غار بیا.

فنگ به رُنگ آر گفت: وقتی اُیانگ بیدار شد به او آب و غذا بده و مراقبش باش. چیکونگ به گوآجینگ گفت تو سرگذشت من را می دانی. گوآجینگ: نه. چیکونگ: من یک برده بودم، خانه من بوسیله افراد سلسله جین گرفته شد. پدر من برای جین ها آشپزی میکرد و من به اسبها غذا می دادم. من به پشت اسبها بسته می شدم و روی زمین کشیده می شدم تا نیمه جان می شدم. به هر حال من زنده ماندم و حالا به سن پیری رسیدم و دارای مهارت بالایی شدم. گوآجینگ: من منظور شما را فهمیدم من هم قوی خواهم بود و زنده می مانم.

رُنگ آر در غار پیش اُیانگ بود. دارو را در دهان او فشار داد و گفت بیا بخور. اُیانگ بیدار شد و گفت: شما همیشه تند خو با من برخورد میکنید. رُنگ آر می خواست از غار برود که اُیانگ گفت اگر عمویم برگردد و ببیند شما نیستید عصبانی می شود. رُنگ آر بالای سر اُیانگ بود که فنگ برگشت و گفت امشب مواظب او باش. رُنگ آر: چرا شما مواظب او نیستید پس من می روم. فنگ: اگر امشب مواظب او نباشی من گوآجینگ را می کشم.

آن شب گوآجینگ با استفاده از ضربه اژدها چند درخت قطع کرد. گوآجینگ پیش چیکونگ رفت و گفت ضربه اژدهای من دیگر کار نمیکند. من از 18 امین ضربه اژدها برای قطع درختان استفاده کردم بعد از 22 امین درخت دیگر نتوانستم بر مقاومت درختان غلبه کنم. چیکونگ: همه مهارتها قادرند یک یا دو درخت را قطع کنند. اما تو 21 درخت را قطع کردی. ضربه اژدها قویترین ضربه است اما نیروی تو تمام میشود. گوآجینگ کتاب جویین را برای من بخوان.

رُنگ آر در غار خوابیده بود اُیانگ سینه خیز به طرف او رفت و میخواست به شانه او دست بزند که تیغهای زره رُنگ آر در دستش فرو رفت.

گوآجینگ با چیکونگ در حال صحبت بود که دستش را به یکی از تیرهای کلبه زد و کلبه لرزید چیکونگ تعجب کرد و گفت یکبار دیگر این کار را بکن و گوآجینگ یک ضربه دیگر زد و اینبار کلبه بیشتر لرزید. گوآجینگ: من وقتی عصبانی می شوم از 72 امین مشت کومینگ، جوبوتون استفاده می کنم. او همچنین 16 شخصیت کتاب وربال را نیز به من یاد داد. این شخصیتها نام یک روش و ضربه است. صبح روز بعد گوآجینگ و چیکونگ با خنجر وسط تنه درختان را سوراخ کردند و با استفاده از مشت کومینگ درختان را قطع کردند.

فنگ به دنبال گوآجینگ به جنگل رفت و دید که گواجینگ و چیکونگ با قدرت در حال قطع درختان هستند. رُنگ آر با تعجب پرسید چیکونگ شما چطور اینقدر قوی شدید. چیکونگ: تازه این تمام قدرت من نیست مهارت جویین خیلی قوی است ( و کلی فنگ را ترساندند. ) وقتی فنگ رفت چیکونگ گفت: این کتاب شامل حرکات دست و پا هم بود. گوآجینگ: بله. چیکونگ: پس شما دوتا آن را تمرین کنید.

فنگ در غار مشغول خواندن کتاب جویینی بود که گواجینگ در کشتی برای او نوشته بود اما چیزی نمیفهمید.

گوآجینگ و رُنگ آر در ساحل در حال تمرین بودند و فنگ از دور آنها را تماشا میکرد چیکونگ هم متوجه فنگ شد و از گیج شدن او خنده اش گرفت.

آن روز آنها یک کلک ( قایق ساخته شده با الوار ) ساختند و تصمیم گرفتند روز بعد با آن از جزیره خارج شوند. روز بعد وقتی چیکونگ بیدار شد گفت بیدار شوید قایق ما را دزدیدند. فنگ که قایق را دزدیده بود گفت: از قایقتان متشکرم. رُنگ آر یک سنگ را روی یک چوب به صورت اهرم قرار داد و به گوآجینگ گفت: روی چوب بپر تا سنگ به طرف قایق پرتاب شود.

سنگ دوم به قایق برخورد کرد اما قایق آسیب ندید برای همین رُنگ آر روی چوب ایستاد و گفت من را پرتاب کن و گوآجینگ یک خنجر به رُنگ آر داد و بعد او را به طرف قایق پرتاب کرد. رُنگ آر توانست چند تا از طناب ها را ببرد ولی به علت ضرباتی که فنگ به زیر آب و به طرف او می زد مجبور شد به ساحل برگردد.

وقتی رُنگ آر به ساحل برگشت گفت: من چند طناب را بریدم و آنها به داخل دریا می افتند. آنها دوباره یک قایق دیگر ساختند و سوار آن شدند. رُنگ آر: استاد برای این جزیره یک اسم بگذارید. چیکونگ: جزیره فشار ارواح! تو در این جزیره اُیانگ را تحت فشار گذاشتی طوری که نمیتواند راه برود. رُنگ آر: چه ابرهای زیبایی، چطوره آنرا جزیره بیشمار بنامیم.

گوآجینگ دید که دو نفر در آب هستند و تقاضای کمک میکنند. آنها فنگ و اُیانگ بودند که بر روی یک الوار بودند و داشتند غرق میشدند. چیکونگ داد زد سمی بزرگ تو هستی؟ فنگ: بله. اگر به من کمک نمیکنید حداقل اُیانگ را نجات بدهید. او نمی تواند به شما آزاری برساند. رُنگ آر: استاد از او بخواهید که دیگر کارهای شیطانی نکند.

چیکونگ می خواست دست فنگ را بگیرد تا سوار قایق بشود اما فنگ دست او را کشید و او را به داخل دریا پرت کرد. گوآجینگ و رُنگ آر چیکونگ را به داخل قایق برگرداندند. رُنگ آر: فنگ، استاد من لطف کرد و شما را نجات داد، تو هنوز به او بدی میکنی؟ فنگ: منظور من این نبود، معذرت می خواهم برادر. چیکونگ: به نظر می یاد تو می خواستی میزان مهارت واقعی من را ببینی. به آنها مقداری غذا بده. رُنگ آر: ما فقط برای سه نفر غذا داریم.

فنگ: حداقل به برادرزاده من بدهید او مجروح است. گوآجینگ: سهم من را به او بده. رُنگ آر: تو فکر می کنی من بیرحم هستم. من دارم معامله می کنم بعد به فنگ گفت: سم مارهای تو به استاد من آسیب رسانده. او هنوز بهبود نیافته پادزهر را به من بده بعد می توانی هرچی که می خواهی بخوری. فنگ یک بطری از جیبش بیرون آورد و گفت: داخل این بطری پر از آب شده، من پادزهری ندارم. رُنگ آر: پس نسخه آن را به من بده، وقتی به ساحل رسیدیم آنرا تهیه می کنیم. فنگ من فقط یک قلم از آن را به تو می گویم وقتی که به من غذا بدهی. مار من یک گونه کمیاب است. زخم او وخیم است. و آسیب دیدگی چیکونگ به راحتی خوب نمی شود. گوآجینگ: تو الآن می توانی نسخه را به ما بگویی. فنگ: حتی اگر خودم بخواهم آن را درست کنم سه سال طول می کشد.

چیکونگ: او راست می گوید به آنها غذا بده. بعد رُنگ آر مقداری غذا به آنها داد. وقتی فنگ غذا را گرفت گفت: فقط یک نفر است که می تواند چیکونگ را معالجه کند. رُنگ آر: چه کسی. فنگ: چیکونگ خودش می داند. رُنگ آر: استاد او کیه؟ چیکونگ: احتیاجی به خواهش از او نیست. گوآجینگ:چرا اسمش را نمی گویی؟ رُنگ آر: اگر لازم باشد من از پدرم می خواهم سفر کند. چیکونگ: او مهارت بالایی دارد و پدرت حریف او نمی شود. من کاری را که برای خودم نفع داشته باشد و برای دیگران ضرر انجام نمی دهم. دیگر در این مورد صحبت نکنید.



