برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.
خلاصه قسمت بیستم و ششم
هر پنج نفر آنها سوار قایق بودند. فنگ گفت: این قایق برای هر پنج نفر ما کافی نیست. بعد چوب هدایت کشتی را به زیر بغل چیکونگ زد و خیلی سریع گردن گوآجینگ و رُنگ آر را گرفت. ضربه چوبی که به چیکونگ خورد باعث شد تا بدن چیکونگ بی حس شود. گوآجینگ: بالاخره یک راهی برای نجات پیدا می کنیم. چیکونگ: هدف او از بین بردن ما است.

در این لحظه چیکونگ یک کلمه رزمی گفت و رُنگ آر منظور او را فهمید و دست فنگ را پیچاند. گوآجینگ و رُنگ آر هر دو با فنگ مشغول مبارزه شدند. بعد از مدتی مبارزه، آنها یک کشتی را دیدند که از کنار آنها می گذشت. کسانی که در کشتی بودند برای آنها طناب انداختند و آنها را سوار کشتی کردند. اما کشتی مربوط به شاهزاده ون ین خوآلی بود یعنی ناپدری کانگ البته کانگ هم در کشتی بود.

این 5 رزمیکار کله پوک را هم که به خاطر دارید در قسمت 11 با گوآجینگ و می چوآفونگ در قصر مبارزه کردند. آن 5 نفر با دیدن عموی کانگ، خودشان را به او معرفی کردند و بعد خودشان را به چیکونگ معرفی کردند. فنگ به شاهزاده گفت: مواظب این سه نفر باش آنها مهارت بسیار بالایی دارند.

این پیرمرد لیان زینگو صاحب مار سمی را که به خاطر دارید. او با شنیدن این حرف گفت: من مواظب گوآجینگ هستم و بعد به خاطر تسویه حسابی که به خاطر کشتن مارش داشت دست گوآجینگ را کشید گوآجینگ هم یک ضربه به او زد و او را نقش زمین کرد. لیان با تعجب گفت تو فقط یک ضربه زدی. او دوباره به گوآجینگ حمله کرد، گوآجینگ با چند ضربه اینبار او را به داخل دریا پرتاب کرد. اما همه با تعجب دیدن که او از دریا به داخل کشتی پرتاب شد.

گواجینگ به کنار عرشه رفت تا ببیند چه کسی در دریا بوده! کی....؟ او جوبوتون بود. بله جوبوتون زنده بود و بر پشت یک کوسه سوار شده بود. گوآجینگ: تو زنده هستی؟ جوبوتون نمی خواست سوار کشتی شود که رُنگ آر گفت: اینجا چند نفر هستند که می خواهند برادر تو را اذیت کنند. جو با کوسهاش سوار کشتی شد و گفت چه کسی جرات کرده؟ چیکونگ تو که نبودی؟ بعد به اطراف رفت و به 5 رزمیکار گفت شما جرات کردید؟ و در آخر به فنگ رسید و گفت: فقط تو، سمی بزرگ، دارای اعمال وحشیانه هستی.

فنگ: کسی که به دنیا برگشته ولی لایق زنده ماندن نیست. بوتون: درست است، من روزها در دریا بودم تا عدالت را ببینم. بعد بوتون چیکونگ را دید که روی زمین نشسته. رُنگ آر : استاد من جان فنگ را در دریا نجات داد ولی او استاد من را مجروح کرد و بدنش را بی حس کرده. فنگ: تو چطور سوار کوسه شدی؟ این یک بازی بچه گانه است. بوتون: اگر تو بدن چیکونگ را از بی حسی بیرون بیاوری بعد یکی یکی باهم بازی می کنیم. و اینطوری با هم قرار می گذاریم.

فنگ به رزمیکارانی که در کشتی بودند گفت: این دوستی که سوار کوسه بودند جناب جوبوتون بزرگ از منطقه چوآنجن هستند. او به دیوانه بزرگ مشهور است. او یکی از ارشدان چیو چوچی، وان چوآی و سایر هفت شاگرد چوآنجن است.( یعنی جوبوتون در گروه از هفت شاگرد چوآنجن ارشدتر است ) وقتی او با کوسه در دریا سفر می کرد، من از دست او خلاص شدم. ما قرار گذاشتیم که بازنده به داخل دریا بپرد و خوراک کوسه ها بشود. جو: حالا تو میتوانی بپری! فنگ: چرا؟

جو: وقتی من به داخل دریا پریدم یک اتفاق عجیبی افتاد. این کوسه را می بینی؟ این کوسه زنده مانده در حالی که ما قرار گذاشتیم تمام کوسه ها بمیرند و حتی یکی هم زنده نماند پس من برنده شدم. گوآجینگ ما فکر کردیم تو مردی! بوتون: من این کوسه را تنها دیدم و پشت او سوار شدم. و با نیرویی که داشتم به او ضربه می زدم. جو پشت آن 5 رزمیکار سوار می شد و روش رام کردن کوسه را آموزش می داد آنها هم مثل کوسه برای نجات خود تلاش می کردند اما آن 5 رزمیکار در دست جو مثل موش در دستان گربه بودند!

بعد به فنگ گفت: حالا تو باید به قولت عمل کنی و بدن چیکونگ را از بی حسی در بیاوری. رُنگ آر به جو گفت: اگر دوباره بخواهد به استاد من آسیب بزند چی؟ جو: نگران نباش من مواظبم اگر این کار را بکند من برادرزادهاش را به داخل دریا پرت می کنم. بعد فنگ بدن چیکونگ را از بی حسی در آورد.

چیکونگ گفت: جو ما دیگر اینجا کاری نداریم بهتره برویم. جو به شاهزاده گفت: یک قایق به ما بدهید تا ما برویم. شاهزاده: لطفا کمی بیشتر بمانید و به ما چیزی یاد بدهید. جو: می خواهی به تو یاد بدهم چطوری لاک پشت بشوی؟ بعد یقعه شاهزاده را گرفت که آموزش را شروع کند ولی فنگ جلوی او را گرفت و گفت: برای امروز شوخی کافی است. ( البته شاهزاده هم خیلی ترسیده بود. )

فنگ به شاهزاده گفت: به این 4 نفر یک قایق بدهید تا بروند. استاد تبت که می خواست جلوی فنگ خودنمایی کند گفت: این اولین بار است که من نام شما را می شنوم؟!!!! اما حالا خیلی ادعا می کنی؟ فنگ که از این حرف ناراحت شد استاد تبت را مثل توپ بلند کرد و گفت: جو بوتون این را بگیر. بعد جو هم کلی با او مثل توپ بازی کرد و سپس او را به طرفی پرتاب کرد.

سرانجام آنها سوار قایق شدند و کشتی را ترک کردند. شاهزاده که دید بین فنگ و استاد تبت کدورت پیش آمده دست آنها را به هم داد و گفت: ما با هم دوست هستیم، فنگ هم تا می توانست دست استاد تبت را فشار داد!

همه در کشتی نشسته بودند که فنگ بلند شد و گفت: به این صدای فلوت گوش دهید. این فوآنگ پدر رُنگ آر بود که سوار قایق بود و دنبال دخترش می گشت. او سوار کشتی شد و با دیدن فنگ گفت: تو دختر من را ندیدی؟ فنگ: او گم شده؟ او بچه زرنگی است هیچ کس نمی تواند او را اذیت کند. شاهزاده: میتوانم مشخصات دخترتان را بپرسم؟ فنگ: اجازه بدهید معرفی کنم. ایشان فوآنگ یااوشی رییس جزیره شکوفه های هلو است. و ایشان 6مین شاهزاده جین است. و بغیه دوستانی از جامعه رزمیکاران.

فوآنگ می خواست خداحافظی کند که استاد تبت گفت: تو دنبال یک دختر جوان می گردی؟ فوآنگ: تو او را دیدی؟ استاد تبت: بله، افسوس که من جسد ایشان را دیدم!! سه روز پیش من جسد یک دختر جوان را دیدم که روی دریا شناور بود. او لباس سفید داشت، به همراه روبان موی طلایی رنگ. ( سایر کسانی که در کشتی بودند از این دروغهای شاخدار فکشان باز مانده بود! ) او ادامه داد: سه جسد دیگر هم کنار او بود یکی از آنها مرد جوانی بود با چشمانی درشت، دیگری یک گدای پیر بود با یک کدو تنبل، و آخری یک پیرمرد بود با مو و ریش سفید. فوآنگ به فنگ گفت: برادر فنگ؟ فنگ: کشتی من شکست و من دیروز سوار این کشتی شدم. و این اولین باری است که اینها را می بینم. این جسد ممکن است دختر تو نباشد. فوآنگ از ناراحتی فریاد زد و سوار قایقش شد و آنجا را ترک کرد.

کانگ پیش فنگ رفت و گفت من را به شاگردی قبول کنید. فنگ: من فقط روش را به یک نفر یاد می دهم و او برادرزاده ام است. ولی چند نکته به تو یاد میدهم. بعد به استاد تبت گفت: وقتی فوآنگ بفهمد که تو بهش دروغ گفتی باید با زندگی ات خداحافظی کنی. حتی شاگردش می چوآفنگ هم می تواند این کار را انجام دهد. اما ناراحت نباش تا زمانی که او فکر می کند گوآجینگ مرده، دنبال 7 مبارز می گردد.

بالاخره گوآجینگ و سه نفر دیگر به ساحل رسیدند. چیکونگ هنوز بیمار بود. چیکونگ: من یک آرزو دارم. جو گفت: تو میتوانی بمیری! بعد از مردن تو من فنگ را میکشم و انتقامت را میگیرم!!! چیکونگ: این آرزوی من نیست. بزرگترین آرزوی من این است که از یک مهمانی مجلل لذت ببرم. و غذاهای دربار سلطنتی را بخورم.

آنها سوار یک درشکه شدند و جو آنها را به یک خانه برد. در آن خانه فقط یک دختر عقب مانده ذهنی به نام شاگوآ زندگی میکرد. گوآجینگ و رُنگ آر میخواستند مشغول آشپزی بشوند که گوآجینگ متوجه یک ظرف فلزی شد که قابل برداشتن نبود. رُنگ آر: تو با این نیرویت نمیتوانی آنرا برداری؟!! پس آنرا بچرخان. گوآجینگ ظرف را چرخاند و دید که یک در باز شد!

رُنگ آر از شاگوآ پرسید تو چه مدت اینجا هستی؟ بعد می خواست او را بگیرد که دید او حرکات رزمی از خودش نشان میدهد. رُنگ آر: روش او مثل جزیره شکوفه های هلو است. و بعد از کمی مبارزه توانست او را بگیرد و با یک ضربه او را بی حس کرد. در این موقع جو وارد شد و یک نگاهی به داخل اتاق مخفی انداخت. اما با ترس بیرون امد. گوآجینگ: آنجا چی بود. جو:یک چیز مهیج آنجا بود بروید داخل و ببینید.

آنها به داخل رفتند و اسکلت دو نفر را دیدند که کشته شده بودند یکی با خنجر و یکی با ضربه کف دست. رُنگ آر: شاگوآ مهارتش را از کجا بدست آورده و چه ارتباطی با این دو جسد دارد. بعد آنها یک شعر در کنار یکی از جسدها پیدا کردند و رُنگ آر گفت: این آدم با جزیره شکوفه های هلو در ارتباط بوده. و بعد شمشیر را برداشت و نوشتهی روی آنرا خواند و گفت: او باید جناب چو لین فنگ باشد. در میان 6 شاگرد پدرم او بالاترین مهارت را داشت.




