برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.
خلاصه قسمت بیستم و هفتم
گوآجینگ و رُنگ آر در یک صندوق را باز کردند که در آن جواهر بود. رُنگ آر: اگر پدرم اینجا بود می دانست این جواهرات از کجا آمده. گوآجینگ: احتمالا این جواهرات بوسیله چو لین فنگ دزدیده شده تا به مردم فقیر کمک کند و بالاخره بوسیله افسر شی کشته شده. ما باید جناب چو را دفن کنیم.
توآلی و استاد تیر اندازی در یک اتاق در چین بودند. توآلی: ما چطور می توانیم اینجا باشیم در حالی که پدر و برادرم در میدان جنگ هستند. تا وقتی ما اینجا هستیم سلسله سونگ ممکن است پیروز بشود. استاد تیر اندازی: خان هرگز شکست نمی خورد. آنها در حال صحبت کردن بودند که چند سرباز از منطقه وانگ وارد شدند و هدایایی برای آنها آوردند.

جو یک کالسکه آورده بود و همه سوار کالسکه شدند. آنها شاگوآ را با خودشان نبردند رُنگ آر مقداری پول به او داد تا برای خودش غذا بخرد. وقتی به شهر رسیدند جو کنار سربازان ایستاده بود و حاضر نبود بیاید که رُنگ آر گفت: من یک جای جالب سراغ دارم که جو با شنیدن این حرف به دنبال آنها راه افتاد. جو: چه چیز جالبی اینجا است؟ گوآجینگ: رُنگ آر رفته تا برای تو بخرد. وقتی رُنگ آر برگشت گفت: چیزی برای تو نخریدم. جو: من می خواهم بازی کنم. رُنگ آر: ما برای چه اینجا هستیم.
جو به گوآجینگ گفت: تو می دانی همه ی زنهای دنیا شیطان هستند. برای همین است که من ازدواج نکردم. رُنگ آر: من شنیدم چی گفتی. من با گوآجینگ خوش رفتارم چون او پسر خوبی است. جو: ولی من از گوآجینگ بهترم. رُنگ آر: تو چه خصوصیتی داری؟ تو هنوز تا این سن ازدواج نکردی. آنها چیکونگ را به داخل مسافرخانه بردند ولی جو از این حرف ناراحت شده بود و با آنها قهر کرد و حاضر نبود به داخل مسافرخانه بیاید.

شاهزاده، فنگ و پنج رزمیکار دیگر نیز به انجا آمدند. آنها برای برداشتن کتاب فن جنگ که از یوعه فی به جا مانده بود آمده بود. نام آن منطقه دریاچه غربی بود. رُنگ آر و گوآجینگ وارد مسافرخانه شاهزاده شدند که رُنگ آر با شنیدن صدای خنده گفت: این فنگ است. شاهزاده: اگر ما بتوانیم بر سونگ پیروز شویم می توانیم کنترل همه مناطق را بدست بگیریم. فنگ: سرور من، شما به یک مرد نیاز دارید تا رهبری گروه شما را بدست بگیرد. شاهزاده: ما در این سفر می خواهیم کتاب جنگ ومو را بدست آوریم. اگر ما این کتاب را بدست آوریم همه شما جزو افراد مهم سلسه جین خواهید شد. امشب استراحت کنید ما فرداشب برای بدست آوردن کتاب جنگ ومو به آن مکان نفوذ می کنیم.
گواجینگ با دین ون ین خوآلی می خواست او را بکشد که رُنگ آر دست او را کشید. گوآجینگ: چرا من هر دفعه برای کشتن او ناموفق هستم. رُنگ آر: فنگ اینجا است. بیا از اینجا برویم. گواجینگ: چرا کانگ هنوز با آنهاست. رُنگ آر: او چطور می تواند خودش را از حمایت آنها جدا کند. آنها در مورد کتاب جنگ ومو که متعلق به یوعه فی هست صحبت می کردند. گوآجینگ: ما باید امشب به آن مکان برویم. رُنگ آر: نه، فنگ اینجاست تو نمی توانی از عهده او بربیایی. ولی جو بوتون با ما است.

آنها به مسافرخانه برگشتند. رُنگ آر: جو، تو هنوز از دست من عصبانی هستی؟ جو: کی عصبانی است. رُنگ آر: یادت است من امروز به تو چی گفتم. جو: گفتی یک چیز جالب برایم می خری. بعد چند ماسک به او داد. و گفت: فنگ هم در این شهر است. من و گوآجینگ می خواهیم با او بجنگیم. تو به ما کمک می کنی. ( این عکس را در آرم اول دیده اید. )

روی من حساب کنید. وقتی طرف فنگ باشد من دخالت خواهم کرد. چیکونگ: پس در مورد 5 غذای مورد علاقه من چکار می کنیم. رُنگ آر: نگران نباش استاد. ما می گذاریم شما امشب برای خودتان مهمانی بگیرید. گوآجینگ و سه نفر دیگر وارد قصر شدند. جو در تاریکی شب بین سربازان راه می رفت و گوآجینگ سعی می کرد جلوی او را بگیرد. چیکونگ هم به دنبال آشپزخانه قصر می گشت.

رُنگ آر: امپراتور امشب چند مهمان مغولی دارد. گوآجینگ: شاید برادرخوانده من توآلی هم بین آنها باشد. چیکونگ: شما دنبال کتاب بگردید من هم یک سری به آشپزخانه می زنم. گوآجینگ: جو تو هم مواظب چیکونگ باش. شاهزاده و بغیه هم وارد قصر شدند.

شاهزاده باغ مخفی را پیدا کرد و گفت غار در پشت آبشار قرار دارد. بعد به 5 رزمیکار گفت: وارد غار بشوید و یک نگاهی بکنید. 5 رزمیکار وارد غار شدند اما نرسیده از غار بیرون افتادند. فنگ و کانگ با دیدن این صحنه خودشان وارد غار شدند. فنگ هنگام ورود از نیروی ویژه استفاده کرد و گوآجینگ و رُنگ آر را دید و گفت: پس شما دوتا هم دنبال کتاب جنگ ومو هستید.

بعد آنها مشغول مبارزه شدند. گوآجینگ با فنگ و رُنگ آر با کانگ می جنگید آنها به خوبی از عهده حریف خود بر می آمدند اما کانگ نامرد، مبارزه با رُنگ آر را رها کرد و خنجرش را در آورد و از پشت به گوآجینگ حمله کرد. و خنجرش را در شکم او فرو کرد. رُنگ آر با دیدن این صحنه مات و مبهوت شده بود. و بغض گلویش را گرفته بود.

در این هنگام فنگ یک ضربه به گوآجینگ زد و او را پرت کرد. رُنگ آر گوآجینگ را در آغوش گرفت. فنگ و کانگ نامرد باز هم می خواستند به آنها حمله کنند که رُنگ آر به طرف آنها سوزن پرت کرد و گوآجینگ را در آغوش گرفت و با یک پرش از آنجا فرار کرد. او با یک پرش از کنار شاهزاده رد شد و به طرف او هم سوزن پرت کرد اما به او هم آسیبی نرسید.

فنگ جعبه را پیدا کرد و پیش شاهزاده برد. شاهزاده: ابتدا مکان خلوتی پیدا کنیم بعد آنرا باز می کنیم. دیگر صبح شده بود. رُنگ آر زیر بغل گوآجینگ را گرفته بود و او را کشان کشان به طرف کلبه شاگوآ برد رُنگآر خیلی ناراحت بود و اشکهایش را در پشت پلک چشمش مخفی می کرد.

بالاخره آنها وارد کلبه شدند. رُنگ آر، گوآجینگ را به دیوار تکیه داد. هنوز خنجر در شکم گوآجینگ بود. رُنگ آر جرات نداشت خنجر را بیرون بکشد اما شاگوآ با یک حرکت خنجر را بیرون کشید. رُنگ آر یک سیلی به شاگوآ زد و اشکهایش سرازیر شد. گوآجینگ: من خوبم، او را نزن. یک بخش از کتاب جویین در رابطه با آسیب دیدن است.

رُنگ آر: شاگوآ کمی آب بیاور. گوآجینگ اول این قرص نُه گُل را بخور. گوآجینگ: اگر تو بتوانی 7 روز و 7 شب از من مراقبت کنی ما می توانیم از دستورالعمل کتاب جویین برای التیام زخم من استفاده کنیم. اما ما نمی توانیم از مزاحمت دیگران در امان باشیم. رُنگ آر از شاگوآ پرسید: آیا چیز عجیبی در این خانه است. شاگوآ: این اتاق هم عجیب است هم ترسناک. رُنگ آر به گوآجینگ گفت: ما در این اتاق استراحت می کنیم. بهتر است برای 7 روز آب و غذا تهیه کنم. بعد به شاگوآ گفت: به هیچ کس نباید بگی ما اینجا هستیم. شاگوآ: من حتی یک کلمه هم نمی گویم.

آنها در آن اتاق مخفی مشغول تمرین شدند. آنها متوجه یک آینه در دیوار اتاق شدند که از داخل آن می توانستند بیرون را ببینند. در آن هنگام رُنگ آر متوجه شد چند نفر وارد کلبه شدند. آنها شاهزاده 5 رزمیکار، فنگ و اُیانگ بودند. البته اُیانگ نمی توانست راه برود و فنگ او را بغل می کرد. یکی از آنها به شاهزاده گفت من برای تهیه غذا بیرون می روم.

شاهزاده: من 18 سال پیش اینجا بودم. کانگ: اینجا 18 سال پیش هم همینطوری بود. شاهزاده: راهزنها اینجا زندگی می کردند و آنها چندین سرباز را کشتند. امپراتور تصمیم گرفت با آنها برخورد کند و یک گروه سرباز فرستاد تا این روستا را به آتش بکشند. بعد از آن واقعه این روستا به شهر ارواح تبدیل شد. گوآجینگ با شنیدن این حرفها گفت: اینجا باید روستای نیو باشد. مادرم در اینجا دزدیده شد و همچنین پدرم اینجا کشته شد.

شاهزاده و بقیه به خاطر پیدا کردن کتاب جشن گرفته بودند. گوآجینگ از این بابت ناراحت بود و گفت: بالاخره آنها کتاب را بدست آوردند. رُنگ آر: ما می توانیم در آینده آن کتاب را بدست آوریم. استاد دوم تو در جیب بری خیلی ماهر است او می تواند این مشکل را حل کند.

شاهزاده: با بدست آوردن این کتاب، سربازان جین در جنگ پیروز خواهند شد. و سربازان ما می توانند بر مغولها پیروز شوند. همه شما جزو شخصیتهای وفادار به جین هستید. بعد به فنگ گفت: ما همه این اعتبار را مدیون شما هستیم. اگر شما گوآجینگ را شکست نداده بودید ما موفق نمی شدیم. فنگ: من فقط چند ضربه به او زدم. این کانگ نامرد بود که با خنجر به عضو حیاتی او ضربه زد. حالا همه می توانیم یک نگاهی به کتاب جنگ یوعه فی بیندازیم.

کتاب در یک جعبه سنگی بود. بعد از باز کردن در جعبه همه با تعجب دیدند که جعبه خالی است. شاهزاده جعبه را شکست تا شاید چیزی پیدا کند ولی داخل آن هم چیزی نبود. فنگ: ما می توانیم امشب دوباره به آنجا برویم و آنرا بدزدیم. شاهزاده: ما نمی توانیم برویم، بعد از سرقت دیشب حتما سربازان در حال آماده باش هستند. فنگ: حتی اگر آنها در حال آماده باش هم باشند من اصلا از آنها نمی ترسم. شما و کانگ لازم نیست امشب بیایید.

5 رزمیکار به همراه فنگ خارج شدند. گوآجینگ و رُنگ آر مشغول تمرین بودند. شاگوآ وارد خانه شد که شاهزاده روی او شمشیر کشید. کانگ: او فقط یک عقب مانده ذهنی است. بعد به شاهزاده گفت: نگران نباشید حتی اگر کتاب را پیدا هم نکنیم باز هم می توانیم حکومت خودمان را حفظ کنیم. شاهزاده به بطری دارو و خنجر همسرش شیروی که برای درست کردن دارو از آنها استفاده می کرد نگاه می کرد و آنها را روی میز گذاشت.

گوآجینگ با دیدن آنها گفت: اینها متعلق به زن عموی من است. دیگر لازم نیست منتظر بمانیم الآن باید بیرون بروم و او را بکشم. رُنگ آر دستش را کشید و گفت: تو الان زخمی هستی و اگر بیرون بروی آنها مخفی گاه ما را هم پیدا می کنند. گوآجینگ: اما اگر بخواهم 6 روز دیگر صبر کنم معلوم نیست چه اتفاقی می افتد. من نتوانستم او را در بایین و لینان بکشم. من او را در روستای نیو هم باید رها کنم. اینجا مکانی است که پدر من کشته شد. رُنگ آر: من و مادرت می خواهیم تو به خوبی زندگی کنی.



