برای دیدن خلاصه قسمتهای قبلی سریال افسانه عقابهای مبارز از منوی سمت راست بر روی گزینه افسانه عقابهای مبارز و یا از قسمت پیوندهای روزانه، قسمت مورد نظر را انتخاب کنید.
خلاصه قسمت بیستم و هشتم
توضیح: چند شخصیت در این قسمت وارد می شوند که شما قبلا آنها را دیده اید و چون احتمال دارد که این شخصیتها را فراموش کرده باشید ما شماره قسمتی را که این شخصیتها در آن بوده اند را نوشته ایم تا با خواندن دوباره قسمت مورد نظر آنها را به یاد آورید.
شاهزاده خواب بود. کانگ به بالای سر او آمد که بطری و خنجر مادرش را دید. او یاد مرگ مادرش افتاد و در دل احساس بدی نسبت به شاهزاده پیدا کرد و در فکر بود که شاهزاده بیدار شد. شاهزاده: خواب دیدم تو من را ترک کردی. کانگ: من هرگز شما را ترک نمی کنم. شاهزاده: من می خواستم تو بدانی اینجا روستای نیو است. کانگ: من می دانم. شما گفتید 18 سال پیش اینجا بودید. در آن زمان شما باید مادر را دیده باشید.

در شب دوم جو و چیکونگ هنوز در قصر بودند و منتظر بودند تا غذای مخصوص پخته شود اما از غذا خبری نبود. چیکونگ: می توانی بروی بیرون و کمی تفریح کنی. جو بوتون قدرت زیادی دارد و گوآجینگ هم نیست جلوی او را بگیرد!! دوتا از رزمیکاران وارد قصر شدند و اطراف قصر را می گشتند. جو یک ماسک ترسناک زده بود و در تاریکی شب آنها را ترساند. جو آنها را کتک زد، چرخاند و پرتاب کرد با سر و صدای ایجاد شده سربازان به آنجا آمدند و جو آنجا را ترک کرد. آن دو نفر ماندند و سربازان.

جو دو نفر دیگر از رزمیکاران را پیدا کرد. آن دو نفر را با یک ضربه بی حس کرد. به صورت یکی سیلی زد و ابروهای دومی را کند. جو داشت می رفت که فنگ او را دید. فنگ: دیوانه بزرگ. جو: بیا و من را بگیر. گوآجینگ و رُنگ آر مشغول تمرین بودند که صبح شد. رُنگ آر: 5 روز و شب دیگر باقی مانده. و تو باید قول بدهی هرکاری که من گفتم انجام بدهی.

4 رزمیکار کتک خورده و زخمی به کلبه برگشتند. آنها فکر می کردند که جو بوتون روح بوده. چون خیلی سریع آنها را می زد و در هوا ناپدید می شد. ولی نفر پنجم نبود. آنها نفر پنجم را با دست و پای بسته پیدا کردند.

آن 5 نفر خیلی شرمنده پیش شاهزاده رفتند. شاهزاده: آنجا روح بوده! یکی از آنها هم نحوه کتک خوردنشان را تعریف کرد و گفت ارواح دوباره ظاهر شدند.

شاهزاده: جناب فنگ هنوز باز نگشته. گوآجینگ و رُنگ آر هم متوجه شدند که جو چه بلایی سر آنها آورده است. شاهزاده: برای غذا چیزی نداریم. بعد آن 5 نفر مشغول آشپزی شدند. یکی از آنها مشغول جابجایی ظروف و شستن آنها بود که متوجه شد یکی از ظروف قابل برداشتن نیست. ( همان ظرفی که در اتاق را باز می کند ) و گفت: این کار ارواح است. بقیه هم سعی کردند آنرا بلند کنند اما نشد بنابراین آنرا چرخاندند. که در اتاق باز شد. رُنگ آر چند علف روی یکی از اسکلت ها قرار داد و آنرا جلوی در گذاشت. آن 5 نفر هم که قبلا روح دیده بودند اینبار نیز با دیدن روح فرار کردند البته شاهزاده را هم گرفتند و از آنجا دور کردند.

اُیانگ نمی توانست راه برود برای همین زیر نیمکت رفت و روی خود را با کاه پوشاند. رُنگ آر: آنها رفتند اما یک خانم وارد خانه شده. گوآجینگ: این که خانم چن ( قسمت 18 ) است. (رُنگ آر از اینکه گوآجینگ به زن دیگری نگاه می کرد ناراحت شد و چپ چپ نگاهش میکرد. )

شاگوآ از زیر میز بیرون آمد که خانم چن را دید. خانم چن: می شود کمی غذا به من بدهید. شاگوآ متوجه بوی غذا شد و دید که در دیگ پلو است. او دو بشقاب پلو کشید. خانم چن: شما می دانید تا روستای نیو چقدر راه است. شاگوآ: اینجا روستای نیو است. خانم چن: شما گوآجینگ را می شناسی. شاگوآ یادش آمد که نباید چیزی بگوید برای همین گفت: نمی گویم من می روم بیرون بازی کنم.

کانگ به 5 نفر گفت: شما از چی ترسیدید. یکی گفت: انجا ما در تصرف ارواح بودیم. کانگ: حتما کسی می خواسته شما را بترساند. یکی گفت: نه، اگر کسی بود من از عهده اش بر می آمدم حتما روح بوده. پس من بر می گردم تا خبری بیاورم.

پسر ارباب منطقه خانه ابری ( پسر آقای لو قسمت 15 ) هم وارد کلبه شد و خانم چن را دید. لو: می شود مقداری غذا به من بدهید. چن: اینجا مال من نیست از خودتان پذیرایی کنید. بعد آقای لو هم یک بشقاب پلو برای خودش کشید. لو: شما می دانید تا روستای نیو چقدر راه است. چن: اینجا روستای نیو است. لو: شما گوآجینگ را می شناسید. چن: شما هم دنبال گوآجینگ می گردید. نه، من او را ندیدم. رُنگ آر به گوآجینگ گفت: تبریک می گویم همه دنبال تو می گردند. گوآجینگ: شوخی نکن. رُنگ آر از اینکه یک دختر دیگر دنبال گوآجینگ بود عصبانی شده بود و گفت: باور نمی کنی. شرط می بندی.

آن رزمیکار وارد کلبه شد و خانم چن و آقای لو را با ارواح اشتباه گرفت و گفت: پس شما دوتا روح هستید. حالا روح زن هم می آوری. بعد با آنها مشغول مبارزه شد. آن دو مشغول مبارزه شدند اما حریف او نبودند که شاگرد استاد چیو به کمک آنها آمد. گوآجینگ: اسم او یان جیپین است.

آنها بعد از مدتی مبارزه توانستند او را شکست بدهند. بعد او را به یک تیر چوبی بستند. یان جیپین به خانم چن گفت:شما باید شاگرد جناب خورشید باشید، احترام یان جیپین را بپذیرید. خانم چن: شما شاگرد چه کسی هستید. یان: جناب چیو. لو: من هم لو گوآن یین هستم. گروه چوآنجن مثل برادر ما هستند.

لو: اجازه بدهید این مرد را بکشم. چن: این کار را نکن. یان: من از طرف استادم اینجا آمدم تا دنبال کسی بگردم. اسم او گوآجین است. لو: ما هم دنبال گوآجین می گردیم. رُنگ آر: تو خیلی شخصیت معروفی شدی. گوآجینگ: چطوره در را باز کنیم و آنها را ببینیم. رُنگ آر: نه ممکنه آنها کار مهمی داشته باشند و در حال حاضر تو نمی توانی کاری انجام بدهی. اگر آسمان هم به زمین بیاید من در را باز نمی کنم. یان: جناب لو، شما چرا دنبال گوآجینگ هستید. لو: به خاطر 6 استاد او.

آنها می خواستند صحبت کنند که خانم چن یک تکه پارچه در گوش آن رزمیکار گذاشت تا نشنود. بعد یان گفت: هر کدام اسم یکنفر را می نویسیم و خانم آنرا می خواند تا ببیند با هم منطبق هستند. چن: نه غلط است یکی نوشته فوآنگ یایوشی و دیگری شکوفه های هلو کشیده. لو: یان علامت استاد بزرگ من را کشیده. یان: آیا برادر لو اینجا است تا به هفت مبارز جیان نان آسیب برساند. لو: این وظیفه یک رزمیکار است تا خطر را هشدار بدهد. اگر استاد شما برنامه یک جنگ را داشته باشد شما هدف را مطلع می کنید. لو: من دنبال گوآجینگ هستم تا به هفت استادش خبر بدهد که فوآنگ یائوشی به دنبال استادان او است.

لو می خواست مشکلش را بگویید اما نمی توانست مستقیم بگویید برای همین جلوی یک تابلو ایستاد و حرفش را زد او گفت: من پسر جناب لو هستم. پدرم زمانی شاگرد فوآنگ یائوشی بود. استاد بزرگ برگشته و می خواهد به هفت مبارز آسیب برساند. او به پدرم دستور داده تا مکان آنها را پیدا کند. پدرم آدم خوبی است و می داند 7 مبارز انسانهای شریفی هستند. حالا من می خواهم مشکل را به شاگرد آنها گوآجینگ بگویم. من نتوانستم 7 مبارز را پیدا کنم در عوض دنبال گوآجینگ هستم.
به هر حال او داماد استاد بزرگ است. فوآنگ آنقدر سنگ دل نیست که استادان دامادش را بکشد. اما گواجینگ را هم نتوانستم پیدا کنم. من از 7 شاگرد چوآنجن کمک می خواهم. یان: این کار ساده است من وقتی برگردم به استادانم خبر می دهم. تا زمانی که هفت شاگرد چوآنجن اینجا می رسند بعد به لو گفت: شما از 7 شاگرد چوآنجن چه کمکی می خواهید. لو: استاد بزرگ من به حرف کسی گوش نمی دهد. اگر شما یک رابطه را ذکر کنید او گوش خواهد داد. اما اگر دلیل بیاورید او توجه نمی کند.
یان: ما به کسی اجازه نمی دهیم تا برای ما مشکل درست کند. لو: ما به کسی اجازه نمی دهیم ما را تحقیر کند. چن: منظور یان این نبود. بعد آنها شروع به مبارزه کردند آنها در حال مبارزه بودند که 4 رزمیکار دیگر وارد شدند و هر سه آنها را بی حس کردند. و رزمیکار بسته شده را آزاد کردند.

کانگ: چطور است کلبه را آتش بزنیم تا تمام ارواح داخل آن بسوزند. رزمیکاران هم گفتند فکر خوبی است سریع آتش بزنیم. در این هنگام شاگوآ وارد شد و گفت: شما می خواهید چه بازی کنید که لیان ناراحت شد و او را روی دستش بلند کرد. شاگوآ هم مهارت زیادی داشت و گفت: بازی خوبی است بعد او لیان را چرخاند به طوری که لیان سرش گیج می رفت. لیان هم یک مشت به بینی شاگوآ زد به طوری که از بینی او خون می آمد.

لیان می خواست باز هم شاگوآ را بزند که یک نفر با نیروی بسیار زیاد آمد و از راه دور به لیان ضربه زد. رُنگ آر با خوشحالی گفت: پدر. البته فوآنگ برای آنکه شناخته نشود ماسک زده بود.

فوآنگ به شاگوآ گفت: برو و او را بزن. شاگوآ: من حریف او نیستم. فوآنگ: هستی، سه ضربه به بینی او بزن. استاد تب می خواست جلو برود که یکنفر دست او را کشید و گفت: این همان مردی است که در کشتی دیدیم او مهارت بالایی دارد. لیان می خواست از حودش دفاع کند که فوآنگ با نیرویش او را بی حس کرد. و شاگوآ سه ضربه به بینی او زد.

فوآنگ: همه شما از اینجا بروید بیرون. همه بیرون رفتند به غیر از کانگ. فوانگ: من از تو نخواستم بمانی می خواهی بمیری. بعد بقیه دست کانگ را گرفتند و از آنجا بردند وقتی بیرون رفتند کانگ گفت: ما اُیانگ را آنجا جا گذاشتیم او می تواند شاهد خوبی برای ما باشد. بعد به پدرش گفت: شما از اینجا بروید من اُیانگ را می آورم. بعد به رزمیکاران گفت: مواظب پدرم باشید و به طرف کلبه رفت.

یان به فوآنگ گفت: یان جیپین از شاگردان چوآنجن، احترام من را بپذیرید. فوانگ: من فوآنگ یائوشی هستم و کنجکاوم بدونم چرا گروه چوآنجن در این مغازه دنبال من هستند.



