نقد
نقد افسانه شجاعان
توضیح: در این نقد ما بیشتر بر روی قسمت 17 و 18 صحبت می کنیم قسمتهای قبلی و بعدی را در فرصتهای بعدی تحت نقد و بررسی قرار می دهیم.
ین ین در اخر قسمت 14 یک تار و یک دفتر موسیقی به لینخو هدیه داد. ین ین به دنبال پدرش می گشت و وقتی در گروه یان یان تین با او صحبت می کرد این نکته خیلی نظر من را جلب کرد که یان با همه خیلی خشن صحبت می کرد ولی با شنگو خیلی مودبانه؟ ( فیلم این قسمت را با نام شنگوی بزرگ برا ی دانلود قرار دادیم ) شنگو مقام بالا و مقدسی بود که به گفته برادر شیان شنگو به معنی ملکه است. شنگو به مقام ملکه شمشیر زنی رسیده بود . شنگو بعد از ترک گروه پیش خدمتکارش رفت و به او گفت همه در تپه ویا جمع شدند چرا به من نگفتی. شنگو از این موضوع اطلاع نداشت.
ما یک چیز را هرگز نباید فراموش کنیم شنگو علاوه بر قدرت و کنگ فوی خوب، هوش بسیار بالایی نیز داشت او دختر زرنگی بود که قبل از هر کاری یک برنامه بسیار عالی پیاده می کرد و طبق برنامه پیش میرفت تا به هدفش برسد ( بر عکس لینخو که بی فکر بود ) او تصمیم گرفته بود که لینخو را بدست آورد و برای همین به تپه ویا رفت او دوباره در شکل خانم بزرگ پیش لینخو رفت و لینخو از اینکه خانم بزرگ را می بیند خوشحال بود و شروع به صحبت با خانم بزرگ شد.
ولی سه نفر خلوت انها را به هم زدند. ولی چرا آن سه نفر می خواستند شنگو را دستگیر کنند. شنگو که کاری نکرده بود. ولی لینخو حق آنها در کف دستشان گذاشت و دو نفر از انها را کشت.
خانم بزرگ با زیرکی به لینخو گفت که من را تا رسیدن به مقصد همراهی کن، به این ترتیب ین ین باز هم در کنار لینخو بود و در راه با یکدیگر صحبت می کردند البته لینخو در طی راه یک بار قولش را فراموش کرد ... ؟
در موقع راه رفتن می توان خوشحالی را در صورت و چهره ین ین دید او با تمام وجود خوشحال بود. ین ین مثل کسی شده بود که از خوشحالی بال در آورده بود ولی افسوس که این شادی ین ین زیاد طول نکشید. با دیدن لبخندهای ین ین واقعا به من هم احساس خوشحالی دست می داد.

در مهمان خانه یک گروه نشسته بودند. رییس انها گفت تو با چند نفر برو بیرون و مواظب باش اگر شنگو امد خبر بده. او می خواست خبری از شنگو بدست آورد پس چرا وقتی شنگو امد چشمهای خودش را کور کرد، چرا می خواست وفاداری خود را به شنگو نشان دهد مگر در حق شنگو چه خیانتی کرده بود و سرانجام چرا شنگو انها را تبعید کرد؟
لینخو بعد از تبعید ان گروه عصبانی شد و مهمان خانه را ترک کرد ولی با دیدن ان راحب به مهمان خانه برگشت و سعی کرد از خانم بزرگ حمایت کند.
ان راحب و شاگردش مثل دو وحشی به یک خانم حمله کردند ولی این از مردانگی به دور است که یک مرد به یک خانم ان هم بدون هیچ دلیلی حمله کند لینخو گفت من آن دو نفر را دیشب در تپه ویا زخمی کردم پس چرا ان دو نفر به شنگو حمله کردند، نه به لینخو؟
لینخو بعد از حمله راحب جلوی او را گرفت و گفت من اجازه نمی دهم که خانم بزرگ را با خودت ببری، البته لینخو مثل همیشه کمی دیر وارد شد، لینخو بعد از مجروح شدن خانم بزرگ جلوی راحب را گرفت نه قبل از ان؟ ولی بالاخره لینخو جلوی راحب را گرفت ( همه فکر می کنند که راحب ها ادمهای خوبی هستند ولی اینجا نشان داد که راحب ها چندان هم ادم خوبی نیستند ) و گفت من از ایشان حمایت می کنم. فان شان: می دانی اون کیه؟ لینخو: او هرکی هست برای خودش است. لینخو زندگی کوتاهی داره و فقط در دنیا این را میدونه که خانم بزرگ از هیچ محبتی نسبت به من دریغ نکرده، پس من ازش حمایت می کنم. ما وقتی باید به کسی حمله کنیم که برای دیگران مزاحمت درست کرده نه کسی که در خانه خودش نشسته و از دیگران دور است.

بالاخره لینخو با ان راحب وارد مبارزه شد ( این یکی از صحنه های زیبای فیلم بود حمایت لینخو از ین ین ) و بالاخره راحب از انجا رفت لینخو در خوردن حب به خانم بزرگ کلک زد و بالاخره کنجکاوی لینخو در دیدن چهره خانم بزرگ کار خودش را کرد او با دیدن شنگو گفت شنگو تویی؟
اما لینخو باز هم فکر نکرده کار کرد، لینخو به این مساله توجه نکرد که:
- کسی که در لویان به او موسیقی یاد داد همان شنگو بود
- کسی که دو بار جان لینخو را نجات داد همان شنگو بود
- لینخو گفت من کویر خشک سوزانم و از محبت سیرآب نمی شوم، کسی که لینخو تشنه محبت او بود همان شنگو بود
- لینخو گفت اگر من تمام دنیا را بگردم نمی توانم مهربانی مثل شما را پیدا کنم ،کسی که مهربانترین ادم دنیا بود همان شنگو بود.
- و .....................
لینخو به دلیل اینکه زود قضاوت کرد به عوامل بالا توجه نکرد و فکر نکرده انجا را ترک کرد.

ولی شنگو این بار قلبش شکست که لینخو فهمید او کیست و او را ترک کرد. در مورد این صحنه من همیشه این جمله را گفتم که ( عشق قدرت زیادی دارد ) این قدرت عشق ین ین بود که بعد از ترک مسافرخانه عصبانی شد و تمام وسایل انجا را شکست ولی باز هم این قدرت عشق ین ین بود که دوباره دنبال لینخو رفت.
ین ین بعد از اینکه وسایل انجا را شکست کمی ارام شد و دوباره برای پیدا کردن عشقش راه افتاد. لینخو در زیر آبشار بیهوش افتاده بود و چند نفر از گروه چین چن می خواستند او را بکشند ولی با رسیدن شنگوی بزرگ پا به فرار گذاشتند. البته اگر شنگو دیرتر رسیده بود، لینخو حتما مرده بود. در کل سریال ین ین چند بار جان لینخو را نجات داد؟
شنگو لینخو را بغل کرد و بالای یک تپه برد و حب را در دهان لینخو گذاشت سپس دستش را روی قلب لینخو گذاشت وقتی که دید هنوز قلب لینخو دارد می تپد قلب ین ین هم ارام گرفت. از اینکه لینخو هنوز زنده و سلامت است خیالش راحت شد.

وقتی لینخو بیدار شد دید که در یک اتاق است و از پشت در به حرفهای شنگو و اقای زو گوش می داد. تا اینکه..........
شنگو گفت من می خواهم یک نفر را بکشید، او لینخو چون از گروه خوآشان است. وقتی اقای زو رفت لینخو بیرون امد و شمشیرش را کنار ین ین گرفت و گفت لازم نیست برای کشتن من اینقدر زحمت بکشی. ولی لینخو باز هم به این نکته توجه نکرد که وقتی او بیهوش بود چه کسی او را به ان اتاق اورده بود . ( قدرت شمشیر بیشتر است یا اشک )
لینخو: من دلم برای خانم بزرگ تنگ شده، او نسبت به من خیلی مهربان بود! ین ین: یعنی اون مهربان بود و من نامهربان، پس برو .

لینخو می خواست برود که ین ین گفت: اگه از تپه بروی انها تو را می کشند. ولی لینخو گفت در عوض تو راحت می شوی، این مهمتر از زندگی من است. قبول عشق ین ین از طرف لینخو کمی سخت بود و ین ین باید تلاش زیادی می کرد تا لینخو هم عشق او را قبول کند و او هم ین ین را دوست داشته باشد. لینخو از مردن نمی ترسید و حاضر بود انجا را ترک کند ین ین دیگر نمی دانست چکار کند او دوید و پیش لینخو رفت وقتی دید که لینخو عشق او را قبول نمی کند بغضش ترکید و اشکهایش سرازیر شد، در ان موقع قلب لینخو هم تحت تاثیر عشق ین ین قرار گرفت.

بعد از ان هر دو کنار اتش نشستند و با یکدیگر صحبت می کردند. در گروه مینشان یکنفر برای یان از شنگو خبر اورد و در اخر گفت می خواهید برای او تله بگذاریم، ولی یان گفت تو چطور جرات کردی به شنگو بی احترامی کنی. این تعصب یان نشان می دهد که مقام شنگو، مقام بسیار بالا و قابل احترامی است که به غیر از رییس گروه هیچ کس حق دستور دادن به شنگو را ندارد.

ین ین برای مداوای لینخو حاضر بود دست به هر کاری بزند و به او گفت به معبد شائولین برود تا مداوا شود. ولی لینخو نا امیدانه گفت من بیش از 100 روز زنده نیستم. و این حرف باعث شد تا ین ین گریهاش بگیرد. و از اینکه امکان دارد برای لینخو مشکلی پیش بیاید ناراحت شد ولی لینخو هم نباید جلوی نامزدش اینطوری نا امیدانه حرف میزد.
روز بعد لینخو و ین ین، به خانه ین ین در محله لویان رفتند.
لینخو به ین ین گفت تو منتظر کسی هستی ین ین گفت آره تواز کجا فهمیدی . لینخو گفت استاد پخته شاگرد باهوش تربیت می کند (در اینجا منظور لینخو از استاد پخته خانم بزرگ یکصد ساله بود خانم بزرگ مثل یک استاد به لینخو موسیقی یاد می داد و لینخو را نصیحت می کرد از نصیحتهای خانم بزرگ میتوان به، انتقام از عقل به دور است شجاعت در بازوی انسان نیست بلکه در تفکر انسان است، انسان در هر مقامی میتواند به دیگران کمک کند این یک اصل است هرگز فراموشش نکن، ....... اشاره کرد )
گروه چین چن از مردن یکی از شاگردانش ناراحت بود و می خواست از لینخو انتقام بگیرد، چن بویو هم به دستور زومین می خواست لینخو را بکشد و گرو بی اصل و نصب هم به خاطر کور شدن می خواست لینخو را بکشند.
اما یک نکته که در فیلم معلوم نشد این گروه ها ادرس این خانه را از کجا اوردند . یان یان تین، معاون دون فان به یک نفر گفت که برای کشتن لینخو ادرس این خانه را به دشمنان لینخو بدهید تا او را بکشند. سرانجام این گروه ها به این خانه رسیدند. و لینخو برای مبارزه با انها بیرون رفت. اما چرا ین ین از اول با لینخو بیرون نرفت و بعدا به کمک او رفت. لینخو قبل از بیرون رفتن به ین ین گفت اینها دشمنان من هستند و من نمی خواهم تو درگیر این مسایل بشوی. به همین علت بود که ین ین به خاطر احترام به حرف لینخو در ابتدا به میدان مبارزه نرفت ولی با استرس و نگرانی به مبارزه لینخو نگاه می کرد تا اینکه دید دیگر لینخو قادر به مبارزه نیست به میدان رفت و مشغول مبارزه شد و حتی در مبارزه زخمی هم شد و بعد از مدتی بارزه به علت خستگی زیاد ناشی از مبارزه و زخمی شدن دیگر قادر به مبارزه نبود. او خسته و بی نفس بالای سر لینخو رفت.



ین ین زخمی شده بود و از دهانش خون می چکید وقتی بالای سر لینخو ایستاده بود این خونها از لب ین ین جدا می شد و بر روی لب لینخو می چکید. این خون ها حاصل فداکاری و عشق ین ین به لینخو بود. لینخو با چکیدن این خونها بیدار شد و دوباره مشغول مبارزه شد.


و در پایان دوباره بیهوش شد لینخو در اخرین کلمات به ین ین گفت بعد از اینکه من مردم من را به خوآشان ببر ولی ین ین گفت: تو نباید بمیری اگر تو بمیری من هم با تو می میرم.

بعد ین ین لینخوی بیهوش را پشتش کرد و به معبد شائولین برد. اگر لینخو در اخر بهوش نمی امد امکان داشت ین ین و لینخو هر دو با هم در انجا بمیرند. لینخو به ین ین گفته بود که مریضی من خوب شدنی نیست و بیشتر از 100 روز زنده نیستم ولی این باعث نشد که از علاقه ین ین به لینخو کم شود و او همچنان بر عشق خود پایدار بود. و حتی حاضر شد لینخو را به معبد شائولین ببرد در حالی که می دانست معبد شائولین از او بدشان می اید. ولی او برای نجات جان لینخو هر خطری را به جان خرید.
تا به حال ین ین چند بار جان لینخو را نجات داده و در کل سریال چند بار جان لینخو را نجات داد . خیلی ها فکر می کنند که لینخو شخصیت اول داستان بود ولی اگر ین ین نبود هرگز لینخویی وجود نداشت. به نظر من ین ین از هر نظر شخصیت اول سریال بود شخصی که باعث شد قهرمانی مثل لینخو زنده بماند ولی ایا لینخو یک قهرمان بود؟
ایا لینخو در اینده قدر این فدارکاری ین ین را دانست، ایا لینخو توانست این فداکاری ین ین را جبران کند.
لینخو نه تنها نتوانست این فداکاری ین ین را جبران کند بلکه در حق ین ین کم لطفی هم کرد. ای کاش لینخو بیشتر قدر ین ین، فداکاری ین ین، و عشق ین ین را می دانست.
بقیه مطالب را نیز در نقد قبلی که مربوط به معبد شائولین و رفتار فان جان با شنگو می شود را نیز بیان کردیم.
هستی بخش جهان عشق آفرید و از عشق روشنایی آمد پدید. در آخر سریال یوعه قصد داشت همه را نابود کند و خودش یکه تاز جهان باشد. یوعه قصد داشت تا تاریکی را بر جهان حکم فرما کند ولی لینخو یوعه را کشت و تاریکی را نابود کرد اما این ین ین بود که باعث شد لینخو زنده بماند و تاریکی نابود شود برای همین است که می گویند: و از عشق روشنایی آمد پدید.
با سلام. خلاصه قسمتهای سریال افسانه عقابهای مبارز حاصل حداقل 5 ساعت ترجمه میباشد. به دلیل اینکه این سریال از تلویزیون پخش نمیشود و شما نمیتوانید این سریال را ببینید، به همین دلیل ما سعی میکنیم تا جملات ترجمه کامل و دقیق باشد و به قسمتهای مهم داستان به طور کامل اشاره شود. با تشکر.