خلاصه قسمت شانزدهم
خلاصه قسمت شانزدهم
اُیانگ گفت آتش بیاورید. بعد به می چوآفونگ گفت می خواهی با کتاب جویینگ هلاک شوی. در این هنگام یک مرد با یک نی بسیار بزرگ آمد و با نیروی درونی، مشعلهای آتش و تار اُیانگ را شکست. و شروع به نی زدن کرد. می چوآفونگ با شنیدن صدای نی گفت: استاد!

او طوری نی می زد که هر کس با شنیدن صدای آن دیوانه می شد و تحمل شنیدن این صدا را نداشت. اُیانگ هم مجبور شد فرار کند.

اُیانگ نیانسی را در یک درشکه گذاشته بود و با خود برد.

پسر آقای لو گفت: یک نفر، یک بسته برای شما فرستاده و گفت که قبلا شما همدیگر را می شناختید اما اسمش را نگفت. در بسته یک جمجمه با اثر پنجه ی فولادی بود. آقای لو گفت: من و تو حریف او نمیشویم.

بعد به گوآجینگ گفت نام این 10 قرص جو هوآ یولو است که از استادم یاد گرفتم و دارای مدت اثر زیادی هستند. من اینها را به شما می دهم. رُنگ آر ، گوآجینگ و پسر آقای لو به کنار دریاچه رفتند و دیدند که یک نفر سوار قایق است که بدون پارو و بادبان به سرعت به طرف آنها می آید. پسر آقای لو با تعجب گفت یعنی او دشمن پدرم است! بعد وقتی با او صحبت کرد فهمید که او دشمن پدرش نیست. بعد از او خواهش کرد که به پدرش کمک کند.

آقای لو جمجمه را به آن مرد نشان داد. آن مرد گفت حلقه های جفت سیاه. من اینها را 20 سال پیش دیده بودم. آقای لو گفت ما می چوآفونگ را کنار گذاشتیم ولی چن شوآن فنگ کسی است که مهارت بالایی دارد. و هیچ کس نمی تواند به او صدمه بزند.

آن مرد برای جلب توجه از خودش دود بیرون کرد به طوری که از دستها و پاهایش دود بلند می شود. و گفت اسم این روش جیو جیو هوآن یانگ است. آقای لو گفت اسم شما چیست و او گفت چیو چیان رن. آقای لو گفت شما صاحب کف دست فولادی هستید رییس گروه هوگوآنگ!

یکی از سربازان آقای لو آمد و گفت دشمنان شما آمدند. آنها 5 مرد و یک زن هستند. آن شش نفر وارد شدند ولی آنها استادان گوآجینگ بودند و گوآجینگ جلوی آنها زانو زد و احترام گذاشت. آقای لو گفت من را ببخشید که نمی توانم بلند شوم و به شما خوش آمد بگم. گوآجینگ به ترتیب استادانش را به آقای لو معرفی کرد. آقای لو گفت با کمک گروه جیان نانگ ما حتما موفق می شویم.

آقای چیو حرفهایی زد که باعث ناراحتی آقای لو شد و آقای لو گفت لطفا از اینجا بروید. گروه مبارزان جیان نانگ هم از رفتار بد او ناراحت شدند و گفتند ما بعد از 18 سال برگشتیم تا با دشمنان مبارزه کنیم. گروه شش نفره آنها بلند شدند و آماده مبارزه با او شدند که گوآجینگ جلو آمد و گفت بگذارید اول من با او بجنگم.

گوآجینگ در یک فرصت مناسب از ضربه ی اژدهای ایستاده استفاده کرد و چیو به بیرون از اتاق پرت شد. گوآجینگ به استادش گفت او اصلا مهارت بالایی ندارد. چیو یک ورق فولادی ضخیم که زیر لباسش مخفی کرده بود را درآرود که اثر دست گوآجینگ بر روی آن افتاده بود.

در این لحظه می چوآفونگ وارد شد. آقای چیو گفت ما شانس آوردیم که آنها هنوز نیامدند که می چوآفونگ گفت من اینجا هستم. و در صحبت با او گفت چن مرده. آقای لو پرسید چه کسی او را کشته. میچوآفونگ گفت گروه جیان نانگ. آقای لو گفت بعد از اینکه شما کتاب جویینگ استاد را دزدیدید. استاد به قدری عصبانی شد که پای ما چهار تا ( 4 شاگرد استاد که در جزیره باقی مانده بودند ) را شکست. و ما را از جزیره ی شکوفه های هلو بیرون کرد.

چیو می خواست برود که می چوآفونگ او را گرفت و گفت در مورد استاد من چی می دانی؟

او هم گفت فوآنگ یااوشی کشته شده! چوآجن از گروه وانگ او را کشته!؟ میچوآفونگ با شنیدن این خبر اشک از چشمانش سرازیر شد. رُنگ آر با نا باوری به گوآجینگ گفت: پدرم نمرده مگه نه؟

آقای لو شنید که رُنگ آر استاد را پدر خطاب کرد. استاد دوم گوآجینگ گفت چیو شبیه دروغگوهاست. بعد لباس چیو را تمیز کرد که چیزی از زیر لباسش پیدا کرد. و گفت اسم این یان شیا است. در تماس با آب به جوش می آید و دودش دیده می شود. بعد به گوآجینگ گفت به این حلقه ( انگشتر) نگاه کن این خیلی محکم و تیز است و می تواند فنجان را بشکند.

می چوآفونگ از چیو پرسید چه کسی گفته که استاد من مرده؟ او هم گفت من این را از چیکونگ شنیدم.
رُنگ آر گفت کی و کجا. چیو گفت یک ماه پیش من با او بودم. گوآجینگ گفت او یک ماه پیش که با ما بود. رُنگ آر پرسید چطور در فنجان آتش درست کردی او گفت من کمی پودر در فنجان ریختم و بعد آتش روشن می شود. گوآجینگ گفت قایق چی؟ چیو گفت من استاد کف دست آهنی در آب هستم و می چوآفونگ او را به داخل یک بشکه آب انداخت. آقای لو گفت من فردا به جزیره شکوفه های هلو بر می گردم. می چوآفونگ گفت من چطور می توانم دوباره با استاد روبرو بشوم.

و بعد به گروه مبارزین جیانگ نان گفت آماده مبارزه بشین. رییس گروه گفت تو نمی توانی من را ببینی و من هم تو را. در جنگ قبلی شوهر تو مرد و همینطور پنجمین برادر ما.

آن شش نفر آماده شدند تا با می چوآفونگ بجنگند که گوآجینگ جلو آمد و گفت بگذارید اول من با او بجنگم. آقای لو گفت همه به من گوش کنید. می چوآفونگ با همه شما دشمنی دارد. و هر دوی شما برای من عزیز هستید پس فقط یک جنگ برد و باخت باشد و کسی صدمه نبیند. جنگیدن هفت نفر با یک نفر عادلانه نیست پس اول گوآجینگ با خانم می چوآفونگ بجنگد.

گوآجینگ گفت من کسی هستم که شوهرت را کشتم. من نادان بودم و تصادفی او را کشتم. که می چوآفونگ عصبانی شد و گفت که من با هر هفت نفر شما می جنگم. رُنگ آر گفت این نادانی است که بخواهی با هر هفت نفر آنها بجنگی. تو حتی حریف شاگرد آنها هم نمی شوی؟

می چوآفونگ گفت اگر من نتوانم با سه ضربه او را بکشم همین جا می میرم. رُنگ آر گفت سه ضربه کم است چطوره 10 ضربه باشه. که گوآجینگ گفت 15 ضربه. که رُنگ آر گفت یکنفر کنار تو ایستاده که آن شخص به قدری سریع جابجا می شد که تشخیص او غیر ممکن بود. می چوآفونگ گفت تو همان کسی هستی که دیشب نی می زدی. و بعد او بیرون رفت. می چوآفونگ گفت بهتره اول ما با هم بجنگیم.
این همان صحنه ای است که اگر یادتان باشد در آرم اول سریال نشان داده می شد جنگ بین میچوآفونگ و گوآجینگ برای فهمیدن نتیجه مبارزه منتظر قسمت بعدی باشید.

با سلام. خلاصه قسمتهای سریال افسانه عقابهای مبارز حاصل حداقل 5 ساعت ترجمه میباشد. به دلیل اینکه این سریال از تلویزیون پخش نمیشود و شما نمیتوانید این سریال را ببینید، به همین دلیل ما سعی میکنیم تا جملات ترجمه کامل و دقیق باشد و به قسمتهای مهم داستان به طور کامل اشاره شود. با تشکر.